اردیبهشت

اردیبهشتی نیست که با خودم زمزمه نکنم : اول اردیبهشت ماه جلالی ,بلبل نشسته بر. ...بر گل سرخ اوفتاده از نم لالی , همچو عرق بر عذار شاهد قضبان... و بعد اصلا اردیبهشت باشد یا نباشد من دلم که به هوای سعدی برود پشت بندش محال است یاد نکنم از زنگ های خوب درس ادبیات و معلم هایش از خانم قدرت و خانم فامیلی که مجبورمان کردند حتی همین نیم بند دیباچه گلستان را حفظ کنیم بی آنکه بدانیم چرا در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب تا بعد ها بدانیم بر نعمت ها شکر هایی واجب است که خارج از شمارش ماست و ما چه کودکانه سر از حکمت دو شکرساده بر دم و باز دممان در نمیاوردیم,عاشق زنگ های ادبیات بودم و نبمکتی که دم پنجره بودو خودکاربیکی که در موهایم میکردمو زیر مقنعه مثل ادم فضایی های شیفته ادبیات فارسی میشدم و نمیفهمیدم چطور زمان میگذشت, انا این عشق به مد رسه و ادبیات را از یک معلم دیگر دارم . ا ولین معلم های سعدی برای من  پدر م بود.  اصولا اولین معلم عمرم ! و اشارات تند وگزنده اش بر روزگار. پدر که با وجود همه نازکشیدن هایش از دخترته تغاری خانه که مرددبودمیان بازیگری و نوشتن , بدش هم نمیامد گاه یاددخترک بیندازد که دنیای بیرون خانه هیچ شباهتی به خانه پدری ندارد . و انموقع هابودکه حکایت های سعدی قابوس نامه به کارش می امد, پدرمعلم عجیبی است و گمانم اولین معلم زندگی اغلب دختران پدرانند. شایدچون دختر ها پدرها رابه معلمی بیشتر به رسمیت میشناسند ومادران رابه رفاقت.معلم عجیب من روز اول مدرسه از دم اتاقم تاسرکوچه برایم گل چید و روزعروسیم ازمن خواست هرگز مردی رابیشتر از او دوست نداشته باشم , در بحبحه بمباران تهران مجبورم کردزندگی جنگ و دیگر هیچ بخوانم , دنیای فالاچی را بر من گشود, جسارت حرف زدن و نوشتن از دنیای زنان را او به من داد ,و...
خلاصه اینکه معلم عجیب من مثل همه معلم ها گاهی مرا عصبانی میکردو میکند و گاهی هنوز از دست اودر میروم اما هر کاری کند یادم نمیرود پدر ,اولین معلم من دراین دنیای عجیب بودو هست .

به نقل از روزنامه ی اعتماد / صفحه آخر / 13 / 2 / 94

   + بهاره رهنما - ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱٤

سعدی

بر گل سـرخ از نم اوفتــاده لآلی                   هم‌چو عرق بر عذار شاهد غضبان

دیشب تمام این جزییات رودوباره خواب دیدم و صبح انگار17ساله شدم با قلبی پر از سور اون روز ها بیدار شدم :سال سوم دبیرستان خانم قدرت معلم ادبیات مدرسه از ما خواسته بود تا دیباچه گلستان رو حفظ کنیم , من نیمکتم دم پنجره رو به حیاط بود اگر پنجره رو باز نمیکردیم اجازه داشتیم مقنعه هامون رو در بیاریم و من عادت داشتم موهام رو با خودکار بیک بالای سرم جمع کنم , زودتر از همه کلاس حفظ شدم و شیفته همین خانم قدرت معلم ادبیاتم بودم و به قول دوست عزیزم محمد مراد خانی از همون موقع دل رو به ادبیات داده بودم رفته بود .این روزها شاید خانم قدرت در قید حیات نباشه اما تاعمر دارم بابت یاددادن کلمات سعدی دعاگوش هستم ...
هرنفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر می اید مفرح ذات
پس در هر نفسی دو نعمت موجود است وبر هر نعمت شکری واجب...

