تئاتر دورهمی زنان شکسپیر

دور همی زنان شکسپیر

 

دورهمی زنان شکسپیر : نویسنده ، طراح و کارگردان : بهاره رهنما 

بازیگران : مهناز افشار، بهاره رهنما، سحر دولت شاهی، نسیم ادبی، بهنوش بختیاری و کمند امیر سلیمانی 

دور همی زنان شکسپیر

تاریخ اجرا : 12 مرداد تا 17 شهریور ساعت 19 تماشاخانه ایرانشهر، سالن استاد سمندریان

شماره رزرو بلیط : 09361586180   - خرید اینترنتی بلیط  از سایت تماشاخانه ایرانشهر

   + بهاره رهنما - ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢۸

بازنشستگی از زندگی یا بازنشستگی از کار

بعد از رفتن بچه ها نخستین باری است که آمده ام به این شهر: شهری که پر از خاطره های بچگی سه فرزندم هست و حتی خاطره نوجوانی شان.
    وقتی دختر کوچکم فکر می کرد قرار است، روزی عکاس بزرگی شود و دختر وسطی ام آرزو داشت زود ازدواج کند و مادر بشود و پسرم رویای خلبانی را در سر می پروراند، بچه ها این شهر را خیلی دوست داشتند و سفر به اینجا جزو ندرت پیشنهاد هایی بود که هر سه شان از آن استقبال می کردند.
    راستش اگر ماجرای شکستن پای خواهرم نبود هرگز بدون آنها دلم نمی آمد به این شهر بیایم. بازنشستگی از زندگی سخت تر از بازنشستگی از کار است. وقتی اداره تعطیل شد من فقط یک هفته طول کشید تا به سر کار نرفتن عادت کنم اما از وقتی دختر کوچکم هم مهاجرت کرد چیز عجیبی در وجودم سنگینی می کند یک کرختی عجیب و بی حوصلگی کشدار انگار همه چیز به هم خورده انگار تا هنوز یکی از بچه ها بود شوق عجیبی برای زندگی داشتم اهل غر زدن و گلگی هم نبودم راه خودشان را رفته اند حالم از خودم به هم می خورد که به آنها بگویم ای وای بدون پدر، شما را بزرگ تان کردم.
    حالاهمه تان مرا گذاشته اید و رفته اید نه اینها حرف من نیست همیشه ذوق می کردم که هر سه شان مستقل هستند اما حالاحالم با خودم خوب نیست با زندگی نهایت آنکه بلیتی و ویزایی جور شود و بروم به دیدارشان اما کمتر از دلتنگی این روالی است که به هم خورده این سردرگمی عجیب! اغلب ساعت های رو به غروب در کوچه های این شهر قدم می زنم و با خودم خاطرات بچه ها را مرور می کنم.
    امروز هم اینچنین کردم که یک دفعه می بینم در رستورانی هستم رو به آب که آخرین بار چهار نفری در آن بودیم دوربین قدیمی دخترکم که همراهم هست را درمی آورم و از همان میز عکس می اندازم همان میز همان دریا همان آسمان اما بدون آن چهار نفر حالاحتی خود من هم انگار آنجا نیستم!

 

منتشر شده در روزنامه اعتماد

   + بهاره رهنما - ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱۸

تنهایی، تمام سهم من از یک عشق


    طلاق برای یک زن مثل زخم باز می ماند، فرقی هم نمی کند این زن چقدر قوی باشد یا ضعیف، طلاق برای ما زن ها مثل همان زخم است که به آن عادت کرده و سعی می کنیم دست مان بهش نخورد و خلاصه با این زخم زندگی می کنیم و می میریم اما خب زخم باز را مگر چقدر مدارا می توان کرد؟ وزش هر باد و بارانی سوزشش را تازه می کند، خصوصا اگر آن باد عنصر وجودی تو باشد. خوب بلد است بی موقع بیاید و بهم بریزد و بی موقع برود، بعد 10سال که از جدایی مان می گذرد، تازه سر کله خودت و زنت (معذرت می خواهم همسرت کلمه مودبانه تری است) بله سر و کله خودت و همسرت از آنسوی ابرها و بادها و دریاها پیدا می شود و کلاغان شهر غار و غار صدا می کنند و دوستان تماس می گیرند و خبرش را به من می رسانند! خب حالامدت هاست که از طلاق خود خواسته من می گذرد و نه حقی دارم، نه گلایه یی، فضولی هم حوصله می خواهد که مدت هاست ندارم. کار اداره و رسیدگی به پرونده ها هم آنقدر سنگین شده که خوشبختانه مجالی برای سرزدن به دنیای پرآزار مجازی برایم نمانده اما خب بال پرواز خبرها را نمی شود بست. روزهای بعد شروع باد و توفان را خوب حس می کنم: باز از پس سال ها سرم با هر ماشین پژوی سبز رنگی برمی گردد و از همه کافه ها و سالن های فیلم و نمایش حذرمی کنم که مبادا خدای ناکرده آنجا ببینمت! و باز سی دی کوهن را از جلوی چشمم به قعر داشبورت ماشینم می اندازم تا مبادا وسوسه شوم و گوشش کنم. دعا می کنم تا زودتر 14روز سفرت به ایران تمام شود و زندگی من بازگردد به روال عادی و آرامش قبل بازگشتنت اما روز دهم چیزی در وجودم از صبح می جوشد و غلیان می کند اهمیت نمی دهم ولی بالاخره سر ریز و بر عقلم پیروز می شود. ناگهان انگار بعد سال ها رودربایستی را با خودم کنار گذاشته باشم پنج عصر بی قرار ولی آرام می زنم از در اداره بیرون! جیپ قراضه ام را بعد از مدت ها می اندازم در پیچ و خم های جاده فشم: کوهن را از ته داشبورد خاک خورده ام می کشم بیرون و در ضبط می گذارم. می کوبم روی لبه بالای ضبط تا صدای گرفته اش درآید که: دنس ویت می تو د اند اف لاو می رانم و سعی می کنم فرار کنم از هجوم خاطره این جاده لعنتی که انگار شده یک کامیون بی ترمز و دارد پشتم می آید تا له ام کند و از رویم رد شود. می رانم تا می رسم به ویلای زیبای پدرت که شنیده ام حالاکه آمده یی اینجایی. در سبز و کهنه ویلاباز است و مثل همیشه های این فصل، حیاط و سردر غرق گل های کاغذی بنفش رنگ است و طبق همه پنجشنبه ها هنوز هم مملو از ماشین های میهمانان است ! پیاده شده ام و دارم به در باغ نزدیک می شوم که از پشت توری فلزی روی دیوار ناگهان جو را می بینم حسابی جا می خورم، دقت می کنم خود او است: سگی یک ساله نگهبانی که برای باغ تان آورده بودم هنوز همان جاست انگار 10 سال است منتظرم است همانجوری عین 10سال پیش چمباتمه نشسته حالاالبته سگ 10ساله پیری است که معلوم است کم صداتر شده اما دارد برایم اعلام آشنایی می کند. دستم را به شیوه 10 سال پیش جلو می برم و از لای توری به زور رد می کنم بازی قدیمی مان را می کنم: می زنم دوبار روی دستش، او هم به جواب می زند روی دستم، باورم نمی شود که یادش مانده و این موقع است که آرام و زیر صدای معاشرت و شادی مهمان هایت به هق هق می افتم، خالی که می شوم عینک آفتابی بزرگ و تیره ام را می زنم و می روم. بعد مدت ها از کبابی آقا قیصر یک سیخ جوجه می خرم، فروشنده های جوان را نمی شناسم خودش نیست، خدا می داند شاید هم مرده... برمی گردم و در حالی که هوا دارد تاریک می شود و بوی باربیکیو ایوان ویلایتان بلند شده من هم با جو یک سیخ جوجه را تقسیم می کنم و زیر گل های کاغذی با او شام می خورم

 

منتشر شده در روزنامه اعتماد

   + بهاره رهنما - ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱۸

مرگ چه بوی غریبی دارد

نخستین باری است که بعد فوت مادربزرگ و پدربزرگم برگشته ام به خانه شان: جایی که هر موقع به ایران برمی گشتم، مامن امن چند روز ماندنم بود. مهم تر اینکه خارج از تهران بود و از همه هیاهوی شهر و آدم ها در امانم نگه می داشت. خیلی آرامبخش بود اما آنقدر هم دور نبود که نتوانم به کارهای گاه گداری توی شهرم برسم. الان سه ساعت است که رسیده ام، اما به محض اینکه کلید انداختم پشیمان شده ام. مرگ چه بوی غریبی دارد و اشیا چقدر زنده و پر معنا می شوند، وقتی آدم هایی که صاحب شان بوده اند نیستند. کتاب پیرمرد و دریای پدربزرگ یک گوشه افتاده. بعد مرگ مادربزرگ دوباره می توانست با خیال راحت هرچه کتاب دوست داشت بخواند البته که این مجال یکی دو سالی بیشتر نبود. سماور روسی برنجی و قلابدوزی های مادربزرگ همه و همه دور و اطرافم را گرفته بودند. بعد مرگ مادربزرگ دوبار بلیت گرفتم که بیایم ایران و پدربزرگ را ببینم اما نشد: هرچه باشد بعد مرگ مادرم و خاله ام آنها یک جوری من را مال خودشان می دانستند اما نشد و آنقدر نشد تا حالاکه آمده ام گوشه رومیزی کاغذی را می بینم که بیرون مانده. برمی دارمش. نامه پدربزرگ است که داشته برای من می نوشته. دلم می گیرد که با رفتن او دیگر کسی در این دنیا نیست که برای من نامه کاغذی بنویسد. طفلی نرسیده حتی نامه را به نیمه برساند: فقط مثل همیشه با این شروع کرده: آقا رامین عزیزتر از جانم سلام... او تنها کسی بود که از بچگی من را آقا رامین صدا می کرد، گلویم درد می گیرد و از خانه می زنم بیرون. ته حیاط پدربزرگ پشت پرچینی که چوب هایش را با هم جمع کردیم و جدا کردیم می ایستم و سیگاری می گیرانم، هیچ وقت جلوی پدربزرگ سیگار نکشیدم و همیشه می آمدم همین ته حیاط. همین جا راحت سیگاری می گیراندم و دوباره برمی گشتم. اما حالاراحت نیستم انگار چشم های آبی همیشه آبی پدربزرگ دارد مرا از پشت سر نگاه می کند.

 

منتشر شده در روزنامه اعتماد

   + بهاره رهنما - ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱۱

نامه ای به رفیق قهرمانم

از فردای روز بازی که اسمت را در همه روزنامه ها زدند و هر سایتی که می زدم خبر اولش تو بودی تا امروز که روزنامه فروشی سر راهم جای همه عکس های روی باجه اش را به تو داده بود، حالم اصلاخوب نیست و دست و دلم به هیچ کاری نمی رود. درست است از روزی که خبر ازدواجت با رویا را شنیدم هیچ تماسی با تو ندارم و هیچ تماست را جواب نداده ام اما فرقی به حال من نمی کند تو همیشه روی زندگی من سنگینی می کنی و تعادل همه چیز را بهم می زنی. راستش اولش من هم مثل همه ایرانی ها ذوق کردم حتی داشتم خر می شدم که زنگ بزنم به تو و تبریک بگویم اما زود از سرم افتاد، حتی به این همکاران بدذاتم هم هیچ نگفتم که شما که هر تروریستی هر غلطی می کند به ما ایرانی ها نسبت می دهید، شما که هر خبر مزخرفی از ایران می شود هزار بار توی سر من می کوبید بیایید ببینید که رفیق میز به میز و دفتر به دفتر و سال به سال مدرسه من چه قهرمانی شده. تو این چهار سال هرکسی خبر می داد که بابا حمید اخه سعید واقعا گیج شده و عقلش به جایی نمی رسد که چرا تو یکدفعه قید رفاقتش را زدی ؟ می گفتم هرچه بوده تمام شده حرفی ندارم و راستش وقتی خواهرت گفت تو گفته یی که این سوال که حمید چرا یکدفعه غیب شد مثل خوره روح تو را می خورد کلی خوشحال شدم و گفتم خدا را شکر که توی اون همه رفاه و محبوبیت لااقل فکر من خوره یی شده تا کمی از راحتی درت بیاورد. می دانی رفیق! جای تو در زندگی من خالی تر است تا من برای تو، چون من یک مهاجر ناموفقم و تو یک قهرمان محبوب. تو هم هیچ گناهی نداری جز اینکه از من موفق تری حالااگر روزی بشنوی با خودت می گویی حمید که حسود نبود، نبودم اما جسارت تو هم خوره روح من شد و تحملم را تمام کرد. راستش آنقدر ها هم دلیل عجیبی ندارد به تو نگفتم اما یادم هست همیشه توی درکه که می نشستیم دم رودخانه من همیشه با کفش و جوراب می نشستم و هیچ وقت جسارت نداشتم مثل تو پاهایم را راحت توی آب بگذارم ؟ بعدش هم که گفتی رفته یی خواستگاری طناز به تو نگفتم من سه سال است که همین قصد را دارم. خلاصه اینکه حرف زیاد است از کارهایی که تو کردی و من نکردم چون ترسیدم و جسارت تو را نداشتم همین شد که یک روز تصمیم گرفتم و رفاقتم را تمام کردم همین. وگرنه آدم اینجا دوست پیدا می کند اما رفیق نه. آن هم رفیق قهرمان! اینها را نوشتم که اگر مردم، کسی پیدا کند و برایت بفرستد که دیگر خوره روحت را نخورد رفیق وگرنه آن دنیا روح مرا می خورد!

 

منتشر شده در روزنامه اعتماد

   + بهاره رهنما - ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٤

ملکه عذابم، محبوبه

محبوبه حوصله ام اینجا عجیب سر میرود با اینکه خیلی چیزهای دیدنی دارد ، اما میدانی که از ترس گم شدن فقط بلدم راست خانه رامین را بگیرم و بشمارم هشتصد تا هزار قدم و برگردم  ، به رامین و الین میگویم بخاطر اینکه شما نگران نشوید فقط همین راسته را میروم و برمیگردم اما از تو خصوصا حالا که مرده ای چیزی برای پنهان کردن ندارم، شاید چون دستت از دنیا کوتاه است که غرغر و سرکوفت بزنی و بشوی ملکه عذابم ، یادت هست یک هفته قبل از مردنت گم شدم ، وقتی برگشتم خلنه و شماها همه از نگرانی فکرتان به هزار جا رفته بود گفتم قندم افتاده از حال رفته ام و صاحب میوه فروشی نگهم داشته تا حالم جا بیاید، میترا حتی گفت : خب بابا جانم زنگ میزدی از همونجا تا بیایم دنبالت من گفتم ترسیدم هول کنید ،خودش مرا رساند ، وقتی شب دخترها و داماد ها و نوه ها رفتند برایت اعتراف کردم که محبوبه همه اش دروغ بود من راه خانه را گم کرده بودم دلم نمیخواست جلوی بچه ها بگویم ، تو با من کلی حرف زدی و سوال کردی چقدر از خانه دور شده بودم و بعد از من قول گرفتی جز یک راه مستقیم رفت و برگشت عصرها به پیاده روی نروم تا هفته بعد از پروفسور سمیعی مغز و اعصاب برایم وقت بگیری؟ هفته بعد اما مردی. در طول چهل ساب زندگی مشترکمان تنها روزی که من زودتر بیدار شدم همان روز بود که تو شبش در خواب و بدون هیچ عارضه فبلی رفتی آن دنیا، حالا نشانه های کم حواسی در این یکسال که تو مرده ای خیلی هم بیشتر شده اما حرفت را گوش میکنم و فقط راه کوتاه مستقیم میروم  ، رامین شک هم نکرده خدا را شکر و من سعی میکنم در دفترچه یادداشتم چیزهایی را بنویسم  مثلا ادرس خانه رامین را هم یک روز دادم سندی خانم دوست الین به زبان خودشان توی همین دفترچه برایم نوشت ، جای دخترم باشد دختر مهربان و خیلی خیلی تو دل برویی است ، غلط کردن منظورم قشنگ بود الان اگر بودی میگفتی زهر مار پیرمرد تودل برو و جای دختری؟ نه نه منظورم همان قشنگ بود باورکن و به روحت بگو حرص نخورد، توی همین دفترچه است که هر موقع خوابت را میبینم مینویسم مو به مو تا جایی که یادم هست، توی خواب های اخیرم همه اش غر میزنی و حرص میخوری و سفارش میکنی ابروی رامین را جلوی زن فرنگی اش نبرم
زنش اصلا توی این باغ ها نیست محبوبه دختر خوبی است اما حس میکنم اصلا من را نمیبیند صدایش هم در نمیاید میرود سر کار میاید سالاد میخورد اخبار میبیند میخوابد ، این که نشد زن حوصله رامین را اخر سر میبرد میدانم اخر نه غر میزند نه حرص میخورد و نه اظهار نظری حتی میکند زن همه شیرینی اش به همین ملکه عذاب بودنش است ، مثلا تو اگر مثل الین بی ازار بودی من هیچوقت بعد مردنت انقدر توی سرم باهات حرف نمیزدم ، انقدر دلم تنگت نمیشد ، میدانی محبوبه من نمیدانم عشق و عاشقی چیست من هفده سالم بود و تو دوازده سالت اما میدانم چهل سال زندگی مشترک چیز کمیابی است این روزها و اینکه همین عادت همین حس دلتنگی همین که حرفایی هست مثل همین فراموشی در استلنه در ایسناده که زل زده به چشمانم که نمیتوانم به بچه ها بگویم و کمت دارم محبوبه قدم هشتصدم هستم باید برگردم حوصله پیاده برگشتن ندارم تاکسی انسوی خیابان را میبینم و صدا میکنم می ایستد و میروم ان سوی بلوار خداخدا میکنم دورزدن ممنوع نباشد وگرنه بلد که نیستم درست به راننده حالی کنم که از کجا برگردد، دست در جیبم میکنم که دفترچه را لااقل در بیاورم ،نیست نمیدانم کجا گمش کردم محبوبه  میدانم تو انقدر همیشه نگرانم بودی که اگر از ان دنیا دورزدن ممنوع نبود همین الان برمیگشتی و می امدی و من را برمیگرداندی خانه رامین ، محبوبه لااقل دعا کن گم نشوم

 

 

منتشر شده در روزنامه اعتماد

   + بهاره رهنما - ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢۸

چادر گل دار و زنگ کج و یاد تویی که نیستی

ایستاده ام جلوی درتان و زل زده ام به همان زنگ قدیمی، اما زنگ درتان دیگر کج نیست برش داشته اند و صاف و لوس چسبانده اند سر جایش، که چه بشود؟ نمی دانم؟ حالامشکل کل زندگی شما همین زنگ کج بود که حالاکه صاف شده همه کج و معوجی های دیگر با آن صاف شده و رفته پی کارش؟ اصلااین پیشنهاد مزخرف بعد 30 سال به ذهن کدام تان آمده؟ جای زنگ قدیمی که زشت تر از کجی سابق بر روی دیوار به صاف کنندگانش دهن کجی می کند، آهان حتما کار آن دایی پیر پسر نیمه دیوانه ات بوده که با شما زندگی می کرد: لابد پیرمرد تازه دیده این کجی را و مثل همه تابلوهای تمام خانه ها و مکان هایی که حتی اگر برای بار اول می رفت بلند می شد و به سیاق خودش همه را صاف می کرد سراغ این یکی هم رفته! مهندس قدیمی پیری که بین رسم الخط های صاف خطوط نقشه کشی و تقارن های هندسی آنقدر غرق شده بود که وسواس صافی این خطوط به زندگی اش هم راه پیدا کرده بود، می گفت: «سه بوسه رسم اعراب است» و همیشه در روبوسی ها به دو بوسه اکتفا می کرد این اواخر که سه بوسه مد شده بود اغلب ترجیح می داد که با مردم فقط دست بدهد، اما از قرار، روزی برای تو که خواهرزاده عزیزدردانه اش بودی اعتراف کرده بود که: «این آدم ها که یک طرف صورتم را یکی و یک طرفش را دو بار می بوسند اعصابم را به هم می ریزند، من تا آخر شب فکر می کنم یک طرفم سنگین تر شده و یک طرفم سبک تر مردم این روزها دیگر از تقارن چیزی نمی فهمند، مثل این مهندس های جوان که نقشه های مزخرف را به نام مدرن و با عدم تقارنی که هیچ هم اصولی نیست و صرفا یک تقلید مزخرف است خدا تومن به مشتری های مزخرف تازه به دوران رسیده شان می فروشند.»«مزخرف» واژه مورد علاقه دایی پیرت بود و الان دلم می خواست درست در همین لحظه او در را باز می کرد و من از پی سال ها این بار بی هیچ ترس و لکنتی می گفتم: «پیرمرد آخر این چه کار مزخرفی بود که وسط این همه ناصافی دنیا عدل گیر دادی و آمدی این زنگ را صاف بگذاری سر جایش؟ آن هم حالا؟ بعد 20 سال؟ بعد آن همه خاطره مزخرف و عزیز که من و ما از این زنگ داشتیم؟»دلم می خواد دو تا تک زنگ بزنم و فرار کنم و برم ته کوچه و 20 دقیقه بعد تو با چادر گل آبی نازت به هوای خرید بیای بیرون و... یعنی هنوز آن تک زنگ ها و آن قرار های ته کوچه بن بست یادت هست؟ گاهی هم نمی آمدی پدرت شر می کرد و تو می رفتی بالای پشت بام و سوت دخترانه کوتاهی می کشیدی و می رفتی، یعنی نمی آیم: نمی گذارند بیایم. از روزی که آمده ام جرات نکردم به این بن بست سر بزنم اما امروز بارانی که بارید جراتم را زیاد کرد و یاد تورا زنده تر، راستش ناامیدانه راه افتادم حتی فکر می کردم شاید خانه تان را کوبیده اند اما نه، کوچه وخانه و حتی همان زنگ سر جایش هست، تک و توکی از خانه ها آپارتمان شده اند، در این 20 سال از هیچکس خبر ندارم و مهم تر از همه، از تو: هیچ نمی دانم تو هنوز هم در چادر های رنگی گل گلی ات پشت همین پنجره ها هستی یا نه؟ گیرم که حالاچهل و چند ساله، حالاشاید مادر یا حتی مادربزرگ شدی، فقط می خواهم بدانم هستی یا نه؟ بوی نان که در سرم می پیچد برمی گردم، داییت درست پشت سرم ایستاده با تعجب نگاهم می کند، هیچ عوض نشده: پیرمردها از یک جایی دیگر همیشه پیرمرد می مانند، با حالت اینکه یعنی آدم مزخرف سر ظهر دم خانه ما چه می کنی، می پرسد: «فرمایش؟»
    «عرضی نیست اشتباه آمدم، می روم...»
   

 

منتشر شده در تاریخ 21 / 3 / 93 در روزنامه اعتماد

 

   + بهاره رهنما - ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢۱

جشن بخشش

گفته بودم راجع به اقای حسن خمینی منتظر یک خبر خوب باشین امروز به همت اقای دکتر گلزاری و ایشان و اقای گودرزی وزیر ورزش و جوانان در جشن بخشش با محبت برگزار کنندگان منم جزو تقدیر شونده ها بودم از شب قبل گفته بودم خانواده امین جلیلوند جوان منتظر قصاصی که داشتم برای جمع اوری حق بخششش سعی میکردم هم بیان دلم روشن بود امشب اتفاق خوبی برای امین می افته وقتی رفتم روی سن گفتم ظاهرا قدرت سیاستمداران از هنرمندان بیشتره امشب به دعوت این مردان سیاست همه بزرگان جمعن ولی در گلریزانی که من برای امین برگزار کردم تعدا د حضار خیلی کمتر بود گفتم حالا خانواده امین اینجا هستند و کاش میشد از شما بزرگان کمکی گرفت ،بعد صحبت رو احسان علیخانی عزیز ادامه داد و در یک لحظه فرشته نجات امین بلند شو اعلام کرد مبلغ ١۵٠ ملیون رو میده ، چشمام نمیدید اشک امانم نمیداد طول کشید تا فهمیدم اقای هدایتی این فرشته است بهنوش بختیاری عزیزم رفت و قول نهایی رو از ایشون گرفت باقی شب سردرد عجیب من از حجم انرژی بزرگ امشب بود اشک و دعاهای خانواده امین جلیلوند و شادی همکارای خوبم خانم کرامتی بانو کتایون ریاحی مریلا زارعی وهمه و همه تا خود خونه ذکر الحمد الله گرفتم و وقتی خبرو به مامانم و پریا دادم تازه با اشکای مادرم تونستم بدون ترس قضاوت و بدون حضور دوربین ها رها کنم این بغض شوق رو 
خدایا الهی من فدای این الرحمن الراحمین بودنت بشم خیلی مخلصیم خدای خووووووووووووب
ps:پاقدم سید حسن خمینی رو دست کم نگیرید؛) وزیر ارشادمان اقای جنتی هم کلی تشویقمان کردند وخیلی از این اتفاق به وجد امدند ؛)

   + بهاره رهنما - ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱۸

رو نوشت برابر اصل

دوساعت از قرار گذشته اما من هنوز امیدوارم که ترافیک حاصل از بارون باعث دیرکرد تو باشه.نمیدونم ربط تو با بارون چیه اما یک ربطی داری ،اصلا همه ادما با افتاب و خاک و بارون و باد نسبت دارن ،حتی من ادمی رو میشناسم که انقدر عاشق باد بود که برای همه تو همه فضاهای مجازی به نام باد پیغام میگذاشت ، بادختری رو که فقط روزای افتابی رو روزای شانسش می دونست ، مردی رو میشناختم که از بوی خاک شهر ها خلق و خوی مردمش رو پیش بینی میکرد و تو رو که روز اومدنت و روز رفتنت و اغلب روزهایی که در عمرم دیدمت حتی اون سفر نیمه تابستون به کویر با تو بارون بارید و خودت میگفتی که زبونم لال روزی هم که از این دنیا میری بارون میاد، روزی که ایمیل برگشتنت به شیرازرو گرفتم هم بارون می اومد و حالا که بعد پونزده سال شال و کلاه کردم که بیام و بنا به قرار خودت تو این حافظیه همیشه عزیز ببینمت هم دارم بارون میباره ، اونم چه بارونی از اون بارونا که شیراز ما کم به خودش دیده و لابد تو توی این سالها توی فرنگ خیلی ازش دیدی،حالا سه ساعت از قرارت گذشته وهوا سوز عجیبی داره و گاهی دانه های بارون چند دفیقه ای شبیه برف ریزه میشه ، اما من بیشتر گرممه و سعی میکنم به خیلی چیزها فکر نکنم به قبل از روزی که اومدی خداحافظی و گفتی کارای رفتنت درست شده و به بعد روزایی که بعد این دیدار ممکنه اتفاق بیفته فکر نمیکنم خب یک زن در عرض پانزده سال خیلی عوض میشه و یک مرد خیلی کمتر تازه اینایی که از فرنگ میان همه خیلی بهتر میمونن انگار گذر زمان به اونا اونقدر سخت نمیگذره که به ما سعی میکنم اما بعد چهار ساعت چرخ زدن تو حافظیه شک میکنم که امدی و از دور شکسته شدنم را دیده ای و رفته ای شش ساعت بعد  دلم میریزد که نکند امده ای اما قبل جلو امدن ترسیده ای که من ظرفیت یک احوالپرسی ساده دوستانه و بدون ادامه را نداشته باشم و حالا که برگشته ای برای خودت دردسر درست کرده ای ،هفت ساعت بعد فکر میکنم اصلا نویسنده ایمیل تو نبودی و کسی از اطرافیانت که قصه دراز ما را میداند و کم هم نیستند با ایمیل تو سر به سرم گذاشته 
هشت ساعت بعد دارم برای حضرت حافظ فاتحه ای میخوانم و تفالی میزنم که می اید: 
دلم رمیده لولی وشی است شور انگیز 
دروغ وعده و قتال وضع و رنگ امیز 
ده ساعت بعد من و اسمان هردو بد جور میباریم پنجره اناقم را که رو به حافظیه باز میشود میبندم پرده را میکشم و لعنتت میکنم که حضرت حافظ را هم بر من حرام کردی
ده ساعت بعد دارم مجنون میشوم چون تمام باکس ایمیل هایم حتی انها که پاک کرده ام را زیر و رو کرده ام اما اثری از نامه تو نیست و حتی اثری از جواب کوتاه : میایم سه خرداد چهار عصر حافظیه

خودم را می اندازم روی تخت ،صدای باران را میشنوم اما توهم این را دارم که اگر بلند شوم و پرده را کنار بزنم ،همه جا افتابی باشد و حافظیه هم  دیگر سر جایش نباشد.

 

پی نوشت: از این به بعد چهارشنبه ها تو "اعتماد" می نویسم

   + بهاره رهنما - ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱۳

ستون هفتگی شرق

یک حرف، یک نگاه

دیکته اقلیت

بهاره رهنما

یک حرف: دوستی گزیده‌ای از شمس برایم آورده که این روزها کتاب بالینی‌ام شده، قطع و اندازه کتاب طوری است که راحت در هر کیفی جا می‌شود و همه جا می‌برمش. دارم هی می‌خوانم و هی ریتم خوش اشعار شمس در سرم می‌پیچد و این گردش دایره‌وار مرا از همه دنیا جدا می‌کند؛ از همه بی‌مهری‌ها؛ از همه اشتباه‌ها، از همه آدم‌هایی که حیوانات را آزار می‌دهند و به حقوق بچه‌ها بی‌اعتنا هستند، اگرچه فاصله این جداشدن‌ها کوتاه است اما انگار هدیه گرفتن این کتاب این روزها یک زنگ تفریح خوب است برای ذهن ناآرام و نگران این روزهای من و بعد هی فکر می‌کنم خدایا چه نعمتی به شمس دادی و اصلا چه نعمتی است این شعر، این آمدنش در سر و ریزشش بر قلم. انگار شعر و تراوشات قلم شمس آنقدر رویایی و در عین حال آنقدر نزدیک است که رویای محال بچگی همه ما لمس ماه را عملی می‌کند و آنقدر رنگ خیال این اشعار پررنگ است که رنگ همه واقعیت‌ها را هرچند تلخ و سیاه کمرنگ می‌کند و حداقل توانی می‌دهد برای تحمل دوباره همه آنها و بعد فکر می‌کنم حال خود شمس چه حال خوبی بوده و ایمان می‌آورم و زمان‌های چیده‌شده خداوند خدا را شکر می‌کنم که آدمی مثل شمس با این موهبت عجیب در سینه‌اش در عصر حاضر آفریده نشده، در عصر واژگون شدن اتوبوس‌ها از سرعت و از بین رفتن صورت دخترکان از اسید و آتش‌گرفتن زنان در ساختمان‌های غیراستاندارد، نه شمس برای زمان خودش آفریده شد اما تراوشات قلم و قلبش عجیب در این روزگار بدرنگ و تلخ مخدر و در عین حال روانگردان مناسبی است؛ امتحانش کنید.

یک نگاه: پوریا سوری شاعر جوانی است که در مجموعه شعر آخرش با نشر نگاه اتفاقا خوب از پس نشان دادن این صحنه‌های واقعی روزگار ما برآمده است؛ صحنه‌هایی که اتفاقا اینها به زبان شعر باید ماندگار شوند. دفتر جدید شعرش را بخرید. یکی از شعرهایش را با هم بخوانیم: «وطنم دختری است که موهایش را بافته/ من در گره یکی از آن بافه‌ها بدنیا آمدم/ هر روز که با انگشتان کشیده‌اش گره به گره را می‌گشاید/ تار به تار از دست‌هایش بالا می‌روم دست‌هایش را دوست دارم/ کشیدگی انگشتانش/ بوی سه تار می‌دهد/ تار به تار از دست‌هایش بالا می‌روم.»(از کتاب «دیکته اقلیت»)

   + بهاره رهنما - ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٩