نا اعتدال بهاری

نا اعتدال بهاری

می‌گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست، گاهی باید به هر چیزی متوسل شد، تا باور کنی باقی سال اتفاقات بهتری در راه است به حکمت اینکه ما همه‌چیز را نمی‌دانیم و با شکر اینکه اتفاق بدتری نیفتاده ادامه داد، اما مدار‌های زندگی گاهی عجیب دور ناکوکی برایت تدارک می‌بینند و تو را یاد صحنه‌های بزن‌بزن فیلم‌های هندی که دیده‌ای می‌اندازند که آرتیست فیلم چک و لگدی می‌خورد و بعد بی‌آنکه اصلا برایش مهم باشد لباسش را تکان می‌دهد و دوباره می‌ایستد که از سمتی که هیچ انتظارش را ندارد یکی دیگر می‌خورد و می‌افتد، باز بعد از لحظاتی گیجی از روی زمین بلند می‌شود و کند‌تر از دفعه پیش خودش را جمع‌وجور می‌کند که ضربه سوم غافلگیرش می‌کند و باز می‌افتد و این‌بار خون از سر و صورتش سرازیر می‌شود و او فقط گیج نگاه می‌کند و ادامه این صحنه، یا ورود قهرمان دیگری که می‌تواند از او دفاع کند است یا تسلیم و افتادن قهرمان بر زمین و گریه‌مویه اطرافیانش در اطراف او... . خلاصه اینکه مدارهای زندگی که ناکوک می‌شود، به یک اتفاق ناگوار و بدشانسی ختم نمی‌شود و معمولا تا می‌آیی از اولی قد علم کنی، ضربه دوم را خورده‌ای و بعد سومی و... .

شاید باید این روزها منتظر قهرمان دومی بود که بیاید و ما را بلند کند و خاکمان را بتکاند و سر روزگار داد بکشد، که نامرد بس کن چندنفر به یک نفر؟ و شاید باید وا داد و با سر و صورت زخمی افتاد تا بقیه بلندنشدنت را ببینند و باور کنند... . خلاصه اینکه بهار این سال چندان که نکو نبود هیچ، دور تسلسل اتفاقات عجیب پی‌درپی بود، بدون کمک هیچ قهرمانی... . پدرم می‌گفت زیبایی به‌غایت و بدبختی به‌غایت هر دو آن‌قدر تابلو‌های پر از زیاده‌روی در هستی هستند که بیشتر شبیه همان فیلم‌های هندی است تا زندگی واقعی و آدم از زندگی واقعی انتظار اعتدال بیشتری دارد. دعا می‌کنم روزهای سخت لااقل درس‌های خودش را بدهد و برود چون باور دارم اگر درس‌هایش را نگیریم دست از سرمان برنمی‌دارند و دور ناکوکی مرتب زمینمان می‌زند.




این مطلب در تاریخ 22 / 02 / 95 در روزنامه شرق به چاپ رسیده است

   + بهاره رهنما - ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٢

تنها مهاجران خوشبخت دنیا پرنده‌ها و کولی‌ها هستند

تقدیم به افغانستانی‌های میهمان سرزمین من:



سرایدار افغان آپارتمان ما دارد شیشه‌ها را پاک می‌کند، آن‌قدر لهجه دارد و آن‌قدر آرام حرف می‌زند، که باید بعد هر جمله‌اش بپرسم؟ چی؟ چی گفتی؟
بیست‌ویکی، دو سال بیشتر ندارد، نامزدش کرده‌اند با دخترکی از فامیلشان، اسمش امان است، اسم دخترک را نمی‌دانم، اما گمان می‌کنم چندان شوق و رغبتی برای این نامزدی ندارد.
خسته است؟ عاشقش نیست؟ نمی‌دانم، فقط می‌دانم شرایطی دارد که تا از ایران بیرونش نکنند با پای خودش نمی‌رود... .
امان همان‌طور که با تبحر و آرامش دارد شیشه‌ها را با رایت و روزنامه پاک می‌کند، با صدای نازک و آرامش می‌پرسد: باران می‌بارد آیا؟
بار اول درست نمی‌فهمم و می‌پرسم چی؟ سؤالش را تکرار می‌کند و من جواب می‌دهم: نه گمان نکنم، او ادامه می‌دهد: هیچ می‌دانی در افغانستان هم باران می‌بارد؟ به منوال همیشه می‌گویم: چی؟ و او باز تکرار می‌کند: هیچ می‌دانی در افغانستان هم باران می‌بارد؟ فقط نگاهش می‌کنم که خودش ادامه می‌دهد: بله، می‌بارد و خیلی هم قشنگ است... .
حالا می‌پرسم، دلت تنگ شده؟ و این‌بار اوست که فقط نگاهم می‌کند، به بهانه چای‌ریختن می‌چرخم تا چشم‌های نم‌زده‌ام را از او پنهان کنم، امان هم می‌چرخد، رو به پنجره‌ای که سهمش از آن فقط شستنش است و رو به آسمان خاکستری‌ای که هیچ قصد باریدن ندارد، شروع می‌کند به زمزمه این ترانه: سرزمین من، خسته‌خسته از جفایی... .
و من به سرزمین او فکر می‌کنم و سرزمین خودم و همه آن جوانان ایرانی که در غربت سهمشان از همه پنجره‌های زیبای آنجا حتی کمتر از امان بود، من به غربت و مهاجرت فکر می‌کنم و فکر می‌کنم تنها مهاجران خوشبخت دنیا پرنده‌ها و کولی‌ها هستند که خودشان کوچ را انتخاب می‌کنند، چای را دم پنجره می‌گذارم و می‌روم.



این مطلب در تاریخ 1 اردیبهشت 95 در روزنامه شرق به  چاپ رسیده است

   + بهاره رهنما - ٤:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢

خیال‌های خانه مادربزرگ

خیال‌های خانه مادربزرگ
بهاره رهنما

سال نو تازه از راه رسیده، عید تمام شده و اما ذهن من هنوز درگیر خیال‌های خانه مادربزرگ است، تصویرهای من از مادربزرگ آن‌قدر پر از رنگ و شور زندگی است که اغلب وقتی در آنها غرق می‌شوم مرگش را فراموش می‌کنم، مرگ را فراموش می‌کنم و باور می‌کنم که وسط همین شلوغی‌های عجیب این‌روزهای زندگی‌ام گوشی را برمی‌دارم و اوست آن‌طرف خط که باقی ترانه فلان خواننده قدیمی یادش رفته و دارد از من می‌پرسد که مادر اونجاش چی میگه؟ بعد آنکه عاقبت پس از همه، چی؟ ناگهان بدمد سحر؟ و من می‌خندم، می‌خندم، می‌خندم و صدای مادربزرگ دور و دورتر می‌شود و من به یادم می‌افتد که مرگ آمده بود و او را سال‌ها پیش برده بود و من در میان صدای لااله‌الاالله در حیاط خانه مادرم گنگ و گیج قدم برمی‌دارم و روی برانکاری که کف زمین گذاشته‌اند خم می‌شوم، زیپ کاور سرمه‌ای‌رنگ را پایین می‌کشم و گونه چپ او را که راحت و بی‌خیال شاید برای اولین‌بار خوابیده می‌بوسم، گونه‌هایش سرد و خیس است؛ درست مثل گل‌هایی که شب‌های میهمانی مادر در یخچال می‌گذاشت تا صبح به معلممان بدهیم... .

در زندگی روزهایی هست که می‌دانی فرامی‌رسند و می‌دانی باید از آنها سالم به‌در آیی اما جرئت قراردادن خودت در آن وضعیت را حتی به تصور هم نداری! می‌خواستم بگویم خدا برای کسی نخواهد؟ دیدم دعای بیهوده‌ای است و خدا اغلب برای همه ما رقمش می‌زند، یکی از این روزها، فردای مرگ عزیزی است که باید بروی خانه‌اش و همه‌چیز را مرتب و گاهی هم جمع کنی، سرک بکشی به جاهای مخفی و کشوهای خصوصی، نامه‌های قدیمی و دفترچه‌ها و یادگاری‌ها و نشانی‌های عجیب، شیشه‌های مربای بازنشده مامان‌شکوه، مربای پوست لیمو، مربای بالنگ، مربای به درشت... و بالش‌هایی که وقتی بازشان کردیم میانشان اسکناس گذاشته بود و نوشته بود برای روز کفن‌ودفنم، دلش نمی‌خواست هیچ‌گونه باری بر شانه بچه‌ها و عروس‌ها باشد و نبود، حتی برای مرگش به کسی زحمتی نداد، نفسش تنگ شده بود، خودش بیدار می‌شود، جوراب پاریزین کرم‌رنگ خاص خودش را می‌پوشد رژ را می‌زند و به دایی‌وسطی زنگ می‌زند، اولین بیمارستان، دایی‌آخری هم به جمع اضافه می‌شود. در طول راه از بیمارستان اول به دوم دستش را روی دست دایی‌وسطی می‌گذارد و تمام... . 
دایی‌آخری برایم گفت: «دایی‌جان من شک ندارم یک داستانی هست بعد مرگ، خبری هست، مامانم که تمام کرد، تمام ماشین در یک‌آن غرق بوی گل شد و عجیب بود خیلی عجیب...».
مامان‌بزرگ عاشق گل بود و بوی گل و اگر برایش عطر می‌خریدی حتما باید بوی گل می‌داد، عطری که بوی گل نمی‌داد را اصلا به رسمیت نمی‌شناخت یک‌سال برایش عطر گل ماگنولیا را خریدیم، کلی ذوق‌زده شد و دیگر همیشه همان را می‌زد، آخر خودش بچه بندر انزلی بود؛ همان بندر پهلوی سابق، چشم‌های عمیق سبزآبی و رنگ پریده و مهتابی صورتش حکایت از سرزمین تولدش داشت که همیشه دلتنگش بود و دلتنگش ماند و بوی آن عطر و ماگنولیا او را یاد درخت خانه کودکی‌اش می‌انداخت که گل‌های ماگنولیای سفیدش با عطر اعجاب‌آورش از پس سال‌ها زندگی در غربت شهر خشک و بی‌برگی مثل اراک هنوز هم در یادش مانده بود، شکوه‌خانم حتی گل‌های مصنوعی‌ای که می‌ساخت همه از شکل و روح زندگی در طبیعت سبز شمال بهره داشتند و واقعا شبیه گل‌های طبیعی بودند. او ساتن و ژلاتین می‌خرید و وسایل گل‌سازی و با دقت گل‌های زیبایی می‌ساخت و خلق می‌کرد که واقعا تا دست نمی‌کشیدی، باور نمی‌کردی که این گل‌ها طبیعی نیستند، شیرینی‌هایش هم رنگ‌وبوی خودش را داشت؛ شیرینی پنجره‌ای با گرد پودر قند و شیرینی پیچ فرنگی و کیک شربتی که همیشه برای من تا ابد بوی عید می‌داد و بوی خانه‌های اجاره‌ای مادربزرگ که هی عوض می‌کرد و هیچ‌وقت هم نمی‌گذاشت نه بچه‌هایش برایش جایی بخرند و نه‌اینکه قبول می‌کرد برود با آنها زندگی کند. زن مستقل و عجیبی بود شاید چون از ٣٠سالگی بیوه شده بود، زیبا بود و بلندقامت و شباهتی به زن‌های روسی داشت که یکی‌شان مادربزرگ خودش بود که از روسیه به انزلی آمده و ازدواج کرده بود، مدیر بود و همیشه همه‌چیز را در دفترچه شخصی‌ای که داشت یادداشت می‌کرد آخر چهار بچه را، تنهایی بزرگ کرده بود و حاضر نبود بچه‌هایش برایش حتی یک دست مبل بخرند، شاید برای همین همیشه خانه‌های اجاره‌ای مادربزرگ با پشتی و رومیزی‌های بافتنی و چهل‌تکه‌ای که خودش می‌دوخت تزئین می‌شد و مدل خودش را داشت. به یاد می‌آورم از همه بچه‌ها و عروس‌ها تکه‌های پارچه مازادشان را می‌گرفت، با دقت اتو می‌کرد و آهار می‌داد و کنار هم می‌چید و انتخاب می‌کرد و چهل‌تکه‌های عجیب خودش را می‌دوخت، گاهی هم برای گل‌های ساتن و آهاری‌اش بعضی پارچه‌ها را کنار می‌گذاشت. 
مادربزرگ صدای خوبی هم داشت و اغلب وقتی بچه بودم و مادرم من را پیش او می‌گذاشت برایم تصنیف‌های قدیمی که بلد بود را می‌خواند و گاهی خودش هم چندکلمه‌ای از روی احساس می‌نوشت و شعر هم می‌گفت: ‌ای بهارم ‌ای بهارم جلوه‌گر در شام تارم
ای شکفته در بهاران،‌ ای شکوه سبزه‌زاران
ای که ‌داری شادی و شور
در دل من شعله افروز... 
من نوه دردانه مادربزرگ بودم شاید چون شباهتم از همه نوه‌ها به او بیشتر بود و بیشتر از بقیه نوه‌ها حرف مشترک با او داشتم. همیشه فکر می‌کردم در پس نگاه عجیب سبزآبی‌اش چقدر حرف نهفته است و هنوز هم در میان اوراق دفتر شعرش دنبال همان حرف‌ها هستم؛ حرف‌های زنی که برای چهار فصل آفریده شده بود و در بهار تصویر قلب آبی و چشم‌هایش که به رنگ شالی‌های شهرش بود از همیشه پررنگ‌تر است... .




* این مطلب در 26 / 01 / 94 در روزنامه شرق به چاپ رسیده است

   + بهاره رهنما - ٥:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳۱

داستان بازی

صبر کردم تا بابام خوابش ببره.

بعد رفتم سراغ سطل آشغال فلزی جلوی در خونه.

خم شدم تو سطل و همه‌ی آشغالارو زیر و رو کردم و دوباره پیداش کردم.

همون‌جا تو تاریکی کوچه وایسادم و زل زدم بهش.

تَن فلزیش تو تاریکی برق میزد.

با خودم گفتم اصلا این چیه؟ به چه دردی میخوره؟ شک ندارم که اگه یه شب سرد زمستون، از دستای اون نمیگرفتمش؛ الان یه گوشه‌ی یه جعبه ابزار فلزی افتاده بود و هیچ وقت، هیچ کس، وسط یه کوچه واینمیستاد و اینجوری بهش خیره نمیشد!

یه چیزیه شبیه انبردست! دسته‌ش روکشای پلاستیکی قرمز نداره، کلش فلزیه. راستش نمیدونم مصرف اصلیش چیه. من باهاش همیشه در لاکامو باز میکنم. اونایی که یه مدته نزدمشون و درشون خیلی سفت شده و راحت باز نمیشه.

انگار همیشه یه گوشه ی یه انباری، تو یکی از خونه‌های شهر منتظر بوده تا یه شب من از دستای یه آدم دیگه بگیرمش و بودنش یه معنی دیگه پیدا کنه. انگار همیشه گوشه ی اون انباری منتظر من بوده. منتظر شب مهمونی! آخرین مهمونی! آخرین مهمونی که تو خونشون گرفت و دعوتم کرد، تو یه شب زمستون بود. من دیر رسیدم. نشسته بود رو پله‌های جلوی در ساختمون خونشون تا برم. یه پوستیژ سیاه براق گذاشته بودم رو سرم و یه عینک ویفر سیاه زده بودم. ترکیبشون با پیرهن چهارخونه ای که تنم بود معرکه بود.

وقتی میخواست بره پایین شامو از پیک رستوران تحویل بگیره، پرسید: باهم بریم؟ اون روزا یه حالی داشتم که خیال میکردم همه جای دنیارو باید با اون برم. خیال میکنم خاصیت عشق همین حال عجیب غریبیه که تو دل آدم میریزه. همین که باعث میشه فکر کنی خیلی قوی شدی. اونقدر قوی که میتونی از پسِ یه کار خیلی مهم بربیای. یه کاری به اهمیت دوست داشتن یه آدم حتی بیشتر از خودت.

وقتی داشتیم از پله‌ها میرفتیم پایین، اون یه پله  جلوتر از من قدم برمیداشت و من زل زده بودم به گردن سفید استخونیش. یه لحظه از خودم پرسیدم: من اینجا چه غلطی میکنم؟!

من، اینجا، تا خرخره غرق عشق مردی که، همین یه هفته پیش سر یه کوچه ی خلوت تو چشمام نگاه کرد و گفت میخواد از یه موضوع مهم باهام حرف بزنه و بعد رنگ صورتش مثل گچ سفید شد و بهم گفت مادرش به پدرش خیانت میکنه و تنها کسی که این قصه رو میدونه اونه چه غلطی میکنم؟!

تو پاگرد سوم وقتی واسه بار سوم از خودم پرسیدم "من اینجا چه غلطی میکنم"؟! یه لحظه حس کردم این جای غلط، درست‌ترین جاییه که تو همه‌ی عمرم وایسادم. مثل این بود که یه کسی از تلخی زندگیش به من پناه آورده بود و من این حس غمگین خوش طعمو دوست داشتم. پناه یه آدم دیگه بودن حال عجیبی داره! مثل اینه که درد و لذتو باهم ریخته باشن تو یه لیوان و هم زده باشن و تو یه جا همشو سر کشیده باشی!

چراغای پارکینگو که روشن کرد تازه دید من با یه پیرهن کوتاه چارخونه بدون هیچ بالاپوشی راه افتادم دنبالش.

گفت: دیوونه شدی تو؟ الان یخ میزنی!

دیوونه شده بودم و یخ نمیزدم. اون روزا گرم یه چیزی بودم که هیچ سرمایی حریفش نمی شد. خودشم چیزی نداشت که بده بپوشم. بغلم کرد و من دوباره چراغای پارکینگو خاموش کردم. اون لحظه فکر میکردم من درست همون جای زندگیم وایسادم که همیشه دلم میخواسته وایسم. یه جایی که فقط میتونست مال من باشه. بهش گفتم یه چیزی بهم بده که یادگاری نگهش دارم. یه چیزی که هروقت نگاش میکنم یاد اون شب و اون لحظه و اون حس بیفتم. یه جوری نگام کرد که انگار داره به فوتوژنیک‌ترین دیوونه‌ی دنیا نگاه میکنه. جیباشو گشت. فقط کلید خونشون بود و پول.

گفت: چیزی ندارم آخه.

فقط نگاهش کردم.

گفت: خب یه لحظه صبر کن...

رفت تو انباری کنار پارکینگ که پر از کارتون و خرت و پرت بود. دو دقیقه بعد با یه چیزی برگشت که شبیه انبردست بود. دستش روکشای پلاستیکی قرمز نداشت. کلش فلزی بود.

گفت: ببخشید دیگه... فقط همینو تونستم پیدا کنم.

هردومون زدیم زیر خنده. چقدر اون عضو جعبه ابزار که حتی نمیدونم اسمش چیه تو اون لحظه از نگاهم قشنگ بود. اون شی فلزی شبیه انبردست بین دستام برق میزد. اصلا همه ی دنیا پیش چشمام برق میزد.

تو روزای آخر زمستون اون رابطه تموم شد.

من اونقدرا محکم نبودم که بتونم پناه اون و تلخیاش باشم و اونم دلش نمیخواست یه پناهنده باشه. انگار از اعتراف بی‌اراده ش سر اون کوچه‌ی خلوت پشیمون شده بود. فکر کرده بود تصویر بدی از خودش پیش چشمای من کشیده و من دیگه نمیتونم اون تصویرو دوست داشته باشم. من بلد نبودم براش توضیح بدم درددل اون شبش سر اون کوچه و رنگ پریدگی صورتش نتونسته احساس منو عوض کنه. من روبه‌روی اتفاقی که برای دلم افتاده بود و روبه روی تلپاتی عمیقی که بین من و اون آدم وجود داشت شوکه و منفعل بودم. اونقدر منفعل که نشسته بودم و فقط نگاه میکردم تا زندگی راه خودشو بره. انرژی جنگیدن نداشتم. انرژی تصمیم گرفتن و تغییر دادن.

یه روز تو همون بدحالی و بهت زدگی؛ بابام بهم گفت: ببین بابا... همه چی تموم شد. عکس... نوشته... یادگاری... هرچی داری بریز بره و بلند شو دوباره زندگی کن... مثل من احمق و احساساتی نباش... میبازی!

انگار شک نداشت منم مثل خودش احمق و احساساتیم. مثل خودش که بعد ناهید دیگه هیچ وقت نتونسته بود عکس و نوشته و یادگاری و هر چی که ازش مونده رو بریزه بره و بلند شه دوباره زندگی کنه.

من اونقدر احمق و احساساتی بودم که آخر شب وقتی بابام خوابش برد رفتم دوباره اون شی فلزیو که حتی نمیدونم اسمش چیه رو از تو سطل آشغال فلزی جلوی در خونمون برداشتم و انداختمش تو جعبه‌ی لاکام.

هنوزم وقتی باهاش در لاکامو باز میکنم به دختری فکر میکنم که نتونست تنها عشق زندگیشو پیش خودش نگه داره. به مردی فکر میکنم که درد بزرگ همه‌ی سالهای زندگیشو یه شب سر یه کوچه با یه جمله به کسی که عاشقش شده بود گفت و بعد پشیمون شد. به لحظه‌هایی فکر میکنم که همه‌ی دنیا پیش چشمای یه دختر بیست و دوساله برق میزد.

به خودم فکر میکنم.

به خودم که بعد اون اتفاق دیگه هیچ وقت نشد با یه پیرهن برم تو سرما و حس کنم دلم گرمه‌‌ گرمه و هیچ سرمایی اذیتم نمیکنه.

به خودم فکر میکنم که دلم نمیخواد بلند شم و دوباره زندگی کنم.

حتی گاهی به این فکر میکنم که اون، وقتی به جعبه ابزار گوشه‌ی انباریشون نگاه میکنه یاد من میفته یا نه؟

وقتی منتظر پیک یه رستوران وایمیسته چی؟

اصلا منو هنوزم یادشه یا نه؟

هیچ وقت پیش میاد که واسه یه دختر دیگه، واسه یه کسی شبیه من از دردای بزرگش حرف بزنه و حالش جوری به هم بریزه که رنگ پریدگی صورتش تو تاریکی کوچه جیغ بکشه؟

به این فکر میکنم که اون بعد من زندگی میکنه یا نه؟!

انقدر فکر میکنم که از زدن لاکی که با هزار زحمت درشو باز کردم پشیمون میشم.

اصلا چه فرقی داره ناخنات رنگی باشن یا نه؛ وقتی حال نداری بلند شی و دوباره زندگی کنی!

 

سحر ببران

 

 

پی نوشت : داستانی از سحر ببران یکی از هنرجویان ورک شاپ "داستان بازی" من

   + بهاره رهنما - ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٩/۳

زن های عاشق

زنهای عاشق موجودات تکراری و گاه احمقی به نظر میان اونها با همه تفاوت هاشون به شدت رفتارهای مشابه و قابل حدسی رو از خودشون بروز میدن مثلا اغلب عاشق بارون و روزهای ابری هستن
تنها به دریا خیره میشن
ساعتهای متمادی بی هدف رانندگی میکنن ,
دست به دامن همه نیروهای ماورااطبیعه میشن
اشکشون ساده میریزه و....
پیشنهاد میکنم به مردی که دوستش دارین این نشدنی ها رو برعکس نشون بدین
مثلا بگین چه روزافتابی عاشقانه ای
یا اینکه جلوش اظهارکنید جزچیزیکه با منطق و علم قابل اثباته به چیزی باور ندارین
بهش بگین از بی هدف و تنها رانندگی کردن شما سال ها گذشته
و خلاصه هرچی به ذهنتون میرسه رو عکس جلوه بدین
اونموقع شما تو یک عکس دسته جمعی قرار نمیگیرین
لااقل تو روز ای نبودنتون اون تصویری از قاب تک نفره ازتون تو ذهنش داره
به قول یاشا تو باغ آلبالو ست:
زنی که عاشق بشه دیگه ول معطله:)
وبه قول خودم تو دورهمی زنان شکسپیر:عشق بی سیاست محکوم به زوال است
و به قول مامان بزرگ جان:اگر واقعا عاشق مردی هستی هرگز نگذار اینو بفهمه چون از دستش میدی..

 


   + بهاره رهنما - ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۸/٢٠

آبان ماه

تو روزگار من آبان ماه مهمیه
مادر و خواهر برادر دوقلوم
و کلی ازدوستای گرمابه گلستانی
آبان ماهی هستن
کلی هم باهاشون کل کل دائمی دارم
اما آبانی ها نباشن دنیا به هیچی نمیارزه
نزدیکای اخرای آبانه و من بعد سال ها که ازرفتن یکی ازمهمترین آبانی های عمرم میگذره , دوست دارم بگم آبان رو خیلی دوست دارم
چون من رو یاد ادم ای تکرار نشدنی عمرم میاندازه,زنده باد آبان و آبانی و تولد همتون مبارک

 

 

 

   + بهاره رهنما - ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۸/۱٩

نمی خواهم نگرانت کنم اما...


 

نمی‌خواهم نگرانت کنم امّا

هنوز زنده‌ام

و این روزها هربار حواسم را پرت کرده‌ام در خیابان

بوق اولین ماشین، عقب‌عقبم رانده است

 

نمی‌خواهم نگرانت کنم امّا

این شب‌ها  هربار

ناامیدی مرا به پشت بامِ خانه رسانده است

با احتیاط پله‌ها را

یکی

یکی

یکی

پایین آمده‌ام

با اینکه می‌دانستم در من

دیگر چیزی برای شکستن نمانده است

 

این شب‌ها روی پیشانی‌ام

جای روییدنِ شاخ می‌خارد و

پوستم این شب‌ها زبر و خشن شده است

و تو از شکوه کرگدن شدن چه می‌دانی؟

 

و بر این سیارهء خاکی موجوداتی هستند

که سرانجام فهمیده‌اند

بی‌عشق می‌شود زنده ماند

موجودات عجیبی

که بی‌آنکه کسی جایی نگرانشان باشد

با احتیاط از خیابان عبور می‌کنند

پله‌ها را دست‌به‌نرده پایین می‌آیند

و صبح‌ها در پارک می‌دوند

موجودات باشکوهی

که اگر خوب به سخت‌جانی چشم‌هایشان خیره شوی، می‌فهمی

هنوز نسل دایناسورها منقرض نشده است -

 

نمی‌خواهم نگرانت کنم

نمی‌خواهم نگرانت کنم امّا

امّا

نداشتنت را بلد شده‌ام

و مثل کودکی که سرانجام فهمیده است

تمام آنانچه در تاریکی‌ست

همان‌هاست که در روشنایی‌ست،

به خیانتِ دست‌های تو فکر می‌کنم

که تمام این سال‌ها

چراغ‌ها را

خاموش نگه داشته بودند...

لیلا کردبچه

   + بهاره رهنما - ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٧/٢٤

یادداشتی دلنشین از یک ناشناس

او هم یک زن معمولی گرفت!
اغلب مردها همین طورند. آنها زن معمولی را بیشتر دوست دارند. نه اینکه زن معمولی بد باشدها؛ نه.
منظورم این است که زن معمولی خیلی با ایده ها و آمال ها و حرف های مردها فرق دارد و دقیقا مساله ی من معمولی بودن مردهاست. بیش از آنکه زن ها معمولی باشند؛ مردها معمولی اند. یعنی اولش معمولی نیستند. آنها درباره ی فلسفه حرف می زنند؛ درباره ی رخ دادن جنگ جهانی سوم و آن وسط ها درباره ی تاریخ بیهقی و کلیدر هم حرفی به میان می آورند. موسیقی؟ آنها همه ی دستگاه‌های موسیقی را می شناسند و حتی قانون هم زده اند. آنها ذهن اوباما را می خوانند. آنها می دانند در آینده چه اتفاقی رخ می دهد و همگی دوست‌دارند
یک باغچه داشته باشند در فلان روستا و از بورژوآزی حاکم بر جامعه ی ایران دست بشویند. آنها تا اینجای کار اصلا معمولی نیستند. می نشینی آنها را نگاه می کنی و سر تکان می دهی که اوهوم؛ چه خوب. می خوای بعدش چی کار کنی؟

و آنها می خواهند در آن روستا که ته ایران است بزرگترین اختراع جهان را صورت بدهند.آنها اعتقادات بزرگتری هم دارند: آزادی زن؛آزادی اندیشه و بر چیدن تبعیض نژادی در دنیا. آنان سفت و سخت مخالف قوانین حاکم بر جامعه ی اسلامی هستند و معتقدند تعریف زن در جهان مدرن امروز فرق کرده است و زن باید از استقلال و اندیشه برخوردار باشد.

چندسال بعد همان مرد زن می گیرد. نام زنش را در فیس بوک نمی گذارد مبادا همکاران غریبه ببینند . عکسی از او رو نمی کند و اگر هم رو کند زنی است غیرقابل دسترس. زنی است از یک خانواده ی معمولی که حجاب خود را به خوبی رعایت می کند؛ فنون بازی را بلد نیست؛ حسود است
( انقدر حسود که مرد بتواند با اعصاب او در صورت لزوم بازی کند)؛

آن زن به عمل کردن دماغش هم فکر می کند. بعد می زنی پشت رفیقت که ای مرد ؛‌نرفتی باغچه ای ته دنیا؟ جنگ جهانی سوم چه شد؟

پسران زیادی در زندگی ام بوده اند که آخر عاقبتشان همین شد.درباره ی رویاهای عجیبشان حرف می زدند و من شنونده بودم.یکی شان تصمیم داشت ایران را اشغال کند. یک روز یک کاغذ بزرگ را پهن کرد جلویم که: ببین؛ ببین من تا سال ۱۳۹۰ ایران رو فتح می کنم.
آرزوی بزرگ زندگی اش بوسیدن مرضیه ( خواننده)‌بود و روی میز کوبید که من تا ابد زن نمی گیرم.
حالا او روزهای متوالی است در فیس بوک دوست من است. عکس هایش اینطوری است: خودم و زنم؛ زنم و خودم؛ زنم؛ زنم و خواهرش؛ خواهر زنم و زنم؛ من و زنم و گلدان کوچک خانه مان.
زن کیست؟ دختر همسایه بغلی شان.

گاه گاهی مرد از کنار اداره مان رد می شود و یادش می آید که پیشتر همکار بودیم . برایش سر تکان می دهم و به رسم قدیم خل و چل بازی هایم را در می آورم.حال همسرش را می پرسم و برایش زندگی خوبی را آرزو می کنم.
امروز او عکس گذاشته است. سالگرد ازدواجش است و بسیار خوشحال است. زن خوبی دارد. غذا می پزد. سر کار نمی رود. دور کمرش هم خوب است. یک زن معمولی است با موهای بلند.زنی که نه ایده ای دارد و نه هیچوقت اینقدر باهوش است که از نقشه ی فتح ایران که شوهرش در سر می پرورانده آگاه شود، لابد همکاران و دوستان مرد زیادی دارم که می دانند دهانم قفل است. می دانند چقدر رفتارم با همسران معمولی آنها خوب است.

اما آنها نمی دانند که همیشه ؛ هربار با مرد جدیدی در زندگی ام روبرو می شوم که ایده های بزرگ در سر دارد و درباره ی لزوم ایجاد تحول در اندیشه ی بشری حرف می زند توی دلم قهقهه ای سر می دهم و با خودم می گویم: ههههوف؛ یک مرد معمولی دیگر که در نهایت یک زن می گیرد که آشپزی اش خوب باشد.بعد دوتایی با هم عکس بیندازند و خوشحال باشند و از آن به بعد مدام بترسند و از خدا بخواهند هیچوقت جنگ جهانی نشود...

   + بهاره رهنما - ٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٧/۱۳

ترانه هایی که...

1
من که، اصلا عاشق تو نشدم!
عاشق ترانه هایی شدم که در آن غروب های خسته باهم می خواندیم
عاشق لبخندت ، بادیدن یک شکوفه
و عاشق شباهت عجیب ات به گلها ها شدم
دیگر اینکه عاشق ستار ه ها شدم
وقتی شبهای جولای ، در چشمهایت فرود آمدند
منکه ، اصلا تو را دوست نداشتم
جدایی را دوست داشتم
وقتی مرا بدرقه می کردی
گلوله هارا دوست داشتم
وقتی به طرفم شلیک کردی
گریه را دوست داشتم
وقتی فراموشم کردی
وقتی از تنهایی ام باخبر می شدی
عاشق سرپا ایستادن شدم
وعاشق ازپا افتادنم شدم
هربار که تو را به خاطر می آوردم
بی تو بودن را دوست داشتم
آنطور که نان را
صدایت را هوس کردم
آنسان که آب را
درآفتاب سوزان تموز
مثل باران بعد از ظهر
مثل طوفان شبانه
دوست داشتنت را دوست داشتم
من که اصلا عاشق تو نشدم
به پرنده ها آوازهای عاشقانه یاد دادنت را
دوست داشتم
عاشق لحظه ای شدم که به اردیبهشت
یادآوری می کردی
بهار نام دیگر تنهایی نیست
کودکان آدامس فروش
ترانه های جدید
مثل رودخانه ای که در دریا افتاده باشد در آتش افتادم
من عاشق آتش شدم
لحظه ای که می سوختم
حتی همین حالا که می سوزم
من که اصلا عاشق تو نبودم
*
یک شب گوزنی از کوه تا قلبت پایین آمد
یک شب شعری در آتش کبریت افتاد
 وسط دنیا
در صدای بی کسی
در بی رحمی یک اه
در صورت گریان انسان
با قدرت فرح بخش دعا
در خوی ترساننده ی آتش
روی انجیر و زیتون و دل
روی گل
روی ترس
روی تو
حتی روی تو
من که اصلا عاشق تو نشدم
وقتی می رفتی
عاشق رفتنت شدم
وقتی می امدی
عاشق کائنات
و عاشق ماندنت شدم
رم می کردم از انس گرفتن به تو
باز هم عاشق لبخند شدم
وقتی روسری ات را از پشت قطاری که تو را با خودمی برد
برایم می انداختی
وقتی اولین برف بر شانه های صحرا فرود می آمد
عاشق زیبایی مرگ شدم
وقتی تو را در خودم می کشتم
در هر بار گم کردنت
مثل رودخانه ای که در دریا افتاده باشد
درآتش افتادم
من عاشق آتش شدم
وقتی می سوختم
حتی همی ن لحظه که می سوزم
من که اصلا عاشقت نبودم
من اگر بخواهم عاشق کسی بشوم
مثل آدم عاشق می شوم

شعر :ابراهیم صدری/ترکیه
مترجم:صالح سجادی

   + بهاره رهنما - ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢٤

گیسوانم را به باد خواهم داد تا....

دختر جوانی که چند وقت پیش با من کار میکرد و موهای خیلی قشنگی داشت یک روز اومد سر کار و دیدم موهای خیلی بلندش رو تقریبا از ته زده گفت خوب شدم؟ گفتم اره افرین به جراتت اما اینو بدون که چند روز بعد حالت خوب نخواهد بود ,نم اشکی به چشماش دوید و فقط گفت میدونم بعد هم مشغول کارش شد ,مدت ها بود که میدونستم تو یک رابطه احساسی بی سر و ته روشن خاموش ازار دهنده است .چند روز بعد اومد و منو برد یه گوشه و اشکاش ریخت گفت دلم برای موهام تنگ شده اونموقع بود که چیزی رو که میخواستم همون روز بهش بگم گفتم, بهش گفتم موهات که برنمیگرده اون چیزی هم که دلتنگشی موهات نیست و من مطمئن نیستم به نفعته که برگرده یا نه اما بهت تبریک میگم ! با تعجب و اشک پرسید :تبریک؟ فکر کرد اشتباه شنیده . گفتم اره تبریک و براش توضیح دادم یکی از مراحل بلوغ هر زن اینه که یک بار یک ادمی ترکش کنه یا با حال تنهایی غریب و لا علاجی مواجه بشه .حتی اگر جذابترین و موفق ترین زن روی زمین باشه تا یکبار اینجوری نیفته و دوباره پانشه کامل نمیشه , گفتم تو این مرحله معمولا باز هم یک بار هر زنی میره جلوی اینه و موهای بلندش رو بی رحمانه تا جایی که میتونه قیچی میکنه . این خیلی شجاعت میخواد مردا برای جابجا کردن خط ریششون شیش ماه باید فکر کنن تا تصمیم بگیرن اما زن عاشق موهاش رو قربانی میکنه به خیال اینکه با این کار عطر دستای طرف از سرش میره زنانگیش ازبین میره لج میکنه با خودش با خاطراتش با دنیا و بعد چند روز هم قطعا پشیمون میشه چون با قطع اون موهای بلند رشته هیچ چیزی جز همون تارهای مو پاره نمیشه اما اون زن قوی میشه و تا بار دیگه که شاید سال ها طول بکشه تا موهاش به اون بلندی شه یاد میگیره هربار که از رابطه ای رفت یا اون رابطه تموم شد اتفاقا بیشتر مراقب موهاش و تمام زیبایی ها و زنانگی های وجودش باشه , اما این یک مرحله گذره یک پل بک بلوغ هر زنی بابد یک بار توی عمرش بلندی گیسوانش رو فربانی کنه بک بار و نه بیشتر.....

 

   + بهاره رهنما - ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/٥