   + بهاره رهنما - ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱٤

رو دست خوردن های کودکی

 وقتی رو دست می‌خوری یعنی رودست خورده‌ای یعنی مهم نیست چند سالت هست؟ مهم این است که کسی محکم روی دستت زده و اتفاقا رفته، یاد رودست زدن‌های معلم‌ها می‌افتم؛ تنبیه‌هایی که وقتی هنوز من بچه بودم مد بود و مجال داشت، خودکار و مداد لای انگشت بچه‌ها گذاشتن و فشار دادن، یا اینکه جلوی همه معلم بگوید دست‌هایت را بیاور جلو ببینم، بعد تو جفت دست‌هایت را مودب دراز می‌کردی جلویش و معلم محکم جلوی همه با دست یا خط‌کش محکمش می‌زد روی دست‌هایت و دست‌های کوچک تو بی‌اختیار جلوی بقیه همکلاسی‌هایت ولو می‌شد توی هوا و تو سرخ می‌شدی و صدای معلم می‌آمد که حالا برو بشین سر جایت و آدم باش، یا جملات کوتاه و تحکم‌آمیز دیگری با معانی شبیه همین و تو یا من در میان همهمه و پچپچه و خنده‌های ریز همکلاسی‌ها می‌رفتیم با سر پایین و گوش‌های سرخ شده (که مال ما زیر مقنعه بود و دیده نمی‌شد) به سمت نیمکت چوبی یا فلزی‌مان و بعد همهمه می‌خوابید خنده‌ها کم می‌شد یا معلم تذکر می‌داد که خفه بشوند و بعد سر‌تیتر درس را تکرار می‌کرد: رشته کوه‌های هیمالیا... طبق اصل لوشاتلیه... سعدی شاعر قرن هفتم هجری... مثبت در مثبت می‌شود مثبت... و تو اول دستت شل بود به نوشتن و بعد کم‌کم گوش‌هایت از هرم داغی می‌افتاد و دست‌هایت محکم‌تر می‌شد و حتی سرت را بالا می‌گرفتی و جوری که معلم نبیند به بقیه زبان درازی می‌کردی که یعنی: زهر مار چیه، نه که هفته پیش خودت رو دست نخوردی؟ فقط که من نیستم ! حالا که بزرگ‌تر شده‌ایم فکر می‌کنم روزگار و دنیا هرچقدر هم که عوض شده باشد، هنوز هم مصداق آزار‌ها و رودست‌هایش مصداق همان کلاس کوچک مدرسه است، ما به حق یا ناحق رودست می‌خوریم تا حوا‌س‌مان جمع شود، مردم به ما می‌خندند اما احمقانه است چون در این کلاس هر روز، هر ساعت، هر هفته، همه همکلاسی‌های‌مان دارند بابت اشتباهات کوچک و بزرگ‌شان رودست می‌خورند، شاید فقط قشنگ‌تر باشد که حواس‌مان را جمع کنیم و در نوبت رودست آنها استهزای‌شان نکنیم، نخندیم، قضاوت نکنیم که شاید نیمکت بعدی خود ما باشیم! و دیگر اینکه کاش برخی جسارت‌های کودکی بر‌می‌گشت. کاش می‌شد گاه به همان سرعت هرم گوش‌ها کم می‌شد و سستی قلم‌ها درست می‌شد و محکم می‌نوشتیم: رشته‌کوه‌های هیمالیا... و اگر کسی می‌خندید با یک زبان‌درازی بامزه یادش می‌آوردیم که هفته پیش یا هفته بعد نوبت خود اوست و به کارمان ادامه می‌دادیم، اما افسوس که رودست خوردن‌های بزرگسالی، آنفلوآنزاهای طولانی و بدخیمی است که تا مدت‌ها ما را از پا می‌اندازد، کاش گاهی از کودکی خودمان تقلید کنیم، از روزگار: طبق اصل لوشاتلیه...

 

شنبه 5 / 2 / 94 روزنامه ی اعتماد | ستون : رونوشت برابر اصل

   + بهاره رهنما - ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٥

زائری بارانی ام ....


