"این بعضی های دوست داشتنی"


بعضی ادمها کلا استثنا هستند، ورودشان به زندگیت همه اما و اگر هایت را بهم میریزد، قانون هایت وارونه میشود،بخودت بد و بیراه میگویی و در همان حین با سحر وجود آنها ،در ممنوعه ترین راه های عمرت قدم میزنی ، امدن این بعضی ها بدجوری حساب و کتاب های عمرت را بهم میریزد، به قول مادربزرگ: می کنی هر شب دعا تا از دلت بیرون رود مهرش ، ولی اهسته میگویی: الهی بی اثر باشد ، خلاصه امان از این بعضی ها که دنیاو ارمانهایت را با امدنشان وارونه میکنند، و اغلب بعد رفتن این بعضی ها هم میبینی دیگر آن آدم سابق نیستی، دیسبلینی را که آن بعضی ها بهم زدند ، دیگر سر جایش بر نمیگردد،نه اینکه همه برایت مثل این بعضی ها باشند و دیگر قوانینی برای حریمت نداشته باشی نه! معلوم است که بعضی ها یک استثنا در زندگی هر کدام از ماست اما، منظورم این است که درس حضور این بعضی ها و بهم زدن حساب و کتاب های ما شاید این باشد که بعد رفتنشان به خود سابقمان که نگاه میکنیم دیگر خیلی هم اشنا و دلنشین نباشد ،بخودمان بگوییم : چهل سال پنجاه سال ،شصت سال دنیا را انطور دیدی چی شد؟ انقدر سخت گرفتی و فکر کردی ؟ دو دو تا همیشه میشود چهار تا؟ کجا را گرفتی؟ چی را ثابت کردی؟ خلاصه اینکه بعد رفتن این بعضی های استثنایی شاید دیگر حوصله راه دادن کسی به حریم خودت را هم نداشته باشی اما این را یاد میگیری که نسبیت چه اصل مهم و بزرگی در این دنیاست و چقدر هیچ مطلقی در این دنیا وجود ندارد جز ذات اقدس خداوند، بودن بعضی ها هیجان دارد و رفتن شان درد، اما خوبیش این است که آدم را از مطلق بودن در میاورد ، لااقل من بعد وقتی در جمعی حرف میزنیم بجای اینکه بگوییم: من هیچ وقت یا من همیشه ... میگوییم: من سعی میکنم ...یا من اغلب و این طوری دنیا ساده تر میشود حتی با جای عجیب خالی آن بعضی ها...

   + بهاره رهنما - ٧:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٤

آدمها تنها یک بار عاشق میشوند


آدمها تنها یک بار عاشق میشوند...
بعد از آن به دنبالِ نفرِ قبلی هستند در بعدی ها...
زل میزنند توی چشم هایتان و فکر میکنند برق چشمان این کجا و آن کجا...
به خنده ات می اندازند و در ذهنشان تصویری جان میگیرد و زیرِ لب میگویند:
 لعنتی هیچ کس مثلِ تو نمیخندد...
دست هایت را میگیرند و ولیعصر را بالا و پایین میکنند
و دائم در حال اندازه کردن هستند
که نه دست های فلانی برای دست های من ساخته شده بود نه این دست های وصله ی ناجور...
در یک شبِ نزدیک به انتهای پاییز
 در یک کوچه خلوت
 لب هایت را میبوسند و به طعم لبان دیگری و ضربان قلبشان هنگام بوسیدنِ آن اولی فکر میکنند...
آدم ها یک بار عمیقا عاشق میشوند،
عشق چیزی نیست که دوباره به وجود بیاید...
دست کسی را فکر میکنید حستان به او عشق است را محکم بگیرید
زمان که بگذرد،
از دستش که بدهید
تنها چاره کارتان
بغل کردن زانوهایتان روی تختِ خوابِ یک نفر  است
و حسرت برای ساده باختنِ کسی که عشق بوده...

#فاطمه_جوادی

   + بهاره رهنما - ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٧

شکوفه آلو و ٣‌هزار جهان




«تنها یک مادگی شکوفه آلو و سه‌هزار جهان از آن عطرآگین است... /آه چقدر خسته‌ام...»؛ این دو جمله کلیدی نمایش جدید «کیومرث مرادی» است، به قلم «نغمه ثمینی» که این روزها در تماشاخانه ایرانشهر روی صحنه می‌رود؛ نمایشی که بیش از همه‌چیز به‌یادمان می‌آورد که موجودی زنده و دوست‌داشتنی، بیخ گوش همه ما دارد مثل یک گیاه در تب‌وتاب آب و نور جان می‌دهد و از ما طلب کمک می‌کند و ما نجاتش نمی‌دهیم، موجودی زنده و دوست‌داشتنی که نامش «عشق» است؛ موجودیتی که حتی قبل از خلق انسان در هستی وجود داشته، اما نمی‌دانم در این جهان زنده می‌ماند یا نه؟ چون ما و زندگی دنیای مدرن هرروز داریم نادیده‌اش می‌گیریم، نفی‌اش می‌کنیم، به علم و منطق و هورمون ربطش می‌دهیم و موجودیت یگانه و بی‌همتای آن را نفی می‌کنیم، چون اگر باورش کنیم خیلی از دودو‌تا چهارتاهای دنیای مادی‌مان به هم می‌ریزد و از پس این باور باید پنجه‌های چنگ‌شده در دنیامان را کمی شل و رها کنیم! کمی آن‌سوتر از جایی که من نشسته‌ام به دیدن نمایشی با مضمون مستقیم و خالص عشق، دخترکی دارد فلوت صحنه نمایش را می‌نوازد؛ دخترکی که همه شیدایی جهان برای من در وجود او خلاصه می‌شود، وقتی به‌دنیا می‌آمد، کسی در گوشم گفت: مادر که باشی، طوری عاشقی که انگار قلبت را داخل بطری انداخته‌ای و بطری را برای همیشه به یک دریای ناآرام سپرده‌ای. نمایش «افسون معبد سوخته» چنان عشق و هرآنچه از آن مانده را در وجودت داغ می‌کند که اگر عاشق شده باشی، تا آن روز با همه غم‌هایش شکر می‌کنی خداوندی را که عشق را آفرید و اگر عاشق نشده باشی، بی‌شک خواهی دانست که چیزی مهم در زندگی و زنده‌بودنت کم داری.  من می‌گویم عاشق خواهی شد و برای امثال من که لااقل یک‌بار تا بن جان عاشقی کرده‌ایم، هرچقدر تا روز دیدن این نمایش به‌خود گفته باشیم که عشق را در پستوهای نهان وجودمان زندانی کرده‌ایم، هرچقدر قسم خورده باشیم که دیگر فقط «عاقل» باشیم و هرچقدر تصویر عشق را از خود دور کرده باشیم و از روزگار عاشقی خسته باشیم، بعد از دیدن «افسون معبد سوخته» به‌جای جمله: آه چقدر خسته‌ام، خواهیم گفت: «تنها یک شکوفه مادگی آلو و ‌هزاران جهان از آن عطرآگین...».
پی‌نوشت یک: این نوشته در حال‌وهوای یک نمایش عاشقانه و دلتنگی‌های مادرانه من است نه نقد، اما حیفم می‌آید به اختصار درباره متن نگویم که چقدر دلم می‌خواست پسر نیلوفری روایتی جز سکوت (در قسمتی که هرکدام از شخصیت‌ها روایت خود را بیان می‌کنند) نمی‌داشت. پسر نیلوفری برای من از جنس کلمه نبود. پی‌نوشت دو: بعد پایان نمایش اشک‌هایم از جنس بند نیامدنی عجیبی بعد سال‌ها بود و هیچ‌چیز آرامم نمی‌کرد، مگر همین جمله: تنها یک مادگی شکوفه آلو و سه‌هزار جهان از آن عطرآگین است...




این مطلب در  شماره ۲۷۲۰ - ۱۳۹۵ پنج شنبه ۱۳ آبان 95 به چاپ رسیده است

   + بهاره رهنما - ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٤

«آی آدم‌ها» و بذر امیدی که می‌کارد


بعضی از فیلم‌ها را باید دید، حتی اگر  اذیتت کند، حتی اگر یک عالم بغض گم‌شده را برایت پیدا کند و یکراست بفرستد توی گلویت، حتی اگر  پیاده راه بیفتی و کلی خیایان‌های آشنا و ناآشنا را راه بروی و بعد بنشینی گوشه جدول خیابان و به یکی که حال‌های غریبت را می‌شناسد زنگ بزنی که فلانی می‌آیی من را از اینجا که نمی‌دانم کجاست جمع کنی؟ و بعد مثل آلزایمری‌های گم‌شده به عابری که رد می‌شود گوشی موبایلت را بدهی و بگویی می‌شود آدرس اینجا را به دوستم بدهید؟ و نگاه عاقل اندر سفیه عابر را تحمل کنی و دوباره بنشینی گوشه جدول تا بیاید و جمعت کند، بعد بیفتی توی ماشین رفیق پایه‌ات و بگویی هیچی نگو فقط منو ببر خونه و با بغضت کلنجار بروی. بی‌خداحافظی پیاده شوی کلید بیندازی و بروی توی خانه و یکراست سمت اتاق و دمر بیفتی و توی بالشت همه فریادها و گریه‌ها را خالی کنی! نمی‌شود که همه‌اش این خرده‌های شکسته را زیر فرش بزنی و بخندی و کار خنده‌دار ببینی و برای خودت ادای کبک را در‌بیاوری! نه گاهی باید بگذاریم خاکسترها زیرورو شود و خرده‌شیشه‌ها به دستمان برود، گاهی که داریم شبیه پوست‌کلفت‌ها و کرگدن‌ها می‌شویم و فراموش می‌کنیم، درد هست غصه هست، رنج هست و فراموش می‌کنیم انسانیم! این روزها دو بار این خودآزاری شیرین را به‌جای آوردم: اولی‌اش با دیدن فیلم «ایستاده در غبار» و شنیدن روایت عجیب یکی از قهرمانان جنگ! و یادآوری همه فراموش‌شده‌هایم از پسرهای همسایه که نامه‌هایشان را زیر فرش گذاشتند تا بعد سربازی به دخترکان محل بدهند و بعد کوچه به نامشان شد اگرچه هیچ‌وقت نامه‌هایشان خوانده نشد، تا هم‌سن‌و‌سالانی که قرار بود با بازگشت پدرشان در مدرسه برای همه ما پیراشکی و ساندویچ بخرند و دانه‌دانه سیاه‌پوش و سرخ‌چشم با خرما و حلوا به مدرسه آمدند، «ایستاده در غبار» را ببینید و مهم‌تر اینکه نوجوانانتان را به دیدنش ببرید، بگذارید ببینند اگر من و شما قهرمانش نیستیم اما کشورش روزگاری چه قهرمان‌هایی داشت! و ببیند چقدر تفاوت است میان کودکی ما و کودکی پرامنیت آنها، میان جوانی‌کردن و نوجوانی‌کردن با سایه موشک و تانک یا بدون سایه جنگ. بگذارید «ایستاده در غبار» را ببینند، باید این فیلم را ببینید. و دومی فیلم «آی آدم‌ها» از رخشان بنی‌اعتماد که این واقعیت فرار را به یادمان می‌آورد: کودکان بیماری وجود دارند که بخشی از فردای جامعه ایرانند و مادران و پدرانی که هر‌قدر در قلب و روح توان دارند اما در دست‌ها و جیب‌هایشان هیچ توانی برای علاج عزیزانشان ندارند! «آی آدم‌ها» با همه دردی که به قلبت می‌آورد، یادت می‌اندازد که چقدر غرغر‌ها و غم‌های روزمره ما در کنار رنج این مادرها و پدرها کوچک و عبث است. به‌یاد می‌آورد امید چقدر زیباست و هنوز زیبایی‌هایی مثل زنجیره امید و آن پزشک نیمه‌ایرانی شفاگر و بااحساس فیلم در این شهر وجود دارد.  به یادمان می‌آورد که کمک‌های اندک ما می‌توانند امیدهای کوچک را به واقعیت‌های شیرین و بزرگ بدل کنند. «آی آدم‌ها» را ببینید و دیگران را به دیدنش دعوت کنید، نه‌فقط چون «رخشان بنی‌اعتماد» به‌عنوان یک کارگردان نام تأمل‌برانگیزی است، نه‌فقط چون به دور از اداهای رایج، از واقعیت‌های دنیای زنان می‌گوید و نه‌فقط چون هیچ فیلم نادیدنی از او سراغ نداریم! «آی آدم‌ها» را ببینید، لااقل به یک دلیل و آن اینکه عواید بلیت‌های خریداری‌شده از سوی شما برای این فیلم از مرگ امید در دل‌های کوچک این فرشته‌های زمینی جلوگیری می‌کند و بذر مهر می‌کارید.  با خرید هر بلیت این فیلم شما به زنجیره امید اضافه می‌کنید، بله گاهی باید فیلم‌هایی دید حتی اگر اذیتت می‌کند، اما... .


این مطلب در شماره ۲۶۹۶ - ۱۳۹۵ دوشنبه ۱۲ مهر95 روزنامه شرق چاپ شده است

   + بهاره رهنما - ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱٤

عشق هرگز نمی میرد



این شب‌ها، کارگردان نمایش ما کلیپی از همکاری‌اش با داوود رشیدی بزرگ تهیه کرده و در آخر نمایش با غافلگیری تماشاگر روی پرده نشان می‌دهد، تمام اجراهای این نمایش با این کلیپ که هر شب در انتهای نمایش پخش می‌شود، به روح بلند و سایه‌دار استاد داوود رشیدی تقدیم شده است!

جالب اینجاست که از دیدن این کلیپ خسته نمی‌شویم؛ آن‌قدر که لحظات خوب دارد. هر شب که می‌بینم، انگار بار اول است و چیزی تازه در آن کشف می‌کنم!  کلیپ شامل لحظاتی از بازی استاد  در یکی از صحنه‌های نمایش است. تازه کشف کرده‌ام که این تازگی همان حسی است که در جنس خود بازی آقای رشیدی مستتر بود، در عین روان‌بودن و سادگی، چیزی در بازی ایشان خصوصا روی صحنه وجود داشت که خسته‌ات که نمی‌کرد هیچ، بلکه اگر بارهاوبارها به دیدن بازی ایشان می‌رفتی، باز هم نکته‌های تازه‌ای پیدا می‌کردی و برایت لطف مضاعف داشت.   نه‌اینکه جنس بازی هربار تغییر کند نه! اما هربار گوشه‌ای از این رودخانه روان و زیبا به چشمت می‌آمد و به تو حس تازگی این دیدار را می‌داد!  حالا هر شبی که به دیدن این کلیپ دو، سه‌دقیقه‌ای می‌ایستم، در پایان ٧٠ دقیقه نمایش نه‌چندان‌ساده، خستگی از تنم بیرون می‌رود و با وجود حسرت ازدست‌دادن چنین استاد بزرگی برای هنر نمایش، خدا را بابت خلقت ایشان و بابت رسالت برصحنه‌بودنشان شکر می‌گویم و هرشب به این می‌اندیشم که اگر چنین بزرگانی سال‌ها پیش راه خودشان را پیدا نکرده بودند و هنر نمایش ما را به پیش نمی‌بردند آیا امروز من و ما روی صحنه‌های تئاتر این کشور چنین با عشق ایستاده بودیم؟!   به سختی این راه که امثال آقای رشیدی و خود ایشان رفته‌اند فکر می‌کنم، به سالن‌هایی که با صدا و کاریزما و استعداد و عشق شگرف امثال رشیدی‌ها جان گرفت و میزبان تماشاگرها بود!   حالا هر شب نه به مرگ داوود رشیدی که به جاودانگی او و امثال او فکر می‌کنم و گمان می‌کنم کیمیایی که قدما برای نامیرایی به‌دنبالش بودند همین صحنه بود و بس!
پی‌نوشت: ممنونم از ایوب آقاخانی عزیز که با این کار هر شب یاد من و ما می‌آورد که «عشق هرگز نمی‌میرد».

این مطلب در شماره ۲۶۹۰ - ۱۳۹۵ دوشنبه ۵ مهر روزنامه شرق به چاپ رسیده است.


بهاره رهنما

   + بهاره رهنما - ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٦

بانو

‏بانو از خودت دست نکش
خودت چتر باش
خودت ابر باش
خودت باران
شک نکن خدا نابغه بوده،که تو را آفریده
بیخیال بنده هایش که دنیای زنانه ات را نادیده گرفتند
بانو ایندفعه سر سفره، تو نان گرم بخور
اصلا تمام زیتون های دنیا هم مال تو
هر وقت هم تنت سرد شد،تنهاییت را بغض نکن،آواز کن با صدای بلند برای گرمی دلت بخوان
دیگر هیچ وقت تنهاییت را باگریه نشان نده
حتی وقتی تنها میخوابی
بگذار ایندفعه لالاییت را برای خودت
چه خوب میشد عصرانه میهمان خودت باشی
بانو بانو بانو
چای که دم کشید، دامن کوتاهت یادت نرود
قند توی دل قندان آب میشود
طعم گس چای را که هورت میکشی
بانو یک دل سیر بخند
بخند به ریش روزگار
به ریش ناکسانی که تو را ناقص العقل خواندند
و خود زاده تو اَند
که اگر عاطفه و مهر تو نبود
تو را به قضاوت نمی نشستند و حکم به مشروطی آزادیت نمیدادند
که هر جا میروی گزارش کنی
که من میگویم، من میخواهم و من منشان
گوشت که سهل است جانت را پر کند
مهربان یک دل سیر بخواب
تا درد حرفهایی که دل کوچکت را میشکند
فراموش کنی
بانوی کامل
خدا آرامش هستی را در چشمانت
در حلقه آغوشت
درست روی لبهایت به امانت گذاشت
به جهنم برود، هر که آرامشت را دستخوش زمختی خویش کند
به جهنم برود آنکه بلندای روحت را نمیبیند
ولی فرود و فراز تنت را خوب میشناسد
به جهنم برود کسی که تو را ضعیفه خواند
تا ضعف خودش به چشم نیاید
بین خودمان باشد
خدا شرمنده جای نوازشهاییست که روی تنت ماند.
به جهنم میرود
بانو راستی حال دلت چطور است؟
چند وقت است رویا ندیده ای،راستی هنوز اشک میریزی؟
قول دادی که دیگر تنهاییت را با گریه نشان ندهی
نکند هنوز منتظر شنیدن دوستت دارمی!
بیا بحث را عوض کنیم
راستی موهایت را بگذار بلند شود
بگذار از زیر روسری هوایی بخورند
لاک قرمز یادت نرود
خدا هر چه صورتی و قرمز و سرخابیست برای تو آفریده
کلاغ ها دیر زمانیست پشت سر طاووس حرف میزنند
اصلا بگذار یک کلاغ چل کلاغ کنند
تو گوشواره هایت را فراموش نکنی
بانو هر وقت دلت خواست دستت را از ماشین بیرون ببر و تن وحشی باد را لمس کن
هر وقت هم دلت خواست
لبه ی جوی راه برو
حتی بلند حرف بزن و بخند
و هر روز هم برقص خواستی با ساز دلت خواستی با...
فقط یادت نرود کتاب بخوانی
بانوی کامل و زیبا
تو سلیقه خاص خدایی
آنِ خلقتت خدا قلیانی چاق کرد
پا روی پایش انداخته
و روی بوم نازنین وجودت قلم عشق را چرخاند
پس تو نابترینی
بانو نابترین شعر خدایی تو
سَر انگشت بهاری
بخند از ته دل رها و بزن قید احساسی که نخوانَد تمنای نگاهت را
#الهه_فاخته

   + بهاره رهنما - ٥:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٢

اندکی تامل برای همه ما

اندکی تامل برای همه ما:
ممنونم از همه شما خصوصا انهایی که منظور من را درک کردند، در نهایت من هم یاد گرفتم که فضای مجازی اصولا فضای گذر است نه فضای تامل ، و شاید با توجه به محدودیت حروف در فضای توعیتر باید دقت بیشتری میکردم که کسی ازرده خاطر نشود، گرچه برای انسان های با تامل کارها و مسیر حرکت و کارنامه اشخاص ملاک است نه یک جمله طنز از متن یک نمایش !در حد خودم هم در احقاق حقوق هم وطنانم و خصوصا زن ها که حرف ها و درد های مشترک بیشتری با انها دارم کوشش کرده ام ، تمام تلاشم در مسیر فعالیت های اجتماعیم این بوده که متعصب نباشم و بجای شعارکرا، عمل گرا باشم ، قبل از شروع این جنجال هم در تکمیل توعیت قبلی نوشتم که این جمله طنز مربوط به نمایش درحال نگارشم و در رابطه با مباحث احساسی بین زن و مرد است و بس !وگرنه در مسائل کاری و مدیریتی بحثی در قدرت خانم ها نیست.
که متاسفانه این دومی که تقریبا بلافاصله بعد از جمله قبلی بود اصلا دست به دست نشد و فضا به سمت سفسطه و مغلطه در رابطه با غلط های نوشتاری و توهین های سکسیتی به من با شعار دفاع از حقوق زنان در مقابل یک زن ستیز رفت..
جالب اینکه همان روز قبل از این نوشته،که در توعیت دیگری نوشته بودم کاش این روزها که خانم ها بیشتر روی حرفشان می ایستند باید بجای نامرد به بد قول ها میگفتیم نا زن!
در نهایت همیشه هرگاه حس کرده ام ، حرفم حق بوده همیشه حتی تاوانش را داده ام و پای حرفم مانده ام ، از بزرگان و اساتیدم هم یادگرفته ام برای حقیقی بودن از عذر خواهی نترسم ،اکنون هم اذعان میکنم جمله ای که باعث چنین سو تفاهم بزرگی شود،بی شک جمله مناسبی برای فضای مجازی نبوده و نیست .اما همچنان معتقدم ذره ای زن ستیزی پشت همان جمله نبود به زودی و با خواندن نمایشم که این جمله از همان متن است ،همچنان تمایلات و ارادت ویژه من به هم جنسانم که بدون هیچ تعصبی لااقل نیمی از افرینش را تشکیل داده اند خواهید خواند.

   + بهاره رهنما - ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳٠

رودست



وقتی رودست می‌خوری، یعنی مهم نیست چند سالت است، مهم این است که کسی محکم روی دستت زده و رفته!

یاد رودست‌زدن‌های معلم‌ها می‌افتم، تنبیه‌هایی که وقتی هنوز بچه بودیم و مد بود؛ خودکار و مداد لای انگشت بچه‌ها گذاشتن و فشاردادن، یا اینکه جلو همه، معلم بگوید دست‌هایت را بیاور جلو ببینم، بعد تو جفت دست‌هایت را مؤدب دراز می‌کردی جلویش و معلم محکم، جلو همه می‌زد روی دست‌هایت و دست‌های کوچک تو بی‌اختیار جلو بقیه هم‌کلاسی‌هایت رها می‌شد توی هوا و تو سرخ می‌شدی و صدای معلم می‌آمد که حالا برو بنشین سر جایت و آدم باش، یا جملات کوتاه و تحکم‌آمیز دیگری با معانی شبیه همین و تو یا من در میان همهمه و پچپچه و خنده‌های ریز هم‌کلاسی‌ها می‌رفتیم با سر پایین و گوش‌های سرخ‌شده (که مال ما زیر مقنعه بود و دیده نمی‌شد) به سمت نیمکت چوبی یا فلزی‌مان و بعد همهمه می‌خوابید، خنده‌ها کم می‌شد یا معلم تذکر می‌داد: ساکت!
و بعد سرتیتر درس را تکرار می‌کرد: رشته‌کوه‌های هیمالیا... طبق اصل لوشاتلیه... سعدی شاعر قرن هفتم هجری... مثبت در مثبت می‌شود مثبت... .
و تو اول دستت شل بود به نوشتن و بعد کم‌کم گوش‌هایت از هُرم داغی می‌افتاد و دست‌هایت محکم‌تر می‌شد و حتی سرت بالا می‌رفت و جوری که معلم نبیند به بقیه زبان‌درازی می‌کردی که یعنی: چیه! نه که هفته پیش خودت رودست نخوردی؟ فقط که من نیستم! حالا که بزرگ‌تر شده‌ایم فکر می‌کنم روزگار و دنیا هرچقدر هم که عوض شده باشد، هنوز هم آزار‌ها و رودست‌هایش مصداق همان کلاس کوچک مدرسه است، ما به‌حق یا ناحق رودست می‌خوریم تا حواسمان جمع شود، مردم به ما می‌خندند، اما احمقانه است چون در این کلاس هرروز، هرساعت و هر هفته، همه هم‌کلاسی‌هایمان دارند بابت اشتباهات کوچک‌وبزرگشان رودست می‌خورند، شاید فقط قشنگ‌تر باشد که حواسمان را جمع کنیم و در نوبت رودست آنها استهزایشان نکنیم، نخندیم و قضاوت نکنیم که شاید نیمکت بعدی خود ما باشیم! و دیگر اینکه کاش برخی جسارت‌های کودکی برمی‌گشت، کاش می‌شد گاه به همان سرعت هُرم گوش‌ها کم می‌شد و سستی قلم‌ها درست می‌شد و محکم می‌نوشتیم: رشته‌کوه‌های هیمالیا... و اگر کسی می‌خندید، با یک زبان‌درازی بامزه یادش می‌آوردیم که هفته پیش یا هفته بعد نوبت خود اوست و به کارمان ادامه می‌دادیم.
 اما افسوس که رودست‌خوردن‌های بزرگ‌سالی، آنفلوانزاهای طولانی و بدخیمی است که تا مدت‌ها ما را از پا می‌اندازد، کاش گاهی از کودکی خودمان تقلید کنیم، از روزگار: طبق اصل لوشاتلیه... .



بهاره رهنما

این مطلب در شماره ۲۶۵۹ - ۱۳۹۵ پنج شنبه ۲۸ مرداد روزنامه شرق به چاپ رسیده است

   + بهاره رهنما - ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۸

خشونت لعنتی مسری

خشونت لعنتی مُسری
بهاره رهنما

روزهای دلیل و مدرک/برای ادارات، برای آدم‌ها/چقدر خوب است که دوست‌داشتنت دلیل نمی‌خواهد... 

چند هفته‌ای بود که آن‌قدر همه روزها پر از نقطه بود که نمی‌شد از این‌همه نقطه نوشت، مرگ‌ها، سفر‌های ناگهانی، اتفاقات عجیب در سرزمین‌هایی که روزی گمان می‌کردیم امن‌ترین جاهای دنیاست و اینکه هر روز منتظر بودیم فقط اتفاق بدتری نیفتد، انگار امسال خبر‌های خوب را یکجا باد با خود برده است به سرزمینی که لااقل ما نمی‌شناسیمش، یکی از بدترین این خبرها مرگی بود که به گواهی همگان می‌شد اتفاق نیفتد، مرگ حق است و ما هم می‌دانیم، اما مرگ اندیشه پرثمری که تا سال‌ها می‌توانست منشأ روشنگری باشد آن هم بر اثر یک سهو عجیب! دل دوست و حتی دشمن را سوزاند، عجیب اینکه در سایتی جراحی خطاب به جامعه هنری نوشته بود: حقتان این است وقتی به التماس می‌افتید که ما از بیماری نجاتتان دهیم، دست به هیچ‌کدامتان نزنیم! زیرش دیگری جواب داده بود: متخصص عزیز، البته بی‌شک منظور اعتراض هنرمندان همه اشخاص جامعه شما نیست، اما بی‌شک آدم‌هایی مثل شما دقیقا منظور نظر این اعتراض هستید. در آلمان مشخص می‌شود جوان معترضی که دست به کشتار جمعی می‌زند، یک رگ ایرانی دارد، فرداشب با دوست ایرانی مهاجری صحبت می‌کنم، می‌گرید و می‌گوید همه روز همکاران آلمانی‌اش از صحبت با او خودداری کرده‌اند! سریالی پخش شده که در آن رفتار یک پرستار به چشم همکاران واقعی‌اش که بیننده کار بوده‌اند، خوش نیامده، مادر یک پرستار می‌آید زیر صفحه، یکی از بازیگران سریال و شخص بازیگر را نفرین می‌کند! و جالب اینجاست که همین بازیگر سال گذشته به دیدار پرستاران منطقه محروم رفته و از آنان قدردانی کرده! نمی‌دانم تا کی باید مشت را نمونه خروار دانست؟ و چرا باید خشک‌ و ‌تر را با هم سوزاند؟ از این‌همه خشم و قضاوت هر روز به تنگ می‌آییم و بدتر از همه، اینکه نمی‌دانیم این خشونت لعنتی چقدر مسری است و می‌ترسم به‌مثابه نمایش‌نامه «کرگدن» اوژن یونسکو روزی به‌خود بیاییم که ببینیم خودمان هم داریم با این فریاد خشم بر سر یکدیگر، بی‌دلیل همراهی می‌کنیم!


