داستان بازی

صبر کردم تا بابام خوابش ببره.

بعد رفتم سراغ سطل آشغال فلزی جلوی در خونه.

خم شدم تو سطل و همه‌ی آشغالارو زیر و رو کردم و دوباره پیداش کردم.

همون‌جا تو تاریکی کوچه وایسادم و زل زدم بهش.

تَن فلزیش تو تاریکی برق میزد.

با خودم گفتم اصلا این چیه؟ به چه دردی میخوره؟ شک ندارم که اگه یه شب سرد زمستون، از دستای اون نمیگرفتمش؛ الان یه گوشه‌ی یه جعبه ابزار فلزی افتاده بود و هیچ وقت، هیچ کس، وسط یه کوچه واینمیستاد و اینجوری بهش خیره نمیشد!

یه چیزیه شبیه انبردست! دسته‌ش روکشای پلاستیکی قرمز نداره، کلش فلزیه. راستش نمیدونم مصرف اصلیش چیه. من باهاش همیشه در لاکامو باز میکنم. اونایی که یه مدته نزدمشون و درشون خیلی سفت شده و راحت باز نمیشه.

انگار همیشه یه گوشه ی یه انباری، تو یکی از خونه‌های شهر منتظر بوده تا یه شب من از دستای یه آدم دیگه بگیرمش و بودنش یه معنی دیگه پیدا کنه. انگار همیشه گوشه ی اون انباری منتظر من بوده. منتظر شب مهمونی! آخرین مهمونی! آخرین مهمونی که تو خونشون گرفت و دعوتم کرد، تو یه شب زمستون بود. من دیر رسیدم. نشسته بود رو پله‌های جلوی در ساختمون خونشون تا برم. یه پوستیژ سیاه براق گذاشته بودم رو سرم و یه عینک ویفر سیاه زده بودم. ترکیبشون با پیرهن چهارخونه ای که تنم بود معرکه بود.

وقتی میخواست بره پایین شامو از پیک رستوران تحویل بگیره، پرسید: باهم بریم؟ اون روزا یه حالی داشتم که خیال میکردم همه جای دنیارو باید با اون برم. خیال میکنم خاصیت عشق همین حال عجیب غریبیه که تو دل آدم میریزه. همین که باعث میشه فکر کنی خیلی قوی شدی. اونقدر قوی که میتونی از پسِ یه کار خیلی مهم بربیای. یه کاری به اهمیت دوست داشتن یه آدم حتی بیشتر از خودت.

وقتی داشتیم از پله‌ها میرفتیم پایین، اون یه پله  جلوتر از من قدم برمیداشت و من زل زده بودم به گردن سفید استخونیش. یه لحظه از خودم پرسیدم: من اینجا چه غلطی میکنم؟!

من، اینجا، تا خرخره غرق عشق مردی که، همین یه هفته پیش سر یه کوچه ی خلوت تو چشمام نگاه کرد و گفت میخواد از یه موضوع مهم باهام حرف بزنه و بعد رنگ صورتش مثل گچ سفید شد و بهم گفت مادرش به پدرش خیانت میکنه و تنها کسی که این قصه رو میدونه اونه چه غلطی میکنم؟!

تو پاگرد سوم وقتی واسه بار سوم از خودم پرسیدم "من اینجا چه غلطی میکنم"؟! یه لحظه حس کردم این جای غلط، درست‌ترین جاییه که تو همه‌ی عمرم وایسادم. مثل این بود که یه کسی از تلخی زندگیش به من پناه آورده بود و من این حس غمگین خوش طعمو دوست داشتم. پناه یه آدم دیگه بودن حال عجیبی داره! مثل اینه که درد و لذتو باهم ریخته باشن تو یه لیوان و هم زده باشن و تو یه جا همشو سر کشیده باشی!

چراغای پارکینگو که روشن کرد تازه دید من با یه پیرهن کوتاه چارخونه بدون هیچ بالاپوشی راه افتادم دنبالش.

گفت: دیوونه شدی تو؟ الان یخ میزنی!

دیوونه شده بودم و یخ نمیزدم. اون روزا گرم یه چیزی بودم که هیچ سرمایی حریفش نمی شد. خودشم چیزی نداشت که بده بپوشم. بغلم کرد و من دوباره چراغای پارکینگو خاموش کردم. اون لحظه فکر میکردم من درست همون جای زندگیم وایسادم که همیشه دلم میخواسته وایسم. یه جایی که فقط میتونست مال من باشه. بهش گفتم یه چیزی بهم بده که یادگاری نگهش دارم. یه چیزی که هروقت نگاش میکنم یاد اون شب و اون لحظه و اون حس بیفتم. یه جوری نگام کرد که انگار داره به فوتوژنیک‌ترین دیوونه‌ی دنیا نگاه میکنه. جیباشو گشت. فقط کلید خونشون بود و پول.

گفت: چیزی ندارم آخه.

فقط نگاهش کردم.

گفت: خب یه لحظه صبر کن...

رفت تو انباری کنار پارکینگ که پر از کارتون و خرت و پرت بود. دو دقیقه بعد با یه چیزی برگشت که شبیه انبردست بود. دستش روکشای پلاستیکی قرمز نداشت. کلش فلزی بود.

گفت: ببخشید دیگه... فقط همینو تونستم پیدا کنم.

هردومون زدیم زیر خنده. چقدر اون عضو جعبه ابزار که حتی نمیدونم اسمش چیه تو اون لحظه از نگاهم قشنگ بود. اون شی فلزی شبیه انبردست بین دستام برق میزد. اصلا همه ی دنیا پیش چشمام برق میزد.

تو روزای آخر زمستون اون رابطه تموم شد.

من اونقدرا محکم نبودم که بتونم پناه اون و تلخیاش باشم و اونم دلش نمیخواست یه پناهنده باشه. انگار از اعتراف بی‌اراده ش سر اون کوچه‌ی خلوت پشیمون شده بود. فکر کرده بود تصویر بدی از خودش پیش چشمای من کشیده و من دیگه نمیتونم اون تصویرو دوست داشته باشم. من بلد نبودم براش توضیح بدم درددل اون شبش سر اون کوچه و رنگ پریدگی صورتش نتونسته احساس منو عوض کنه. من روبه‌روی اتفاقی که برای دلم افتاده بود و روبه روی تلپاتی عمیقی که بین من و اون آدم وجود داشت شوکه و منفعل بودم. اونقدر منفعل که نشسته بودم و فقط نگاه میکردم تا زندگی راه خودشو بره. انرژی جنگیدن نداشتم. انرژی تصمیم گرفتن و تغییر دادن.

یه روز تو همون بدحالی و بهت زدگی؛ بابام بهم گفت: ببین بابا... همه چی تموم شد. عکس... نوشته... یادگاری... هرچی داری بریز بره و بلند شو دوباره زندگی کن... مثل من احمق و احساساتی نباش... میبازی!

انگار شک نداشت منم مثل خودش احمق و احساساتیم. مثل خودش که بعد ناهید دیگه هیچ وقت نتونسته بود عکس و نوشته و یادگاری و هر چی که ازش مونده رو بریزه بره و بلند شه دوباره زندگی کنه.

من اونقدر احمق و احساساتی بودم که آخر شب وقتی بابام خوابش برد رفتم دوباره اون شی فلزیو که حتی نمیدونم اسمش چیه رو از تو سطل آشغال فلزی جلوی در خونمون برداشتم و انداختمش تو جعبه‌ی لاکام.

هنوزم وقتی باهاش در لاکامو باز میکنم به دختری فکر میکنم که نتونست تنها عشق زندگیشو پیش خودش نگه داره. به مردی فکر میکنم که درد بزرگ همه‌ی سالهای زندگیشو یه شب سر یه کوچه با یه جمله به کسی که عاشقش شده بود گفت و بعد پشیمون شد. به لحظه‌هایی فکر میکنم که همه‌ی دنیا پیش چشمای یه دختر بیست و دوساله برق میزد.

به خودم فکر میکنم.

به خودم که بعد اون اتفاق دیگه هیچ وقت نشد با یه پیرهن برم تو سرما و حس کنم دلم گرمه‌‌ گرمه و هیچ سرمایی اذیتم نمیکنه.

به خودم فکر میکنم که دلم نمیخواد بلند شم و دوباره زندگی کنم.

حتی گاهی به این فکر میکنم که اون، وقتی به جعبه ابزار گوشه‌ی انباریشون نگاه میکنه یاد من میفته یا نه؟

وقتی منتظر پیک یه رستوران وایمیسته چی؟

اصلا منو هنوزم یادشه یا نه؟

هیچ وقت پیش میاد که واسه یه دختر دیگه، واسه یه کسی شبیه من از دردای بزرگش حرف بزنه و حالش جوری به هم بریزه که رنگ پریدگی صورتش تو تاریکی کوچه جیغ بکشه؟

به این فکر میکنم که اون بعد من زندگی میکنه یا نه؟!

انقدر فکر میکنم که از زدن لاکی که با هزار زحمت درشو باز کردم پشیمون میشم.

اصلا چه فرقی داره ناخنات رنگی باشن یا نه؛ وقتی حال نداری بلند شی و دوباره زندگی کنی!

 

سحر ببران

 

 

پی نوشت : داستانی از سحر ببران یکی از هنرجویان ورک شاپ "داستان بازی" من

   + بهاره رهنما - ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٩/۳

زن های عاشق

زنهای عاشق موجودات تکراری و گاه احمقی به نظر میان اونها با همه تفاوت هاشون به شدت رفتارهای مشابه و قابل حدسی رو از خودشون بروز میدن مثلا اغلب عاشق بارون و روزهای ابری هستن
تنها به دریا خیره میشن
ساعتهای متمادی بی هدف رانندگی میکنن ,
دست به دامن همه نیروهای ماورااطبیعه میشن
اشکشون ساده میریزه و....
پیشنهاد میکنم به مردی که دوستش دارین این نشدنی ها رو برعکس نشون بدین
مثلا بگین چه روزافتابی عاشقانه ای
یا اینکه جلوش اظهارکنید جزچیزیکه با منطق و علم قابل اثباته به چیزی باور ندارین
بهش بگین از بی هدف و تنها رانندگی کردن شما سال ها گذشته
و خلاصه هرچی به ذهنتون میرسه رو عکس جلوه بدین
اونموقع شما تو یک عکس دسته جمعی قرار نمیگیرین
لااقل تو روز ای نبودنتون اون تصویری از قاب تک نفره ازتون تو ذهنش داره
به قول یاشا تو باغ آلبالو ست:
زنی که عاشق بشه دیگه ول معطله:)
وبه قول خودم تو دورهمی زنان شکسپیر:عشق بی سیاست محکوم به زوال است
و به قول مامان بزرگ جان:اگر واقعا عاشق مردی هستی هرگز نگذار اینو بفهمه چون از دستش میدی..

 


   + بهاره رهنما - ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۸/٢٠

آبان ماه

تو روزگار من آبان ماه مهمیه
مادر و خواهر برادر دوقلوم
و کلی ازدوستای گرمابه گلستانی
آبان ماهی هستن
کلی هم باهاشون کل کل دائمی دارم
اما آبانی ها نباشن دنیا به هیچی نمیارزه
نزدیکای اخرای آبانه و من بعد سال ها که ازرفتن یکی ازمهمترین آبانی های عمرم میگذره , دوست دارم بگم آبان رو خیلی دوست دارم
چون من رو یاد ادم ای تکرار نشدنی عمرم میاندازه,زنده باد آبان و آبانی و تولد همتون مبارک

 

 

 

   + بهاره رهنما - ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۸/۱٩

نمی خواهم نگرانت کنم اما...


 

نمی‌خواهم نگرانت کنم امّا

هنوز زنده‌ام

و این روزها هربار حواسم را پرت کرده‌ام در خیابان

بوق اولین ماشین، عقب‌عقبم رانده است

 

نمی‌خواهم نگرانت کنم امّا

این شب‌ها  هربار

ناامیدی مرا به پشت بامِ خانه رسانده است

با احتیاط پله‌ها را

یکی

یکی

یکی

پایین آمده‌ام

با اینکه می‌دانستم در من

دیگر چیزی برای شکستن نمانده است

 

این شب‌ها روی پیشانی‌ام

جای روییدنِ شاخ می‌خارد و

پوستم این شب‌ها زبر و خشن شده است

و تو از شکوه کرگدن شدن چه می‌دانی؟

 

و بر این سیارهء خاکی موجوداتی هستند

که سرانجام فهمیده‌اند

بی‌عشق می‌شود زنده ماند

موجودات عجیبی

که بی‌آنکه کسی جایی نگرانشان باشد

با احتیاط از خیابان عبور می‌کنند

پله‌ها را دست‌به‌نرده پایین می‌آیند

و صبح‌ها در پارک می‌دوند

موجودات باشکوهی

که اگر خوب به سخت‌جانی چشم‌هایشان خیره شوی، می‌فهمی

هنوز نسل دایناسورها منقرض نشده است -

 

نمی‌خواهم نگرانت کنم

نمی‌خواهم نگرانت کنم امّا

امّا

نداشتنت را بلد شده‌ام

و مثل کودکی که سرانجام فهمیده است

تمام آنانچه در تاریکی‌ست

همان‌هاست که در روشنایی‌ست،

به خیانتِ دست‌های تو فکر می‌کنم

که تمام این سال‌ها

چراغ‌ها را

خاموش نگه داشته بودند...

لیلا کردبچه

   + بهاره رهنما - ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٧/٢٤

یادداشتی دلنشین از یک ناشناس

او هم یک زن معمولی گرفت!
اغلب مردها همین طورند. آنها زن معمولی را بیشتر دوست دارند. نه اینکه زن معمولی بد باشدها؛ نه.
منظورم این است که زن معمولی خیلی با ایده ها و آمال ها و حرف های مردها فرق دارد و دقیقا مساله ی من معمولی بودن مردهاست. بیش از آنکه زن ها معمولی باشند؛ مردها معمولی اند. یعنی اولش معمولی نیستند. آنها درباره ی فلسفه حرف می زنند؛ درباره ی رخ دادن جنگ جهانی سوم و آن وسط ها درباره ی تاریخ بیهقی و کلیدر هم حرفی به میان می آورند. موسیقی؟ آنها همه ی دستگاه‌های موسیقی را می شناسند و حتی قانون هم زده اند. آنها ذهن اوباما را می خوانند. آنها می دانند در آینده چه اتفاقی رخ می دهد و همگی دوست‌دارند
یک باغچه داشته باشند در فلان روستا و از بورژوآزی حاکم بر جامعه ی ایران دست بشویند. آنها تا اینجای کار اصلا معمولی نیستند. می نشینی آنها را نگاه می کنی و سر تکان می دهی که اوهوم؛ چه خوب. می خوای بعدش چی کار کنی؟

و آنها می خواهند در آن روستا که ته ایران است بزرگترین اختراع جهان را صورت بدهند.آنها اعتقادات بزرگتری هم دارند: آزادی زن؛آزادی اندیشه و بر چیدن تبعیض نژادی در دنیا. آنان سفت و سخت مخالف قوانین حاکم بر جامعه ی اسلامی هستند و معتقدند تعریف زن در جهان مدرن امروز فرق کرده است و زن باید از استقلال و اندیشه برخوردار باشد.

چندسال بعد همان مرد زن می گیرد. نام زنش را در فیس بوک نمی گذارد مبادا همکاران غریبه ببینند . عکسی از او رو نمی کند و اگر هم رو کند زنی است غیرقابل دسترس. زنی است از یک خانواده ی معمولی که حجاب خود را به خوبی رعایت می کند؛ فنون بازی را بلد نیست؛ حسود است
( انقدر حسود که مرد بتواند با اعصاب او در صورت لزوم بازی کند)؛

آن زن به عمل کردن دماغش هم فکر می کند. بعد می زنی پشت رفیقت که ای مرد ؛‌نرفتی باغچه ای ته دنیا؟ جنگ جهانی سوم چه شد؟

پسران زیادی در زندگی ام بوده اند که آخر عاقبتشان همین شد.درباره ی رویاهای عجیبشان حرف می زدند و من شنونده بودم.یکی شان تصمیم داشت ایران را اشغال کند. یک روز یک کاغذ بزرگ را پهن کرد جلویم که: ببین؛ ببین من تا سال ۱۳۹۰ ایران رو فتح می کنم.
آرزوی بزرگ زندگی اش بوسیدن مرضیه ( خواننده)‌بود و روی میز کوبید که من تا ابد زن نمی گیرم.
حالا او روزهای متوالی است در فیس بوک دوست من است. عکس هایش اینطوری است: خودم و زنم؛ زنم و خودم؛ زنم؛ زنم و خواهرش؛ خواهر زنم و زنم؛ من و زنم و گلدان کوچک خانه مان.
زن کیست؟ دختر همسایه بغلی شان.

گاه گاهی مرد از کنار اداره مان رد می شود و یادش می آید که پیشتر همکار بودیم . برایش سر تکان می دهم و به رسم قدیم خل و چل بازی هایم را در می آورم.حال همسرش را می پرسم و برایش زندگی خوبی را آرزو می کنم.
امروز او عکس گذاشته است. سالگرد ازدواجش است و بسیار خوشحال است. زن خوبی دارد. غذا می پزد. سر کار نمی رود. دور کمرش هم خوب است. یک زن معمولی است با موهای بلند.زنی که نه ایده ای دارد و نه هیچوقت اینقدر باهوش است که از نقشه ی فتح ایران که شوهرش در سر می پرورانده آگاه شود، لابد همکاران و دوستان مرد زیادی دارم که می دانند دهانم قفل است. می دانند چقدر رفتارم با همسران معمولی آنها خوب است.

اما آنها نمی دانند که همیشه ؛ هربار با مرد جدیدی در زندگی ام روبرو می شوم که ایده های بزرگ در سر دارد و درباره ی لزوم ایجاد تحول در اندیشه ی بشری حرف می زند توی دلم قهقهه ای سر می دهم و با خودم می گویم: ههههوف؛ یک مرد معمولی دیگر که در نهایت یک زن می گیرد که آشپزی اش خوب باشد.بعد دوتایی با هم عکس بیندازند و خوشحال باشند و از آن به بعد مدام بترسند و از خدا بخواهند هیچوقت جنگ جهانی نشود...

   + بهاره رهنما - ٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٧/۱۳

ترانه هایی که...

1
من که، اصلا عاشق تو نشدم!
عاشق ترانه هایی شدم که در آن غروب های خسته باهم می خواندیم
عاشق لبخندت ، بادیدن یک شکوفه
و عاشق شباهت عجیب ات به گلها ها شدم
دیگر اینکه عاشق ستار ه ها شدم
وقتی شبهای جولای ، در چشمهایت فرود آمدند
منکه ، اصلا تو را دوست نداشتم
جدایی را دوست داشتم
وقتی مرا بدرقه می کردی
گلوله هارا دوست داشتم
وقتی به طرفم شلیک کردی
گریه را دوست داشتم
وقتی فراموشم کردی
وقتی از تنهایی ام باخبر می شدی
عاشق سرپا ایستادن شدم
وعاشق ازپا افتادنم شدم
هربار که تو را به خاطر می آوردم
بی تو بودن را دوست داشتم
آنطور که نان را
صدایت را هوس کردم
آنسان که آب را
درآفتاب سوزان تموز
مثل باران بعد از ظهر
مثل طوفان شبانه
دوست داشتنت را دوست داشتم
من که اصلا عاشق تو نشدم
به پرنده ها آوازهای عاشقانه یاد دادنت را
دوست داشتم
عاشق لحظه ای شدم که به اردیبهشت
یادآوری می کردی
بهار نام دیگر تنهایی نیست
کودکان آدامس فروش
ترانه های جدید
مثل رودخانه ای که در دریا افتاده باشد در آتش افتادم
من عاشق آتش شدم
لحظه ای که می سوختم
حتی همین حالا که می سوزم
من که اصلا عاشق تو نبودم
*
یک شب گوزنی از کوه تا قلبت پایین آمد
یک شب شعری در آتش کبریت افتاد
 وسط دنیا
در صدای بی کسی
در بی رحمی یک اه
در صورت گریان انسان
با قدرت فرح بخش دعا
در خوی ترساننده ی آتش
روی انجیر و زیتون و دل
روی گل
روی ترس
روی تو
حتی روی تو
من که اصلا عاشق تو نشدم
وقتی می رفتی
عاشق رفتنت شدم
وقتی می امدی
عاشق کائنات
و عاشق ماندنت شدم
رم می کردم از انس گرفتن به تو
باز هم عاشق لبخند شدم
وقتی روسری ات را از پشت قطاری که تو را با خودمی برد
برایم می انداختی
وقتی اولین برف بر شانه های صحرا فرود می آمد
عاشق زیبایی مرگ شدم
وقتی تو را در خودم می کشتم
در هر بار گم کردنت
مثل رودخانه ای که در دریا افتاده باشد
درآتش افتادم
من عاشق آتش شدم
وقتی می سوختم
حتی همی ن لحظه که می سوزم
من که اصلا عاشقت نبودم
من اگر بخواهم عاشق کسی بشوم
مثل آدم عاشق می شوم

شعر :ابراهیم صدری/ترکیه
مترجم:صالح سجادی

   + بهاره رهنما - ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢٤

گیسوانم را به باد خواهم داد تا....

دختر جوانی که چند وقت پیش با من کار میکرد و موهای خیلی قشنگی داشت یک روز اومد سر کار و دیدم موهای خیلی بلندش رو تقریبا از ته زده گفت خوب شدم؟ گفتم اره افرین به جراتت اما اینو بدون که چند روز بعد حالت خوب نخواهد بود ,نم اشکی به چشماش دوید و فقط گفت میدونم بعد هم مشغول کارش شد ,مدت ها بود که میدونستم تو یک رابطه احساسی بی سر و ته روشن خاموش ازار دهنده است .چند روز بعد اومد و منو برد یه گوشه و اشکاش ریخت گفت دلم برای موهام تنگ شده اونموقع بود که چیزی رو که میخواستم همون روز بهش بگم گفتم, بهش گفتم موهات که برنمیگرده اون چیزی هم که دلتنگشی موهات نیست و من مطمئن نیستم به نفعته که برگرده یا نه اما بهت تبریک میگم ! با تعجب و اشک پرسید :تبریک؟ فکر کرد اشتباه شنیده . گفتم اره تبریک و براش توضیح دادم یکی از مراحل بلوغ هر زن اینه که یک بار یک ادمی ترکش کنه یا با حال تنهایی غریب و لا علاجی مواجه بشه .حتی اگر جذابترین و موفق ترین زن روی زمین باشه تا یکبار اینجوری نیفته و دوباره پانشه کامل نمیشه , گفتم تو این مرحله معمولا باز هم یک بار هر زنی میره جلوی اینه و موهای بلندش رو بی رحمانه تا جایی که میتونه قیچی میکنه . این خیلی شجاعت میخواد مردا برای جابجا کردن خط ریششون شیش ماه باید فکر کنن تا تصمیم بگیرن اما زن عاشق موهاش رو قربانی میکنه به خیال اینکه با این کار عطر دستای طرف از سرش میره زنانگیش ازبین میره لج میکنه با خودش با خاطراتش با دنیا و بعد چند روز هم قطعا پشیمون میشه چون با قطع اون موهای بلند رشته هیچ چیزی جز همون تارهای مو پاره نمیشه اما اون زن قوی میشه و تا بار دیگه که شاید سال ها طول بکشه تا موهاش به اون بلندی شه یاد میگیره هربار که از رابطه ای رفت یا اون رابطه تموم شد اتفاقا بیشتر مراقب موهاش و تمام زیبایی ها و زنانگی های وجودش باشه , اما این یک مرحله گذره یک پل بک بلوغ هر زنی بابد یک بار توی عمرش بلندی گیسوانش رو فربانی کنه بک بار و نه بیشتر.....

 

   + بهاره رهنما - ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/٥

عطر ها و سفر زمان



یکی از جاهایی که اشکم دیگه به اختیار خودم نیست عطر فروشی هاست. وقتی دارم توشون میگردم و عطرای مختلف رو بو میکنم خاطرات دور و نزدیک مرتب به ذهنم حجوم میاره ادم ها از پشت مرگ یا نیستی زنده میشن و انگار تک سفر به زمان در لحظه سالها و ساعت ها به عقب میرم .اغلب با یه لبخند یا نم اشک اون عطر رو میزارم سر جاش و به گشتنم ادامه میدم,مدت هاست دنبال عطرای جدید نیستم و هرجایی میرم تو قفسه عطرا و ادکلن ها دنبال کارای خیلی فدیمی میگردم: اپیوم ,نارسیس,کلوئه,ترزو,داویدوف,ازارو,کوروس...... اینا چند تا از بوهاییه که برای من پر از خاطرات دوره هرکدوم به ادمایی برمیگرده که یه جوری یه جایی توی قلبم به نام اونا خورده ,تو پاریس بعد مدت هاااااا توی یک قفسه عطر فروشی شوکه می شم از دیدنش خودشه با همون شکل لطیف همون سال ها تکون نخورده بدون هیچ تغیری ,دستم رومیبرم طرفش و درش رو برمیدارم:آنیس ,آنیس خودشه عطر سالیان سال مادر بزرگ که حالا تو پاریس با چشمهای سبزش کنارمه و بازم میگه عطر فقط باید فرانسوی باشه .بوی ماگنولیاست اما نه فقط ماگنولیانیست بوی رختخواب های خنک خانه مادر بزرگ بوی عصرهای رخوت حیاط خانه اش بوی لباس سبز مهمانی اش که درست همرنگ چشمهایش بود بوی مربای بالنگ بوی دفتر شعر بوی شیرینی پنجره ای بوی عشق های کودکی کوچه مادر بزرگ و من غرق در اشک با تکان دست دخترکی چشم ابی بخودم می ایم که برایم دستمال ولیوان ابی اورده ,لبخند میزنم و میگویم :مشکلی نیست ,اینو انتخاب کردم...

   + بهاره رهنما - ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/٢۸

سارا سرخ بود

سارا سرخ بود:
دفعه اخری که سارا رو دیدم یک جمله عجیب گفت .عجیب و سنگین شاید بخاطر همین یک جمله پام نکشید که به مراسم عزاش برم .
بهم گفت : دیگه ازت دلخورنیستم .یه زخم معده ای از کنارت تو خیابون رد شه. و بالا بیاره روت که نمیزنیش ,البته تو وحشی ممکنه بزنیش, من نمیزنم اما ,میگم مریضه و میرم خونه دوش میگیرم.
 تو هم هم زخم روحی هستی و هم راستش تا اخر عمرت حتی شایعه حضور زنی مثل من توزندگیت برای افزایش اعتبارت کافیه .
منم جای تو بودم ,پشتت همین لیچارا رو می بافتم,خوشحالم که لااقل کنار من انقدر قدرتمند شدی که از سایه درومدی و دیگه از انتشار عکست میون دویست نفر نمی ترسی,برو بابک جان برو ,خوش باش وبگومن نخواستم اونا که باور میکنن لقمه های کوچیکتر ازدهنت هستن اونام که باور نمیکنن ازجنس منن:سارا,سرخ واقعی و بی محابا عین خود زندگی .. گفت و رفت,تو بودی سر قبر همچین زنی هم میرفتی؟حالاگیریم که خاطره,گیریم که معشوقه,گیریم هر کوفتی,درک که مرد ,جای حرفاش هنوز دردمیکنه... از متن رمان در حال نگارشم:سارا سرخ بود
بهاره رهنما

   + بهاره رهنما - ۸:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱٦

سلام بر جنون



همه ما سوالات کلیدی در زندگیمون هست که تو مقاطع مختلف درگیرمون میکنه و اغلب هم به جواب واضحی براشون دست پیدا نمی کنیم و همیشه یک وضعیت کلنجار ذهنی بین ما و اون سوالات هست. نمایش دنیای عجیبیه که حتی اگر جواب خیلی از این سوالات رو توش پیدا نکنی اما میتونی با وجوه مختلف جوابت روبه رو بشی اگرچه ممکنه همیشه در این شک باقی بمونی که واقعا درست ترین جواب چی بوده؟! اما لااقل چندین جواب رو در جهان نمایش و جهان شخصیت ها میتونی پیدا و تجربه کنی. یکی از این سوال ها برای من مرز بین عقل و جنون هست! اونجا و اون لحظه ای که دیگه کسی رو نمیشه عاقل خوند کجاست؟خیلی از ماها در عالم عادی زندگی کارهای محیر العقولی انجام می دیم اما فقط برای آدما عجیب به نظر میاییم، جدا از فعل و انفعال شیمیایی مغز به نظرم میاد هر مجنونی یک لحظه وادادن به جنون داره یک لحظه تسلیم به سیلی که خواهد بردش. . . و این تصمیم و وانهادگی عجیبیه، در مورد جهان نمایش بگم که این خاصیت هم داره که خیلی از این سوال های ذهنی رو ایجاد میکنه یا از پس سال ها به جلوی ذهن میاره و دوباره مطرح میکنه. این روزها در نقش زنی در جست وجوی زن سرخ پوش میدان فردوسی که سی و چند سال منتظر نشست این سوال ذهنی من از پس سال ها برگشته و عجیب داره جلوی ذهنم رژه میره؟!
     واقعا اون مرز باریک بین عقل و جنون کجاست؟زن سرخ پوش میدان فردوسی را اغلب مجنون می دانستند. اصلاتعریف این بوده که سی و چند سال انتظار بی ثمر یعنی جنون! وقتی جامعه چنین باوری رو به یک رفتار می دهد آیا چاره ای جزپذیرش این جنون هست؟برچسبی که شاید یک زن منتظر رو از خیلی برچسب ها در امان نگه داره: برچسب جنون! اما من این روزها با بازی کردن در هوای این شخصیت و روزگارش یک چیزی را حس می کنم و آن اینکه رفتار یاقوت جنون و حتی انتظارش یک جور انتخاب بوده نه از سر ناگزیری و این برای من از شکل یک زن بیمار و مجنون صرف خارجش میکنه: به قول کارگردان، کار شیدایی برای بعضی از زن ها یک انتخابه و من فکر می کنم زن سرخ پوش میدان فردوسی، با انتخاب آن جنس انتظار شیدایی را به غایت، زندگی و ثبت کرد! و به قول نویسنده نمایش: من نمی دونم اون به چی مطمئن بوده، اما شک ندارم توی قلبش به یک چیزی خیلی مطمئن بوده.
    بعد از تحریر: اشاره ام به نمایش «انگار در چشم های تو اسب می دود» نوشته سهراب حسینی و به کارگردانی طاها ذاکر است که این روزها مشغول بازی در آن هستم و نگاهی به روزهای انتظار زن سرخ پوش میدان فردوسی دارد.

 

روزنامه ی اعتماد 4 خرداد 94 ستون رونوشت برابر اصل

   + بهاره رهنما - ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٧