دل گرفتگی های بهار و پاییز وقتی میاد ابر سنگین خودش رو داره بی دلیل و با دلیلش هر دو سنگین تر از دلگرفتگی باقی فصل هاست شاید واسه همینم ابر چشم ها سنگین تر میباره و خواب چشم ها سبک تره ، دیروز همون پس غروب موقع اذان رو که فیلمش رو میگرفتم موقع انتراکت تمرین گفتم : چقدر دلم میخواد یک سه ساعت برم تو صحن و حرم امام رضا سبک شه دلم ، کارگردان جان گفت خب بلیط بگیر برو زیارت بعد زیارت برگرد ، خندیدیم ، کار سنگینه و شوخی گرفتم ، امروز  افتاده بودم رو تختم با پلکا و سر سنگین که سروناز دستیار کار تکست داد: بهار جون الان خواستم حالتون رو بپرسم یهو اس ام اس تور یک روزه مشهد اومد یاد شما کردم ،جواب دادم: ایشالا بعد کار الان که نمیشه نازنینم ، به همون حال زمان سنگین و با خروار خروار فکر میگذره دو یاعت نمیشه که تکست بعدی رو میاد ، خدا رو سکر امروز همه این پیام های تبلیغاتی رو با یک شماره از گوشیم حذف کردم و الان میدوم هر پیامی واقعا یک پیامه با مخاطب واقعی و بی خىدی از جا نمی پرم با حراج ادیداس و روش رام کردن همسر و عضو شدن در قرعه کشی های بی مزه ، خلاصه پیام از سحر جان  دولتشاهی عزیزم هست : بهار ، فردا میای با ما نمایش فیلممون یک روزه مشهد؟! دیگه نمیشه میزنم زیر قول اینکه امروز گریه نکنم تا تمرین ( اخه بهار نفش قدر کافی غم و اشک داره برای خودش) اشکام میریزه و فقط یک کلمه مینویسم : بله / دیگه شک مدارم با دل شکسته این روزام دعوتم میگن هر دو زیارتی یک سومی داره ، دست اقای مسجد جامعی سبک بود شاه عبد العظیم و بی بی شهر بانو و حالا شاه خراسان و دعوت عجیب و به موقع اش ، حتی چهارشنبه که امامزاده صالح بودم دلم میخواست گندم بخرم بدم یکی ببره برای کبوترای امام رضا ، اخه زمستون که اونحا بودم دو بار رفتم زیارت و بار سوم دیر شد و موند به دلم همه اینا با هم و ادامه حرفای زمستونم که حالا تو بهار شاید درد دل های دیگه ای بهش بار شده باشه ، یا امام رضا با همه وجودم عاشقتم و خالصانه ازت ممنونم که این بنده کمترین رو اینجور طلبیدی ...التماس دعا...

 

   + بهاره رهنما - ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٢

روز دوم

در میان روزها از "روز دوم" بدم می آید ...
روز دوم بی در میان روزها از "روز دوم" بدم می آید ...
روز دوم بی رحم ترین روز است
با هیچ کس شوخی ندارد
در روز دوم همه چیز منطقی ست
حقایق آشکار است
و به هیچ وجه نمی توان سر خود شیره مالید ...

مثلا روز اول مهر همیشه روز خوبی بود
آغاز مدرسه بود
و خوشحال بودیم
اما امان از روز دوم
تازه می فهمیدیم تابستان تمام شده است ...

یا مثلا روز دوم بازگشت از سفر
روز اول خستگی در می کنیم
حمام مى رویم
اما روز دوم
تازه می فهمیم که سفر تمام شده
طبیعت
بگو بخند با دوستان
و عشق و حال تمام شده است ...

هرگاه مادربزرگ نزد ما می آمد
و یک هفته می ماند
وقتی که برمی گشت ناراحت می شدیم
اما روز دوم
تازه می فهمیدیم
که "مادر بزرگ رفت" یعنی چه؟

یا وقتی کسی از دنیا می رود
روز اول خدا بیامرز است
و روز دوم عزیز از دست رفته !

