عشق یا آرامش؟

نشسته ام رو به بنجره ای که کوه های بر برف را نشانم میدهد و انبوهی از درختان یک باغ دست نخورده حایی که شاید ایرح میرزا یا شاعران تبعییدی دیگر بای درختانش تا صبح بیدار مانده و حرف ها زده باشند..

 به روح هایی فکر میکنم که در میان این انبوه درختان شب ها برسه میزنند و خوشحالند که زنی غجیب که با درختان و گربه ها و ارواح و برنده ها حرف میزند و شمعدانی خانه جدیدش یک گل سفید داده ,همسایه شان شده .

یاد موضوع انشا سالیان سال این سرزمین نی افتم :"علم بهتر است یا ثروت؟" و کی کداممان حرا ت میکردثیم که بگوییم ثروت ؟ نهایت جسارت من این بود   :"خانم معلم نمیشه هردو رو داشت ؟من میخواهم ثروتمند و بولدار با همدیگه باشم ! "

و کودکی و خوش باوری مجالم نمیداد که بدانم بعضی چیز ها به واقع جمع اضدادند . سواد اگر به قول نازنینی قرار باشد در وجود کسی نهادینه شود معمولی ثروت دنیا را هم که داشته باشد آن را خرج یادگیری بوباره و صد باره میکند وکم کم دیگر ثروتی نمیماند !

من با چای داغی که در فتجان سرخ رنگ در دستم  هست نگاهی میکنم و از خودم میبرسم عشق بهتر است  یا آرامش ؟ کسی میگفت :"لزومن جایی که عشق داری آرامش وجود ندارد و جایی که آرامی عشقی وجود ندارد ."

 جیزی درونم می لرزد و شک میکند و می برسد: "خدایا واقعن نمیشه هر دو رو با همدیگه داشت ؟ "خدا سکوت میکند بیرون بنجره این جا در بکی از آخرین بن بست های تهران برف شروع به باریدن میکند ...

   + بهاره رهنما - ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٩
 

خسته و دیوانه

میان بیست و چهار شیشه ی عطر خالی، سه نیمه ی پر، گردنبند های ونیزی، عروسک های جوجه، گربه و انواع پرنده ،سیدی های آلبوم های مختلف لئو ناردکوئن و مامک خادم ، پانچوی اتریشی و پرهای سبز عطر نیناریچی ، کتاب های مختلف تئوری داستان نویسی ، داستان کوتاه ، شعر، عکس های مرلی مونرو و دمپایی موشی ولنتاین ،  ه . الف . سایه ، بسیار هدیه ،یادگار، نماد ونشانه گیر کرده ام.

دارم از این خانه می روم. دروس را با درخت ها ،غصه هایش ،شادی ها و هیجان هایش، با سالهای بزرگ شدن پریا از دو سالگی تا حال و با یک دنیا قصه پشت سر می گذارم. یازده سال زندگی در این خانه مرا میان حجم عظیمی از اشیاء گیر انداخته که تک تک شان با نخ های نا مرئی اما محکمی به قلبم گره خورده.

دوستان عاقلم می گویند بارت را سبک کن هر چه در یک سال اخیر استفاده نکرده ای را بگذار توی کوچه و به خانه ی جدید با فکرهای نو وچیزهای نو برو. دوستان عاقلم هرگز میزان دیوانگی های مرا درک نمی کنند ونمی دانند که من هنوز پالتوی صورتی رنگی را که در اولین کارگاه داستان نویسی زندگی ام پوشیده ام را مثل یک شیء مقدس داخل کاور پوشانده ام و دیگر نمی پوشمش تا مبادا آسیبی به آن برسد، چه برسد به چیزهای عزیزی که در طول این یازده سال و مخصوصا پنج سال اخیرش هر کدام در عمق روح وجسم من ریشه دوانده.

درختچه ها و گل های سبز را با دقت تمیز می کنم ، همه ی یادگاری ها را دوباره کنار هم می چینم...

روزهایی که از بستن اشیاء و سرپا ایستادن های متوالی خسته شده ام ، می نشینم میان این همه هدیه و درست مثل دختربچه های هشت ساله زار می زنم، یک سال و یک ماه از بیماری من گذشته اما هنوز این اشک ها بند نمی آید انگار به جای مشکل انعقاد خون دچار مشکل انعقاد اشک شده ام. پتوی گلبافتم را بر خلاف بقیه ی زیراندازها و رواندازها ی خانه به هیچ خشک شویی نمی سپارم میان چادر نماز قدیمی مادربزرگ می پیچمش تا باز بتوانم سرم را رویش بگذارم، بغلش کنم و غرق اشکش کنم ،چه فرقی می کند؟ مگر در خانه نو خبری از اشک ، خاطره و چیزهایی که از دست داده ایم نخواهد بود؟

می دانم که تا هفته ها به نوشتن و اینترنت دسترسی نخواهم داشت، این آخرین یادداشت را می نویسم تا ببینم خانه ی نو با این همه درخت و کوه پیرامونش و آسمان نزدیکی که گمان می کنی دستت به ستاره هایش می رسد، چه حال و هوایی را در این دیوانه ی خسته زنده می کند.

دکتر رضای عزیزم در حال خراب رو به مرگ سه ماه پایانی سال پیش، به شدت تغییر مکان و موقعیت را برایم مفید دانست اما نمی دانست به جایی میروم که درختان بسیار و نزدیکی آسمانش مرا بیشتر به یاد حسرت هایم می اندازد.

نگاه آخر را به دورتا دور خانه ی پر از چوب محله ی دروس می اندازم و در را می بندم ، بغضم را قورت می دهم و به خودم یاد آوری می کنم که تو باید با تمام شدن قصه ها کنار بیایی و قدم هایم را نه چندان مطمئن اما با شوق به سوی خانه ای در یکی از انتهایی ترین بن بست های تهران بر می دارم.

   + بهاره رهنما - ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۱
 

حرفه من زن بودن است ..

به بهانه چاپ نمایش نامه مرد مقابل از هاله مشتاقی نیا :

سال هاست که از زن بودنم راضی هستم وشاید هم راضی کلمه مناسبی نباشد شاید بهتر است بگویم که خشنودم از این که زن آفریده شده ام !و البته  این بدین معنا نیست که تفاوت ها و تبعیض های جنسیتی موجود در سرزمینم را حس نکنم  چرا میفهمم و حس میکنم و گاه رنج هم میکشم اما همین مواقع است که یادم می آید در تبعیض و رنج چه درس های مهمی نهفته است . به یاد می آورم که چه طور همه سال های نوجوانی ام در قایم کردن و قفل کردن دفتر خاطراتم گذشت .خاطراتی که خیلی ساده تر از آنی بود که نیازی به پنهان کردنش باشد . بعد ها در طی  کار های ژورنالیستی ام دیدم چقدر خاطرات عاشقانه به مرد های هنرمندی که میشناسم غنا و عمق میبخشد . و چه راحت از آن حرف میزنند از آن مینویسند و از آن خلق میکنند . و این همان تفاوتی است که در برخورد با آثار زنان داستان نویس و شاعر در قیاس با مردان میشود . زن نویسنده در این سرزمین ناگزیر از توضیح و توبیخ و تفتیش است حتی از مادرش و دخترش یعنی نزدیکترین همجنسانش اما مرد نویسنده ایرانی به خاطر جسارتش جذاب و ماندنی میشود !کسی هم معمولن از اودر مورد منبع الهامش سوالی نمیپرسد !

وقتی نمایش نامه مرد مقابل را از هاله مشتاقی نیا خواندم تا چند روز حس و حالم عجیب و غریب بود دنبال همه آنچه میگشتم که روزی انقدر در پستو های ذهنم حتی از ترس خودم پنهانش کرده بودم که دیگر نمیدانستم آن همه  احساس های ناب را کجای وجودم پیدا کنم . عاشقش شدم و فو رن جواب دادم که بله بازی میکنم با کمال میل !و وقتی پارسال جایزه ای به رسم تقدیر از جشنواره نمایش نامه خوانی دریافت کردم باز حس کردم که شایدمی باید بعد از این همه سال نزدیک به بیست سال کار بازیگری در بخش تیاتر تفدیر از من بماند و بماند و بماند تا برسم به نمایش مرد مقابل! 

و شاید زیاده نباشد اگر بگویم از اعماق وجودم با این نقش بازی کردم و بعد سعی کردم تا بازیش نکنم و بلکه  زندگیش کنم و روزی که هاله مشتاقی نیا را دیدم باز فهمیدم که  زن بودن کار بسیار مهم و خوبی است  . زن بودن و فهم اینهمه احساس پیچیده و خاص زنانه خودش کار مهمی است که از پس هر انسانی بر نمی آید و هاله مشتاقی نیا با تمام جوانی اش خوب در لابیرنت پیچیده زن بودن چرخیده وآن را فهمیده !

در سرزمینی که رفتن دنبال رویای شخصی کم کم  برای زنان و دختران ما چیزی شبیه گناه کبیره است نوشتن چنین پایانی برای این نمایش نامه کار جسورانه ایست و من لذت بردم از این که مستانه ای که من فرصت زندگی کردم در نقشش را داشتم چنان تصمیمی گرفت.

ا واز زندگی هر دو مرد مقابلش بیرون رفت و البته به خاطر خودش نه هیچ کدام از آندو ! نه به خاطر یک عشق قدیمی و نه به خاطر روزمرگی های یک زندگی که به خاطر عمق ارزش مند زنانگی گمشده در وجودش.  . شک ندارم که اگر عمری بماند باز هم در این نمایش بازی خواهم کرد و باز تجلی قدرت و خلقت عجیب یک زن را با شما سهیم خواهم شد !

   + بهاره رهنما - ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٥
 

misoozam az eshtiaghe goftane anche hargez nabayad begoyam pas sefid minevisam

   + بهاره رهنما - ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
 

مردی که مرا به خاطر اندوهم دوست داشت...

سایه ی باد

 

اگر در زندگی ام

مردی بوده که دوستم بدارد

به خاطر خرمن طلایی ِ گیسوانم

و عطر ِ مشکسای تنم

(من چون آهو تیز پایم )،

پس خوش خیال

دل به حقیقتِ باد بسته است.

 

اما اگر هرازگاهی

یا تنها یکبار

مردی بوده که دوستم بدارد

فقط به خاطر اندوهم

وصف ناپذیر و نامعلوم

همچون اندوه فاخته

پس او

دل به حقیقت من بسته و

عاشقانه دوستم داشته است.

از بلاگا دیمیتروا –ترجمه ی فریده مصطفوی- نشر علم-

پ.ن:و حسرتا بر زنی که چنین عشقی ر ا بر باد میدهد.

   + بهاره رهنما - ۸:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
 

ماهورجان

ماهور جان: روزهایی است که نمیدانم دارد در کجا میگذرد انگار توی خلاءهستم . راه میروم میایم زندگی میکنم سر سه کار همزمان میروم مینویسم درس میدهم بچه داری میکنم اسباب کشی میکنم ویتامین میخورم  از مرگ میهراسم اما زندگی نمیکنم و نمیدانم کجای این شهر شلوغ آن دخترک شلوغ و سر زنده و پر زندگی چمدانش را جا گذاشت ؟ کجا دنبال آنهمه شوری بگردم که روزی به روزمرگی های این شهر فروختمش به تردید هاو احتیاط هایی که گمان میکردم لااقل من اهلش نیستم و دیدم که سخت بودم و با روزگار و مصلحت ساخته ام !نه من ان زن باشکوهی که روزی  کسی گفت نیستم! زن باران نیستم! پای به هیچ گوری زدن هم نیستم! برای همین است که روز و شب عاشورا و تاسوعا خودم را حبس میکنم و از تو دور میشوم و تلفنت را جواب نمیدهم تا نیایم سر آن دیگی که تو میگویی همه را حاجت میدهد نیایم! میدانم وقتی این جور سر خورده و دلتنگم آن رفیق همیشگی توی آسمانم چه زود حرفم را گوش میدهد نمیخواستم هیج دعایی بکنم . من ترسیده ام ماهور,حتی از دعا کردن خودم میترسم چون میدانم که نمیتوانم جلوی حرف دلم را بگیرم و میدانم که به قول رسول یونان اگر بیایی همه چیز خراب میشود و من دعای بارانم هم نمی کنم چون میخواهم این سه فیلم لعنتی زودتر تمام شود و من بتوانم همه ساعت های تنهاییم را بر بار حسرتم زار بزنم تا پریا  به خانه برگردد و من دوباره نقاب مامان عاقل مهربان را به چهره زخم خورده ام که سخت زیر این نقاب میسوزد بزنم ! من این روزها خجالت میکشم که چه طور دوست داشتم روزی جای سیمون دوبوار باشم تا در جنگ نیشکر کوبا  شرکت کنم ! چه طور گمان میکردم که چنین روحیه ای دارم ؟نه من این روزها سردم است ترسیده ام نگرانم که برنج خانه ام کم نشود نگران مینو هستم که پنج روز است به خانه برنگشته و نگران پای علیرضا هستم که در آستانه قطع شدن است اما نه آنقدر که شاید نگران گرفتن کلید خانه جدیدم و رساندن پولش به موقع هستم . من غلط اضافی کرده ام ماهور من یک زن به شدت معمولیم با آرزو های بزرگ من تقدیس کننده زنان با شکوه و شجاع هستم همین !برای همین امسال از پس سال ها حتی نذری ام را هم ندادم ترسیدم به نظر ریا کار بیایم ! ترسیدم یاد یک شب شام غریبان در امامزاده صالح بیفتم که همه جمعمان سودا زده بود !من حسابی ترسیده ام ماهور و تو چنین زنی را قطعن خاله گیلاس خطاب نمیکنی!  اما به احمدی نگو بگذار او باز ساعت چهار صبح نگران دیوانگی های من باشد دیوانگی هایی که در همان چمدانی که شور و شجاعتم را جای داده بود جا گذاشتم . راستی به سپانلو هم نگو که لبخند به قول او فیروزه ای من ,قلابی است قرار مصاحبه با او دارم و میخواهم نقاب فیروزه ای ام را بزنم . راستی امروز قرمه سبزی پخته ام دارم متخصصش میشوم میایی؟