این مطلب در شماره ۲۶۴۱ - ۱۳۹۵ چهارشنبه ۶ مرداد روزنامه شرق چاپ شده است.

   + بهاره رهنما - ٢:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٦

اکسیژنم آرزوست...





ایلام، اندیمشک، اهواز و آبادان، این اسم ها آن سال ها برای منِ نوجوان بوی خون می داد و خاک، بوی موشک و تانک و مدرسه هایی که با خون بچه ها بر دیوار های نیمه متروک رها شده بود. سال های جنگ بود و پدرم خواندن «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» را تکلیف کرده بود؛ آژیر قرمز می شد و او به پناهگاه نمی آمد و با عینک مطالعه بر چشم خونسرد می ماند طبقه بالای آپارتمانی که بودیم و تاریخ ایران می خواند. فردا می رفتیم مدرسه و می شنیدیم بچه های شهر های مرزی را تعطیل کرده اند، با ذهن کودکانه مان حسرت می خوردیم که چرا در تهران مدرسه ها تعطیل نمی شود؛ اما خوشحال هم بودیم که دیشب موشک عراقی ها بر سقف خانه ما فرود نیامده و این از همان سال ها شد، خاصیت نسل من! سال ها گذشت و قطع نامه امضا شد و جنگ تمام شد و من که بر دیوار مدرسه مان نوشته شده بود جنگ جنگ تا رفع فتنه در عالم، فکر می کردم همه فتنه ها لااقل در کشور من رفع شده و همه چیز درست شده است و از این به بعد فقط بوی گل و بلبل است و شادمانی. منتظر بودم تا بچه هایی که مدرسه شان خراب شد تا شهر هایی مثل اهواز، آبادان و اندیمشک هر روز قشنگ تر شود، غبار جنگ از دیوار هایش پاک شود و بچه های روزهای موشک و خمپاره صد هزار تا صدآفرین بگیرند، زمان گذشت و خبری نشد... سال ها بعد که مادر شده بودم برای نوشتن نمایش نامه ای به جنوب کشور سفر کردم. آبادان و اهواز شهر هایی بود که نه تنها آثار تخریب شهر از در و دیوارش پاک نشده بود بلکه انگار غبار کهنگی و فراموشی بر همه شهر پاشیده بودند.
     این در حالی بود که از پدر شرکت نفتی ام در همه این سال ها، حتی جنگ، تصویر شاد و زیبایی از آبادان در ذهنم بود که هیچ با آنچه می دیدیم همخوانی نداشت... اما دریغ و درد؛ این روزها که من و ما و نوجوانان دیروز سال های جنگ دیگر میان سال شده ایم و موهای سپیدمان را هر روز در آینه می شمریم؛ خبری از بهترشدن در شهر های به اصطلاح جنگ زده کشورمان نیست و از شدت گردوخاک، مردمانش تقریبا به جای هوا؛ غبار به ریه هایشان می فرستند. این در حالی است که آنها سهم شان از سختی ها را سال ها پیش پرداخته اند. آبادانی پیشکش شان؛ این روزها باید فکری به حال ریه های خسته از خاروخاشاک شان کرد.
    
    


 روزنامه شرق ، شماره 2613 به تاریخ 1/4/95، صفحه 20 (روزنامه فردا)

   + بهاره رهنما - ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۱