و اما جدایی
روز اول شوکه ایم
و شاید حتی خوشحال باشیم
که زندگی جدیدی در راه است ...
تیریپ مجردی و عشق و حال ور می داریم
اما دریغ از روز دوم

تازه می فهمیم کسی رفته
تازه می فهمیم حال مان خوب نیست
تازه می فهمیم تنهایی بد است ...

باید روز دوم را خوابید
باید روز دوم را خورد
باید روز دوم را مرد ...

"کیومرث مرزبان"رحم ترین روز است
با هیچ کس شوخی ندارد
در روز دوم همه چیز منطقی ست
حقایق آشکار است
و به هیچ وجه نمی توان سر خود شیره مالید ...

مثلا روز اول مهر همیشه روز خوبی بود
آغاز مدرسه بود
و خوشحال بودیم
اما امان از روز دوم
تازه می فهمیدیم تابستان تمام شده است ...

یا مثلا روز دوم بازگشت از سفر
روز اول خستگی در می کنیم
حمام مى رویم
اما روز دوم
تازه می فهمیم که سفر تمام شده
طبیعت
بگو بخند با دوستان
و عشق و حال تمام شده است ...

هرگاه مادربزرگ نزد ما می آمد
و یک هفته می ماند
وقتی که برمی گشت ناراحت می شدیم
اما روز دوم
تازه می فهمیدیم
که "مادر بزرگ رفت" یعنی چه؟

یا وقتی کسی از دنیا می رود
روز اول خدا بیامرز است
و روز دوم عزیز از دست رفته !

و اما جدایی
روز اول شوکه ایم
و شاید حتی خوشحال باشیم
که زندگی جدیدی در راه است ...
تیریپ مجردی و عشق و حال ور می داریم
اما دریغ از روز دوم

تازه می فهمیم کسی رفته
تازه می فهمیم حال مان خوب نیست
تازه می فهمیم تنهایی بد است ...

باید روز دوم را خوابید
باید روز دوم را خورد
باید روز دوم را مرد ...

"کیومرث مرزبان"

عکس :بهاره رهنما /مکان :سقاخانه پشت شاه عبد العظیم

 

   + بهاره رهنما - ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٢

باید قوی بود

باید قوی بود ، و جلو رفت!به قول بزرگی در دنیایی که حتی روحت روزی تورا ترک می کند ، تنهایی را باید باور کرد ، از تنهایی باید اموخت ، خودش را باید یک یار کرد وگرنه که واقعیت از همه شربت های بچگی مان بد مزه تر است هیچکس ، هیچکس نگران ودلواپس مهربانی های ما نیست ،این جملات معماری کلماتند ، نخ کردن مهره های زیبایی که به تلنگری میشکنند ، نگران ها همان هایی هستند که به قول فروغ همزمان که تورا میبوسند طناب دار تو را در سر میبافند ، هیچ یادم نمی رود ،پدرم روزی صدایم کرد و گفت : حواست را جمع کن ، تو در قبال ادم هایی که به خود نزدیکشان میکنی مسئولی!ادم ها کش نیستند که هر وقت خواستی بکشی سمت خودت و هر وقت خواستی رهایشان کنی تا با سر بخورند توی دیوار!و من این روزها مرتب  فکر میکنم نکند ناخواسته روزی کسی را در بی موقع ترین وقت روزگارش به امان خدا رها کرده باشم؟ اگرچه  عجیب معتقدم در نهایت و در ذات همه ما تنهاییم اما تنهایی زخمی است که همه داریم، لااقل  که میشود نمک بر زخم دیگری نپاشیم؟!لااقل!...به قول شاملوی بی بدیل: کوه ها با همند و تنهایند ،
همچو ما با همان تنهایان...

 

عکس از آرمین صافدل

 

 

 

 

 

 

 

 

   + بهاره رهنما - ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۳۱

خشونت های این روزها

این روزا گاهی میزان خشونت و توحش خبرایی که میشنوم انقدر زیاد و دهشتناکه که نمیدونم چی بگم؟ چی بنویسم؟ با کی حرف بزنم ؟از چی بگم ؟, بعد فکر میکنم تو این میزان خشونت فزاینده حرف من و امثال من ایا تاثیری هم داره؟! اینه که گاهی سکوت میکنم اما این روزها به عنوان یک ایرانی ,یک مسلمان ,یک انسان, با هیچ معیاری نمیتوانم کشتار وحشتناک سگ ها و توله سگ های خیابانی را با تزریق اسید ببینم وسکوت کنم , کجای دین ما نوشته حیوانی را زجر کش کنید و از بین ببرید؟ نگه داشتن هر حیوانی اصول و شرایط خاص خودش را دارد به فرض هاری این حیوانات و ولگردی شان هم اصولی برای این کار هست ! جدا از این , چرا باید فقط کشتن حیوانات کمیاب و رو به انقراض جرم محسوب شود؟ و کشتن و ازار و اسید وارد کردن به بدن حیوانات دیگر مصداق مجرمانه ای نداشته باشد؟از مسئولین عاجزانه تقاضا می کنم با این بیماران اجتماعی مسبب این حادثه برخورد مو ثر و جدی کنند, از کنار چنین حادثه ای نباید ساده گذشت ,حتی اگر مسئولین بخواهند از کنار این ظلم سنگینی که با این حرکت بر این حیوانات بی پناه و بی گناه شد بگذرند, نمیتوانند این واقعیت را ندیده بگیرند که بیمارانی از این دست برای اجتماع, برای کودکان ما ,برای زندگی اجتماعی ما خطرناکند... فیلمی که گذاشته ام معرفت و مهربانی یک سگ بر سر مزار صاحبش را نشان میدهد , اگرچه ظاهرا تمام دنیا برای کشتن و تکه تکه کردن مهربانی دندان تیزکرده اند اما شاید صدای ما به جایی برسد ,فقط خدا نکند به گوش انهایی برسد که نشسته اند تا کنار تروریست بودن چهار تا انگ عجیب و غریب دیگر هم به جامعه ایرانی ببندد....

 

 

 

   + بهاره رهنما - ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢۸

کار من جادو کردن است

درباره مجموعه داستان کار من جادو کردن است
نویسنده‌ای که جادو کردن بلد است

آنالی اکبری، نویسنده جوانی است که با نخستین مجموعه داستان خود (کار من جادو کردن است) آنچنان شما را پای جادوی عجیب و غریب شخصیت‌های انتخابی‌اش می‌برد که باور نمی‌کنید. «این کتاب١۵٢ صفحه‌ای را در این فرصت کم خوانده‌ام» این جمله را از خیلی از کسانی که کتاب را خوانده‌اند شنیده‌ام. داستان‌ها اغلب کوتاه و مینیمال هستند اما شخصیت‌ها به‌شدت متنوع و جور واجور. طوری که با توجه به سن و سال کم نویسنده از این همه تجربه زیست محیطی و روانشناسی او در قرار گرفتنش در جایگاه راوی‌های مختلف تعجب خواهید کرد. از طرفی فضای سوررئال انتخابی داستان‌ها فضایی است که کمتر نویسنده‌ای خصوصا زنی در این سال‌ها جسارت یا خلاقیت نزدیک شدن به آنها را داشته باشد.
از همین رو تازگی داستان‌ها فضای بکر و بدیعی برای ذهن خواننده می‌سازد که بی‌شک به خوش‌خوانی اثر کمک می‌کند.
سروش صحت در یادداشت و مقدمه‌ای که بر این کتاب نوشته از دقتی خاص که آنالی اکبری به محیط پیرامونش دارد حرف زده و از غیرمتعارف بودن شخصیت نویسنده که اشاراتی بجا و خوب است اما من می‌خواهم جدا از دیوانگی‌هایی که سروش صحت از آنها یاد کرده از هوش و عقلانیتی یاد کنم که در انتخاب مضمون و روایت این داستان‌ها به کار رفته است، شاید اصلا استفاده از این میزان دیوانگی و پریشانی ذهنی، در ادبیات بدون هوش و عقلانیت خاص به نوعی پریشانگویی بی‌حصار بدل می‌شد که اتفاقا به خستگی ذهنی خواننده منجر می‌شد اما آنالی اکبری با دقت خاص در کوتاه انتخاب کردن داستان‌ها مرتب تازگی ذهن مخاطب را مد نظر دارد. ناشر این کتاب نشر تازه‌ای به نام «چارچوب» است و به همین دلیل کتاب کمی کمیاب است اما خواندنش را به عنوان خواندن اثر اول یک نویسنده زن متفاوت و مطرح سال‌های آینده ادبیات ایران به شما توصیه می‌کنم. این اثر در برخی شهر کتاب‌ها قابل خرید است. نکته دیگر، قلم این نویسنده است که او طنز مخصوص خودش را دارد که نخستین بار پیمان قاسم‌خانی مرا متوجه آن کرد، چون این نویسنده سال‌هاست در جراید، ستون نویس طنز است و نخستین کاشف او برای من پیمان قاسم خانی بود که متوجه خلاقیت خاص او شد و گفت حتی فکر می‌کنم این یک مرد است که با نام مستعار زن می‌نویسد چون چنین طنزی معمولا طنزی نیست که نویسنده‌اش یک زن باشد (لطفا دقت کنید که اگر جمله ضد زن است راوی‌اش من نیستم) آنالی اکبری چند سالی است ستون طنزی با نام ستون «فقرات» را برای روزنامه هفت صبح می‌نویسد.