پ.ن:یک تکنیک سایکیک هم هر روز اجرا میکنم برای فراموشی خاطراتم آخر میگویند مرور خاطرات پیر میکند . من خاطراتم را هم به پیر نشدن فروخته ام !

   + بهاره رهنما - ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱۱
 

خاطره ای در دور دست:

خاطره ای در درونم هست

چون سنگی سپید درون چاهی

سر ستیز با آن ندارم

توانش را نیز

در چشمانم خیره شود اگر کسی

آن را خواهد دید

غمگین تر از آن خواهد شد که داستانی اندوه بار شنیده است

می دانم خدایان انسان را

بدل به شیء می کنند

بی آن که روح را از او بگیرند

تو نیز بدل به سنگی شده ای درون من

تا اندوه را جاودانه سازی

 

 

آننا آخماتوا

 

 

مصاحبه ی این هفته ی من با   احمد پوری  ضمیمه پنج شنبه  اعتماد

 

   + بهاره رهنما - ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱
 

ماجرای بی پایان :

ماجرای مرا پایانی نبود

در تمام اتاق ها

خیال های تو پرپر زنان می رفتند و می آمدند

و پرندگانی

بال های تو را می چیدند و به خود می بستند

که فریبم دهند

موسی

در آتش تکه های عصایش می سوخت

بع بع گوسفندانی گریان

در فراق شبان گمشده در اتاقم می پیچید

و من تکه تکه فراموش می شدم

بوی پیراهنت چون برف بهاری تمام اتاق ها را سفید کرده بود

عقربه ها مثل دو تیغه ی الماس در مچ دستم برق می زدند

و زمین به قطره اشک درشتی معلق می مانست

ماجرای مرا پایانی نبود اگر عطر تو از صندلی بر نمی خواست

دستم را نمی گرفت و به خیابانم نمی برد

 

شمس لنگرودی

 

 

صفحه ی من در روزنامه ی اعتماد  ضمیمه پنج شنبه های هر هفته  که هفته پیش با آقای دولت آبادی بود و این هفته با شمس لنگرودی.

 

   + بهاره رهنما - ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۱
 

"رقاص "داستانی دیگر از مجموعه داستان بعدی من :"امضا عاشق"

این اولین شب سال نوی ایرانی است که در مدت پنج سالی که در این شهر هستم در جمع ایرانی ها هستم آن هم به اصرار عباس که میگفت :" حالا که دری به تخته خورده و عید خودمون افتاده به شب تعطیلی کافه شما باید بیای و دور هم باشیم " به دلمم نبود که برم به قول مادرم  پام سنگین بود و نمیکشید به رفتن  و بلاخره چیزکی به این تنی که نمیدانم چه مرگش شده که توی این پنج سال هی دارد آب میرود کشیدم و موتور هارلی داویدسونم را روشن کردم و کاسکت سرخم را کشیدم روی کله نمره یکی ام که حالا کلاه گیس های رنگارنگ هرشب را بهتر تحمل میکند و راه افتادم . سال نو قرار بود اول در هتل" ماه سر و ته" برگزار شود یک هتل خیلی مدرن که آرشیتکتش لنگه اش را به نام" خورشید پشت و رو" در مادرید ساخته و البته میگویند این دومی طلایی رنگ است و این یکی که این جا در بارسلون ساخته نقره فام است .به همین سادگی در این مدت هرگز وقت و فرصت و پول سفر به مادرید برایم مهیا نشده . بارسلون برای من انگار آخر دنیاییست که از تو ی اتاقم در تهران به آنجا پرت شده ام و کم کم دارد باورم میشود که طلسمی چیزی مرا حالا حالا ها همین جا نگه میدارد . هسته مرکزی مدیریت جشن های ایرانیان با هتل مزبور سر قیمت به توافق نرسید  و قرار شد جشن سال نو در هتل اولین دیدار  برگزار شود که شد, که کاش نشده بود گرچه لابد فرقی هم نمیکرد  اگر قرار بود در شب سال نو در این مراسم باشی که فرقی نمیکرد کدام هتل می آمدی دیگر !و آمدی امشب هفده دقیقه مانده به سال نو من که در جمع ایرانی های این جا تقریبن غریبم وجز عباس و مهری دوست دختر جنوبی بامزه اش کسی را نمی شناسم یک دفعه چهره آشنای تو را میبینم تو را که پنج سال و هفتاد و هفت روز است که دوست دارم گمان کنم فراموشت کرده ام . کله ام از شراب محلی که مهری توی بطری بغلی اش ریخته و هی به لبم میگذارد  گرم است  و نمیدانم این مردی که میبینم تویی یا شبیه توست یا من مرگیم شده و هیچ فقط یک مرد اسپانیش احمق با نیش باز است که از دور تو مینمایی . در لحظه یاد بیماری یازده ماه اولی که رسیده بودم شدم . همه اش سراب تو را میدیدم . کوررنگی ات را گرفته بودم از دور روزی هزار و یک بار هر عمله و اکره هر پیر و جوانی را باتو اشتباه میگرفتم,فقط کافی بود که مذکر باشد تا یک هو گمان کنم این تویی و با تو اشتباهش بگیرم  . با تو یی که حتی نمیدانستی من این جا هستم . با تویی که مناسبات کار کوفتی و دفتر مهندسی ات هیچ ربطی به این شهر شلوغ نداشت . با تویی که حتی اگر میدانستی من کجا هستم فرقی نمیکرد, گفته بودی کتاب خوانده را حتی دوباره نگاه هم نمیکنی .ولی تو بودی خودت درست در وقتی که به قول مهری و عباس منتظر یک خری بودم که حد اقل این شب سال نو را سرش هوار شوم و چند گیلاس بزنیم و هر و هر کنیم و شاید هم فقط همین . منتظر هر خری بودم جز تو . درست مثل وقتی کلافه چیزی را گم میکنی و داری همه سوراخ سنبه های دور و ورت را پیش میگردی و یک هو میبینی  چیز دیگری را که مدت ها پیش گم کرده بودی و قید پیدا کردنش را هم زده بودی  پیدا میشود و دیوانه ات میکند چون دیگر به دردت نمیخورد  . چند مرد اطرافت را کنار زدی و با استحکام همیشگی راه رفتن و لبخند سفتت آمدی طرفم و وقتی رسیدی هر هر میخندیدی و میگفتی :"رویا تویی عجب تصادفی دختر تو این ور دنیا چه کار میکنی ؟". من فقط نگاهت میکنم نمیدانم چه بلایی دارد به سر تنم می آید ! یخ کرده ام . گر گرفته ام ودارم می افتم  سرم گیج میرود و صورت تو  مثل کارتون ها موج بر میدارد جلوی چشمم به چپ و راست میرود ! دستم را روی الله وسط سینه ام میگذارم و در جا از خدا میخواهم که محکم نگهم دارد . همینم مانده جلویت خراب شوم روی زمین و خوشی همه را خراب کنم وزنگ بزنند پلیس و اورژانس و هی از تو بپرسند آقا شما آشنایی با این دختر داشتید ؟ و تو بگویی :" نه خیلی! سال ها پیش در ایران میشناختمش." بعد شاید عباس که همه ماجرای تو را میداند بیاید جلو و رگ ترکی اش بگیرد و بزند زیر گوشت آخر عباس اولین و آخرین کسی بود که وقتی با مشت مشت قرص اعصاب هر شب روی صحنه میرفتم و بعد هر شب  میماندم در بار تا لبی تر کنم  یک شب راز این آشفتگی را شنید  . بعد هم شاید دلت بسوزد و بخواهی تا بیمارستان بیایی غافل از این که  این جا اورژانس همراه داخل اتاق نمیپذیرد والبته به آن مرد های دور و برت بگویی :"دختر نرمالی نیست خیلی مسائل را بزرگ میکند." و بعد اگر یکیشان انصاف داشته باشد باید به تو بگوید :" چه عجیب! تو که زیاد نمیشناختیش " و تو از دست آن دوستت حرص بخوری و به عادت همیشه اوقات عصبانیتت شروع کنی به کندن سبیل هات. همین سبیل های قشنگی که حالا کمی از یک گوشه اش سفید شده و من باز دارم برایشان میمیرم .. وسط هجوم این فکر های احمقانه که نمیدانم چقدر طول کشید دهان مثل چوب مرده خشک شده ام را تکان میدهم و میگویم :"سام تدین ؟ باورم نمیشه که تویی   با من دست میدهی دستهایت مثل قدیم تر هاست نمناک و سرد با رگ هایی که میشود تک تکشان را شمرد ...

تختت کنار پنجره اتاقت بود و پرده های نازک سبزش را کشیده بودی حالا نفس هایت آرام شده بود و چشمهایت را بسته بودی و میدانستم دیگر نمی خواهی ام. دست هایت را گرفتم و شروع کردم به شمردن رگ های آبی رنگشان . با همان چشم های بسته زیر لب میگویی :"چکار میکنی دیوونه ؟بذار بخوابم " جواب نمیدهم و میگذارم بخوابی و دیگر جواب تلفن هایم را نمی دهی و من تمام میشوم...با لبخندی که برای پدیدار شدنش تمام صورتم کش آمده و درد گرفته جواب میدهم :" میرقصم تو چی ؟" می خندی و میگویی :"هنوزم دیوونه ای! من برای یک کنگره دعوت شدم یک هفته ای هستم  با همکارای شرکت اومدم "    من باز میگویم :"شوخی نمیکنم مگر یادت نیست فلامینگو درس میدادم این جام پنج ساله با یک گروه اسپانیش میرقصم تو کافه دلمار , این جا ها رو بلد نیستی ؟ "گفتی که بلد نیستی و وقت سر خاراندن در این سفر نداری و البته بهت گفته بودند که رقص فلامینگو را از دست ندهی و ... طوری حرف  میزنی انگار منشی سابقت بودم یا دختر همسایه تان . یک لحظه شک میکنم که همه چیز را از یاد برده باشی اما وقتی گفتی:" باورم نمیشه که این طور آب شده باشی و ریزه میزه"! میفهمم که خوب یادت هست همه جزییات این زنی را که حالا نه سی ساله که چهل ساله مینماید و روزی بیست ساله ای بود که به سی ساله ها میماندو من خوب به یاد دارم  که روزی در اواسط بیست سالگی ام کجا و چطور دیدمت و نیز تمام جزییات آن پنج سالی را که موجودی به نام سام تدین در زندگیم بود   .

به تو نگاه میکنم که حالا درست چهل و سه سال و چهار ماه داری .دو سه سالیست که روز تولدت می آید و میرود و گاه چند روز بعد یادم می افتد که تولدت بوده و شکر خدا اهل نت و این حرف ها هم نیستم که بروم روی این صفحه های اطلاعاتی که به قول مهری نمیگذارند هیچ چیز یادت برود بگردم ببینم که چه میکنی و آیا اصلا  هستی؟. یازده ماه اول هم که هر چه تماس گرفتم هیچ تلفنی را جواب ندادی و کم کم عادت کردم به تمام شدنت . امشب کمی که آرام شدم و باز نگاهت کردم دیدم  حلقه ای به دستت نیست و گمان نمیکنم و نمیکردم که هرگز اهل تاهل باشی نمیپرسم و فقط به دکمه های سر دستت نگاهم دوخته میشود که میشناسمشان ,همان هاست که سنگ ماه تولدت است سیترین هایی که آخرین هدیه من بود ! نمیدانم میان انبوه هدیه های میز و کمد همیشه بهم ریخته ات اصلا یادت بود که این دو سنگ زرد یادگار کی هستند ؟ یا غرق شده بودم میان یک عالم نام و خاطره و فقط چون به کت و شلوار قهوه ای سوخته و موهای خرمایی رنگت می آمدند استفاده شان کردی ؟

 آن تو داشتم خفه میشدم واما این بیرون هواسخت  سوز دارد و پیراهن تریکوی زرد من حسابی این سوز را به پوست تنم فرو میکند و من یادم نیست که دیگر آن چند کلمه نا مهم آخری چه بود که گفتی و گفتم  و فقط میدانم از جیب کیف کج آبی رنگ کوچکم کارت کافه دلمار را به تو دادم همان کارتی که مهری گفته بود بیاورم شاید خری پیدا شود ومن موقع گذاشتن کارت توی کیفم هرگز گمان نمیکردم آن خر تو باشی  و گفتم:" برنامه ما هر شب راس هشت شروع میشه وقت کردی بیا !"و نمیپرسم که کجا و کدام هتلی و تو میگویی:" گمان نمیکنم که وقت کنم اما سعی میکنم" . حتی نپرسیدم که اگر میخواهی برایت رزرو کنم که میدانم نمیخواستی و نمیگفتی و من هم نپرسیدم و بی خداحافظی حتی با عباس و مهری که موقع دیدن تو مرتب با نگاه نگرانم  پی کمکشان میگشتم وغیبشان زده بود میزنم بیرون! باتو آرام ومودبانه خداحافظی کردم یا حد اقل گمان میکنم که این کار را کرده ام .

پنج دقیقه گیج پی موتور سیاه گنده ام میگردم که اصلن یادم نیست کجا پارکش کرده ام !بلاخره میبینمش و سبکی احمقانه تنم را می اندازم رویش و راه می افتم و ا ما کلاه کاسکت سرخ رنگم را روی سرم نمیگذارم و می اندازمش پشت  سرم شاید  این سرمایی که میزند توی صورتم امانم ندهد تا اشک هایم سرازیر شوند بعد از اگزمای پوستی مزمنی که پنج سال پیش زیر پلک هایم را سوزاند از گریستن هم منع شده ام مگر بیشینم و با دقت و با یک دستمال تمیز همه اشک هایم را بپایم  تا نریزد پای چشمم  و این که دیگر نمی شود با دل سیر  گریستن ! آنشب حسابی سرما را دعا کردم!و چند لحظه بعد روی موتور که بودم سال تحویل شد هنوز خیلی دور نشده بودم که صدای شادی ایرانی های هتل اولین دیدار بلند شد  !مادرم میگفت موقع تحویل سال مشغول هر کاری باشی تا آخر سال همان کاررا میکنی و من گمانم به جای رقص امسال باید جایم را با عباس عوض کنم و با موتورم دلیوری غذا بکنم !

از همان شب اول رفتم سراغ" روبرتو" پیرمرد تپلی که سال هاست در گیشه کافه دلمار مینشیند و بلیط میفروشد و بلیط های رزروی را هم او صادر میکند . مشخصات سام تدین را به او دادم و گفتم سمت راست سبیل هایش سفید شده و دست هایش کشیده و پر رگ و پی است . و خواستم اگر همچین کسی آمد یک طوری مرا خبر کند و اسم" سام تدین "را گوشه  برگه شلوغ زیر دستش نوشتم  تا اشتباه نکند. عادت دارد در ساعت هایی که در گیشه نشسته از زن ها طرح بکشد زن هایی با لباس هایی به گمانم روستایی وعجیب غریب و گاه نیمه برهنه که من نمیدانم مال کجای کشورش هستند ! و من روی همان کاغذ با روان نویس سبزخود روبرتو درشت نوشتم: سام تدین .در دلمار موقع صدور بلیط اسم آدم ها را مینویسند.  البته هر کسی میتواند هر اسمی را دوست داشت بگوید و این پرسیدن در واقع یک جور کار بی دلیل است . گمان میکردم روبرتو دستم را بگیرد و ببرد  پشت گیشه توی خیابان و خودش برگرددو پشت صندلی اش در گیشه بنشیند وازپنجره تنگی که بینمان است زل بزند به من  و بگوید:"آخه دختر عاقل   من از این تو چطور میتونم سبیل این آقا و دستهاشو درست ببینم مگر یه لحظه که داره پول میده یهو مچشو بگیرم و بگم آقا تو کافه دلمار ما دست مشتریامونو چک میکنیم !" اما او فقط سر تکان میدهد و ابخند میزند من هم میخندم و نا امید اضافه میکنم :" شاید هم نیاد اماحالا همین جوری تو  یه کم  حواست باشه" !

 امشب آخرین شبی بود که به حسابی که گفته بودی در بارسلون بودی من تمام شش روز قبل را موقع رقصیدن چشمم به در ماند البته از همه این پنج سال بهتر و گرمتر رقصیدم والبته میدانستم که نمیاید و مواظب بودم تا این بازی احمقانه ای که با خودم آغاز کرده بودم و مثل انگولک کردن زخم لثه یک جور مازوخیسم به همراه دارد بلاخره اشک هایم را سرازیز نکند! 

 موقع رفتن از کافه هر شب روبرتو سری با لبخند تکان میدهد که یعنی نه امشب هم نیامد و من از دور چشمکی میزدمش که یعنی جان خودم نه زیاد هم مهم نیست ! اما امشب به سبک همان یازده ماه اول باز رفته ام و پشت میز بار نشسته ام و چیزکی سفارش داده ام دارم به این فکر میکنم که چطور آب شدن و تحلیل رفتنم را دیدی و به رویم آوردی اما از آنهمه موی همیشه بلندی که حالا مثل موهای سربازهای نوپاست خبری نگرفتی و چیزی نپرسیدی ؟ هواپیمای تهران معمولن همین ساعت ها پرواز دارد  دو سه باری که عباس میرفت تهران همین ساعت ها با مهری بردیمش فرودگاه !گر چه میدانم  تو با خطوط هوایی ایرانی هرگز پرواز نمیکنی اما نمیدانم چرا به دلم افتاده که  الان در هواپیما نشسته ای و داری برمیگردی ایران . تو همیشه میگفتی دل من چرت و پرت زیاد میگوید شاید این هم از همان چرت و پرت هاست . اما سخت  دوست داشتم سراغ موهایم را میگرفتی .و آنوقت من برایت میگفتم در همان یازده ماه پر اشک لعنتی چه طور یک بار بلند شدم و قیچی را ورداشتم و از بیخ کندمشان! مثل پری کوچولوی دریایی   یا فانتین مادرکزت یا خیلی زنهای بدبخت دیگر! ومن بدبخت تر بودم چون حتی نمیتوانستم با این موها معامله کنم !اما کندنشان از بیخ انگار تو را از من دور می کرد! تو را که این موها روزی تنها چیزی بود که در من  تحسینشان می کردی  و دوست داشتنشان را به زبان می آوردی . پاهایم درد میکند بس که امشب موقع رقص محکم کوبیدمشان زمین !خم میشوم تا بند چرمی خفت شده دور مچ نحیف پاهایم را شل کنم  که چشمم به پاهای روبرروبرتو تو می افتد بلند میشوم و میبینم بالای سرم ایستاده و نگاهم میکند .برایش  صتدلی چوبی کهنه  را عقب میکشم و منو را به طرفش هل میدهم ومیگویم :"مهمان من ". روبرتو مینشیند و قبل از این که سفارش دهد با چشمان پرسش گرش سدی تکان میدهد و سراغی میگیرد .من اما  چشمکی تحویلش میدهم که یعنی جان خودم مهم نیست و واقعن برایم مهم نیست که آن اگزمای لعنتی امشب از پی سال ها باز بیاید سراغم و پلک هایم را داغان کند .

 

   + بهاره رهنما - ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۸
 

دوسال هدیه عمر

این روز ها دوسال هدیه گرفتم از خدا و در استانه سالروز تولدم یعنی دهم ادر ماه یک هو فهمیدم دوسال جوان شده ام . بماند که ماه هاست برای اولین بار دارم بالا رفتن سنم را حس میکنم اما این روزها باور کنید یا نه چنان گیج و بر مشغله ام که وقتی یک دوستی از من برسید شما چند ساله اید یک هم با شتاب گفتم سی و هفت و به گمانم همین جا یا جای دیگری هم نوشتم که سی و شش هفت ساله ام و از این حرف ها اما دوستی که این سوال را برسید یک دفعه تلنگری زد به ذهنم با خودم گفتم بهار تو همین تازگی سی و جهار سالت بود جی شد یک هو انقدر زود گذشت.

 بعد جند روز سر فیلم عروسک باز حرف سن من شد و این که حسام نواب صفوی اعتقاد داشت اصلن معلوم نیست جند ساله هستم من دوباره گفتم سی و هفت سال .که او که هم سن و سال من است و سابقه بازی ده سال قبل در نان و عشق و موتور هزار را با من داشت .گفت همه بازیگر ها سنشان را کم میگویند تو زیادش میکنی . خلاصه شمردیم و خندیدیم و فهمیدیم من طبق معمول چند روز قبل با ریاضی خرابم سال بنجاه و سه را از هشتادو هشت کم کرده   بودم و این جایش باور نکردنی است که من جقدر مشغولم که یادم نبود جند ساله ام مدت هاست که فقظ زمستان سی سالگی خاطره بر رنگ ذهنم است یاد حرف اقای دولت ابادی می افتم که میگفت من انقدر یادم رفت ابنه را نگاه کنم که یکهو که نگاه کردم دیدیم ای وای بیر شدم . من اما این روزها انقدر مشغول و بر دغدغه ام که بادم رفته هنوز بیر نشده ام  و خلاصه یک هو جند روز مانده به تولدم دوسال عمر از خدا هدیه گرفتم . گرجه فرق نمیکند زمان مدت هاست  برایم مفهوم مجازی بیش نیست فراموشی سنم برایم عجیب بود و البته گواه همین بی اهمیتی به مفهوم سخت دروغین و همچنان سخت حقیقی زمان..

بعد نوشت .یک . تند تند نوشتم سه یادداشت را جون شاید واقعن تا یک ماهی نرسم به روز کنم .

دو . از این هفته در ضمیمه بنج شنبه های اعتماد صفحه ادبی کتاب خواندن با را راه انداخته ام  به نوعی ادامه ادبی همان صفحه فیلم دیدن با ی من در اعتماد ملی توقیف شده .

سه . با لب تاب کسی نوشتم که خودش نبود تا جای سر کش الف و خیلی چیز ای لب تابش را یادم دهد انصافن هم عجیب غریب بود اما ترسیدم ننویسم بماند تا ماه یا ماه های بعد البته میدانید که اصولن غیر قالب بیش بینی ام ...

   + بهاره رهنما - ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٦