جشن بخشش

گفته بودم راجع به اقای حسن خمینی منتظر یک خبر خوب باشین امروز به همت اقای دکتر گلزاری و ایشان و اقای گودرزی وزیر ورزش و جوانان در جشن بخشش با محبت برگزار کنندگان منم جزو تقدیر شونده ها بودم از شب قبل گفته بودم خانواده امین جلیلوند جوان منتظر قصاصی که داشتم برای جمع اوری حق بخششش سعی میکردم هم بیان دلم روشن بود امشب اتفاق خوبی برای امین می افته وقتی رفتم روی سن گفتم ظاهرا قدرت سیاستمداران از هنرمندان بیشتره امشب به دعوت این مردان سیاست همه بزرگان جمعن ولی در گلریزانی که من برای امین برگزار کردم تعدا د حضار خیلی کمتر بود گفتم حالا خانواده امین اینجا هستند و کاش میشد از شما بزرگان کمکی گرفت ،بعد صحبت رو احسان علیخانی عزیز ادامه داد و در یک لحظه فرشته نجات امین بلند شو اعلام کرد مبلغ ١۵٠ ملیون رو میده ، چشمام نمیدید اشک امانم نمیداد طول کشید تا فهمیدم اقای هدایتی این فرشته است بهنوش بختیاری عزیزم رفت و قول نهایی رو از ایشون گرفت باقی شب سردرد عجیب من از حجم انرژی بزرگ امشب بود اشک و دعاهای خانواده امین جلیلوند و شادی همکارای خوبم خانم کرامتی بانو کتایون ریاحی مریلا زارعی وهمه و همه تا خود خونه ذکر الحمد الله گرفتم و وقتی خبرو به مامانم و پریا دادم تازه با اشکای مادرم تونستم بدون ترس قضاوت و بدون حضور دوربین ها رها کنم این بغض شوق رو 
خدایا الهی من فدای این الرحمن الراحمین بودنت بشم خیلی مخلصیم خدای خووووووووووووب
ps:پاقدم سید حسن خمینی رو دست کم نگیرید؛) وزیر ارشادمان اقای جنتی هم کلی تشویقمان کردند وخیلی از این اتفاق به وجد امدند ؛)

   + بهاره رهنما - ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱۸

رو نوشت برابر اصل

دوساعت از قرار گذشته اما من هنوز امیدوارم که ترافیک حاصل از بارون باعث دیرکرد تو باشه.نمیدونم ربط تو با بارون چیه اما یک ربطی داری ،اصلا همه ادما با افتاب و خاک و بارون و باد نسبت دارن ،حتی من ادمی رو میشناسم که انقدر عاشق باد بود که برای همه تو همه فضاهای مجازی به نام باد پیغام میگذاشت ، بادختری رو که فقط روزای افتابی رو روزای شانسش می دونست ، مردی رو میشناختم که از بوی خاک شهر ها خلق و خوی مردمش رو پیش بینی میکرد و تو رو که روز اومدنت و روز رفتنت و اغلب روزهایی که در عمرم دیدمت حتی اون سفر نیمه تابستون به کویر با تو بارون بارید و خودت میگفتی که زبونم لال روزی هم که از این دنیا میری بارون میاد، روزی که ایمیل برگشتنت به شیرازرو گرفتم هم بارون می اومد و حالا که بعد پونزده سال شال و کلاه کردم که بیام و بنا به قرار خودت تو این حافظیه همیشه عزیز ببینمت هم دارم بارون میباره ، اونم چه بارونی از اون بارونا که شیراز ما کم به خودش دیده و لابد تو توی این سالها توی فرنگ خیلی ازش دیدی،حالا سه ساعت از قرارت گذشته وهوا سوز عجیبی داره و گاهی دانه های بارون چند دفیقه ای شبیه برف ریزه میشه ، اما من بیشتر گرممه و سعی میکنم به خیلی چیزها فکر نکنم به قبل از روزی که اومدی خداحافظی و گفتی کارای رفتنت درست شده و به بعد روزایی که بعد این دیدار ممکنه اتفاق بیفته فکر نمیکنم خب یک زن در عرض پانزده سال خیلی عوض میشه و یک مرد خیلی کمتر تازه اینایی که از فرنگ میان همه خیلی بهتر میمونن انگار گذر زمان به اونا اونقدر سخت نمیگذره که به ما سعی میکنم اما بعد چهار ساعت چرخ زدن تو حافظیه شک میکنم که امدی و از دور شکسته شدنم را دیده ای و رفته ای شش ساعت بعد  دلم میریزد که نکند امده ای اما قبل جلو امدن ترسیده ای که من ظرفیت یک احوالپرسی ساده دوستانه و بدون ادامه را نداشته باشم و حالا که برگشته ای برای خودت دردسر درست کرده ای ،هفت ساعت بعد فکر میکنم اصلا نویسنده ایمیل تو نبودی و کسی از اطرافیانت که قصه دراز ما را میداند و کم هم نیستند با ایمیل تو سر به سرم گذاشته 
هشت ساعت بعد دارم برای حضرت حافظ فاتحه ای میخوانم و تفالی میزنم که می اید: 
دلم رمیده لولی وشی است شور انگیز 
دروغ وعده و قتال وضع و رنگ امیز 
ده ساعت بعد من و اسمان هردو بد جور میباریم پنجره اناقم را که رو به حافظیه باز میشود میبندم پرده را میکشم و لعنتت میکنم که حضرت حافظ را هم بر من حرام کردی
ده ساعت بعد دارم مجنون میشوم چون تمام باکس ایمیل هایم حتی انها که پاک کرده ام را زیر و رو کرده ام اما اثری از نامه تو نیست و حتی اثری از جواب کوتاه : میایم سه خرداد چهار عصر حافظیه

خودم را می اندازم روی تخت ،صدای باران را میشنوم اما توهم این را دارم که اگر بلند شوم و پرده را کنار بزنم ،همه جا افتابی باشد و حافظیه هم  دیگر سر جایش نباشد.

 

پی نوشت: از این به بعد چهارشنبه ها تو "اعتماد" می نویسم

   + بهاره رهنما - ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱۳

ستون هفتگی شرق

یک حرف، یک نگاه

دیکته اقلیت

بهاره رهنما

یک حرف: دوستی گزیده‌ای از شمس برایم آورده که این روزها کتاب بالینی‌ام شده، قطع و اندازه کتاب طوری است که راحت در هر کیفی جا می‌شود و همه جا می‌برمش. دارم هی می‌خوانم و هی ریتم خوش اشعار شمس در سرم می‌پیچد و این گردش دایره‌وار مرا از همه دنیا جدا می‌کند؛ از همه بی‌مهری‌ها؛ از همه اشتباه‌ها، از همه آدم‌هایی که حیوانات را آزار می‌دهند و به حقوق بچه‌ها بی‌اعتنا هستند، اگرچه فاصله این جداشدن‌ها کوتاه است اما انگار هدیه گرفتن این کتاب این روزها یک زنگ تفریح خوب است برای ذهن ناآرام و نگران این روزهای من و بعد هی فکر می‌کنم خدایا چه نعمتی به شمس دادی و اصلا چه نعمتی است این شعر، این آمدنش در سر و ریزشش بر قلم. انگار شعر و تراوشات قلم شمس آنقدر رویایی و در عین حال آنقدر نزدیک است که رویای محال بچگی همه ما لمس ماه را عملی می‌کند و آنقدر رنگ خیال این اشعار پررنگ است که رنگ همه واقعیت‌ها را هرچند تلخ و سیاه کمرنگ می‌کند و حداقل توانی می‌دهد برای تحمل دوباره همه آنها و بعد فکر می‌کنم حال خود شمس چه حال خوبی بوده و ایمان می‌آورم و زمان‌های چیده‌شده خداوند خدا را شکر می‌کنم که آدمی مثل شمس با این موهبت عجیب در سینه‌اش در عصر حاضر آفریده نشده، در عصر واژگون شدن اتوبوس‌ها از سرعت و از بین رفتن صورت دخترکان از اسید و آتش‌گرفتن زنان در ساختمان‌های غیراستاندارد، نه شمس برای زمان خودش آفریده شد اما تراوشات قلم و قلبش عجیب در این روزگار بدرنگ و تلخ مخدر و در عین حال روانگردان مناسبی است؛ امتحانش کنید.

یک نگاه: پوریا سوری شاعر جوانی است که در مجموعه شعر آخرش با نشر نگاه اتفاقا خوب از پس نشان دادن این صحنه‌های واقعی روزگار ما برآمده است؛ صحنه‌هایی که اتفاقا اینها به زبان شعر باید ماندگار شوند. دفتر جدید شعرش را بخرید. یکی از شعرهایش را با هم بخوانیم: «وطنم دختری است که موهایش را بافته/ من در گره یکی از آن بافه‌ها بدنیا آمدم/ هر روز که با انگشتان کشیده‌اش گره به گره را می‌گشاید/ تار به تار از دست‌هایش بالا می‌روم دست‌هایش را دوست دارم/ کشیدگی انگشتانش/ بوی سه تار می‌دهد/ تار به تار از دست‌هایش بالا می‌روم.»(از کتاب «دیکته اقلیت»)

   + بهاره رهنما - ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٩

جدیدترین ستونم در شرق

تصمیم کبری

بهاره رهنما

یک حرف، برای مادر عبدالله حسین‌زاده: در زندگی بارها و بارها در مقابل تصمیمات مختلفی قرار گرفتم، گاهی فکر کردم بعضی از این تصمیم‌ها امتحان خداوند بوده است. جوان‌تر که بودم خیلی راحت تصمیم می‌گرفتم؛ نترس و کله‌شق بودم و شاید اتفاقات پیرامونم هم چندان مهم نبود، چیزی شبیه تاس‌انداختن با انتخاب‌هایم برخورد می‌کردم؛ این نشد آن یکی، آدم حسرت‌خوری هم نبودم. همیشه فکر می‌کردم در هر تصمیمی که گرفته‌ام تجربه مهمی برایم پیش‌بینی شده که باید پشت‌سر می‌گذاشتم به‌قول شخصیت نمایش جدیدم: «بعضی‌ها به آدم‌هایی که مثل من فکر می‌کنند و همه هر اتفاقی را می‌پذیرند می‌گویند آدم‌های قضا قدری، بعضی‌ها هم که دین و ایمون درست ندارند به ما میگن خر، حالا نمیدونم شما از کدوم دسته هستین؟»

اما حالا در آستانه 40سالگی فکر می‌کنم هیچ‌کدام از این تصمیماتی که من گرفتم دل بزرگی نمی‌خواسته، بیشتر انتخاب یک مسیر شخصی بوده، یک راه و سرنوشت آدم‌های اطرافم جز در یکی دو مورد آن‌هم نه خیلی عمیق به تصمیم من وابسته نبوده‌اند، اما این روزها که خدا را شکر عده‌ای دور هم جمع شده‌اند تا از خانواده‌های اولیای دم بخواهند از قصاص جوانانی جلو‌گیری کنند که زیر سن بلوغ، به سهو یا خطا یا حماقت یا هر عاملی که بیش از همه تحت‌تاثیر دیو بلوغ است جنایتی انجام داده‌اند، با عجیب‌ترین و بزرگ‌ترین تصمیم زندگی این پدر و مادرها روبه‌رو می‌شوم. گذشتن از حقی که بیش از اینکه حق باشد تمام احساس خصوصا آن مادر آغشته به آن تصمیم است. این هفته وقتی حرف‌های خانم عبدالله‌زاده که بلال، قاتل فرزندش را ناگهان پای چوبه‌دار بخشید می‌شنیدم، معنی تصمیم کبری را فهمیدم، معنی بزرگی قلب و معنی امتحان الهی را اینکه او گفت نخواستم مادر دیگری حالی را داشته باشد که من در این شش سال داشتم و کشیده‌ای که او زیر گوش قاتل پسرش زد تنها به همین حق قانع شد و بعد دستور داد از بالای چوبه‌دار پایین بیاورندش برایم وسعت معنای مادری و زن‌بودن را ابهت بیشتری بخشید و آفرین به آقای عبدالله‌زاده که این حق را تمام‌وکمال به مادر داغدیده بخشیده بود. خانم عبدالله‌زاده در پیام زیبایش با گویش شمالی برای مردم ایران یک گلایه هم داشت، گفت: چرا مردم ما آنقدر برای دیدن اجرای حکم اعدام جمع می‌شوند آیا واقعا منظره دیدنی و جالبی است؟ واقعا این استقبال، ریشه در کجای فرهنگ رفتاری مردم ما دارد؟

یک نگاه: حمیدرضا آذرنگ نمایش عجیب و خوب دو لیتر در دو لیتر صلح را باز اجرا کرده است. سالن اکو اقدسیه ساعت 8:30 شب. دیدن این کار ضد جنگ را از دست ندهید.

   + بهاره رهنما - ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٧

28 فروردین 93

 

یک حرف، یک نگاه

***این ستون از این به بعد روزهای 5شنبه منتشر میشود***

رطب خورده و منع رطب؟
بهاره رهنما
یک حرف: این‌روزها با عده‌ای آدم نازنین در گیرودار ماجرای بخشش بودم، افتاده‌ام در مسیری که باید آدم‌ها را برای سخت‌ترین تصمیم رندگی‌شان آماده کنم: بخشیدن کسی که به عمد یا به سهو، عزیزترین آدم زندگی شما را از حق حیات محروم کرده و مگر ساده است چنین تقاضایی؟ رفتن وآمدن به درون این پرونده‌ها من را عجیب به درون خودم برده. به جاهایی که نبخشیدم و هنوز از پی سال‌ها بر مغز و قلبم سنگینی می‌کند و حالا که دچار چنین خودکاوی‌ای شده‌ام، می‌بینم چه زخم‌ها و چه بند‌های کهنه‌ای را سال‌هاست با خودم حمل می‌کنم؛ بی‌اینکه بدانم و آگاه باشم، حرفم این هفته این است: داستان «رطب خورده منع رطب کی کند» را که می‌دانید؟ دیروز در کلاسی، استادی برایم تکرارش کرد و فهمیدم حالا که التماس می‌کنم تا کسی برای نریختن خون جوانی از حق قصاص عزیزش بگذرد به خودم بازگشته‌ام که ببینم منی که منع رطب می‌کنم چقدر در طول زندگی‌ام بخشیده‌ام و چقدر از ته‌دل صاف‌صاف بخشیده‌ام؟ تلنگر خوبی بود، اگرچه با بخش عجیبی از وجودم و گذشته‌ام مواجهم کرده، اما شک ندارم چالش خوبی است و دوست داشتم تجربه‌اش را با شما شریک شوم.
یک نگاه: به مصداق کارهای قبلی گروهم باز هم یک کمدی رمانتیک ساده و یک‌ساعته برایتان تدارک دیده‌ام. نمایشی با کارگردانی و متن من و بازی من و نسیم ادبی: با من بستنی می‌خوری؟ که ساعت هفت هر شب تا ١٩اردیبهشت در فرهنگسرای نیاوران به روی صحنه می‌رود. دوست دارم مخاطب کار ما باشید.
لینک خبر : http://sharghdaily.ir/?News_Id=31949

   + بهاره رهنما - ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٩

با من درد و دل می کنی؟

درباره‌ی بهاره رهنما و نمایش تازه‌اش «با من بستنی می‌خوری؟!»

 

یک: «چیزی که اول درباره‌ی «بهار» می‌خواهم بگویم، این است که در این چند وقتی که بازی‌های او را در تئاتر دیده‌ام، تازه به استعدادش پی برده‌ام. قبل از آن، می‌دانستم او بازیگر خوبی است اما معتقد بودم که در جاهایی دارد تکراری می‌شود ولی در چند کار اخیری که از او دیدم فهمیدم توانایی‌هایی داشته که دیده نشده و حتی خود من هم که نزدیکش هستم ندیده بودم...». این‌ها را پیمان قاسم‌خانی می‌گوید. در گفت‌وگو با «خبرگزاری ایسنا». درباره‌ی بهاره رهنما. راست هم می‌گوید. بهاره رهنما بازیگر خوبی است و قدر این خوبی را هنوز آن‌طور که باید و شاید ندیده... نمونه‌اش «جشنواره‌ی کمدی گل‌آقا» که کلاً دو دوره برگزار شد و من در آن سال‌ها جزو همکاران تحریریه‌ی‌ نشریات و دبیرخانه‌ی جشنواره‌ی گل‌آقا بودم. بهاره در دوره‌ی دوم برای بازی در فیلم‌های «دایره‌زنگی» ساخته‌ی پریسا بخت‌آور و «ده‌رقمی» ساخته‌ی همایون اسعدیان، نامزد دریافت جایزه‌ی بهترین بازیگر زن کمدی بود و ژاله صامتی برای بازی در فیلم «رفیق بد» ساخته‌ی عباس احمدی‌مطلق و در حالی که همه‌ی بچه‌های تحریریه و دبیرخانه مطمئن بودیم جایزه به بهاره می‌رسد؛ تقدیم شد به خانم صامتی! من بازی ژاله صامتی را دوست دارم و به‌نظرم یکی از بهترین بازیگران کمدی زن است، اما در فیلم رفیق بد نقش به‌سزایی نداشت که شایسته‌ی دریافت جایزه باشد و فکر می‌کنم سابقه‌ی دوستی و همکاری طولانی او با مرضیه برومند که جزو داوران جشنواره بود و هم‌بازی بودن وی با حمید جبلی عزیز در همین فیلم، باعث اهدای جایزه به او شد! این را به‌عنوان یک خاطره‌ی تلخ نمی‌گویم و دوست ندارم به جشنواره‌ای که خودم نیز در آن سهمی داشته‌ام (البته نه در داوری‌اش!) ایراد وارد کنم، اما همیشه دلم می‌خواست جایی درباره‌ی این جایزه بنویسم. به‌خصوص که جشنواره‌ی کمدی گل‌آقا یک یا دو فیلم را برای داوری بررسی نمی‌کرد و مجموعه‌ی آثار سال‌های اخیر هنرمندان کمدی را زیر نظر داشت. بهاره چه در آن سال‌ها و چه در حال حاضر از لحاظ کمیت و کیفیت، بهترین بازیگر زن کمدی ایران است و قدرت بازی او به‌خصوص در فیلم دایره‌زنگی در نقش یک ترانه‌سرا با یک شخصیت‌پردازی کاملاً متفاوت، غیرقابل انکار بود و بازی خانم صامتی در برابر او بسیار کم‌رنگ جلوه می‌کرد.

دو: شاید خیلی‌ها به بهاره ایراد بگیرند که چرا این‌قدر فیلم بازی می‌کند یا چرا برای انتخاب نقش‌های خودش سخت‌گیری نمی‌کند، اما من دقیقاً به‌خاطر همین کمیت فعالیت، او را تحسین می‌کنم. چرا که این کمیت، آثار بهاره را مثل علیرضا افتخاری دچار بی‌کیفیتی نکرده است! البته که درجه‌ی کیفی آثاری که بهاره در آن‌ها به ایفای نقش پرداخته، به یک اندازه نیست و خودش نیز بدون شک بر این نکته واقف است. من اما معتقدم اغلب این آثار استاندارد هستند یا قرار بوده استاندارد باشند و کارگردان جا زده! این که یک هنرمند برای تمام سلایق احترام قائل باشد و تلاش کند آن‌ها را راضی نگه دارد، کار آسانی نیست. بازی‌های بهاره رهنما در تئاتر، سینما، تلویزیون و حتی نمایش خانگی در یک جدول بزرگ قابل بررسی و تقسیم‌بندی بوده و این نهایت بی‌انصافی است اگر منتقدی به‌راحتی به خودش اجازه بدهد که بهاره را تنها به‌خاطر فعال بودن او که در تمام دنیا یک حُسن است نه یک عیب؛ متهم کند. بازی‌های او در فیلم‌های کمدی «طبقه حساس» ساخته‌ی کمال تبریزی، «ورود آقایان ممنوع» ساخته‌ی رامبد جوان، «سن‌پطرزبورگ» ساخته‌ی بهروز افخمی و «نان و عشق و موتور ۱۰۰۰» ساخته‌ی ابوالحسن داوودی از همان هنرنمایی‌هایی است که در بالاترین درجه‌ی کیفی آثار او قرار می‌گیرند. ضمن این‌که نقش او در سریال «مرد هزار چهره‌» ساخته‌ی مهران مدیری، فراموش‌نشدنی است و نمی‌دانم چرا مدیری به‌جای آن‌همه بازیگر زن مبتدی که خیلی‌ از آن‌ها معلوم نیست کِیْ و از کجا آمده‌اند؛ چرا به خودش (و نه بهاره!) ظلم می‌کند و بهاره را نادیده می‌گیرد!

سه: هنرمند اصیل و جهان‌شمول هنرمندی است که بتواند با اراده و خواست خود بر تمامیت مخاطبش تسلط پیدا کند و بنابراین گرفتن خنده یا گریه از او برایش هیچ فرقی نداشت باشد و در تراژدی و کمدی به یک اندازه قدرت‌نمایی کند. مثل وودی آلن که به همان اندازه‌ای که در فیلم «آنی هال» مرا به خنده انداخت، در فیلم «جزمین غمگین» از من گریه گرفت! این‌ چند خط را گفتم تا اشاره‌ای هم داشته باشم به بازی‌های خوب بهاره رهنما در آثار جدی. از سریال «داستان یک شهر» ساخته‌ی اصغر فرهادی گرفته تا «عاشقانه»ی علیرضا داوودنژاد و حتی نقش‌های کوتاه اما تاثیرگذاری که در فیلم‌های «جرم» ساخته‌ی مسعود کیمایی، «شبانه» ساخته‌ی امید بنکدار و کیوان علی‌محمدی و «گاوخونی» ساخته‌ی بهروز افخمی داشته است.

 

یک: با این مقدمه‌ می‌روم سراغ بهاره رهنما در دنیای تئاتر. دنیایی که ریشه‌ی هنری بهاره است و آن قدرت پرداخت هم‌سان به کمدی و تراژدی که اشاره شد، در همین دنیا، نمود بیشتری پیدا می‌کند. بهترین‌هایی که من در این دنیا از بازی‌های او تماشا کرده‌ام؛ بدون در نظر گرفتن ژانر آن عبارت هستند از: «چشم‌هایی که مال توست» به‌کارگردانی نسیم ادبی، «پسران آفتاب» به‌کارگردانی سیامک صفری، «تراس» به‌کارگردانی محمدرضا خاکی، «خدای کشتار» به‌کارگردانی علیرضا کوشک‌جلالی و «این تابستان فراموشت کردم» و «غبار» به‌کارگردانی خودش!

دو: آخرین اثر نمایشی او اما که بهانه‌ی من برای پرداخت به بهاره رهنما و آثار او شد؛ باز هم از نوشته‌های خود اوست که توسط خودش نیز کارگردانی شده است. «با من بستنی می‌خوری؟!» یک نمایش‌نامه‌ با قصه‌ای زنانه. سرشار از اشک‌ها و لبخندها و تلخی و شیرینی‌های زندگی. عنوان نمایش انتخاب زیرکانه‌ای است، چرا که تو را کنجکاو می‌کند؛ بدون آن‌که ذره‌ای از مضمون قصه را حدس بزنی! بهاره این‌بار درباره‌ی یک بازیگر زن فیلمفارسی قصه نوشته است. زنی به‌نام «نگین درخشان» که البته در شناسنامه «کوکب خشت‌آبادی» نام دارد! قصه؛ قصه‌ی زنی است در "آستانه‌ی فصلی سرد". زنی در در آستانه‌ی فراموشی، زنی در آستانه‌ی فروپاشی... قصه‌ی از اسب شهرت به زمین غربت افتادن. قصه‌ی محکوم شدن به تنهایی به‌جرم عاشق بودن... در کنار این زن، خانم پرستاری داریم خجسته و سرخوش، مهربان و پیش‌بینی نشده، دل‌داده به آن چه پیش روست و زخمی از خنجر خیانتی که پشت اوست... هر دوی زن‌ها تنها هستند. هر دو خوب شخصیت‌پردازی شده‌اند و تفاوت خلق‌وخوی آن‌ها با یک‌دیگر به‌خوبی نشان داده شده است.

هر دو غمگین، با گذشته‌ای تلخ و سنگین، دو گوش شنوا می‌خواهند برای شنیدن "زخم‌هایی که در انزوا روح را آهسته می‌خورد و می‌تراشد" منتها نگین درخشان و شیرین، صادق هدایت نیستند که توی دل خودشان بگویند: "این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد..." آن‌ها زن هستند، لطیف‌تر و شکننده‌تر از ناامیدترین مردهای دنیا و دل‌شان می‌خواهد که این دردها را به اشتراک بگذارند! برای همین یکی دل خودش کرده به درد دل با یک «بازجوی ساواک» و دیگری به یک «روان‌پزشک». حالا انگار زندگی می‌خواهد با قرار دادن این دو زن در برابر این دو مرد به آن‌ها ثابت کند که با این‌همه غم‌انگیزی نیز، دنیا بیشتر از یک شوخی نیست! بیشتر از یک بستنی خوردن زیر مجسمه‌ی حضرت مریم در پارک شاهنشاهی، بیشتر از این درخواست مهربان و کوچولو که: «با من بستنی می‌خوری؟!» و بیشتر از یک دعوت بازیگوش از روان‌پزشک ظاهراً معتمدی که نگین درخشان به درد دل کردن با او عادت کرده و شاید حتی پا فراتر گذاشته و به او وابسته شده است! از آن طرف شنیدن خبر ازدواج شیرین با بازجوی ساواک و دختردار شدن آن‌ها به‌خودی‌ِ خود آن‌قدر طنزآمیز بود که سالن را سرشار از خنده کند و اجازه ندهد که مخاطب در یک حالت مثلاً غمگین یا شادمان باقی بماند. به‌خصوص که نسیم ادبی در این سال‌ها با بهاره رهنما زوج هنری خوبی را تشکیل داده‌ و به‌ بهترین نحو از عهده‌ی نقش خودش برآمده است. موقعیتی که شیرین و بازجوی ساواک را به ازدواج کشانده، همان است که به آن می‌گوییم: «طنز موقعیت». با من بستنی می‌خوری؟! اما تنها به طنز موقیت اکتفا نکرده و گاه و بی‌گاه با «طنزهای کلامی» بکر و تازه، شیرینی اثر را دو چندان می‌کند

سه: چیزی که نوشته‌ها، کارگردانی‌ها و بازی‌های تئاتر بهاره رهنما را از مابقی هنرمندان این قشر متمایز می‌کند، آینه‌ای است که او مقابل زندگی گرفته و صداقتی که به آثارش روح و جان می‌دهد و احساسی پُرْ از طراوت زندگی و روحیه‌ای انسانی که حتی از چشم‌های اشکی او که دیگر مشخصه‌اش شده پیداست؛ وقتی که در آخر نمایش و لابه‌لای تشویق مردم از آن‌ها خواست با مراجعه به پیج ریحانه جباری، از خانواده‌ی مقتول درخواست کنند که دختر جوان دیگری را به سفری بی‌برگشت نفرستند و... اصلاً برای شناخت همین دردهاست که در کنار دنیای سینما و تئاتر، بهاره؛ روزنامه‌نگار، شاعر و نویسنده‌ی خوب و شناخته‌ شده‌ای نیز هست.

چاپ شده در تاریخ 23 / 1 / 93

فاضل ترکمن / روزنامه جهان صنعت

 

 

   + بهاره رهنما - ٩:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٩

یک حرف، یک نگاه/ از این به بعد روزهای 5شنبه


یک حرف، یک نگاه
21 فروردین 93
**این ستون از این به بعد روزهای پنج شنبه منتشر میشود**
تلاش برای بخشش
بهاره رهنما
یک حرف: فقط چیزی نزدیک پنج‌روز تا اجرای حکم قصاص «ریحانه جباری» باقی است. تا سه‌شنبه آینده، چوبه‌دار مهیا می‌شود برای قصاص جوان 26ساله‌ای که در 19سالگی مرتکب قتل عمد شده. رایزنی‌ها و تلاش‌های ورزشکاران، پیشکسوتان هنر، استادجمشید مشایخی، رضا کیانیان، رخشان بنی‌اعتماد، بهزاد فراهانی، رویا تیموریان و بسیار نام‌های بزرگ دیگر بی‌فایده بود. به‌قول خانم حاجی-رییس تنها مجتمع جنایی اجرای حکم قصاص در ایران- (که با وجود سختی کارش، با دیدنش به وجود چنین شیرزنانی در کشورم افتخار کردم) این شاید عجیب‌ترین پرونده جنایی تاریخ ایران است که متهم اقرار می‌کند که من کشتم و خانواده مقتول اصرار دارد که او نکشته و پای کس دیگری در میان است که این دختر پنهانش می‌کند. باز از کلام حق خانم حاجی نشانه می‌آورم که گفت عملی پلیدتر از قتل در هیچ عرف و دین و اخلاقی وجود ندارد، اما «ریحانه جباری» خفاش‌شب نبود، ممد بیجه هم نبود. «ریحانه جباری» یک دختر 19ساله دانشجو بود که صرفنظر از تمام شیطنت‌های دخترهای هم‌سن‌وسالش، دانشجویی ممتاز بود و در جلسه رویارویی خانواده مقتول و قاتل در شعبه اجرای احکام خیابان آذری، رییس دانشکده او به نیابت از هزاران هم‌دانشگاهی خواستار نجات ریحانه، حضور پیدا کرده بود. با همه احترام و همدردی‌ای که برای خانواده محترم مقتول، قایل هستم برای آخرین‌بار در این یادداشت دردمندانه به‌عنوان یک مادر از آنها می‌خواهم که از حق قصاص خود به‌دلیل سن پایین مجرم در حین ارتکاب جرم، بگذرند و به‌قول «رخشان بنی‌اعتماد» از تسری خشونت در جامعه بپرهیزند و صرفنظر از اینکه خود ریحانه هم به عمل مجرمانه خود، معترف است به احترام سینه داغدیده فاطمه‌زهرا(س) که امسال، سال این بانوست، این دختر مجرم را به مادر زجرکشیده و داغدیده او که طی این هفت‌سال بارهاوبارها مرده و زنده شده و از همکاران خوب اداره هنرهای نمایشی ماست (خانم شعله پاکروان) ببخشند. از هر ایرانی مسلمان و انسانی که می‌داند بخشش چقدر بزرگ‌تر از قصاص است و با خانواده مقتول ارتباطی دارد و این یادداشت را می‌خواند، عاجزانه تقاضا دارم در این پنج‌روز باقیمانده خانواده محترم مقتول را از تصمیمی که قطعا در آینده موجب آزار روحی و وجدانی آنان نیز خواهد شد، منصرف کنند.
یک نگاه: همه ایرانیان خوب کشورم را به دیدن به‌زعم من شریف‌ترین فیلم اجتماعی 30سال اخیر سینمای ایران دعوت می‌کنم. مصطفی کیایی با ساخت «خط ویژه» یک ادای احترام مخصوص به قشر آسیب‌پذیر جامعه و همه جوانان در آرزوی روزهای خوب ایرانی کرده است. دیدن این فیلم را از دست ندهید.
http://sharghdaily.ir/?News_Id=31248

   + بهاره رهنما - ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٢

مطلب جدیدم در روزنامه شرق

یک حرف یک نگاه
21 اسفند 92

حرف‌های آخر سال
بهاره رهنما
گفتند وقت نیست، گفتند آگهی زیاد است و آخر سال است، گفتند باید کم بنویسی، پس ستون یک حرف را به یک یادگاری آخر سال از حکمت تائو مزین و تقدیم شما می‌کنم که همه چهارشنبه‌های این سال‌ها رابا من بودید سال نو مبارک. (حکمت تائو) حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی‌گردد، به فرصت‌هایی که مثل باد می‌آیند و می‌روند و همیشگی نیستند، به این سال‌ها که به سرعت برق گذشتند، به جوانی که رفت، میانسالی که می‌رود، حواست باشد به کوتاهی زندگی، به تابستانی که رفت، زمستانی که دارد تمام می‌شود کم‌کم، ریزریز، آرام‌آرام، نم‌نمک... زندگی به همین آسانی می‌گذرد. ابرهای آسمان زندگی گاهی می‌بارد گاهی هم صاف است، بدون ابر بدون بارندگی. هرجور که باشی می‌گذرد، روزها را دریاب. نگران هم نباش روزگار یادت می‌دهد با ناکوک‌ترین سازش چطور برقصی تا محکم و موفق شوی... .

   + بهاره رهنما - ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢۳

نمایشنامه خیریه

 

پرفورمنس شعرخوانی «من گرگ خیالبافی هستم» به کارگردانی حمیدپورآذری به همراه هنرجویان افعان برای برنامه خیری روز چهارشنبه ساعت 18 در گالری محسن برپا خواهد شد.
در کنار اجرای این اثر، روزهای چهارشنبه، پنج‌شنبه و جمعه ساعت 16 تا 21 نمایشگاه عکسی برپا خواهد بود که عواید فروش آن به هنرمندان بیمار به ویژه «مجید بهرامی» اهدا خواهد شد.
از همه هنرمندان و هنردوستان، ورزشکاران و مردم عزیز دعوت می‌شود تا در این امر خداپسندانه شرکت و دل هنرمندان بیمار را شاد کنند.

گالری محسن: خیابان ظفر، خیابان ناجی، خیابان فروزان، کوچه نوربخش، بلوار مینای شرقی، پلاک 42

   + بهاره رهنما - ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٩

آزادی پنج اسیر ایرانی

 

 

برای تایید و امضاء بیانیه درخواست آزادی پنج سرباز اسیر ایرانی  و ارسال به سازمان ملل لطفا برید داخل سایت و امضا کنید و به اشتراک بگذارید

 

 

آدرس موزه صلح تهران

 

www.tpm.ir

   + بهاره رهنما - ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٧