روزنامه اعتماد / ستون آخر هفته با تو / 27 / 01 / 94

   + بهاره رهنما - ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢٧

دخترک و غول ها

رونوشت برابر اصل 
دخترک و غول ها




مادرم، اما دختری دارم که از من قوی تر است. بی شک از پس نبودن ها و بی عدالتی ها و سختی های عالم و زندگی بهتر از من بر می آید، مستقل تر است و محکم تر و دنیا را استدلالی تر می بیند. در این روزهای پر بهانه فکر کردن به مادری، جز اینکه مثل هر مادری آرزو و دعا می کنم تا از گزند بلایای طبیعی در امان باشد، از چیزی برایش دلهره ندارم و نمی ترسم، دلواپسی های من برای او رنگ و روی دیگری دارد: من از اینکه روزی دخترکم بدون شعر، بدون رویا، بدون آرزو زندگی کند، سخت می ترسم. جهان فردا به گمانم جهان بی شعری است، جهانی است که دو دو تای آن خیلی قطعی و محکم می شود چهار تا و بس. جهانی که برای هر چیزی فرمولی است علمی و مادی، حتی شاید برای عشق. از اینکه پریا عاشق نشود، می ترسم. از اینکه حوصله نگاه کردن به گذشته را نداشته باشد، می ترسم. از اینکه زنی باشد بی خاطره، بی اشک یا بی نیاز از خاطره و اشک می ترسم، ازاینکه حتی روحم ناظر به دختری باشد که از جنس خشونت دنیای اطرافش شده می ترسم. از اینکه نخواهد مادر شود می ترسم، از اینکه من را از یاد ببرد و شعرها و اشک هایم را می ترسم. از اینکه حتی عکسی از رفتگان را قاب نکند تا خانه اش خلوت بماند، می ترسم. از اینکه بخواهد در روابطش حساب کتاب کند می ترسم، از اینکه فرصت دلهره های عاشقانه را از دست بدهد و آنقدر عاقل باشد که هرگز نگوید کاش، می ترسم. بخش مهمی از انسانیت ما همین کاش ها و آ ها و خاطرات و برگشتن به گذشته و قاب عکس های اطراف مان است، من از جهان پر کرگدن و غول و بی انسان و بدون پری ها می ترسم، آخر پریا هیچ سنخیتی با غول ها ندارد.
    روزهایی که مشغول تمرین نمایش باغ آلبالو در نقش رانووسکایا بودم هر روز موقع گفتن این جملات قلبم به شدت متلاطم می شد و حس می کردم این زن خود منم که به مردی که خواهان دختر جوانش هست می گوید: «تو یک غولی، غولی که دیگه نمیتونه انسان باشه و این خیلی وحشتناکه، خیلی، ببینم آیا آنیای من هم باید مثل تو یک غول باشد ؟... حرفی ندارم اگر این طور درد و رنجی را متحمل نمی شود حرفی ندارم». اما من دارم، من همین جا می نویسم که تقدیم اول کتاب «مالیخولیای محبوب من» را باید اصلاح بکنم، نوشته بودم: «برای پریا و دخترکان سرزمینم که نمی دانم دعا بکنم روزی عاشق بشوند یا نشوند؟» باید در چاپ جدید بنویسم: «برای پریا و دخترکان سرزمینم که آرزو می کنم عاشق بشوند تا با همه رنجش تجربه انسان بودن را از دست ندهند و غول نشوند، کرگدن نشوند، اما عاشق شوند و انسان بمانند، این تحمل رنج از جنس عاشقی تنها راه کرگدن نشدن و انسان ماندن است».

 

روزنامه اعتماد 22 / 01 .94

   + بهاره رهنما - ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢۳

خندیدن یک امر اختیاری نیست

یک سالی است که با شقایق دهقان (جاری جان) رد و بدل شعر داریم (رد و بدل که بیشتر او می‌فرستد) یک‌دفعه روی صفحه موبایلم می‌افتد که می‌خوام لای موهای طلایی ات بمیرم (ریچارد براتیگان)
و من بعد برای جاری جان می‌نویسم که روزمان را ساختی با این شعر، اغلب انتخاب‌های خوبی می‌کند که با حال و هوای من و دل و دماغ من جور است. شاید برای اینکه شوهرهای‌مان هیچ‌کدام اهل شعر نیستند، برای خواندن شعر به هم پناه آورده‌ایم.
من تشکر می‌کنم و او می‌نویسد چقدر خوب که این شعرها را دوست داری و من می‌نویسم من می‌توانم با شعر زندگی کنم و با شعر بمیرم البته در کنارش با مقداری پیتزا و لازانیا.
القصه اینکه در میان گشت و گذارم در دنیای شعر لااقل برای جواب دادن به شعر‌های زیادی که شقایق جان دهقان می‌فرستد سراغ شعر طنز رفته‌ام و در این میان، کم‌کم دارم کشف می‌کنم که چه طنازان خوبی در شعر دوروبرمان داریم و اینکه چقدر سرودن شعر طنز جدا از سخت بودن و نیازمندی‌اش به هوش و درایت و آگاهی از موقعیت اجتماعی شاعر در وطن و در جهان یک ضرورت است؛ ضرورتی اجتناب ناپذیر برای مبارزه با این همه خشونت و این همه قضاوت دنیای پیرامون.
نخستین کتابی که در این زمینه (شعر طنز) به شما معرفی می‌کنم، به قلم مهدی استاد احمد است‌.
مجموعه سر ضرب و شیرینی از نشر مروارید که به خوبی و با سبک خاص شاعر به ستیز این دو واژه خشنوت - قضاوت می‌رود.
وقتی اینقد همه چی منطقیه
وقتی که هیچ چیز خنده داری نیست
باز ممکنه آدم خندش بگیره
خندیدن یک امر اختیاری نیست
مهدی استاد احمد با ذره بین طنز و البته بی‌قضاوتی از اجناس چینی تا مترو تا بی‌خوابی تا دوران مدرسه تا فوتبال تا مشکلات عشق و حتی تنگنای قافیه شاعر را طوری به سخره قلمش می‌گیرد که انگار بعد از خواندن اشعار او دچار نوعی آرامش می‌شوی که حاصل از جدی نگرفتن جدی‌ترین پدیده‌های دنیاست و البته نمی‌توان از تلنگری که شعر طنز به لایه‌های ذهنی ما در نگاه مجدد به پدیده‌های اجتماعی ایجاد می‌کند چشم پوشی کنی. شعر انتخابی من از مجموعه قلم داد شعر صورتی است.
خلاصه اینکه کشف کرده‌ام مجموعه طنز این روزها تحمل دنیا و مافیها را خوش‌تر می‌کند انتخابش کنید و ما را دعا.

 

 

ستون آخر هفته با تو / روزنامه اعتماد / پنجشنبه 20 / 01 / 94

   + بهاره رهنما - ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢۱