اندکی تامل برای همه ما

اندکی تامل برای همه ما:
ممنونم از همه شما خصوصا انهایی که منظور من را درک کردند، در نهایت من هم یاد گرفتم که فضای مجازی اصولا فضای گذر است نه فضای تامل ، و شاید با توجه به محدودیت حروف در فضای توعیتر باید دقت بیشتری میکردم که کسی ازرده خاطر نشود، گرچه برای انسان های با تامل کارها و مسیر حرکت و کارنامه اشخاص ملاک است نه یک جمله طنز از متن یک نمایش !در حد خودم هم در احقاق حقوق هم وطنانم و خصوصا زن ها که حرف ها و درد های مشترک بیشتری با انها دارم کوشش کرده ام ، تمام تلاشم در مسیر فعالیت های اجتماعیم این بوده که متعصب نباشم و بجای شعارکرا، عمل گرا باشم ، قبل از شروع این جنجال هم در تکمیل توعیت قبلی نوشتم که این جمله طنز مربوط به نمایش درحال نگارشم و در رابطه با مباحث احساسی بین زن و مرد است و بس !وگرنه در مسائل کاری و مدیریتی بحثی در قدرت خانم ها نیست.
که متاسفانه این دومی که تقریبا بلافاصله بعد از جمله قبلی بود اصلا دست به دست نشد و فضا به سمت سفسطه و مغلطه در رابطه با غلط های نوشتاری و توهین های سکسیتی به من با شعار دفاع از حقوق زنان در مقابل یک زن ستیز رفت..
جالب اینکه همان روز قبل از این نوشته،که در توعیت دیگری نوشته بودم کاش این روزها که خانم ها بیشتر روی حرفشان می ایستند باید بجای نامرد به بد قول ها میگفتیم نا زن!
در نهایت همیشه هرگاه حس کرده ام ، حرفم حق بوده همیشه حتی تاوانش را داده ام و پای حرفم مانده ام ، از بزرگان و اساتیدم هم یادگرفته ام برای حقیقی بودن از عذر خواهی نترسم ،اکنون هم اذعان میکنم جمله ای که باعث چنین سو تفاهم بزرگی شود،بی شک جمله مناسبی برای فضای مجازی نبوده و نیست .اما همچنان معتقدم ذره ای زن ستیزی پشت همان جمله نبود به زودی و با خواندن نمایشم که این جمله از همان متن است ،همچنان تمایلات و ارادت ویژه من به هم جنسانم که بدون هیچ تعصبی لااقل نیمی از افرینش را تشکیل داده اند خواهید خواند.

   + بهاره رهنما - ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳٠

رودست



وقتی رودست می‌خوری، یعنی مهم نیست چند سالت است، مهم این است که کسی محکم روی دستت زده و رفته!

یاد رودست‌زدن‌های معلم‌ها می‌افتم، تنبیه‌هایی که وقتی هنوز بچه بودیم و مد بود؛ خودکار و مداد لای انگشت بچه‌ها گذاشتن و فشاردادن، یا اینکه جلو همه، معلم بگوید دست‌هایت را بیاور جلو ببینم، بعد تو جفت دست‌هایت را مؤدب دراز می‌کردی جلویش و معلم محکم، جلو همه می‌زد روی دست‌هایت و دست‌های کوچک تو بی‌اختیار جلو بقیه هم‌کلاسی‌هایت رها می‌شد توی هوا و تو سرخ می‌شدی و صدای معلم می‌آمد که حالا برو بنشین سر جایت و آدم باش، یا جملات کوتاه و تحکم‌آمیز دیگری با معانی شبیه همین و تو یا من در میان همهمه و پچپچه و خنده‌های ریز هم‌کلاسی‌ها می‌رفتیم با سر پایین و گوش‌های سرخ‌شده (که مال ما زیر مقنعه بود و دیده نمی‌شد) به سمت نیمکت چوبی یا فلزی‌مان و بعد همهمه می‌خوابید، خنده‌ها کم می‌شد یا معلم تذکر می‌داد: ساکت!
و بعد سرتیتر درس را تکرار می‌کرد: رشته‌کوه‌های هیمالیا... طبق اصل لوشاتلیه... سعدی شاعر قرن هفتم هجری... مثبت در مثبت می‌شود مثبت... .
و تو اول دستت شل بود به نوشتن و بعد کم‌کم گوش‌هایت از هُرم داغی می‌افتاد و دست‌هایت محکم‌تر می‌شد و حتی سرت بالا می‌رفت و جوری که معلم نبیند به بقیه زبان‌درازی می‌کردی که یعنی: چیه! نه که هفته پیش خودت رودست نخوردی؟ فقط که من نیستم! حالا که بزرگ‌تر شده‌ایم فکر می‌کنم روزگار و دنیا هرچقدر هم که عوض شده باشد، هنوز هم آزار‌ها و رودست‌هایش مصداق همان کلاس کوچک مدرسه است، ما به‌حق یا ناحق رودست می‌خوریم تا حواسمان جمع شود، مردم به ما می‌خندند، اما احمقانه است چون در این کلاس هرروز، هرساعت و هر هفته، همه هم‌کلاسی‌هایمان دارند بابت اشتباهات کوچک‌وبزرگشان رودست می‌خورند، شاید فقط قشنگ‌تر باشد که حواسمان را جمع کنیم و در نوبت رودست آنها استهزایشان نکنیم، نخندیم و قضاوت نکنیم که شاید نیمکت بعدی خود ما باشیم! و دیگر اینکه کاش برخی جسارت‌های کودکی برمی‌گشت، کاش می‌شد گاه به همان سرعت هُرم گوش‌ها کم می‌شد و سستی قلم‌ها درست می‌شد و محکم می‌نوشتیم: رشته‌کوه‌های هیمالیا... و اگر کسی می‌خندید، با یک زبان‌درازی بامزه یادش می‌آوردیم که هفته پیش یا هفته بعد نوبت خود اوست و به کارمان ادامه می‌دادیم.
 اما افسوس که رودست‌خوردن‌های بزرگ‌سالی، آنفلوانزاهای طولانی و بدخیمی است که تا مدت‌ها ما را از پا می‌اندازد، کاش گاهی از کودکی خودمان تقلید کنیم، از روزگار: طبق اصل لوشاتلیه... .



بهاره رهنما

این مطلب در شماره ۲۶۵۹ - ۱۳۹۵ پنج شنبه ۲۸ مرداد روزنامه شرق به چاپ رسیده است

   + بهاره رهنما - ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۸

خشونت لعنتی مسری

خشونت لعنتی مُسری
بهاره رهنما

روزهای دلیل و مدرک/برای ادارات، برای آدم‌ها/چقدر خوب است که دوست‌داشتنت دلیل نمی‌خواهد... 

چند هفته‌ای بود که آن‌قدر همه روزها پر از نقطه بود که نمی‌شد از این‌همه نقطه نوشت، مرگ‌ها، سفر‌های ناگهانی، اتفاقات عجیب در سرزمین‌هایی که روزی گمان می‌کردیم امن‌ترین جاهای دنیاست و اینکه هر روز منتظر بودیم فقط اتفاق بدتری نیفتد، انگار امسال خبر‌های خوب را یکجا باد با خود برده است به سرزمینی که لااقل ما نمی‌شناسیمش، یکی از بدترین این خبرها مرگی بود که به گواهی همگان می‌شد اتفاق نیفتد، مرگ حق است و ما هم می‌دانیم، اما مرگ اندیشه پرثمری که تا سال‌ها می‌توانست منشأ روشنگری باشد آن هم بر اثر یک سهو عجیب! دل دوست و حتی دشمن را سوزاند، عجیب اینکه در سایتی جراحی خطاب به جامعه هنری نوشته بود: حقتان این است وقتی به التماس می‌افتید که ما از بیماری نجاتتان دهیم، دست به هیچ‌کدامتان نزنیم! زیرش دیگری جواب داده بود: متخصص عزیز، البته بی‌شک منظور اعتراض هنرمندان همه اشخاص جامعه شما نیست، اما بی‌شک آدم‌هایی مثل شما دقیقا منظور نظر این اعتراض هستید. در آلمان مشخص می‌شود جوان معترضی که دست به کشتار جمعی می‌زند، یک رگ ایرانی دارد، فرداشب با دوست ایرانی مهاجری صحبت می‌کنم، می‌گرید و می‌گوید همه روز همکاران آلمانی‌اش از صحبت با او خودداری کرده‌اند! سریالی پخش شده که در آن رفتار یک پرستار به چشم همکاران واقعی‌اش که بیننده کار بوده‌اند، خوش نیامده، مادر یک پرستار می‌آید زیر صفحه، یکی از بازیگران سریال و شخص بازیگر را نفرین می‌کند! و جالب اینجاست که همین بازیگر سال گذشته به دیدار پرستاران منطقه محروم رفته و از آنان قدردانی کرده! نمی‌دانم تا کی باید مشت را نمونه خروار دانست؟ و چرا باید خشک‌ و ‌تر را با هم سوزاند؟ از این‌همه خشم و قضاوت هر روز به تنگ می‌آییم و بدتر از همه، اینکه نمی‌دانیم این خشونت لعنتی چقدر مسری است و می‌ترسم به‌مثابه نمایش‌نامه «کرگدن» اوژن یونسکو روزی به‌خود بیاییم که ببینیم خودمان هم داریم با این فریاد خشم بر سر یکدیگر، بی‌دلیل همراهی می‌کنیم!


این مطلب در شماره ۲۶۴۱ - ۱۳۹۵ چهارشنبه ۶ مرداد روزنامه شرق چاپ شده است.

   + بهاره رهنما - ٢:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٦

اکسیژنم آرزوست...





ایلام، اندیمشک، اهواز و آبادان، این اسم ها آن سال ها برای منِ نوجوان بوی خون می داد و خاک، بوی موشک و تانک و مدرسه هایی که با خون بچه ها بر دیوار های نیمه متروک رها شده بود. سال های جنگ بود و پدرم خواندن «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» را تکلیف کرده بود؛ آژیر قرمز می شد و او به پناهگاه نمی آمد و با عینک مطالعه بر چشم خونسرد می ماند طبقه بالای آپارتمانی که بودیم و تاریخ ایران می خواند. فردا می رفتیم مدرسه و می شنیدیم بچه های شهر های مرزی را تعطیل کرده اند، با ذهن کودکانه مان حسرت می خوردیم که چرا در تهران مدرسه ها تعطیل نمی شود؛ اما خوشحال هم بودیم که دیشب موشک عراقی ها بر سقف خانه ما فرود نیامده و این از همان سال ها شد، خاصیت نسل من! سال ها گذشت و قطع نامه امضا شد و جنگ تمام شد و من که بر دیوار مدرسه مان نوشته شده بود جنگ جنگ تا رفع فتنه در عالم، فکر می کردم همه فتنه ها لااقل در کشور من رفع شده و همه چیز درست شده است و از این به بعد فقط بوی گل و بلبل است و شادمانی. منتظر بودم تا بچه هایی که مدرسه شان خراب شد تا شهر هایی مثل اهواز، آبادان و اندیمشک هر روز قشنگ تر شود، غبار جنگ از دیوار هایش پاک شود و بچه های روزهای موشک و خمپاره صد هزار تا صدآفرین بگیرند، زمان گذشت و خبری نشد... سال ها بعد که مادر شده بودم برای نوشتن نمایش نامه ای به جنوب کشور سفر کردم. آبادان و اهواز شهر هایی بود که نه تنها آثار تخریب شهر از در و دیوارش پاک نشده بود بلکه انگار غبار کهنگی و فراموشی بر همه شهر پاشیده بودند.
     این در حالی بود که از پدر شرکت نفتی ام در همه این سال ها، حتی جنگ، تصویر شاد و زیبایی از آبادان در ذهنم بود که هیچ با آنچه می دیدیم همخوانی نداشت... اما دریغ و درد؛ این روزها که من و ما و نوجوانان دیروز سال های جنگ دیگر میان سال شده ایم و موهای سپیدمان را هر روز در آینه می شمریم؛ خبری از بهترشدن در شهر های به اصطلاح جنگ زده کشورمان نیست و از شدت گردوخاک، مردمانش تقریبا به جای هوا؛ غبار به ریه هایشان می فرستند. این در حالی است که آنها سهم شان از سختی ها را سال ها پیش پرداخته اند. آبادانی پیشکش شان؛ این روزها باید فکری به حال ریه های خسته از خاروخاشاک شان کرد.
    
    


 روزنامه شرق ، شماره 2613 به تاریخ 1/4/95، صفحه 20 (روزنامه فردا)

   + بهاره رهنما - ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۱

چیزهایی جز چین و چروک ها

چیزهایی جز چین‌و‌چروک‌ها
بهاره رهنما

چیز‌هایی هم هست؛ مثلا این خورشید، کودک آن هفته، کفتر پس‌فردا...

به محض اینکه دو قدم از کشور محترم و دوست‌داشتنی مان دور می‌شوم، اگر زیبایی‌ها و نظم و آرامشی در سفری می‌بینم، همه‌اش می‌شود حسرت در دلم که چرا سرزمین من با سابقه فرهنگی چند‌هزار‌ساله از این چیز‌های بدیهی خوب محروم است؟! چیز‌های ساده و حقوق اولیه‌ای که هیچ‌کدام منافاتی هم با اخلاقیات و شرعیات ما ندارد؛ مثل هوای خوب، خیابان‌های تمیز، رانندگی در آرامش، احترام به حقوق شهروندی و شاید ساده‌ترینش «لبخند» که این‌روزها در سرزمین من تبدیل به کار عجیبی شده و من که به عادتی خانوادگی و البته شغلی از سر صبح به آدم و عالم لبخند می‌زنم، با واکنش‌های غریب مردم مواجه می‌شوم و جملاتی می‌شنوم از این قبیل: وا این چشه؟! عین فیلماش مسخره است!  به چی میخندی حالا بگو مام بخندیم؟  بماند که قدمت را که کمی به سمت راست و چپی فراتر از مرزهای وطن می‌چرخانی، اولین زبان بین‌المللی گفت‌وگوی فرهنگی همین لبخند است و بس! اما این‌بار نکته‌ای زنانه، عجیب و البته غم‌انگیز نظرم را به خود جلب کرد. در لابی هتل‌مان، ناچار به انتظاری نیم‌ساعته بودم و از قرار عروسی‌ای در همان هتل برقرار بود و بیشتر مدعوین خانم‌ها بودند. زنانی با سنین، جثه و لباس‌های مختلف که همگی در یک نکته یکسان بودند و آن طبیعی‌بودنشان بود. تقریبا هیچ دست‌کاری و جراحی بر صورت‌ها به چشم نمی‌خورد و موها، ناخن‌ها و رنگ‌های چشم صورت همه مال خودشان بود. همگی به گمانم از ٢٠ساله تا ٨٠ساله بسیار زیبا و دلنشین بودند. راز این زیبایی همگانی در طبیعی‌بودنشان بود و بس! و حتی پیری و چین‌و‌‌‌چروک‌های صورتشان وقار و شیرینی خاص خودش را داشت!
و من حسرت خوردم که سال‌هاست در سرزمینم به‌ندرت زنی را می‌بینم که با سن‌وسال خودش که هیچ، با طبیعت وجودش در هماهنگی و صلح باشد. این روزها چند زن پیر دوست‌داشتنی دوروبرمان داریم؟ انگار همه به‌طور ترسناک و مصنوعی قرار است در یک زمان فریز شوند و بمانند و بیشتر از زندگی، زندگی کنند که کاری محال است و متأسفم که وقتی با همسفرم که پزشک پوست بود، صحبت می‌کردم، مدعی بود سرانه مصرف لوازم آرایش در ایران تقریبا به اندازه کل خاورمیانه است!  بیشتر از زندگی نمی‌شود زندگی کرد، باور کن!  یاد شعر سهراب می‌افتم و فکر می‌کنم واقعا چیزهایی هم هست که به‌جز چین‌و‌چروک‌ها باید به آنها دقت کنیم. کودک آن هفته، کفتر پس‌فردا و هنوز نان گندم خوب است و هنوز آب میریزد پایین اسب‌ها می‌نوشند...

روزنامه شرق 19 خرداد 95

   + بهاره رهنما - ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢٦

چهارشنبه های مریم بانو

داستان های نقطه دار...
چهارشنبه های مریم بانو




فرزندداشتن یا فرزندنداشتن؛ مسئله این است! قضاوت ها برای این بحث و برای این عشق هزار هزار قصه جلو چشم هایم می آفریند، همین طور که تا سال پیش هربار که به خانه سالمندان می رفتم، توی سرم داستان های عجیب وغریب ساخته می شد؛ از فرزندان بی مهری که پدرها و مادر هایشان را به خانه سالمندان فرستاده اند، اما با شنیدن یک قصه کلاساختار ذهنی و قضاوت هایم تغییر کرد. قصه، قصه زنی تنها بود که به هیچ شکل امکان مالی و مسکن برای نگهداری از مادر پیر و بیمارش نداشت و با هزینه محدودی که برادرش از خارج از کشور می فرستاد، مادر را به خانه سالمندان فرستاده بودند. دختر آن قدر غصه مادر را می خورد که هر چهارشنبه وقتی طولانی را با مادر و بقیه در خانه سالمندان می گذراند؛ طوری که وقتی مریم بانو به دیدن مادر می رفت بقیه سالمندانی هم که زیاد ملاقاتی نداشتند خوشحال می شدند و از دیدن او ذوق می کردند. مادر آلزایمر گرفته بود. مریم بانو می گفت که کار دنیا برعکس شده، مادرم من را صدا می زند مادر، بچه شده و عشقش این است که چهارشنبه ها برایش ترانه های کودکانه بخوانم و به او یاد بدهم و حالامن چهارشنبه ها تمام ترانه هایی را که خود مادر یادم داده بود به او یاد می دهم. قصه ادامه داشت تا روزی که مادر صبر کرده بود تا چهارشنبه بشود و چشم بر دنیا ببندد و مریم بانو هنوز و همیشه به یاد سال های حیات مادر، چهارشنبه ها را در خانه سالمندان سپری می کند؛ با مادرهایی که اغلب او را با دختر سال ها ندیده خودشان اشتباه می گرفتند و برای مریم همه بوی مادر را داشتند... . به هرحال در همه کشور های دنیا کلی هزینه و دانش صرف این می شود که به زوج هایی که توانایی فرزند دارشدن ندارند کمک کنند و کلی مراکز خیریه حاضر هستند با سپردن فرزندی به یک خانواده بی فرزند این یک غم آنها را از میان بردارند، اما سال ها می گذرد و فرزندان این روزها مثل پرستوهای مهاجر کوچ می کنند و من خالی از هر خودخواهی در دنیای امروز نمی دانم واقعا کدام غم بزرگ تر است؟ فرزند داشتن یا فرزندنداشتن؟ به گمانم این روزها مسئله این است.
    

 روزنامه شرق ، شماره 2586 به تاریخ 29/2/95، صفحه 20

   + بهاره رهنما - ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢٦

نشر خنده

قصه های نقطه دار
نشر خنده




در زندگی همه ما آدم هایی هستند که گه گداری هستند، هستند و هستند بعد یک روز گم می شوند و این گم شدن ممکن هست تا ماه ها ادامه پیدا کند و بعد دوباره خودشان پیدایشان می شود، اغلب هم وقتی تنها و بی حوصله اند و روزگار با آنها بد تا کرده پیدایشان می شود، با کوله بازی از غم و غرغر و بی حوصلگی... . زمان می گذرد و آنها ترمیم می یابند و باز زمانی دیگر می رسند و گم می شوند در خوشی هایشان تا این خوشی ها به بن بست و اتمام برسد و دوباره سروکله شان پیدا شود اما هربار که می آیند، یک تکه از قلبتان را با خود می برند و یک پیمانه غم به وجودتان اضافه می کنند... خلاصه اینکه اگر به خودمان مجال ندهیم زندگی مان جاده رفت وآمد بی حساب وکتاب آدم هایی می شود که هی می آیند و می روند و هربار یک تکه از قلب ما را می کَنند و با خود می برند، کمی که بگذرد به خودمان می آییم و می بینیم از این دل بیچاره هیچی نمانده که غصه خودمان را بخورد، هر تکه اش پای غم و غصه کسی رفته و حالابرای خودمان دلی نمانده، شاید بد نباشد یک بار بی رودربایستی بِهشان بگوییم دوست عزیز غمت را بر شانه هایم بگذار اما قول بده این فصل که گذشت و این غصه را که روزگار برد، در زمان خنده هایت هم سری به من و این دل بیچاره ام بزنی... . اصلاغم یک حال مسری مثل زخم لثه دارد که ما ایرانی ها به گمانم ژن لذت بردن از آن را داریم، و کلاطوری تربیت شده ایم که فکر می کنیم برای هم باید فقط از دردهایمان بگوییم، مَثَل غلط و به گمانم غیرانسانی: «همیشه جلو مردم بنال» را از خاطر نبریم که این مثل ها ریشه در فرهنگ رفتاری و تربیتی ما دارند، شاید هیچ وقت امتحان نکرده ایم که با یک حال خوب و شاد سراغ رفیقی برویم و او را از شادی ها و دلخوشی های این روزهایمان باخبر کنیم و نتیجه اش را در حال وروز خودمان و رفاقتمان ببینیم... . به گمانم برعکس این باور ها و عادت های غلط، حال خوب مثل عطر خوب در فضا پخش می شود و انرژی محیط را عوض می کند، حال خوب شما در محیط کار و در خانه مثل بوی خوش شکوفه ها همه را آغشته می کند و شما جادوی نشر شادی را به زودی درخواهید یافت و می بینید که در همان محیط کوچک خودتان لبخند و شادی به زودی مسری می شود... . این بار صبر کنیم تا بادهای موسمی غم ها را که برد، با سبدی از حرف ها و خبر های خوب به خانه دوست برویم و تاثیر متفاوتش را دریابیم... .
    
    

 روزنامه شرق ، شماره 2598 به تاریخ 13/3/95

   + بهاره رهنما - ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢٦

نا اعتدال بهاری

نا اعتدال بهاری

می‌گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست، گاهی باید به هر چیزی متوسل شد، تا باور کنی باقی سال اتفاقات بهتری در راه است به حکمت اینکه ما همه‌چیز را نمی‌دانیم و با شکر اینکه اتفاق بدتری نیفتاده ادامه داد، اما مدار‌های زندگی گاهی عجیب دور ناکوکی برایت تدارک می‌بینند و تو را یاد صحنه‌های بزن‌بزن فیلم‌های هندی که دیده‌ای می‌اندازند که آرتیست فیلم چک و لگدی می‌خورد و بعد بی‌آنکه اصلا برایش مهم باشد لباسش را تکان می‌دهد و دوباره می‌ایستد که از سمتی که هیچ انتظارش را ندارد یکی دیگر می‌خورد و می‌افتد، باز بعد از لحظاتی گیجی از روی زمین بلند می‌شود و کند‌تر از دفعه پیش خودش را جمع‌وجور می‌کند که ضربه سوم غافلگیرش می‌کند و باز می‌افتد و این‌بار خون از سر و صورتش سرازیر می‌شود و او فقط گیج نگاه می‌کند و ادامه این صحنه، یا ورود قهرمان دیگری که می‌تواند از او دفاع کند است یا تسلیم و افتادن قهرمان بر زمین و گریه‌مویه اطرافیانش در اطراف او... . خلاصه اینکه مدارهای زندگی که ناکوک می‌شود، به یک اتفاق ناگوار و بدشانسی ختم نمی‌شود و معمولا تا می‌آیی از اولی قد علم کنی، ضربه دوم را خورده‌ای و بعد سومی و... .

شاید باید این روزها منتظر قهرمان دومی بود که بیاید و ما را بلند کند و خاکمان را بتکاند و سر روزگار داد بکشد، که نامرد بس کن چندنفر به یک نفر؟ و شاید باید وا داد و با سر و صورت زخمی افتاد تا بقیه بلندنشدنت را ببینند و باور کنند... . خلاصه اینکه بهار این سال چندان که نکو نبود هیچ، دور تسلسل اتفاقات عجیب پی‌درپی بود، بدون کمک هیچ قهرمانی... . پدرم می‌گفت زیبایی به‌غایت و بدبختی به‌غایت هر دو آن‌قدر تابلو‌های پر از زیاده‌روی در هستی هستند که بیشتر شبیه همان فیلم‌های هندی است تا زندگی واقعی و آدم از زندگی واقعی انتظار اعتدال بیشتری دارد. دعا می‌کنم روزهای سخت لااقل درس‌های خودش را بدهد و برود چون باور دارم اگر درس‌هایش را نگیریم دست از سرمان برنمی‌دارند و دور ناکوکی مرتب زمینمان می‌زند.




این مطلب در تاریخ 22 / 02 / 95 در روزنامه شرق به چاپ رسیده است

   + بهاره رهنما - ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٢

تنها مهاجران خوشبخت دنیا پرنده‌ها و کولی‌ها هستند

تقدیم به افغانستانی‌های میهمان سرزمین من:



سرایدار افغان آپارتمان ما دارد شیشه‌ها را پاک می‌کند، آن‌قدر لهجه دارد و آن‌قدر آرام حرف می‌زند، که باید بعد هر جمله‌اش بپرسم؟ چی؟ چی گفتی؟
بیست‌ویکی، دو سال بیشتر ندارد، نامزدش کرده‌اند با دخترکی از فامیلشان، اسمش امان است، اسم دخترک را نمی‌دانم، اما گمان می‌کنم چندان شوق و رغبتی برای این نامزدی ندارد.
خسته است؟ عاشقش نیست؟ نمی‌دانم، فقط می‌دانم شرایطی دارد که تا از ایران بیرونش نکنند با پای خودش نمی‌رود... .
امان همان‌طور که با تبحر و آرامش دارد شیشه‌ها را با رایت و روزنامه پاک می‌کند، با صدای نازک و آرامش می‌پرسد: باران می‌بارد آیا؟
بار اول درست نمی‌فهمم و می‌پرسم چی؟ سؤالش را تکرار می‌کند و من جواب می‌دهم: نه گمان نکنم، او ادامه می‌دهد: هیچ می‌دانی در افغانستان هم باران می‌بارد؟ به منوال همیشه می‌گویم: چی؟ و او باز تکرار می‌کند: هیچ می‌دانی در افغانستان هم باران می‌بارد؟ فقط نگاهش می‌کنم که خودش ادامه می‌دهد: بله، می‌بارد و خیلی هم قشنگ است... .
حالا می‌پرسم، دلت تنگ شده؟ و این‌بار اوست که فقط نگاهم می‌کند، به بهانه چای‌ریختن می‌چرخم تا چشم‌های نم‌زده‌ام را از او پنهان کنم، امان هم می‌چرخد، رو به پنجره‌ای که سهمش از آن فقط شستنش است و رو به آسمان خاکستری‌ای که هیچ قصد باریدن ندارد، شروع می‌کند به زمزمه این ترانه: سرزمین من، خسته‌خسته از جفایی... .
و من به سرزمین او فکر می‌کنم و سرزمین خودم و همه آن جوانان ایرانی که در غربت سهمشان از همه پنجره‌های زیبای آنجا حتی کمتر از امان بود، من به غربت و مهاجرت فکر می‌کنم و فکر می‌کنم تنها مهاجران خوشبخت دنیا پرنده‌ها و کولی‌ها هستند که خودشان کوچ را انتخاب می‌کنند، چای را دم پنجره می‌گذارم و می‌روم.



این مطلب در تاریخ 1 اردیبهشت 95 در روزنامه شرق به  چاپ رسیده است

   + بهاره رهنما - ٤:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢

خیال‌های خانه مادربزرگ

خیال‌های خانه مادربزرگ
بهاره رهنما

سال نو تازه از راه رسیده، عید تمام شده و اما ذهن من هنوز درگیر خیال‌های خانه مادربزرگ است، تصویرهای من از مادربزرگ آن‌قدر پر از رنگ و شور زندگی است که اغلب وقتی در آنها غرق می‌شوم مرگش را فراموش می‌کنم، مرگ را فراموش می‌کنم و باور می‌کنم که وسط همین شلوغی‌های عجیب این‌روزهای زندگی‌ام گوشی را برمی‌دارم و اوست آن‌طرف خط که باقی ترانه فلان خواننده قدیمی یادش رفته و دارد از من می‌پرسد که مادر اونجاش چی میگه؟ بعد آنکه عاقبت پس از همه، چی؟ ناگهان بدمد سحر؟ و من می‌خندم، می‌خندم، می‌خندم و صدای مادربزرگ دور و دورتر می‌شود و من به یادم می‌افتد که مرگ آمده بود و او را سال‌ها پیش برده بود و من در میان صدای لااله‌الاالله در حیاط خانه مادرم گنگ و گیج قدم برمی‌دارم و روی برانکاری که کف زمین گذاشته‌اند خم می‌شوم، زیپ کاور سرمه‌ای‌رنگ را پایین می‌کشم و گونه چپ او را که راحت و بی‌خیال شاید برای اولین‌بار خوابیده می‌بوسم، گونه‌هایش سرد و خیس است؛ درست مثل گل‌هایی که شب‌های میهمانی مادر در یخچال می‌گذاشت تا صبح به معلممان بدهیم... .

در زندگی روزهایی هست که می‌دانی فرامی‌رسند و می‌دانی باید از آنها سالم به‌در آیی اما جرئت قراردادن خودت در آن وضعیت را حتی به تصور هم نداری! می‌خواستم بگویم خدا برای کسی نخواهد؟ دیدم دعای بیهوده‌ای است و خدا اغلب برای همه ما رقمش می‌زند، یکی از این روزها، فردای مرگ عزیزی است که باید بروی خانه‌اش و همه‌چیز را مرتب و گاهی هم جمع کنی، سرک بکشی به جاهای مخفی و کشوهای خصوصی، نامه‌های قدیمی و دفترچه‌ها و یادگاری‌ها و نشانی‌های عجیب، شیشه‌های مربای بازنشده مامان‌شکوه، مربای پوست لیمو، مربای بالنگ، مربای به درشت... و بالش‌هایی که وقتی بازشان کردیم میانشان اسکناس گذاشته بود و نوشته بود برای روز کفن‌ودفنم، دلش نمی‌خواست هیچ‌گونه باری بر شانه بچه‌ها و عروس‌ها باشد و نبود، حتی برای مرگش به کسی زحمتی نداد، نفسش تنگ شده بود، خودش بیدار می‌شود، جوراب پاریزین کرم‌رنگ خاص خودش را می‌پوشد رژ را می‌زند و به دایی‌وسطی زنگ می‌زند، اولین بیمارستان، دایی‌آخری هم به جمع اضافه می‌شود. در طول راه از بیمارستان اول به دوم دستش را روی دست دایی‌وسطی می‌گذارد و تمام... . 
دایی‌آخری برایم گفت: «دایی‌جان من شک ندارم یک داستانی هست بعد مرگ، خبری هست، مامانم که تمام کرد، تمام ماشین در یک‌آن غرق بوی گل شد و عجیب بود خیلی عجیب...».
مامان‌بزرگ عاشق گل بود و بوی گل و اگر برایش عطر می‌خریدی حتما باید بوی گل می‌داد، عطری که بوی گل نمی‌داد را اصلا به رسمیت نمی‌شناخت یک‌سال برایش عطر گل ماگنولیا را خریدیم، کلی ذوق‌زده شد و دیگر همیشه همان را می‌زد، آخر خودش بچه بندر انزلی بود؛ همان بندر پهلوی سابق، چشم‌های عمیق سبزآبی و رنگ پریده و مهتابی صورتش حکایت از سرزمین تولدش داشت که همیشه دلتنگش بود و دلتنگش ماند و بوی آن عطر و ماگنولیا او را یاد درخت خانه کودکی‌اش می‌انداخت که گل‌های ماگنولیای سفیدش با عطر اعجاب‌آورش از پس سال‌ها زندگی در غربت شهر خشک و بی‌برگی مثل اراک هنوز هم در یادش مانده بود، شکوه‌خانم حتی گل‌های مصنوعی‌ای که می‌ساخت همه از شکل و روح زندگی در طبیعت سبز شمال بهره داشتند و واقعا شبیه گل‌های طبیعی بودند. او ساتن و ژلاتین می‌خرید و وسایل گل‌سازی و با دقت گل‌های زیبایی می‌ساخت و خلق می‌کرد که واقعا تا دست نمی‌کشیدی، باور نمی‌کردی که این گل‌ها طبیعی نیستند، شیرینی‌هایش هم رنگ‌وبوی خودش را داشت؛ شیرینی پنجره‌ای با گرد پودر قند و شیرینی پیچ فرنگی و کیک شربتی که همیشه برای من تا ابد بوی عید می‌داد و بوی خانه‌های اجاره‌ای مادربزرگ که هی عوض می‌کرد و هیچ‌وقت هم نمی‌گذاشت نه بچه‌هایش برایش جایی بخرند و نه‌اینکه قبول می‌کرد برود با آنها زندگی کند. زن مستقل و عجیبی بود شاید چون از ٣٠سالگی بیوه شده بود، زیبا بود و بلندقامت و شباهتی به زن‌های روسی داشت که یکی‌شان مادربزرگ خودش بود که از روسیه به انزلی آمده و ازدواج کرده بود، مدیر بود و همیشه همه‌چیز را در دفترچه شخصی‌ای که داشت یادداشت می‌کرد آخر چهار بچه را، تنهایی بزرگ کرده بود و حاضر نبود بچه‌هایش برایش حتی یک دست مبل بخرند، شاید برای همین همیشه خانه‌های اجاره‌ای مادربزرگ با پشتی و رومیزی‌های بافتنی و چهل‌تکه‌ای که خودش می‌دوخت تزئین می‌شد و مدل خودش را داشت. به یاد می‌آورم از همه بچه‌ها و عروس‌ها تکه‌های پارچه مازادشان را می‌گرفت، با دقت اتو می‌کرد و آهار می‌داد و کنار هم می‌چید و انتخاب می‌کرد و چهل‌تکه‌های عجیب خودش را می‌دوخت، گاهی هم برای گل‌های ساتن و آهاری‌اش بعضی پارچه‌ها را کنار می‌گذاشت. 
مادربزرگ صدای خوبی هم داشت و اغلب وقتی بچه بودم و مادرم من را پیش او می‌گذاشت برایم تصنیف‌های قدیمی که بلد بود را می‌خواند و گاهی خودش هم چندکلمه‌ای از روی احساس می‌نوشت و شعر هم می‌گفت: ‌ای بهارم ‌ای بهارم جلوه‌گر در شام تارم
ای شکفته در بهاران،‌ ای شکوه سبزه‌زاران
ای که ‌داری شادی و شور
در دل من شعله افروز... 
من نوه دردانه مادربزرگ بودم شاید چون شباهتم از همه نوه‌ها به او بیشتر بود و بیشتر از بقیه نوه‌ها حرف مشترک با او داشتم. همیشه فکر می‌کردم در پس نگاه عجیب سبزآبی‌اش چقدر حرف نهفته است و هنوز هم در میان اوراق دفتر شعرش دنبال همان حرف‌ها هستم؛ حرف‌های زنی که برای چهار فصل آفریده شده بود و در بهار تصویر قلب آبی و چشم‌هایش که به رنگ شالی‌های شهرش بود از همیشه پررنگ‌تر است... .




* این مطلب در 26 / 01 / 94 در روزنامه شرق به چاپ رسیده است

   + بهاره رهنما - ٥:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳۱