گفتگوی بین انسان ها



امروز در فضای نمایش فرهنگسرای نیاوران نادر فتوره چی را دیدم و این دیدار رو در رو منجر به گفتگویی شد که ادامه پیگیری این پرونده را برایم بی معنا کرد، هرگز هم مقصودم و اصولا مسیر این پرونده چیزی جز مشخص شدن مرز بین نقد و توهین نبود و بی شک کار به جاهایی چون زندان و خطر جانی برای کسی نمی رسید شکایتم را فقط به دلیل همین گفتگو پس خواهم گرفت، فقط می ماند شکایت همان دادسرا و چند جای دیگر از پرونده زنان شکسپیر که اگرچه موجب روشن شدن اذهان عمومی در عدم وابستگی من به جایی است اما متاسفانه طرف شکایتی ندارم تا با نگاه چشم های او بفهمم هیچکس مقصر نیست و بتوانم این را به او هم بفهمانم به گفتگوی بین انسان ها سال هاست ایمان دارم اگر این امکان را دارید که طرف گفتگویی دارید گفتگو با او را جدی بگیرید دوستان

   + بهاره رهنما - ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٩

پریا و غول ها

دخترم از من قوی تَر است بی شک از پس نبودن ها و بی عدالتی ها و سختی های عالم وزندگی بهتر از من بر میاید مستقل تَر است  و محکم تَر و دنیا را استدلالی تَر میبیند جز اینکه مثل هر مادری ارزو و دعا میکنم تا از گزند بلایای طبیعی در أمان باشد از چیزی  برایش دلهره ندارم و نمیترسم ، دلواپسی های من برای او از رنگ و روی دیگری دارد  :من از اینکه روزی دخترکم بدون شعر ، بدون رویا ، بدون ارزو زندگی کند سخت میترسم ، جهان فردا به گمانم جهان بی شعری است ، جهانی است که دو دو تایش خیلی قطعی و محکم میشود چهار تا و بس ، جهانی که برای هر چیزی فرمولی است علمی و مادی ،حتی شاید برای عشق از اینکه پریا عاشق نشود می ترسم ازاینکه حوصله نگاه کردن به گذشته را نداشته باشد میترسم از اینکه زنی باشد بی خاطره ، بی اشک ، یا بی نیاز از خاطره و اشک می ترسم ، ازاینکه حتی روحم ناظر به دختری باشد که از جنس خشونت دنیای اطرافش شده میترسم ، از اینکه نخواهد مادر شود میترسم ، از اینکه من را از یاد ببرد و شعر ها و اشک هایم رامی ترسم از اینکه حتی عکسی از رفتگان را قاب نکند تا خانه اش خلوت بماند میترسم ، از اینکه بخواهد در روابطش حساب کتاب کند میترسم ، از اینکه فرصت دلهره های عاشقانه را از دست بدهد و انقدر عاقل باشد که هرگز نگوید کاش !میترسم ، بخش مهمی از انسانیت ما همین کاش ها و اه ها و خاطرات و برگشتن به گذشته و قاب عکس های اطرافمان است من از جهان پر کرگدن و غول و بی انسان و بدون پری ها میترسم ،اخر پریا هیچ سنخیتی با غول ها ندارند . این روزها که مشغول تمرین نمایش باغ البالو در نقش رانووسکایا هستم هر روز موقع گفتن این جملات قلبم به شدت متلاطم میشود و حس میکنم این زن خود منم که به مردی که خواهان دختر جوانش هست می گوید:"تو یک غولی ، غولی که دیگه نمیتونه انسان باشه و این خیلی وحشتناکه ، خیلی ،ببینم  ایا آنیای من هم باید  مثل تو یک غول باشد ؟...حرفی ندارم اگر این طور درد و رنجی را متحمل نمی شود حرفی ندارم !"
اما من دارم ، من همین جا مینویسم که تقدیم اول کتاب "مالیخولیای محبوب من" را باید إصلاح بکنم ، نوشته بودم :"برای پریا و دخترکان سرزمینم که نمیدانم دعا بکنم روزی عاشق بشوند یا نشوند؟" باید در چاپ جدید بنویسم :
"برای پریا و دخترکان سرزمینم که ارزو میکنم عاشق بشوند تا با همه رنجش تجربه انسان بودن را از دست ندهند و غول نشوند، کرگدن نشوند، اما عاشق شوندو انسان بمانند...

   + بهاره رهنما - ۳:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٧

اگر عشق...


اگر عشق
تنها اگر عشق
طعم خود را دوباره در من منتشر کند
بی بهاری که تو باشی
حتی لحظه ای ادامه نخواهم داد
منی که تا دست هایم را به اندوه فروختم.

آه عشق من!
اکنون مرا با بوسه هایت ترک کن
و با گیسوانت تمامی درها را ببند.
برای دستانت
گلی
و برای احساس عاشقانه ات
گندمی خواهم چید.
تنها، فراموشم مکن
اگر شبی گریان از خواب برخاستم
چرا که هنوز در رویای کودکی ام غوطه می خورم.

عشق من!
در آنجا چیزی جز سایه نیست
جایی که من و تو
در رویایمان
دستادست هم گام برخواهیم داشت.
اکنون بیا با هم آرزو کنیم که هرگز
نوری برنتابدمان.

 
"پابلو نرودا"

   + بهاره رهنما - ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٠

میلاد مسیح

 

حضرت مولانا در دفتر سوم مثنوی حکایت زیبای از حضرت عیسی (ع) نقل میکند که به نظرم بسیار آموزنده است وما در همه حال به این آموزه ها نیازمندیم،می فرماید:
"عیسی مریم به کوهی می گریخت
شیر گویی خون او می خواست ریخت
آن یکی در پی دوید و گفت خیر
در پیت کس نیست چه گریزی چو طیر؟
از که این سو می گریزی ای کریم 
نه پیت شیر و نه خصم و خوف وبیم"
حضرت عیسی(ع)در پاسخ فرمود: 
"گفت از احمق گریزانم  برو
می رهانم خویش را بندم مشو"
حضرت عیسی(ع) در ادامه مفرماید:
من اسم اعظم را بر کور وکر و مرده و..... خواندم شفا یافتند و زنده شدند اما بر دل احمق اثر نکرد ، که رنج احمقی قهر خداست ،
"گفت رنج احمقی قهر خداست
رنج و کوری نیست قهر ، آن ابتلاست"
و...........
نتیجه گیری عالی مولانا از این قصه درسی ماندگار برای ماست آنجا که می فرماید:
"زاحمقان بگریز چون عیسی گریخت
صحبت احمق بسی خون ها که ریخت
اندک اندک آب را دزدد هوا 
دین چنین دزدد هم احمق از شما"
ایام ولادت حضرت عیسی مسیح (ع)مبارک باد.

   + بهاره رهنما - ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٥

یلدای من به روایت عکس های پریا قاسم خانی

 

سلام زمستون ، خوش اومدی با اینهمه خبر خوب ، کار خوب ، انفاق خوب، با اینهمه شعر و شور و معجزه ، با اینهمه برف ، ممنونیم از اومدنت که میای تا ما برای گرمتر شدن دلهامون بهم نزدیکتر شیم ،کرسی بچینیم ، ادم برفی بسازیم و اتیش روشن کنیم ، اهلی زمستون خوش خبر خوش یمن هستی میدونم ، خداوند هم گفته پس از هر سختی گشایشی است ،به قول رانووسکایای باغ البالو : بعد از آن پاییز تیره و سرد دوباره شادمانی از سر گرفته ای از خوشی سرشار هستی وفرشتگان آسمانی تو راترک نگفته اند ....زمستان خوبم ، برکت و مهرت را بر سر من و عزیزانم و مردم خوب سرزمینم ببار / بهاره رهنما ، أغار زمستان ١٣٩٣شمسی 

 

 

   + بهاره رهنما - ۳:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۳٠

آدم های قدیمی

گل یاس برای من نماد و بوی ادمهای قدیمیه ، منو یاد مامان بزرگم می اندازه و بقیه بابابزرگ مامان بزرگها که با رفتنشون دیگه کسی نیست تا برامون قصه بگه و این یعنی از گذشتن یک دوره مهم زندگی هر آدمی ،با این عکس می خَوَّان این یاس ها تقدیم به روح بزرگوار و نازنین مرتضی احمدی که امروز از میان ما رفت بکنم ،استاد بی بدیلی که جای هنر سخاوت و دریا دلیش شاید تا همیشه در سرزمین ما خالی باشه ، میگن یلدا شب قصه هاست و مرتضی احمدی چنان قصه گوی خوبی بود که ادم باور میکنه امشب برای یلدایی فرشته های اسمون اون قصه میگه ، فاتحه و صلوات نثار تمام مهربانی وجودش

 

 

 

 

 

 

 

   + بهاره رهنما - ۳:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۳٠

روزگار

 

اگه بزاره روزگار از زندگیت میرم کنار میرم که ثابت بکنم عاشقتم دیوونه وار....
این یک تصنیف کوچه بإزاری قدیمیه که منو یاد این صحنه  اخر نمایش تو دهنتو میبندی یا من میاندازه / دوستان نمایش ما از هفته اینده چهارشنبه دوباره اجراهاش شروع میشه....
عکس هادی اقاجانی


   + بهاره رهنما - ٤:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٩

نقش ها

نفش ها برای من مثل سفر به شهر ها هستند میری توشون گاهی گم میشی ،گاهی با یک دنیا خاطره ازشون ،گاهی دوست داری فراموششون کنی ، گاهی وصفشون و عکسشون زیباتره تا از نزدیک بری توشون ، گاهی دوست داری دوباره تجربه شون کنی ، گاهی میگی نه محاله دوباره برم، گاهی اتفاقا دوست داری یکی دیگه بره تو همون شهر تا تو تماشاش کنی ببینی اون چه کرده اونجا ، گاهیتوش عاشق میشی و گاهی هم دلت میشکنه ، یک دیالوگ به یاد موندنی تو نمایش اسپانیایی بود که فرنان میگفت : وقتی از یک نقش میام بیرون خیلی دلتنگ میشم خیلی بیشتر از وقتی یک ادم واقعی رو ترک میکنم ...نمیدونم ترک کردن ادما سخت تره یا نقش ها ؟ شاید چون بعضی نقش ها بخشی از وجودم میشن و میمونن مثل انت خدای کشتار مثل نوریای همین نمایش مثل زن عطر فروش نمایش فیل ، مثل زن عاشق چشمها و باز هم میگم مثل نوریا که ازش خیلی چیزا یاد گرفتم از ،به هر حال به قول نوریا زندگی همینه و بقول بهاره از ،شهر ها و نقش ها باید اموخت و گذشت ...

   + بهاره رهنما - ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢۱

تو دهنت رو میبندی یا من؟

این روزها امنیت ارامش عشق و احترام رو در تمرین نمایش تو دهنت رو میبندی یا من کنار داوود بنی اردلان و کمند امیر سلیمانی تجربه میکنم این نمایش که بازیگری و نویسندگی اش را بر عهده دارم بر أساس داستان تو خفه میشی یا من از مجموعه داستان اول من چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس نوشته شده و روایت یک رفاقت قدیمی است این داستان تا کنون در نشریلت اینترنتی انگلیس زبان و ژورنال  هنری گالریا ی هند و نیز در ایتالیا به ترجمه در أمده است نمایش /تو دهنت رو میبندی یا من /از ٢۶ اذر ماه در سالن گوشه فرهنگسرای نیاوران ساعت هفت شب  به مدت یک ماه  روی  صحنه میرود .

 

 

   + بهاره رهنما - ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱٩

جمع کوچک فراموشی

به زودی یک گروه نمایش با حضور بازیگران معلول واقعی روی صحنه تالار وحدت اجرا خواهند داشت خواهش میکنم برای احترام به این حرکت زیبا و نیز شوق بخشیدن به این معلولین هنرمند لطفا از این نمایش حمایت کنید ممنونم ...

 

   + بهاره رهنما - ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱٧