اکسیژنم آرزوست...





ایلام، اندیمشک، اهواز و آبادان، این اسم ها آن سال ها برای منِ نوجوان بوی خون می داد و خاک، بوی موشک و تانک و مدرسه هایی که با خون بچه ها بر دیوار های نیمه متروک رها شده بود. سال های جنگ بود و پدرم خواندن «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» را تکلیف کرده بود؛ آژیر قرمز می شد و او به پناهگاه نمی آمد و با عینک مطالعه بر چشم خونسرد می ماند طبقه بالای آپارتمانی که بودیم و تاریخ ایران می خواند. فردا می رفتیم مدرسه و می شنیدیم بچه های شهر های مرزی را تعطیل کرده اند، با ذهن کودکانه مان حسرت می خوردیم که چرا در تهران مدرسه ها تعطیل نمی شود؛ اما خوشحال هم بودیم که دیشب موشک عراقی ها بر سقف خانه ما فرود نیامده و این از همان سال ها شد، خاصیت نسل من! سال ها گذشت و قطع نامه امضا شد و جنگ تمام شد و من که بر دیوار مدرسه مان نوشته شده بود جنگ جنگ تا رفع فتنه در عالم، فکر می کردم همه فتنه ها لااقل در کشور من رفع شده و همه چیز درست شده است و از این به بعد فقط بوی گل و بلبل است و شادمانی. منتظر بودم تا بچه هایی که مدرسه شان خراب شد تا شهر هایی مثل اهواز، آبادان و اندیمشک هر روز قشنگ تر شود، غبار جنگ از دیوار هایش پاک شود و بچه های روزهای موشک و خمپاره صد هزار تا صدآفرین بگیرند، زمان گذشت و خبری نشد... سال ها بعد که مادر شده بودم برای نوشتن نمایش نامه ای به جنوب کشور سفر کردم. آبادان و اهواز شهر هایی بود که نه تنها آثار تخریب شهر از در و دیوارش پاک نشده بود بلکه انگار غبار کهنگی و فراموشی بر همه شهر پاشیده بودند.
     این در حالی بود که از پدر شرکت نفتی ام در همه این سال ها، حتی جنگ، تصویر شاد و زیبایی از آبادان در ذهنم بود که هیچ با آنچه می دیدیم همخوانی نداشت... اما دریغ و درد؛ این روزها که من و ما و نوجوانان دیروز سال های جنگ دیگر میان سال شده ایم و موهای سپیدمان را هر روز در آینه می شمریم؛ خبری از بهترشدن در شهر های به اصطلاح جنگ زده کشورمان نیست و از شدت گردوخاک، مردمانش تقریبا به جای هوا؛ غبار به ریه هایشان می فرستند. این در حالی است که آنها سهم شان از سختی ها را سال ها پیش پرداخته اند. آبادانی پیشکش شان؛ این روزها باید فکری به حال ریه های خسته از خاروخاشاک شان کرد.
    
    


 روزنامه شرق ، شماره 2613 به تاریخ 1/4/95، صفحه 20 (روزنامه فردا)

   + بهاره رهنما - ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۱

چیزهایی جز چین و چروک ها

چیزهایی جز چین‌و‌چروک‌ها
بهاره رهنما

چیز‌هایی هم هست؛ مثلا این خورشید، کودک آن هفته، کفتر پس‌فردا...

به محض اینکه دو قدم از کشور محترم و دوست‌داشتنی مان دور می‌شوم، اگر زیبایی‌ها و نظم و آرامشی در سفری می‌بینم، همه‌اش می‌شود حسرت در دلم که چرا سرزمین من با سابقه فرهنگی چند‌هزار‌ساله از این چیز‌های بدیهی خوب محروم است؟! چیز‌های ساده و حقوق اولیه‌ای که هیچ‌کدام منافاتی هم با اخلاقیات و شرعیات ما ندارد؛ مثل هوای خوب، خیابان‌های تمیز، رانندگی در آرامش، احترام به حقوق شهروندی و شاید ساده‌ترینش «لبخند» که این‌روزها در سرزمین من تبدیل به کار عجیبی شده و من که به عادتی خانوادگی و البته شغلی از سر صبح به آدم و عالم لبخند می‌زنم، با واکنش‌های غریب مردم مواجه می‌شوم و جملاتی می‌شنوم از این قبیل: وا این چشه؟! عین فیلماش مسخره است!  به چی میخندی حالا بگو مام بخندیم؟  بماند که قدمت را که کمی به سمت راست و چپی فراتر از مرزهای وطن می‌چرخانی، اولین زبان بین‌المللی گفت‌وگوی فرهنگی همین لبخند است و بس! اما این‌بار نکته‌ای زنانه، عجیب و البته غم‌انگیز نظرم را به خود جلب کرد. در لابی هتل‌مان، ناچار به انتظاری نیم‌ساعته بودم و از قرار عروسی‌ای در همان هتل برقرار بود و بیشتر مدعوین خانم‌ها بودند. زنانی با سنین، جثه و لباس‌های مختلف که همگی در یک نکته یکسان بودند و آن طبیعی‌بودنشان بود. تقریبا هیچ دست‌کاری و جراحی بر صورت‌ها به چشم نمی‌خورد و موها، ناخن‌ها و رنگ‌های چشم صورت همه مال خودشان بود. همگی به گمانم از ٢٠ساله تا ٨٠ساله بسیار زیبا و دلنشین بودند. راز این زیبایی همگانی در طبیعی‌بودنشان بود و بس! و حتی پیری و چین‌و‌‌‌چروک‌های صورتشان وقار و شیرینی خاص خودش را داشت!
و من حسرت خوردم که سال‌هاست در سرزمینم به‌ندرت زنی را می‌بینم که با سن‌وسال خودش که هیچ، با طبیعت وجودش در هماهنگی و صلح باشد. این روزها چند زن پیر دوست‌داشتنی دوروبرمان داریم؟ انگار همه به‌طور ترسناک و مصنوعی قرار است در یک زمان فریز شوند و بمانند و بیشتر از زندگی، زندگی کنند که کاری محال است و متأسفم که وقتی با همسفرم که پزشک پوست بود، صحبت می‌کردم، مدعی بود سرانه مصرف لوازم آرایش در ایران تقریبا به اندازه کل خاورمیانه است!  بیشتر از زندگی نمی‌شود زندگی کرد، باور کن!  یاد شعر سهراب می‌افتم و فکر می‌کنم واقعا چیزهایی هم هست که به‌جز چین‌و‌چروک‌ها باید به آنها دقت کنیم. کودک آن هفته، کفتر پس‌فردا و هنوز نان گندم خوب است و هنوز آب میریزد پایین اسب‌ها می‌نوشند...

روزنامه شرق 19 خرداد 95

   + بهاره رهنما - ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢٦

چهارشنبه های مریم بانو

داستان های نقطه دار...
چهارشنبه های مریم بانو




فرزندداشتن یا فرزندنداشتن؛ مسئله این است! قضاوت ها برای این بحث و برای این عشق هزار هزار قصه جلو چشم هایم می آفریند، همین طور که تا سال پیش هربار که به خانه سالمندان می رفتم، توی سرم داستان های عجیب وغریب ساخته می شد؛ از فرزندان بی مهری که پدرها و مادر هایشان را به خانه سالمندان فرستاده اند، اما با شنیدن یک قصه کلاساختار ذهنی و قضاوت هایم تغییر کرد. قصه، قصه زنی تنها بود که به هیچ شکل امکان مالی و مسکن برای نگهداری از مادر پیر و بیمارش نداشت و با هزینه محدودی که برادرش از خارج از کشور می فرستاد، مادر را به خانه سالمندان فرستاده بودند. دختر آن قدر غصه مادر را می خورد که هر چهارشنبه وقتی طولانی را با مادر و بقیه در خانه سالمندان می گذراند؛ طوری که وقتی مریم بانو به دیدن مادر می رفت بقیه سالمندانی هم که زیاد ملاقاتی نداشتند خوشحال می شدند و از دیدن او ذوق می کردند. مادر آلزایمر گرفته بود. مریم بانو می گفت که کار دنیا برعکس شده، مادرم من را صدا می زند مادر، بچه شده و عشقش این است که چهارشنبه ها برایش ترانه های کودکانه بخوانم و به او یاد بدهم و حالامن چهارشنبه ها تمام ترانه هایی را که خود مادر یادم داده بود به او یاد می دهم. قصه ادامه داشت تا روزی که مادر صبر کرده بود تا چهارشنبه بشود و چشم بر دنیا ببندد و مریم بانو هنوز و همیشه به یاد سال های حیات مادر، چهارشنبه ها را در خانه سالمندان سپری می کند؛ با مادرهایی که اغلب او را با دختر سال ها ندیده خودشان اشتباه می گرفتند و برای مریم همه بوی مادر را داشتند... . به هرحال در همه کشور های دنیا کلی هزینه و دانش صرف این می شود که به زوج هایی که توانایی فرزند دارشدن ندارند کمک کنند و کلی مراکز خیریه حاضر هستند با سپردن فرزندی به یک خانواده بی فرزند این یک غم آنها را از میان بردارند، اما سال ها می گذرد و فرزندان این روزها مثل پرستوهای مهاجر کوچ می کنند و من خالی از هر خودخواهی در دنیای امروز نمی دانم واقعا کدام غم بزرگ تر است؟ فرزند داشتن یا فرزندنداشتن؟ به گمانم این روزها مسئله این است.
    

 روزنامه شرق ، شماره 2586 به تاریخ 29/2/95، صفحه 20

   + بهاره رهنما - ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢٦

نشر خنده

قصه های نقطه دار
نشر خنده




در زندگی همه ما آدم هایی هستند که گه گداری هستند، هستند و هستند بعد یک روز گم می شوند و این گم شدن ممکن هست تا ماه ها ادامه پیدا کند و بعد دوباره خودشان پیدایشان می شود، اغلب هم وقتی تنها و بی حوصله اند و روزگار با آنها بد تا کرده پیدایشان می شود، با کوله بازی از غم و غرغر و بی حوصلگی... . زمان می گذرد و آنها ترمیم می یابند و باز زمانی دیگر می رسند و گم می شوند در خوشی هایشان تا این خوشی ها به بن بست و اتمام برسد و دوباره سروکله شان پیدا شود اما هربار که می آیند، یک تکه از قلبتان را با خود می برند و یک پیمانه غم به وجودتان اضافه می کنند... خلاصه اینکه اگر به خودمان مجال ندهیم زندگی مان جاده رفت وآمد بی حساب وکتاب آدم هایی می شود که هی می آیند و می روند و هربار یک تکه از قلب ما را می کَنند و با خود می برند، کمی که بگذرد به خودمان می آییم و می بینیم از این دل بیچاره هیچی نمانده که غصه خودمان را بخورد، هر تکه اش پای غم و غصه کسی رفته و حالابرای خودمان دلی نمانده، شاید بد نباشد یک بار بی رودربایستی بِهشان بگوییم دوست عزیز غمت را بر شانه هایم بگذار اما قول بده این فصل که گذشت و این غصه را که روزگار برد، در زمان خنده هایت هم سری به من و این دل بیچاره ام بزنی... . اصلاغم یک حال مسری مثل زخم لثه دارد که ما ایرانی ها به گمانم ژن لذت بردن از آن را داریم، و کلاطوری تربیت شده ایم که فکر می کنیم برای هم باید فقط از دردهایمان بگوییم، مَثَل غلط و به گمانم غیرانسانی: «همیشه جلو مردم بنال» را از خاطر نبریم که این مثل ها ریشه در فرهنگ رفتاری و تربیتی ما دارند، شاید هیچ وقت امتحان نکرده ایم که با یک حال خوب و شاد سراغ رفیقی برویم و او را از شادی ها و دلخوشی های این روزهایمان باخبر کنیم و نتیجه اش را در حال وروز خودمان و رفاقتمان ببینیم... . به گمانم برعکس این باور ها و عادت های غلط، حال خوب مثل عطر خوب در فضا پخش می شود و انرژی محیط را عوض می کند، حال خوب شما در محیط کار و در خانه مثل بوی خوش شکوفه ها همه را آغشته می کند و شما جادوی نشر شادی را به زودی درخواهید یافت و می بینید که در همان محیط کوچک خودتان لبخند و شادی به زودی مسری می شود... . این بار صبر کنیم تا بادهای موسمی غم ها را که برد، با سبدی از حرف ها و خبر های خوب به خانه دوست برویم و تاثیر متفاوتش را دریابیم... .
    
    

 روزنامه شرق ، شماره 2598 به تاریخ 13/3/95

   + بهاره رهنما - ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢٦

نا اعتدال بهاری

نا اعتدال بهاری

می‌گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست، گاهی باید به هر چیزی متوسل شد، تا باور کنی باقی سال اتفاقات بهتری در راه است به حکمت اینکه ما همه‌چیز را نمی‌دانیم و با شکر اینکه اتفاق بدتری نیفتاده ادامه داد، اما مدار‌های زندگی گاهی عجیب دور ناکوکی برایت تدارک می‌بینند و تو را یاد صحنه‌های بزن‌بزن فیلم‌های هندی که دیده‌ای می‌اندازند که آرتیست فیلم چک و لگدی می‌خورد و بعد بی‌آنکه اصلا برایش مهم باشد لباسش را تکان می‌دهد و دوباره می‌ایستد که از سمتی که هیچ انتظارش را ندارد یکی دیگر می‌خورد و می‌افتد، باز بعد از لحظاتی گیجی از روی زمین بلند می‌شود و کند‌تر از دفعه پیش خودش را جمع‌وجور می‌کند که ضربه سوم غافلگیرش می‌کند و باز می‌افتد و این‌بار خون از سر و صورتش سرازیر می‌شود و او فقط گیج نگاه می‌کند و ادامه این صحنه، یا ورود قهرمان دیگری که می‌تواند از او دفاع کند است یا تسلیم و افتادن قهرمان بر زمین و گریه‌مویه اطرافیانش در اطراف او... . خلاصه اینکه مدارهای زندگی که ناکوک می‌شود، به یک اتفاق ناگوار و بدشانسی ختم نمی‌شود و معمولا تا می‌آیی از اولی قد علم کنی، ضربه دوم را خورده‌ای و بعد سومی و... .

شاید باید این روزها منتظر قهرمان دومی بود که بیاید و ما را بلند کند و خاکمان را بتکاند و سر روزگار داد بکشد، که نامرد بس کن چندنفر به یک نفر؟ و شاید باید وا داد و با سر و صورت زخمی افتاد تا بقیه بلندنشدنت را ببینند و باور کنند... . خلاصه اینکه بهار این سال چندان که نکو نبود هیچ، دور تسلسل اتفاقات عجیب پی‌درپی بود، بدون کمک هیچ قهرمانی... . پدرم می‌گفت زیبایی به‌غایت و بدبختی به‌غایت هر دو آن‌قدر تابلو‌های پر از زیاده‌روی در هستی هستند که بیشتر شبیه همان فیلم‌های هندی است تا زندگی واقعی و آدم از زندگی واقعی انتظار اعتدال بیشتری دارد. دعا می‌کنم روزهای سخت لااقل درس‌های خودش را بدهد و برود چون باور دارم اگر درس‌هایش را نگیریم دست از سرمان برنمی‌دارند و دور ناکوکی مرتب زمینمان می‌زند.




این مطلب در تاریخ 22 / 02 / 95 در روزنامه شرق به چاپ رسیده است

   + بهاره رهنما - ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٢

تنها مهاجران خوشبخت دنیا پرنده‌ها و کولی‌ها هستند

تقدیم به افغانستانی‌های میهمان سرزمین من:



سرایدار افغان آپارتمان ما دارد شیشه‌ها را پاک می‌کند، آن‌قدر لهجه دارد و آن‌قدر آرام حرف می‌زند، که باید بعد هر جمله‌اش بپرسم؟ چی؟ چی گفتی؟
بیست‌ویکی، دو سال بیشتر ندارد، نامزدش کرده‌اند با دخترکی از فامیلشان، اسمش امان است، اسم دخترک را نمی‌دانم، اما گمان می‌کنم چندان شوق و رغبتی برای این نامزدی ندارد.
خسته است؟ عاشقش نیست؟ نمی‌دانم، فقط می‌دانم شرایطی دارد که تا از ایران بیرونش نکنند با پای خودش نمی‌رود... .
امان همان‌طور که با تبحر و آرامش دارد شیشه‌ها را با رایت و روزنامه پاک می‌کند، با صدای نازک و آرامش می‌پرسد: باران می‌بارد آیا؟
بار اول درست نمی‌فهمم و می‌پرسم چی؟ سؤالش را تکرار می‌کند و من جواب می‌دهم: نه گمان نکنم، او ادامه می‌دهد: هیچ می‌دانی در افغانستان هم باران می‌بارد؟ به منوال همیشه می‌گویم: چی؟ و او باز تکرار می‌کند: هیچ می‌دانی در افغانستان هم باران می‌بارد؟ فقط نگاهش می‌کنم که خودش ادامه می‌دهد: بله، می‌بارد و خیلی هم قشنگ است... .
حالا می‌پرسم، دلت تنگ شده؟ و این‌بار اوست که فقط نگاهم می‌کند، به بهانه چای‌ریختن می‌چرخم تا چشم‌های نم‌زده‌ام را از او پنهان کنم، امان هم می‌چرخد، رو به پنجره‌ای که سهمش از آن فقط شستنش است و رو به آسمان خاکستری‌ای که هیچ قصد باریدن ندارد، شروع می‌کند به زمزمه این ترانه: سرزمین من، خسته‌خسته از جفایی... .
و من به سرزمین او فکر می‌کنم و سرزمین خودم و همه آن جوانان ایرانی که در غربت سهمشان از همه پنجره‌های زیبای آنجا حتی کمتر از امان بود، من به غربت و مهاجرت فکر می‌کنم و فکر می‌کنم تنها مهاجران خوشبخت دنیا پرنده‌ها و کولی‌ها هستند که خودشان کوچ را انتخاب می‌کنند، چای را دم پنجره می‌گذارم و می‌روم.



این مطلب در تاریخ 1 اردیبهشت 95 در روزنامه شرق به  چاپ رسیده است

   + بهاره رهنما - ٤:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢

خیال‌های خانه مادربزرگ

خیال‌های خانه مادربزرگ
بهاره رهنما

سال نو تازه از راه رسیده، عید تمام شده و اما ذهن من هنوز درگیر خیال‌های خانه مادربزرگ است، تصویرهای من از مادربزرگ آن‌قدر پر از رنگ و شور زندگی است که اغلب وقتی در آنها غرق می‌شوم مرگش را فراموش می‌کنم، مرگ را فراموش می‌کنم و باور می‌کنم که وسط همین شلوغی‌های عجیب این‌روزهای زندگی‌ام گوشی را برمی‌دارم و اوست آن‌طرف خط که باقی ترانه فلان خواننده قدیمی یادش رفته و دارد از من می‌پرسد که مادر اونجاش چی میگه؟ بعد آنکه عاقبت پس از همه، چی؟ ناگهان بدمد سحر؟ و من می‌خندم، می‌خندم، می‌خندم و صدای مادربزرگ دور و دورتر می‌شود و من به یادم می‌افتد که مرگ آمده بود و او را سال‌ها پیش برده بود و من در میان صدای لااله‌الاالله در حیاط خانه مادرم گنگ و گیج قدم برمی‌دارم و روی برانکاری که کف زمین گذاشته‌اند خم می‌شوم، زیپ کاور سرمه‌ای‌رنگ را پایین می‌کشم و گونه چپ او را که راحت و بی‌خیال شاید برای اولین‌بار خوابیده می‌بوسم، گونه‌هایش سرد و خیس است؛ درست مثل گل‌هایی که شب‌های میهمانی مادر در یخچال می‌گذاشت تا صبح به معلممان بدهیم... .

در زندگی روزهایی هست که می‌دانی فرامی‌رسند و می‌دانی باید از آنها سالم به‌در آیی اما جرئت قراردادن خودت در آن وضعیت را حتی به تصور هم نداری! می‌خواستم بگویم خدا برای کسی نخواهد؟ دیدم دعای بیهوده‌ای است و خدا اغلب برای همه ما رقمش می‌زند، یکی از این روزها، فردای مرگ عزیزی است که باید بروی خانه‌اش و همه‌چیز را مرتب و گاهی هم جمع کنی، سرک بکشی به جاهای مخفی و کشوهای خصوصی، نامه‌های قدیمی و دفترچه‌ها و یادگاری‌ها و نشانی‌های عجیب، شیشه‌های مربای بازنشده مامان‌شکوه، مربای پوست لیمو، مربای بالنگ، مربای به درشت... و بالش‌هایی که وقتی بازشان کردیم میانشان اسکناس گذاشته بود و نوشته بود برای روز کفن‌ودفنم، دلش نمی‌خواست هیچ‌گونه باری بر شانه بچه‌ها و عروس‌ها باشد و نبود، حتی برای مرگش به کسی زحمتی نداد، نفسش تنگ شده بود، خودش بیدار می‌شود، جوراب پاریزین کرم‌رنگ خاص خودش را می‌پوشد رژ را می‌زند و به دایی‌وسطی زنگ می‌زند، اولین بیمارستان، دایی‌آخری هم به جمع اضافه می‌شود. در طول راه از بیمارستان اول به دوم دستش را روی دست دایی‌وسطی می‌گذارد و تمام... . 
دایی‌آخری برایم گفت: «دایی‌جان من شک ندارم یک داستانی هست بعد مرگ، خبری هست، مامانم که تمام کرد، تمام ماشین در یک‌آن غرق بوی گل شد و عجیب بود خیلی عجیب...».
مامان‌بزرگ عاشق گل بود و بوی گل و اگر برایش عطر می‌خریدی حتما باید بوی گل می‌داد، عطری که بوی گل نمی‌داد را اصلا به رسمیت نمی‌شناخت یک‌سال برایش عطر گل ماگنولیا را خریدیم، کلی ذوق‌زده شد و دیگر همیشه همان را می‌زد، آخر خودش بچه بندر انزلی بود؛ همان بندر پهلوی سابق، چشم‌های عمیق سبزآبی و رنگ پریده و مهتابی صورتش حکایت از سرزمین تولدش داشت که همیشه دلتنگش بود و دلتنگش ماند و بوی آن عطر و ماگنولیا او را یاد درخت خانه کودکی‌اش می‌انداخت که گل‌های ماگنولیای سفیدش با عطر اعجاب‌آورش از پس سال‌ها زندگی در غربت شهر خشک و بی‌برگی مثل اراک هنوز هم در یادش مانده بود، شکوه‌خانم حتی گل‌های مصنوعی‌ای که می‌ساخت همه از شکل و روح زندگی در طبیعت سبز شمال بهره داشتند و واقعا شبیه گل‌های طبیعی بودند. او ساتن و ژلاتین می‌خرید و وسایل گل‌سازی و با دقت گل‌های زیبایی می‌ساخت و خلق می‌کرد که واقعا تا دست نمی‌کشیدی، باور نمی‌کردی که این گل‌ها طبیعی نیستند، شیرینی‌هایش هم رنگ‌وبوی خودش را داشت؛ شیرینی پنجره‌ای با گرد پودر قند و شیرینی پیچ فرنگی و کیک شربتی که همیشه برای من تا ابد بوی عید می‌داد و بوی خانه‌های اجاره‌ای مادربزرگ که هی عوض می‌کرد و هیچ‌وقت هم نمی‌گذاشت نه بچه‌هایش برایش جایی بخرند و نه‌اینکه قبول می‌کرد برود با آنها زندگی کند. زن مستقل و عجیبی بود شاید چون از ٣٠سالگی بیوه شده بود، زیبا بود و بلندقامت و شباهتی به زن‌های روسی داشت که یکی‌شان مادربزرگ خودش بود که از روسیه به انزلی آمده و ازدواج کرده بود، مدیر بود و همیشه همه‌چیز را در دفترچه شخصی‌ای که داشت یادداشت می‌کرد آخر چهار بچه را، تنهایی بزرگ کرده بود و حاضر نبود بچه‌هایش برایش حتی یک دست مبل بخرند، شاید برای همین همیشه خانه‌های اجاره‌ای مادربزرگ با پشتی و رومیزی‌های بافتنی و چهل‌تکه‌ای که خودش می‌دوخت تزئین می‌شد و مدل خودش را داشت. به یاد می‌آورم از همه بچه‌ها و عروس‌ها تکه‌های پارچه مازادشان را می‌گرفت، با دقت اتو می‌کرد و آهار می‌داد و کنار هم می‌چید و انتخاب می‌کرد و چهل‌تکه‌های عجیب خودش را می‌دوخت، گاهی هم برای گل‌های ساتن و آهاری‌اش بعضی پارچه‌ها را کنار می‌گذاشت. 
مادربزرگ صدای خوبی هم داشت و اغلب وقتی بچه بودم و مادرم من را پیش او می‌گذاشت برایم تصنیف‌های قدیمی که بلد بود را می‌خواند و گاهی خودش هم چندکلمه‌ای از روی احساس می‌نوشت و شعر هم می‌گفت: ‌ای بهارم ‌ای بهارم جلوه‌گر در شام تارم
ای شکفته در بهاران،‌ ای شکوه سبزه‌زاران
ای که ‌داری شادی و شور
در دل من شعله افروز... 
من نوه دردانه مادربزرگ بودم شاید چون شباهتم از همه نوه‌ها به او بیشتر بود و بیشتر از بقیه نوه‌ها حرف مشترک با او داشتم. همیشه فکر می‌کردم در پس نگاه عجیب سبزآبی‌اش چقدر حرف نهفته است و هنوز هم در میان اوراق دفتر شعرش دنبال همان حرف‌ها هستم؛ حرف‌های زنی که برای چهار فصل آفریده شده بود و در بهار تصویر قلب آبی و چشم‌هایش که به رنگ شالی‌های شهرش بود از همیشه پررنگ‌تر است... .




* این مطلب در 26 / 01 / 94 در روزنامه شرق به چاپ رسیده است

   + بهاره رهنما - ٥:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳۱

داستان بازی

صبر کردم تا بابام خوابش ببره.

بعد رفتم سراغ سطل آشغال فلزی جلوی در خونه.

خم شدم تو سطل و همه‌ی آشغالارو زیر و رو کردم و دوباره پیداش کردم.

همون‌جا تو تاریکی کوچه وایسادم و زل زدم بهش.

تَن فلزیش تو تاریکی برق میزد.

با خودم گفتم اصلا این چیه؟ به چه دردی میخوره؟ شک ندارم که اگه یه شب سرد زمستون، از دستای اون نمیگرفتمش؛ الان یه گوشه‌ی یه جعبه ابزار فلزی افتاده بود و هیچ وقت، هیچ کس، وسط یه کوچه واینمیستاد و اینجوری بهش خیره نمیشد!

یه چیزیه شبیه انبردست! دسته‌ش روکشای پلاستیکی قرمز نداره، کلش فلزیه. راستش نمیدونم مصرف اصلیش چیه. من باهاش همیشه در لاکامو باز میکنم. اونایی که یه مدته نزدمشون و درشون خیلی سفت شده و راحت باز نمیشه.

انگار همیشه یه گوشه ی یه انباری، تو یکی از خونه‌های شهر منتظر بوده تا یه شب من از دستای یه آدم دیگه بگیرمش و بودنش یه معنی دیگه پیدا کنه. انگار همیشه گوشه ی اون انباری منتظر من بوده. منتظر شب مهمونی! آخرین مهمونی! آخرین مهمونی که تو خونشون گرفت و دعوتم کرد، تو یه شب زمستون بود. من دیر رسیدم. نشسته بود رو پله‌های جلوی در ساختمون خونشون تا برم. یه پوستیژ سیاه براق گذاشته بودم رو سرم و یه عینک ویفر سیاه زده بودم. ترکیبشون با پیرهن چهارخونه ای که تنم بود معرکه بود.

وقتی میخواست بره پایین شامو از پیک رستوران تحویل بگیره، پرسید: باهم بریم؟ اون روزا یه حالی داشتم که خیال میکردم همه جای دنیارو باید با اون برم. خیال میکنم خاصیت عشق همین حال عجیب غریبیه که تو دل آدم میریزه. همین که باعث میشه فکر کنی خیلی قوی شدی. اونقدر قوی که میتونی از پسِ یه کار خیلی مهم بربیای. یه کاری به اهمیت دوست داشتن یه آدم حتی بیشتر از خودت.

وقتی داشتیم از پله‌ها میرفتیم پایین، اون یه پله  جلوتر از من قدم برمیداشت و من زل زده بودم به گردن سفید استخونیش. یه لحظه از خودم پرسیدم: من اینجا چه غلطی میکنم؟!

من، اینجا، تا خرخره غرق عشق مردی که، همین یه هفته پیش سر یه کوچه ی خلوت تو چشمام نگاه کرد و گفت میخواد از یه موضوع مهم باهام حرف بزنه و بعد رنگ صورتش مثل گچ سفید شد و بهم گفت مادرش به پدرش خیانت میکنه و تنها کسی که این قصه رو میدونه اونه چه غلطی میکنم؟!

تو پاگرد سوم وقتی واسه بار سوم از خودم پرسیدم "من اینجا چه غلطی میکنم"؟! یه لحظه حس کردم این جای غلط، درست‌ترین جاییه که تو همه‌ی عمرم وایسادم. مثل این بود که یه کسی از تلخی زندگیش به من پناه آورده بود و من این حس غمگین خوش طعمو دوست داشتم. پناه یه آدم دیگه بودن حال عجیبی داره! مثل اینه که درد و لذتو باهم ریخته باشن تو یه لیوان و هم زده باشن و تو یه جا همشو سر کشیده باشی!

چراغای پارکینگو که روشن کرد تازه دید من با یه پیرهن کوتاه چارخونه بدون هیچ بالاپوشی راه افتادم دنبالش.

گفت: دیوونه شدی تو؟ الان یخ میزنی!

دیوونه شده بودم و یخ نمیزدم. اون روزا گرم یه چیزی بودم که هیچ سرمایی حریفش نمی شد. خودشم چیزی نداشت که بده بپوشم. بغلم کرد و من دوباره چراغای پارکینگو خاموش کردم. اون لحظه فکر میکردم من درست همون جای زندگیم وایسادم که همیشه دلم میخواسته وایسم. یه جایی که فقط میتونست مال من باشه. بهش گفتم یه چیزی بهم بده که یادگاری نگهش دارم. یه چیزی که هروقت نگاش میکنم یاد اون شب و اون لحظه و اون حس بیفتم. یه جوری نگام کرد که انگار داره به فوتوژنیک‌ترین دیوونه‌ی دنیا نگاه میکنه. جیباشو گشت. فقط کلید خونشون بود و پول.

گفت: چیزی ندارم آخه.

فقط نگاهش کردم.

گفت: خب یه لحظه صبر کن...

رفت تو انباری کنار پارکینگ که پر از کارتون و خرت و پرت بود. دو دقیقه بعد با یه چیزی برگشت که شبیه انبردست بود. دستش روکشای پلاستیکی قرمز نداشت. کلش فلزی بود.

گفت: ببخشید دیگه... فقط همینو تونستم پیدا کنم.

هردومون زدیم زیر خنده. چقدر اون عضو جعبه ابزار که حتی نمیدونم اسمش چیه تو اون لحظه از نگاهم قشنگ بود. اون شی فلزی شبیه انبردست بین دستام برق میزد. اصلا همه ی دنیا پیش چشمام برق میزد.

تو روزای آخر زمستون اون رابطه تموم شد.

من اونقدرا محکم نبودم که بتونم پناه اون و تلخیاش باشم و اونم دلش نمیخواست یه پناهنده باشه. انگار از اعتراف بی‌اراده ش سر اون کوچه‌ی خلوت پشیمون شده بود. فکر کرده بود تصویر بدی از خودش پیش چشمای من کشیده و من دیگه نمیتونم اون تصویرو دوست داشته باشم. من بلد نبودم براش توضیح بدم درددل اون شبش سر اون کوچه و رنگ پریدگی صورتش نتونسته احساس منو عوض کنه. من روبه‌روی اتفاقی که برای دلم افتاده بود و روبه روی تلپاتی عمیقی که بین من و اون آدم وجود داشت شوکه و منفعل بودم. اونقدر منفعل که نشسته بودم و فقط نگاه میکردم تا زندگی راه خودشو بره. انرژی جنگیدن نداشتم. انرژی تصمیم گرفتن و تغییر دادن.

یه روز تو همون بدحالی و بهت زدگی؛ بابام بهم گفت: ببین بابا... همه چی تموم شد. عکس... نوشته... یادگاری... هرچی داری بریز بره و بلند شو دوباره زندگی کن... مثل من احمق و احساساتی نباش... میبازی!

انگار شک نداشت منم مثل خودش احمق و احساساتیم. مثل خودش که بعد ناهید دیگه هیچ وقت نتونسته بود عکس و نوشته و یادگاری و هر چی که ازش مونده رو بریزه بره و بلند شه دوباره زندگی کنه.

من اونقدر احمق و احساساتی بودم که آخر شب وقتی بابام خوابش برد رفتم دوباره اون شی فلزیو که حتی نمیدونم اسمش چیه رو از تو سطل آشغال فلزی جلوی در خونمون برداشتم و انداختمش تو جعبه‌ی لاکام.

هنوزم وقتی باهاش در لاکامو باز میکنم به دختری فکر میکنم که نتونست تنها عشق زندگیشو پیش خودش نگه داره. به مردی فکر میکنم که درد بزرگ همه‌ی سالهای زندگیشو یه شب سر یه کوچه با یه جمله به کسی که عاشقش شده بود گفت و بعد پشیمون شد. به لحظه‌هایی فکر میکنم که همه‌ی دنیا پیش چشمای یه دختر بیست و دوساله برق میزد.

به خودم فکر میکنم.

به خودم که بعد اون اتفاق دیگه هیچ وقت نشد با یه پیرهن برم تو سرما و حس کنم دلم گرمه‌‌ گرمه و هیچ سرمایی اذیتم نمیکنه.

به خودم فکر میکنم که دلم نمیخواد بلند شم و دوباره زندگی کنم.

حتی گاهی به این فکر میکنم که اون، وقتی به جعبه ابزار گوشه‌ی انباریشون نگاه میکنه یاد من میفته یا نه؟

وقتی منتظر پیک یه رستوران وایمیسته چی؟

اصلا منو هنوزم یادشه یا نه؟

هیچ وقت پیش میاد که واسه یه دختر دیگه، واسه یه کسی شبیه من از دردای بزرگش حرف بزنه و حالش جوری به هم بریزه که رنگ پریدگی صورتش تو تاریکی کوچه جیغ بکشه؟

به این فکر میکنم که اون بعد من زندگی میکنه یا نه؟!

انقدر فکر میکنم که از زدن لاکی که با هزار زحمت درشو باز کردم پشیمون میشم.

اصلا چه فرقی داره ناخنات رنگی باشن یا نه؛ وقتی حال نداری بلند شی و دوباره زندگی کنی!

 

سحر ببران

 

 

پی نوشت : داستانی از سحر ببران یکی از هنرجویان ورک شاپ "داستان بازی" من

   + بهاره رهنما - ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٩/۳

زن های عاشق

زنهای عاشق موجودات تکراری و گاه احمقی به نظر میان اونها با همه تفاوت هاشون به شدت رفتارهای مشابه و قابل حدسی رو از خودشون بروز میدن مثلا اغلب عاشق بارون و روزهای ابری هستن
تنها به دریا خیره میشن
ساعتهای متمادی بی هدف رانندگی میکنن ,
دست به دامن همه نیروهای ماورااطبیعه میشن
اشکشون ساده میریزه و....
پیشنهاد میکنم به مردی که دوستش دارین این نشدنی ها رو برعکس نشون بدین
مثلا بگین چه روزافتابی عاشقانه ای
یا اینکه جلوش اظهارکنید جزچیزیکه با منطق و علم قابل اثباته به چیزی باور ندارین
بهش بگین از بی هدف و تنها رانندگی کردن شما سال ها گذشته
و خلاصه هرچی به ذهنتون میرسه رو عکس جلوه بدین
اونموقع شما تو یک عکس دسته جمعی قرار نمیگیرین
لااقل تو روز ای نبودنتون اون تصویری از قاب تک نفره ازتون تو ذهنش داره
به قول یاشا تو باغ آلبالو ست:
زنی که عاشق بشه دیگه ول معطله:)
وبه قول خودم تو دورهمی زنان شکسپیر:عشق بی سیاست محکوم به زوال است
و به قول مامان بزرگ جان:اگر واقعا عاشق مردی هستی هرگز نگذار اینو بفهمه چون از دستش میدی..

 


   + بهاره رهنما - ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۸/٢٠

آبان ماه

تو روزگار من آبان ماه مهمیه
مادر و خواهر برادر دوقلوم
و کلی ازدوستای گرمابه گلستانی
آبان ماهی هستن
کلی هم باهاشون کل کل دائمی دارم
اما آبانی ها نباشن دنیا به هیچی نمیارزه
نزدیکای اخرای آبانه و من بعد سال ها که ازرفتن یکی ازمهمترین آبانی های عمرم میگذره , دوست دارم بگم آبان رو خیلی دوست دارم
چون من رو یاد ادم ای تکرار نشدنی عمرم میاندازه,زنده باد آبان و آبانی و تولد همتون مبارک

 

 

 

   + بهاره رهنما - ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۸/۱٩