یادداشتم در «شرق» برای روز پدر

روزنامه شرق
چهارشنبه 1 خرداد 92
یک حرف یک نگاه
برای پدر
بهاره رهنما
وقتی بچه بودم همیشه فکر می‌کردم تمام مشکلات دنیا بعد از خدا، به‌وسیله یک مرد قابل حل است و آن مرد پدرم بود. شاید برای اینکه بارها و بارها وقتی که زمین می‌خوردم، وقتی که نگران امتحانی بودم، وقتی که با دوستی قهر کرده بودم، با دست‌های مردانه‌اش اشک‌هایم را پاک کرده بود و با لحن پرطمانینه‌اش گفته بود: «تا وقتی من هستم، نگران هیچ چیز نباش، هیچ چیز.» و من همیشه در همان شب‌های کودکی در اتاقی که با برادر و خواهر بزرگ‌ترم شریک بودم و از نیمه پنجره‌اش ماه و آسمان را اغلب می‌دیدم و به بزرگی خدا فکر می‌کردم و از بزرگی خدا می‌ترسیدم و سرم را زیر لحاف می‌بردم، فکر کرده بودم که هر اتفاقی در این دنیا را، که دوست نداشته باشم برایم اتفاق بیفتد، می‌توانم به پدرم بگویم تا آن اتفاق نیفتد. پدر روزهای کودکی من به‌نوعی جانشین آن خدای بزرگی بود که از شدت عظمتش اغلب به خود می‌لرزیدم. خدایی که وقتی بچه بودم فکر می‌کردم در شکل‌های عجیب و غریب ابرهای آسمان خودش را به من نشان می‌دهد و پدری که باور داشتم با کمک خدا، قادر است مرا از گزند هر حادثه‌ای مصون بدارد. حالا که سال‌هاست خودم مادر دخترکی هستم، اغلب وقتی با هراس‌ها و دل‌نگرانی‌ها و به‌ندرت اشک‌هایش (چون او دختر بسیار محکم‌تری به نسبت مادرش است) مواجه می‌شوم با قدرتی که هنوز هم از چرخش صدای پدر در سرم به لحنم منتقل می‌شود به او می‌گویم: «تا وقتی من هستم، نگران هیچ چیز نباش، هیچ چیز.»
به دلیل حضور و سایه بزرگ چنین مردی بر سرم، اعتمادبه‌نفس حضورم در جمع‌های بزرگ‌ترها را خیلی زود پیدا کردم. خیلی زود یاد گرفتم که زن بودن چه ارزش والایی برای حضور من در اجتماع به من می‌دهد. یاد گرفتم که حتی تا مرز دوست نداشته شدن سعی کنم که خودم باشم و خیلی چیزهای دیگر. اگرچه تاثیر بسیار عمیق حضور مادر در زندگی فرزندان را به هیچ عنوان نمی‌توان منکر شد ولی شاید به علت این رابطه عمیق عاطفی خودم با پدرم، همیشه عجیب نسبت به دخترها و زن‌هایی که پدر ندارند یا پدرشان را از دست داده‌اند، حس دلجویی و همراهی دارم. فکر می‌کنم پدرهای خوب اگرچه شاید خیلی‌هایشان شوهرهای خوبی نباشند، اما اولین نیمه گمشده هر زنی هستند که بلوغ عاطفی و ارتباط جنس مخالف را به آنها یاد می‌دهد.
حالا وقتی موقع رانندگی یک‌دستی رانندگی می‌کنم، پایم را مدام به کلاچ نمی‌چسبانم و با فاصله کاملا راحتی با فرمان ماشین می‌نشینم، فکر می‌کنم تمام این اعتمادبه‌نفس رانندگی کردن شبیه مردها را از پدرم یاد گرفته‌ام. حالا وقتی که هنوز هم در 38سالگی یک لحظه از خستگی روحی یا جسمی با پشت خم می‌نشینم بلافاصله پشتم را صاف می‌کنم. چون از پدرم یاد گرفته‌ام که یک زن موفق همیشه صاف می‌نشیند و صاف راه می‌رود.
یک‌بار که برای شیطنتی در 14سالگی مواخذه‌ام کرد، حرف قشنگی گفت: «مهم این نیست که من همراه تو باشم یا نباشم، مهم این نیست که حتی من زنده باشم یا نباشم، مهم این است که تا آخر عمر احساس کنی، هر کاری که انجام می‌دهی من کنارت هستم. آن‌وقت خودت می‌فهمی که درست است یا غلط.»
و این حس شبیه حس نظارت دایمی خداوند بر بندگانش، هنوز هم همراه من است. هنوز هم وقتی کسی صدایم می‌کند و از روی بی‌حوصلگی جواب می‌دهم: «چیه؟» یک لحظه می‌ترسم که پدر آنجا باشد و این جوابی را که بسیار از آن بدش می‌آید، شنیده باشد. بعد اغلب لحنم را تصحیح می‌کنم و می‌پرسم: «جانم؟»
پدرم همان‌طور که گفتم گمان نمی‌کنم شوهر چندان نمونه‌ای بوده باشد. ماجراجویی‌ها و جسارت‌ها و رفتار و عقاید عجیب و غریبش، اغلب تحمل او را برای مادرم یا خواهر و برادرهایش سخت کرده بود. اما در قاموس یک پدر تمام وجه فرشته‌گون وجودش را در اختیار ما می‌گذاشت و حس تکیه دادن به دیواری که هرگز پشتت را خالی نمی‌کند.
فکر می‌کنم در شکل‌گیری شخصیت من و اغلب زن‌هایی که سایه پدر بر سرشان بوده، حضور معنوی و روانی اولین و آخرین عشق زندگی‌شان پدرشان است. به قول یک شوخی فرنگی: «تنها مردی که یک زن می‌تواند به او اطمینان کند، پدرش است.»
شبی که قرار بود فردایش عروسی کنم و خانه پدری‌ام را ترک کنم، پدرم با چشم‌های اشک‌آلود مثل پسربچه‌ها، سرش را روی پاهایم گذاشت و گفت: «قول بده که هیچ‌وقت هیچ مردی را بیشتر از من دوست نداشته باشی.» و من هنوز هم به این قول وفادارم.
لینک خبر : http://sharghdaily.ir/?News_Id=10983

   + بهاره رهنما - ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢

از گروس عبدالملکیان

بارانی که روزها بالای شهر ایستاده بود عاقبت بارید تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی... تکلیفِ رنگ موهات در چشم هام روشن نبود تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم تکلیفِ شمع های روی میز روشن نبود من و تو بارها زمان را در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم و حالا زمان داشت از ما انتقام می گرفت در زدی باز کردم سلام کردی اما صدا نداشتی به آغوشم کشیدی اما سایه ات را دیدم که دست هایش توی جیبش بود به اتاق آمدیم شمع ها را روشن کردم ولی هیچ چیز روشن نشد نور تاریکی را پنهان کرده بود... بعد بر مبل نشستی در مبل فرو رفتی در مبل لرزیدی در مبل عرق کردی پنهانی،بر گوشه ی تقویم نوشتم: نهنگی که در ساحل تقلا می کند برای دیدن هیچ کس نیامده است "گروس عبدالملکیان"

   + بهاره رهنما - ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٢

یک حرف یک نگاه/ روزنامه شرق/ 18 اردیبهشت 92

بیماری نوستالژی را درمان کنیم
بهاره رهنما
یک‌حرف،کشو‌ها را خودت خالی کن! : اغلب ما آدم‌ها چه اصراری داریم در نگه‌داشتن ته قبض‌های سینما و تئاتر، کاغذ بستنی، کلید خانه ده‌سال پیشمان، یک پیراهن مندرس که سال‌هاست نمی‌پوشیم، لنگه دمپایی نوجوانی‌مان، شیشه‌های خالی عطر و... همه ما وقتی دور از جان شما، روزی بمیریم و بیایند دوست و فامیل اثاثیه‌مان را جمع کنند، بی‌شک تعداد زیادی از اشیای بلااستفاده از ما به جای می‌ماند که برای بازماندگان جای سوال است که چرا فلانی اینها را نگه داشته؟ شاید پشت هرکدام از این اشیا داستان عجیبی نهفته باشد که برای همیشه با فوت صاحبشان به عدم سپرده شود. پدربزرگ یکی از دوستانم که فوت کرده بود بارها بود وقتی دایی‌هایش که هیچ‌کدام سیگاری نبودند سر خاک ایشان می‌رفتند گل سرخی با چند ته سیگار بهمن پیدا می‌کردند که هرگز نفهمیدند کار کی بوده. راز‌ها و داستان‌های ما، گاه سال‌ها بعد از مرگمان رو می‌شود و گاه با مرگمان به عدم سپرده می‌شود و شاید بهتر که با مرور زمان مثل خود ما فراموش می‌شود و به خاک بازمی‌گردد، اما اشیا سخت‌جان‌تر از آنند که به‌زودی عمر یک انسان از بین بروند، اشیا در مرور زمان حتی گاه جاودانه می‌شوند و این حتی ترسناک است، شاید به همین دلیل، مدت‌هاست با نگه‌داشتن اشیایی که بار خاطراتی را همراه دارند مخالفم، سنگ‌ها و صدف‌هایی که از ساحل‌های مختلف جمع کرده‌ام را بارها وسوسه شده‌ام که دور بریزم، دیروز کلید‌های خانه قدیمی و کلی ته بلیت سینما و تئاتر را دور ریختم، شیشه‌های عطر خالی را با قصه‌هایشان و نخ‌هایی که مادر برای زیباشدنشان به دورشان قلاب‌بافی کرده از نظر دور می‌کنم تا شاید بار بعدی که به کمدها و کشوها سر می‌زنم آنها را هم دور بریزم، رفتن به سر کاغذها و نوشته‌ها اما اعصاب و وقت کافی می‌خواهد که فعلا دارم بهش فقط فکر می‌کنم، کوه کاغذ‌ها و مدارک و کارت‌هایی که فکر می‌کنیم روزی به دردمان می‌خورد و اغلب هم هیچ نمی‌خورد می‌تواند ما را در خود مدفون کند، اما شجاعتم در کندن از این حس بی‌خود دلبستگی به اشیا کاملا محدود است، کفش‌های بچگی دخترکم و شیشه شیر‌هایش را نمی‌توانم دور بریزم، با نگه‌داشتن این اشیا مخالفم، چون شک ندارم هرگز سراغشان نمی‌رویم مگر در یک حال بد روحی و به حالت خودآزاری که بهتر که نباشند تا کمتر آزار ببینیم. این حس در عکس‌ها و آلبوم‌های قدیمی هم برایم وجود دارد: عکس‌های قدیمی‌ام رقبایم شده‌اند، تصویر زنی که روزی دوستش داشتی... به هر حال تجربه خوب و عجیبی است گاهی فکر کنیم، مرده‌ایم و یک‌بار فقط برگشته‌ایم و داریم لابه‌لای کمدها و کشو‌های شخصی‌مان، خودمان اشیا را غربال می‌کنیم و دور می‌ریزیم، مرور خاطرات این اشیا هم یک‌بار به شرط کندن از بار کهنه ماندنشان، مرور بی‌حاصلی که نیست هیچ، شاید ما را با زوایایی از وجودمان آشتی هم دهد، شجاع باشیم و تا زنده هستیم این‌بار را سبک کنیم. 
یک نگاه، جفرافیای تئاتری تهران: از معرفی یک تئاتر خاص فعلا مرخصی گرفته‌ام، هفته‌های بعدی هم سراغ کتاب می‌روم ولی خواهشا شما خودتان برنامه تئاتر‌ها را نگاه کنید و انتخاب کنید و بروید، حالا که انتخاب با خود شماست می‌خواهم به گسترده شدن سالن‌های نمایش اشاره‌کنم که اتفاق بسیار فرخنده‌ای ست و یکی از بهترین اتفاق‌هایی که برای یک سرزمین می‌افتد شاید این باشد که روزی، تئاتر دیدن جزو عادات زندگی مردمش شود، روزی که بی‌شک تعامل و همدلی جای خشونت جاری و ساری در این روز‌ها را خواهد گرفت، خدا را شکر کم‌کم دارد به تعداد سالن‌های نمایش در شهر ما اضافه می‌شود و تئاتر دیدن مختص رفتن به مرکز شهر و ایرانشهر و سالن حافظ نیست، تماشاخانه پارین واقع در زعفرانیه، مجموعه اکو در اقدسیه، فرهنگسرای ارسباران در جلفا، فرهنگسرای شفق (یوسف‌آباد)، فرهنگسرای نیاوران و بسیاری از فرهنگسرا‌ها این روزها با تئاتر‌های به روز و خوب منتظر قدوم شماست، پس چون معتقدم که دیدن یک نمایش خودش روز آدم را تغییر شکل می‌دهد این هفته، بی‌هیچ اشاره‌ای به نمایشی خاص، فقط به مکان‌های جدیدتر و کمتر دیده شده تیاتر اشاره کردم. 

   + بهاره رهنما - ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱۸

باز خواب دیده ام ، باز گنگ شده ام

أرزو رفیق و یار قدیمی و بسیار مؤثری در زندگیم بود که سال ها پیش از دیت دادمش ، طی یک أنفاق راه ما از هم جدا شد اون به سمت دنیای دیگه ای رفت و من ماندم در همین دنیا ، حدود نه سال از روز هایی که میشناختمش و شش سال از وقتی از دست دادمش میگذرد، سال ها و روزهای سخت و تلخ بالاخره تمام شدندو منی که سال ها تقریبا هرشب خوابش رامیدیدم حالا مدت هاست که متاسفانه حتی شاید در هرماه یکبار یا دو بار بیشتر یادش نکنم و به خدا رحمت و لبخندی از این یاد لحظه ای گذار قناعت کنم ، مثلا وقتی میروم کافه سویت که کافه محبوب أرزو بود یا ابنبات دارچینی میخرم یا شیشه های عطر های خالی و دمپایی های نرم هدیه سالیان رفاقت کان را میبینم ولی واقعا کم شده حضورش انگار حضور ادمی از یک قرن پیش با دریا دریا فاصله است بعد از أرزو نمیتوانم بگویم ادم مهمی و دوست خوبی در زندگیم پا نگذاشته، حد اقل تجربه صمییت و دوستی خیلی لطیف با دو نفر دیگر را داشته ام ، ربطی هم به مقابسه ندارد دوستی ما جنس غریبی داشت بی شک اگر او هم بود هرگز نمیتوانست چنین قیاسی بکند ولی عجیب است که درست وقتی فکر میکنم فاصله چقدر موثر است و خاک چقدر سرد میکند و چقدر کم یادش میکنم و در ارتباط های جدیدم چقدر عشق و مهر میگیرم ى خوشحالم ، یک هو ناعافل از پس ماه ها به خوابم می اید و یادم می اندازد که هنوز هم جای پایش چقدر در روان و قلبم باقی است ، دیشب امد با همان ماشین نقره ای قدیمی ، با همان عطر همیشگی نمیدانم من برای اجرای تیانر به دنیای او رفته بودم یا او امده بود ، هرچه بود اجرا داشتم و اظطراب فراموشی دیالوگ ها، امد رنگ زده بود، حوالی کوچه پس کوچه های حافظ قراری گذاشتیم توی خواب فکر میکردم خواب میبینم رسیدم با دوستی بودم ماشینش را رد کردم دوستم گفت ارزو بود ببین پیاده شده وسط خیابان چشمها و نکاهش به تونگاه ارزو بود، سراسیمه پیاده میشوم وسط کوچه دستهایش را گشىوده اشک هایم تارش کرده ، بعد بوی اغوش ، بوسه مهربانی ، ارزو خواهش میکند از دنیایی که امده سوال نکنم می پرسم میمانی؟ به عادت فدیم انکشت طریف و کشیده اش را روی لب هایم میگذارد و می گوید : هیس ، فقط باید فامیلی ات را عوض کنی تا همه فکر کنند خواهر منی ؟ نمیفهمم چرا باید برای دیدن من اینهمه پنهانکاری کند ، اما میترسم برود میگویم باشد فعلا برویم تهران گردی و بعد باز بغلم میکند و ...پریدم هرچه کردم بخوابم تا باقی سوال هایم را بپرسم خوابم نبرد، خواب هایی هست که مثل یک سیلی محکم ادم را پرت میکند و به ما میفهماند که انقدر ها هم که فکر میکنیم عاقل ى فوی نیستیم خًواب هایی که نا خوداگاه ما را که در جریان روز سعی در پس زدنش داریم به ما یاداوری میکند ، خوای هایی که من از انها میترسم و مثل الان صبح که چشم از این خواب ها میگشایم کتک خورده و له و کوفته می چسبم به تخت و مثل الان سریع و بی وقفه می نویسمشان ، خوابهایی که باید فراموش کرد ، و فقط ارزوی رهایی و خوشی برای ارزو کرد در هر دنیا و عالمی که حالا سیر میکند ،فقط همین ،به قول نغمه نمایش چشم ها: باز دیشب خوابت را دیده ام می ترسم از تخت بلند شوم طرح أندام تو بر ملافه ها افتاده باشد میترسم دهان باز کنم بوی دهان تو را بدهم میترسم باز دیشب خوابت را دیده ام باز میترسم باز گنگ شده ام ،

   + بهاره رهنما - ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱۸

حال این روزهای من با اردیبهشت نیاوران

یک هفته از شروع نمایش خدای کشتار میگذره ، محیط فرهنگسرای نیاوران ارامتر و بی حاشیه تر از محیط إیرانشهر و ، تئاتر شهر است ، تماشاچی اش هم البته متفاوت و شاید نه آنقدر پیگیر حرفه ای جریان تیاتر ، ولی انقدر رها و ازاد که در شروع نمایش با باز شدن پرده نمایش برای ما دست میزنند ، و شور و شوق شان را حتی وسط لحظه های نمایش با خنده های بلند و باز هم کف زدن إبراز میکنند، خلاصه اینکه این روزهای دوباره خدای کشتار هیچ شباهتی با زمستان سرد و یخ زده و افسرده سال ٨٧ ندارد ومن حالا به معجزه زمان إیمان دارم معجزه مرهم و پوست انداختن و نـو شدن و تازه شدن ، خدای کشتار در اردیبهشت پر شکوفه نیاوران برای من پر از أمید به رویش و تاره شدن است حتی وقتی چیزی کوتاه مدت دهنم را مشغول میکند مثلا این روزها اعلام نظر أعضائ محترم خانه تئاتر که با کاندیداهای اغلب نا متعارفشان همه ما را شگفت زده کردند و با وجود ندیده شدن نمایش چشمها توسط هیچکدام از انها و إظهار شان در این مورد که که همه کارها را دیده اند،که ندیده بودند، باز هم با همه سختی ورنجشی که نقش نغمه برایم داشت ،باز هم ارامم ،نفس عمیقی میکشم با بزرگواری و وسعت دید یاد زمستان ٨٧ می افتم و به خودم میگویم : این نیز بگذرد، ورد جادویی من : این نیز بگذرد... و میگذرد و روزهای بهتر و بزرگتری در راه خواهد بود ...

   + بهاره رهنما - ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٥

نامه دوست داشتنی یکی از مخاطبین چشمها

با سلام و خسته نباشید خدمت خانم رهنمای عزیز دیشب پس از کلاسم در فرهنگسرای ارسباران تصمیم گرفتم به تماشای چشم هایی که مال توست بنشینم .اخبار و عکس های چشم هایی که مال توست را دیده بودم و وقتی سن را دیدم تعجب کردم منتظر بودم نمیدانستم اجراست یا فقط نمایش نامه خوانی در افکارم غوطه ور بودم که ناگهان احساس کردم سر تا پا میلرزم صدای دلنشین فرهاد بود باورم نمیشد تا به حال ندیده بودم صدای خواننده مورد علاقه ام نمایشی را زینت بخشد پس به من اطمینان داد باید شاهد اثر بی نظیری باشم در تمام مدت انتظار با خود می گفتم به به چه انتخاب آهنگی.... نغمه وارد شد .... پریشانی از حرکاتش پیدا بود ...مونولوگ های زیبایش باعث شد به آسانی وارد دنیایش شوی ....زنی دل شکسته...غمگین...پریشان...سرگردان..گیج.....خسته ...خسته از تنهایی...خسته از آدم هایی که حتی عظمت احساسش را درک نمیکنند مثل همان روانشناسش.... و همچنان عاشق... با نغمه خندیدیم ...با حرف هایش درباره ی بوتاکس دختران و مادر های بچه های مهد کودکی و دختران نردبانی فرنگی با دو چشم آبی آن بالا و قد ندادن علم روانشناسی که در میشیگان درس خوانده و آن راه حل های عجیبش وخاطرات پلنگچال و...جملاتی که به بهترین شکل ممکن ادا شد....به سادگی صحنه فکر میکردم هر روز هفته یک رنگ بود چه دلنشین ...ساده و گیرا... و لحظه ای که قلبم درد گرفت.. لحظه ای که نغمه از خواب پرید لحظه ای که با مادرش درد دل میکرد لحظه که از روزی گفت که فرهاد اعتراف کرد به خسته شدن از زندگیشان ...به آینده ای که انتظارش را میکشید ...لحظه ای که نغمه گدای عشق شد....گریه کردم ...هرگز در تصوراتم هم نمی گنجید روزی برای عشق گریه کنم...میدانستم به شدت احساساتی ام بارها با فیلم ها ...آهنگ ها...کتاب های مختلف گریه کرده بودم اما برای انسانیت... فقر...تنهایی اما حتی با عاشقانه ترین های دنیای سینما کازابلانکا ..داستان عشق....رومئو و ژولیت....بلندی های بادگیر... هم هرگز گریه نکردم اما دیشب برای نغمه گریستم آنقدر زیبا درد هایش را در قالب کلمات ادا میکرد که حتی درد های خودم را فراموش کردم برایم عجیب بود ....من که عشق را باور ندارم ... من که میگویم عشق برای فیلم ها و کتابهاست نه برای دنیای واقعی....پس چرا؟؟؟ تا حدود 7 صبح فکرم درگیر بود چرا؟؟؟...و بعد فکر کردم من هم اشک های نغمه را دیدم هم اشک های بهاره را...بهاره ی مهربان و دوست داشتنی که تا قبل از این هرگز اینگونه ندید بودمش....و از شجاعت نغمه برای اعتراف به اینکه با همه این احوال هنوز عاشق بود .... ومن برای دوست داشتن واقعی گریستم..... وقتی از تغییر چشم ها گفت فکر کردم پس کس دیگری هم در این دنیا هست که چشم ها راببیند و قلبم از معصومیت و صداقت و پاکی از دست رفته سهراب بیشتر فشرده شد ....اولین آرزوی نغمه آرزوی من است سال هاست آرزوی من این است که بتوانم با شجاعت بدون ترس به چشم ها نگاه کنم و افسوس و هزاران افسوس که هنوز یک آرزو مانده.... و دکلمه های زیبایتان با آن صدای دلنشین ...صدای شهاب حسینی با جذابیت و سرزندگی....و عکس هایش که با هنرمندی تمام با چشم هایش بازی کرد ....همه و همه باعث شد به چشم هایم بگویم هزاران بار بهاره رهنما را در نقش ها و فیلم ها وسریال های مختلف دیدی اما دیشب تو بهاره را دیدی... و چقدر دلنشین بود صمیمیت بهاره رهنما عزیز که وقتی در آغوشش گرفتم بی ریا بود..... بهاره عزیزم امیدوارم همیشه سبز و سرزنده بمانی و هم چنان متن هایی بنویسی که بتواند قلب مردم را به حرکت درآورد.... در ضمن نامه ی فرهاد را هم خواندم اما باز هم قانع نشدم او میتوانست تلاش کند حد اقل تمام سعیش را میکرد تا زندگی اش را تغییر دهد اما او رفت و شاید هم رفتنش هم منطقی بود اما کدام منطق است که برای دل های شکسته جایی داشته باشد..... دوشنبه شب هم به تماشای خدای کشتار مینشینم و امیدوارم شاهد شاهکار دیگری باشم. دوست دار شما پانیذ

   + بهاره رهنما - ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٥

خشونت مسری

صدای بوق ماشین ها، أدا و أطوار های توهین أمیز ، بد رفتاری با کبوتر ها ، گربه ها ، سنگ زدن به کلاغ ها ، سلام ندادن به همسایه ها ، اگر ادامه بدهم همه یادداشت این هفته ام پر از این مصداق های خشونت میشود که هر روز دارد اطرافمان را بیشتر و بیشتر پر میکند و متاسفانه انقدر مسری آست که هیچ کدام از ما در هر سطحی از اگاهی و شعور اجتماعی هم که باشیم نمیتوانیم از این موج خشونت جاری در حتی هوائی که تنفس میکنیم مصون بما نیم ، مدت هاست خصوصا بعد از داستان این تورم ها و شرایط اقتصادی سختی که مردم شهرم میگذرانند، حس میکنم موج سنگین و سیاهی دارد همه ما ادم های این شهر را به سمت ، بستن در خانه هایملن، به سمت سلام ندادن، معاشرت نکردن ، به سمت فحاشی به خاطر یک خطأی کوچک رانندگی ماشین جلویی و نهایتا به سمت یک زندگی بسته فردی وخشونت پنهان وبیماری واری سوق میدهد ، از خودم شروع میکنم که طاقتم نسبت به حتی سال پیش خیلی کم شده ، مدام در توهم توطئه و توهین اطرافیانم قراردارم ، مرتب فکر میکنم همه دروغ میگویند و اگر أفشار ذهن قضاوتگرم را گاهی نکشم ممکن آست تمام روابط خوب و صمیمی إطرافم را از دست بدهم ، دقت که میکنم میبینم خصوصا روزهای طولانی و شلوغی که از صبح مجبور به رانندگی در سطح شهر هستم این خشونت و بدبینی بیشتر به سراغم میاید، طوری که اخر شب حتی حوصله سلام ى احوال پرسی با همسایه ام در اسانسور را ندارم ،گاهی که به پدر و مادر های حتی تحصیل کرده إطرافم دقت میکنم که اغلب بچه هایشان را به این سمت سوق میدهند که اگر یک سیلی خوردی دو تا جواب بده تا طرف حساب کار دستش بیاید ، انقدر که به فرستادن بچه هایشان به کلاس بوکس و دفاع شخصی و کاراته اهمیت میدهند دیگری خبری از استقبال والدین از کلاس های شطرنج و پینک پنگ و والیبال نیست.شاید این خشونت أمر غیر قابل اجتنابی در دنیای مدرن امروز و أکثر کلام شهرهای جهان باشد أما فاصله کوتاه تسری اینهمه خشونت در شهر من برایم تلنگر جدی و تلخی است ، شاید بیشتر چون یک نسل چهارمی نوجوان در خانه دارم! یک نگاه: در راستای همین بحث خشونت این روزها نمایشی هر شب ساعت هشت شب و از پنجم اردیبهشت در سالن اصلی فرهنگسرای نیاوران روی صحنه میرود که داستان برخورد به ظاهر مسالمت أمیز دو خانواده در رفع دعوای بین کودکان شان است که در نهایت به یک رینگ بوکس چهار نفره تبدیل میشود، دیدنش در این روزهای پر خشونت تهران شاید حتی واجب باشد و توصیه اش به دوستانمان، متن از یاسمینا رضا و کارگردان علیرضا کوشک جلالی است و سیما تیر أنداز ، أشکان خطیبی ، و رضا مولایی در این رینگ بوکس همراه با من داستان یک خشونت پنهان را برایتان روایت میکنیم .

   + بهاره رهنما - ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٢

روز جهانی هموفیلی

 

 

روز جهانی همو فیلی مبارک به أمید اینکه روزی برسد تا هیچ بیمار هموفیلی دیگر درد نکشد .

   + بهاره رهنما - ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۸

پنج سال بعد

باورم نمیشه که امشب بهد پنج سال دوباره خدای کشتار با بازی من در نقش آنت روی صحنه رفت،گروه خوب نمایش خدای کشتار قبل از عید این نمایش رو در سالن اصلی تئاتر شهر روی صحنه برد و اتفاقا پر ببینده ترین نمایش پارسال همین نمایش بود قبل از عید به جای من لادن مستوفی عزیز این نقش رو بازی میکرد ، البته وقتی برای اولین بار در سال عجیب ٨٧ این اثر روی صحنه سایه رفت من همین نقش را بازی میکردم ،خیلی هم مهم نیست مهم الان که خسته از سریال و اجرا ی سخت کشتار ساعت یک وًنیم پای نت أمده ام و مینویسم حال عجیب و متفاوت من در این دو اجراست چیزهایی که تفاوت های اصلی آنت ٣٣ساله با آنت حالا ٣٨ ساله است ، رنج های نقش ، من ،گذر، تعامل،بلوغ، پختگی ، تفاوت روزها ، شب ها......بیشتر الان نمینویسم و شاید بعدا هم ننىویسم ولی امشب برای من شب بزرگ و مهم ى افتخارامیزی است ، من بعد سال ها محکم تر و ارامتر از قبل آنت را دوباره به دنیا می اورم ، زمان میگذرد و چیزی که میماند تصویر ما در اینه است وقتی بی تعارف به خود نگاه میکنیم ، خًوشحالم که دوباره نقشی را جلن میدهم که روزگاری گمان میکردم هرگزجرات تکرار دوباره حتی جملاتش را ندارم ، نه جرات دارم ، چیزی که کا را نکشد بی شک قویترمان میسازد ، منتظر دیدارتان برای آنت قویتر این روزها هستم ....

   + بهاره رهنما - ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٦

و باز چشمها ...

«چشم‌ها» دست از سر ما برنمی­‌دارد بهاره رهنما . بازیگر، نویسنده این‌بار یک حرف و یک نگاه توأمان: در عالم کار نوشتن و بازی کردن به تجربه عجیبی دست پیدا کرده ام، اینکه بعضی کارها هست که تعقیبت می‌کند. دست از سرت برنمی دارد، دنبالت می آید، هی خودش دوباره خودش را به خلق شدن و تولد دوباره می رساند و اینها معمولا نوشته‌ها و نقش‌هایی هستند که درسی برای پس دادن در آنها برای ما وجود دارد. نمایشنامه «چشم‌هایی که مال توست» بر اساس داستانی به همین نام که پارسال در مجله «گلستانه» هم به چاپ رسید، یکی از داستان‌های من است که به این باور رسیده ام که حالا حالاها دست از سرم برنمی دارد و این دست از سرم برنداشتنش اتفاقا بار خوشایندی هم برایم دارد. چند روز پیش با خانم جوان و دوست داشتنی‌ای گپ و گفتی داشتم درباره ورزش محبوب او یعنی «بانجی جامپینگ» یا پریدن از ارتفاع با طناب. در میان گفت‌وگوهایمان به این نتیجه رسیدیم که کسی که جرات پرداختن به چنین ورزشی را دارد قطعا از خیلی چیزها نمی ترسد و وابستگی‌های زمینی اش آنقدرها نیست. جالب است که خانم ورزشکار اعتقاد داشت که ارتفاعی که بار آخر پریده (چیزی نزدیک به 350 متر) آنقدر برایش طولانی به نظر رسیده که انگار یک شبانه‌روز در راه بوده تا به زمین برسد و دوباره به آن بالا بازگردد و در این فاصله کلی از اتفاقات زندگی اش جلوی چشمش رژه رفته. به او گفتم احتمالا این ورزش از آن کارهایی ‌است که چسبندگی های روحی و وابستگی های شخصی آدم را حسابی کم می‌کند و او هم اعتقاد داشت که دقیقا همین‌طور است. ادامه دادم که این از آن کارهایی است که در مخیله من هم نمی گنجد که روزی قادر به انجامش باشم و او گفت از نمایشی که در فرهنگسرای نیاوران اجرا رفتی حسابی معلوم است. بعد راجع به «چشم‌هایی که مال توست» حرف زدیم و باز رسیدیم به اینکه شنبه 31 فروردین با بالا و پایین‌های بسیار اجرای نمایشنامه خوانی «چشم‌هایی که مال توست» را داشته باشیم و این‌بار به نفع زلزله زده‌های بوشهر در فرهنگسرای ارسباران. وقتی از نسیم ادبی، کارگردان نمایش می خواستم اجازه اجرای دوباره نمایش را بگیرم، خندید و گفت ظاهرا ما حالاحالاها باید این نمایش را اجرا ببریم. اجرای «چشم‌هایی که مال توست» به دلیل شور و عشق بی نهایتی که در شخصیت زنش وجود دارد، هربار مرا به هول و دلهره می اندازد که: «آیا باز هم آن اشک‌ها خواهد جوشید؟ آن خنده‌ها، آن مرور موبه‌موی جزییات یک خاطره از دست رفته... » تکنیک نیست. احساس خالی هم نیست! چیزی از فراسوی این متن و شهودی برگرفته از همه زنان ترک شده ای که می شناسم مرا در زنده کردن این شخصیت کمکم می‌کند. این‌بار هم به دلیل نیت خیر این اجرا و هم به دلیل اینکه واقعا نمی دانیم کی دوباره با «چشم‌هایی که مال توست» به صحنه برویم، شدیدا منتظر دیدارتان هستیم. ساعت هشت‌شب سی‌ویکم فروردین‌ماه و نیز شنبه بعدی هفتم اردیبهشت در فرهنگسرای ارسباران . رزرو بلیط از طریق سایت تی وال و مراجعه به فرهنگسرای ارسباران.

   + بهاره رهنما - ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۳٠