گیسوانم را به باد خواهم داد تا....

دختر جوانی که چند وقت پیش با من کار میکرد و موهای خیلی قشنگی داشت یک روز اومد سر کار و دیدم موهای خیلی بلندش رو تقریبا از ته زده گفت خوب شدم؟ گفتم اره افرین به جراتت اما اینو بدون که چند روز بعد حالت خوب نخواهد بود ,نم اشکی به چشماش دوید و فقط گفت میدونم بعد هم مشغول کارش شد ,مدت ها بود که میدونستم تو یک رابطه احساسی بی سر و ته روشن خاموش ازار دهنده است .چند روز بعد اومد و منو برد یه گوشه و اشکاش ریخت گفت دلم برای موهام تنگ شده اونموقع بود که چیزی رو که میخواستم همون روز بهش بگم گفتم, بهش گفتم موهات که برنمیگرده اون چیزی هم که دلتنگشی موهات نیست و من مطمئن نیستم به نفعته که برگرده یا نه اما بهت تبریک میگم ! با تعجب و اشک پرسید :تبریک؟ فکر کرد اشتباه شنیده . گفتم اره تبریک و براش توضیح دادم یکی از مراحل بلوغ هر زن اینه که یک بار یک ادمی ترکش کنه یا با حال تنهایی غریب و لا علاجی مواجه بشه .حتی اگر جذابترین و موفق ترین زن روی زمین باشه تا یکبار اینجوری نیفته و دوباره پانشه کامل نمیشه , گفتم تو این مرحله معمولا باز هم یک بار هر زنی میره جلوی اینه و موهای بلندش رو بی رحمانه تا جایی که میتونه قیچی میکنه . این خیلی شجاعت میخواد مردا برای جابجا کردن خط ریششون شیش ماه باید فکر کنن تا تصمیم بگیرن اما زن عاشق موهاش رو قربانی میکنه به خیال اینکه با این کار عطر دستای طرف از سرش میره زنانگیش ازبین میره لج میکنه با خودش با خاطراتش با دنیا و بعد چند روز هم قطعا پشیمون میشه چون با قطع اون موهای بلند رشته هیچ چیزی جز همون تارهای مو پاره نمیشه اما اون زن قوی میشه و تا بار دیگه که شاید سال ها طول بکشه تا موهاش به اون بلندی شه یاد میگیره هربار که از رابطه ای رفت یا اون رابطه تموم شد اتفاقا بیشتر مراقب موهاش و تمام زیبایی ها و زنانگی های وجودش باشه , اما این یک مرحله گذره یک پل بک بلوغ هر زنی بابد یک بار توی عمرش بلندی گیسوانش رو فربانی کنه بک بار و نه بیشتر.....

 

   + بهاره رهنما - ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/٥

عطر ها و سفر زمان



یکی از جاهایی که اشکم دیگه به اختیار خودم نیست عطر فروشی هاست. وقتی دارم توشون میگردم و عطرای مختلف رو بو میکنم خاطرات دور و نزدیک مرتب به ذهنم حجوم میاره ادم ها از پشت مرگ یا نیستی زنده میشن و انگار تک سفر به زمان در لحظه سالها و ساعت ها به عقب میرم .اغلب با یه لبخند یا نم اشک اون عطر رو میزارم سر جاش و به گشتنم ادامه میدم,مدت هاست دنبال عطرای جدید نیستم و هرجایی میرم تو قفسه عطرا و ادکلن ها دنبال کارای خیلی فدیمی میگردم: اپیوم ,نارسیس,کلوئه,ترزو,داویدوف,ازارو,کوروس...... اینا چند تا از بوهاییه که برای من پر از خاطرات دوره هرکدوم به ادمایی برمیگرده که یه جوری یه جایی توی قلبم به نام اونا خورده ,تو پاریس بعد مدت هاااااا توی یک قفسه عطر فروشی شوکه می شم از دیدنش خودشه با همون شکل لطیف همون سال ها تکون نخورده بدون هیچ تغیری ,دستم رومیبرم طرفش و درش رو برمیدارم:آنیس ,آنیس خودشه عطر سالیان سال مادر بزرگ که حالا تو پاریس با چشمهای سبزش کنارمه و بازم میگه عطر فقط باید فرانسوی باشه .بوی ماگنولیاست اما نه فقط ماگنولیانیست بوی رختخواب های خنک خانه مادر بزرگ بوی عصرهای رخوت حیاط خانه اش بوی لباس سبز مهمانی اش که درست همرنگ چشمهایش بود بوی مربای بالنگ بوی دفتر شعر بوی شیرینی پنجره ای بوی عشق های کودکی کوچه مادر بزرگ و من غرق در اشک با تکان دست دخترکی چشم ابی بخودم می ایم که برایم دستمال ولیوان ابی اورده ,لبخند میزنم و میگویم :مشکلی نیست ,اینو انتخاب کردم...

   + بهاره رهنما - ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/٢۸

سارا سرخ بود

سارا سرخ بود:
دفعه اخری که سارا رو دیدم یک جمله عجیب گفت .عجیب و سنگین شاید بخاطر همین یک جمله پام نکشید که به مراسم عزاش برم .
بهم گفت : دیگه ازت دلخورنیستم .یه زخم معده ای از کنارت تو خیابون رد شه. و بالا بیاره روت که نمیزنیش ,البته تو وحشی ممکنه بزنیش, من نمیزنم اما ,میگم مریضه و میرم خونه دوش میگیرم.
 تو هم هم زخم روحی هستی و هم راستش تا اخر عمرت حتی شایعه حضور زنی مثل من توزندگیت برای افزایش اعتبارت کافیه .
منم جای تو بودم ,پشتت همین لیچارا رو می بافتم,خوشحالم که لااقل کنار من انقدر قدرتمند شدی که از سایه درومدی و دیگه از انتشار عکست میون دویست نفر نمی ترسی,برو بابک جان برو ,خوش باش وبگومن نخواستم اونا که باور میکنن لقمه های کوچیکتر ازدهنت هستن اونام که باور نمیکنن ازجنس منن:سارا,سرخ واقعی و بی محابا عین خود زندگی .. گفت و رفت,تو بودی سر قبر همچین زنی هم میرفتی؟حالاگیریم که خاطره,گیریم که معشوقه,گیریم هر کوفتی,درک که مرد ,جای حرفاش هنوز دردمیکنه... از متن رمان در حال نگارشم:سارا سرخ بود
بهاره رهنما

   + بهاره رهنما - ۸:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱٦

سلام بر جنون



همه ما سوالات کلیدی در زندگیمون هست که تو مقاطع مختلف درگیرمون میکنه و اغلب هم به جواب واضحی براشون دست پیدا نمی کنیم و همیشه یک وضعیت کلنجار ذهنی بین ما و اون سوالات هست. نمایش دنیای عجیبیه که حتی اگر جواب خیلی از این سوالات رو توش پیدا نکنی اما میتونی با وجوه مختلف جوابت روبه رو بشی اگرچه ممکنه همیشه در این شک باقی بمونی که واقعا درست ترین جواب چی بوده؟! اما لااقل چندین جواب رو در جهان نمایش و جهان شخصیت ها میتونی پیدا و تجربه کنی. یکی از این سوال ها برای من مرز بین عقل و جنون هست! اونجا و اون لحظه ای که دیگه کسی رو نمیشه عاقل خوند کجاست؟خیلی از ماها در عالم عادی زندگی کارهای محیر العقولی انجام می دیم اما فقط برای آدما عجیب به نظر میاییم، جدا از فعل و انفعال شیمیایی مغز به نظرم میاد هر مجنونی یک لحظه وادادن به جنون داره یک لحظه تسلیم به سیلی که خواهد بردش. . . و این تصمیم و وانهادگی عجیبیه، در مورد جهان نمایش بگم که این خاصیت هم داره که خیلی از این سوال های ذهنی رو ایجاد میکنه یا از پس سال ها به جلوی ذهن میاره و دوباره مطرح میکنه. این روزها در نقش زنی در جست وجوی زن سرخ پوش میدان فردوسی که سی و چند سال منتظر نشست این سوال ذهنی من از پس سال ها برگشته و عجیب داره جلوی ذهنم رژه میره؟!
     واقعا اون مرز باریک بین عقل و جنون کجاست؟زن سرخ پوش میدان فردوسی را اغلب مجنون می دانستند. اصلاتعریف این بوده که سی و چند سال انتظار بی ثمر یعنی جنون! وقتی جامعه چنین باوری رو به یک رفتار می دهد آیا چاره ای جزپذیرش این جنون هست؟برچسبی که شاید یک زن منتظر رو از خیلی برچسب ها در امان نگه داره: برچسب جنون! اما من این روزها با بازی کردن در هوای این شخصیت و روزگارش یک چیزی را حس می کنم و آن اینکه رفتار یاقوت جنون و حتی انتظارش یک جور انتخاب بوده نه از سر ناگزیری و این برای من از شکل یک زن بیمار و مجنون صرف خارجش میکنه: به قول کارگردان، کار شیدایی برای بعضی از زن ها یک انتخابه و من فکر می کنم زن سرخ پوش میدان فردوسی، با انتخاب آن جنس انتظار شیدایی را به غایت، زندگی و ثبت کرد! و به قول نویسنده نمایش: من نمی دونم اون به چی مطمئن بوده، اما شک ندارم توی قلبش به یک چیزی خیلی مطمئن بوده.
    بعد از تحریر: اشاره ام به نمایش «انگار در چشم های تو اسب می دود» نوشته سهراب حسینی و به کارگردانی طاها ذاکر است که این روزها مشغول بازی در آن هستم و نگاهی به روزهای انتظار زن سرخ پوش میدان فردوسی دارد.

 

روزنامه ی اعتماد 4 خرداد 94 ستون رونوشت برابر اصل

   + بهاره رهنما - ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٧

غارهای تاریک، قهوه خانه های روشن

من اشک و لبخند هیچ زنی را باور ندارم / و عشق و مرگ هیچ شاعری را / شاعران در مجاز عشق می بازند / و در مجاز می میرند / عشق در گستره بی مرز جغرافیای یک شاعر / چه واژه کوچکی است / و مرگ بر گستره جاودانه تاریخ / یک شاعر / چه واژه بی اعتباری است / سلام شوالیه !
     نخستین باری که از نزدیک دیدمش چیزی نزدیک به ١٠ سال پیش بود، مصاحبه هایی داشتم برای ضمیمه همین روزنامه با مشاهیر جهان شعر و ادبیات. آدرس گرفتم و رفتم به همان کوچه سرو و همان خانه معروفی که می گفتند پاتوق دلتنگی های غزاله علیزاده هم بوده و جای گفت وگوی خیلی از اهالی ادب و شعر و چایی هایش معروف بود و درخت حیاطش و آقای اخوتی که همه قرار و مدار ها را تنظیم می کرد و...
     شنیده بودم که شوالیه شعر از نزدیک خیلی جاذبه و تاثیر دارد و سوال هایم را نوشته بودم که یادم نرود، جاذبه و کاریزما بیش از حد تصورم بود هول شده بودم و به سیاق اینجور وقت هایم هی می خندیدم، این خنده ها ماند و آن مصاحبه انجام و همان سال ها چاپ شد و بعد ها هرموقع شوالیه مرا می دید، می گفت: دختر لبخند فیروزه ای چطوری؟
     و من باز بی اختیار به یاد خنده های بی اختیار آن نخستین دیدار می خندیدم و ذوق می کردم از این تعبیر شاعرانه شوالیه از خندیدنم.
     بعد ها که مریضی آمده بود سراغش و یک بار بر آن غلبه کرد شوالیه را دیدم، گفتم شکر که بالاخره زورتان به بیماری رسید، زندگی درست وسط چشم های تان برگشته! گفتند: مطمئن نیستم. گفتم: چرا معلوم است چون نور رنگی چشم های تان چشم را می زند باز هم و... خندیدیم، باز تصویر دیگری یادم هست یک مراسم ادبی بود در شهرک سینمایی خانم بهبهانی هم شعر خواندند، سروش قهرمان لو هم بود موسیقی می نواخت و می خواند، شوالیه از بازار قدیم تهران و کودکی و حس گشتن با مادر در کوچه های طهران قدیم برای مان گفت، حتی قرار شد یک روز برویم و طهران قدیم گردی کنیم که نشد و نکردیم هرگز... بعد ها چند تصویر جسته گریخته دیگر تا... همین ماه پیش تماس گرفتم تا برای صدای راوی تهران روی نمایش مان خدمت شان برویم، صدای شان خسته بود، گفتند: دختر جان بیماری ام برگشته و سخت برگشته مگر نمی دانی؟ گفتم: باز هم غلبه می کنید، شوالیه مکث کرد، طولانی مکث کرد و بعد گفت: موضوع نمایشت چیه؟
     گفتم: عشق، انتظار، زن قرمزپوش میدان فردوسی، شما براش شعر گفتید.
     گفتند: بله، (باز مکث کردند) خیلی خب «لبخند آبی» خواستی بیای دیدنم زودتر بیا من خسته ام باید برم.
     و... نرفتم، نشد، اما یادم هست بعد پایان مکالمه رفتم توی حیاط مکتب تهران اشک هایم سرریز شد، کارگردان کار پرسید: قبول نکردند؟
     گفتم: نمی توانند. (طولانی مکث کردم) و بعد ادامه دادم: امیدوارم اشتباه کنم اما گمانم بار آخری بود که این صدای زیبا را می شنیدم.
     این روزها دلم می خواهد به همه بگویم اگر شاعری را می شناسید مراقبتش کنید بیشتر مراقبتش کنید به خاطر ایمان خودتان نه به خاطر او که شاعران تنها معجزه های هنوز این زمینند.
     و شاعران، ماندن در غارهای تاریک را به بودن در قهوه خانه های روشن ترجیح می دهند
     برای همین هیچ زنی با هیچ شاعری نمی ماند
     برای همین شاعران تنها راه می روند...
     و ماه عاشقی تهران اردیبهشت ٩۴ ماه وداع با شاعر عاشقانه های تهران محمدعلی سپانلو شد. روحت قرین لطف ابدی پروردگار...

 

روزنامه ی اعتماد یکشنبه 27 اردیبهشت 94 / ستون رونوشت برابر اصل

   + بهاره رهنما - ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٢۸

اردیبهشت

اردیبهشتی نیست که با خودم زمزمه نکنم : اول اردیبهشت ماه جلالی ,بلبل نشسته بر. ...بر گل سرخ اوفتاده از نم لالی , همچو عرق بر عذار شاهد قضبان... و بعد اصلا اردیبهشت باشد یا نباشد من دلم که به هوای سعدی برود پشت بندش محال است یاد نکنم از زنگ های خوب درس ادبیات و معلم هایش از خانم قدرت و خانم فامیلی که مجبورمان کردند حتی همین نیم بند دیباچه گلستان را حفظ کنیم بی آنکه بدانیم چرا در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب تا بعد ها بدانیم بر نعمت ها شکر هایی واجب است که خارج از شمارش ماست و ما چه کودکانه سر از حکمت دو شکرساده بر دم و باز دممان در نمیاوردیم,عاشق زنگ های ادبیات بودم و نبمکتی که دم پنجره بودو خودکاربیکی که در موهایم میکردمو زیر مقنعه مثل ادم فضایی های شیفته ادبیات فارسی میشدم و نمیفهمیدم چطور زمان میگذشت, انا این عشق به مد رسه و ادبیات را از یک معلم دیگر دارم . ا ولین معلم های سعدی برای من  پدر م بود.  اصولا اولین معلم عمرم ! و اشارات تند وگزنده اش بر روزگار. پدر که با وجود همه نازکشیدن هایش از دخترته تغاری خانه که مرددبودمیان بازیگری و نوشتن , بدش هم نمیامد گاه یاددخترک بیندازد که دنیای بیرون خانه هیچ شباهتی به خانه پدری ندارد . و انموقع هابودکه حکایت های سعدی قابوس نامه به کارش می امد, پدرمعلم عجیبی است و گمانم اولین معلم زندگی اغلب دختران پدرانند. شایدچون دختر ها پدرها رابه معلمی بیشتر به رسمیت میشناسند ومادران رابه رفاقت.معلم عجیب من روز اول مدرسه از دم اتاقم تاسرکوچه برایم گل چید و روزعروسیم ازمن خواست هرگز مردی رابیشتر از او دوست نداشته باشم , در بحبحه بمباران تهران مجبورم کردزندگی جنگ و دیگر هیچ بخوانم , دنیای فالاچی را بر من گشود, جسارت حرف زدن و نوشتن از دنیای زنان را او به من داد ,و...
خلاصه اینکه معلم عجیب من مثل همه معلم ها گاهی مرا عصبانی میکردو میکند و گاهی هنوز از دست اودر میروم اما هر کاری کند یادم نمیرود پدر ,اولین معلم من دراین دنیای عجیب بودو هست .

به نقل از روزنامه ی اعتماد / صفحه آخر / 13 / 2 / 94

   + بهاره رهنما - ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱٤

سعدی

بر گل سـرخ از نم اوفتــاده لآلی                   هم‌چو عرق بر عذار شاهد غضبان

دیشب تمام این جزییات رودوباره خواب دیدم و صبح انگار17ساله شدم با قلبی پر از سور اون روز ها بیدار شدم :سال سوم دبیرستان خانم قدرت معلم ادبیات مدرسه از ما خواسته بود تا دیباچه گلستان رو حفظ کنیم , من نیمکتم دم پنجره رو به حیاط بود اگر پنجره رو باز نمیکردیم اجازه داشتیم مقنعه هامون رو در بیاریم و من عادت داشتم موهام رو با خودکار بیک بالای سرم جمع کنم , زودتر از همه کلاس حفظ شدم و شیفته همین خانم قدرت معلم ادبیاتم بودم و به قول دوست عزیزم محمد مراد خانی از همون موقع دل رو به ادبیات داده بودم رفته بود .این روزها شاید خانم قدرت در قید حیات نباشه اما تاعمر دارم بابت یاددادن کلمات سعدی دعاگوش هستم ...
هرنفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر می اید مفرح ذات
پس در هر نفسی دو نعمت موجود است وبر هر نعمت شکری واجب...

   + بهاره رهنما - ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱٤

رو دست خوردن های کودکی

 وقتی رو دست می‌خوری یعنی رودست خورده‌ای یعنی مهم نیست چند سالت هست؟ مهم این است که کسی محکم روی دستت زده و اتفاقا رفته، یاد رودست زدن‌های معلم‌ها می‌افتم؛ تنبیه‌هایی که وقتی هنوز من بچه بودم مد بود و مجال داشت، خودکار و مداد لای انگشت بچه‌ها گذاشتن و فشار دادن، یا اینکه جلوی همه معلم بگوید دست‌هایت را بیاور جلو ببینم، بعد تو جفت دست‌هایت را مودب دراز می‌کردی جلویش و معلم محکم جلوی همه با دست یا خط‌کش محکمش می‌زد روی دست‌هایت و دست‌های کوچک تو بی‌اختیار جلوی بقیه همکلاسی‌هایت ولو می‌شد توی هوا و تو سرخ می‌شدی و صدای معلم می‌آمد که حالا برو بشین سر جایت و آدم باش، یا جملات کوتاه و تحکم‌آمیز دیگری با معانی شبیه همین و تو یا من در میان همهمه و پچپچه و خنده‌های ریز همکلاسی‌ها می‌رفتیم با سر پایین و گوش‌های سرخ شده (که مال ما زیر مقنعه بود و دیده نمی‌شد) به سمت نیمکت چوبی یا فلزی‌مان و بعد همهمه می‌خوابید خنده‌ها کم می‌شد یا معلم تذکر می‌داد که خفه بشوند و بعد سر‌تیتر درس را تکرار می‌کرد: رشته کوه‌های هیمالیا... طبق اصل لوشاتلیه... سعدی شاعر قرن هفتم هجری... مثبت در مثبت می‌شود مثبت... و تو اول دستت شل بود به نوشتن و بعد کم‌کم گوش‌هایت از هرم داغی می‌افتاد و دست‌هایت محکم‌تر می‌شد و حتی سرت را بالا می‌گرفتی و جوری که معلم نبیند به بقیه زبان درازی می‌کردی که یعنی: زهر مار چیه، نه که هفته پیش خودت رو دست نخوردی؟ فقط که من نیستم ! حالا که بزرگ‌تر شده‌ایم فکر می‌کنم روزگار و دنیا هرچقدر هم که عوض شده باشد، هنوز هم مصداق آزار‌ها و رودست‌هایش مصداق همان کلاس کوچک مدرسه است، ما به حق یا ناحق رودست می‌خوریم تا حوا‌س‌مان جمع شود، مردم به ما می‌خندند اما احمقانه است چون در این کلاس هر روز، هر ساعت، هر هفته، همه همکلاسی‌های‌مان دارند بابت اشتباهات کوچک و بزرگ‌شان رودست می‌خورند، شاید فقط قشنگ‌تر باشد که حواس‌مان را جمع کنیم و در نوبت رودست آنها استهزای‌شان نکنیم، نخندیم، قضاوت نکنیم که شاید نیمکت بعدی خود ما باشیم! و دیگر اینکه کاش برخی جسارت‌های کودکی بر‌می‌گشت. کاش می‌شد گاه به همان سرعت هرم گوش‌ها کم می‌شد و سستی قلم‌ها درست می‌شد و محکم می‌نوشتیم: رشته‌کوه‌های هیمالیا... و اگر کسی می‌خندید با یک زبان‌درازی بامزه یادش می‌آوردیم که هفته پیش یا هفته بعد نوبت خود اوست و به کارمان ادامه می‌دادیم، اما افسوس که رودست خوردن‌های بزرگسالی، آنفلوآنزاهای طولانی و بدخیمی است که تا مدت‌ها ما را از پا می‌اندازد، کاش گاهی از کودکی خودمان تقلید کنیم، از روزگار: طبق اصل لوشاتلیه...

 

شنبه 5 / 2 / 94 روزنامه ی اعتماد | ستون : رونوشت برابر اصل

   + بهاره رهنما - ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٥

زائری بارانی ام ....


دل گرفتگی های بهار و پاییز وقتی میاد ابر سنگین خودش رو داره بی دلیل و با دلیلش هر دو سنگین تر از دلگرفتگی باقی فصل هاست شاید واسه همینم ابر چشم ها سنگین تر میباره و خواب چشم ها سبک تره ، دیروز همون پس غروب موقع اذان رو که فیلمش رو میگرفتم موقع انتراکت تمرین گفتم : چقدر دلم میخواد یک سه ساعت برم تو صحن و حرم امام رضا سبک شه دلم ، کارگردان جان گفت خب بلیط بگیر برو زیارت بعد زیارت برگرد ، خندیدیم ، کار سنگینه و شوخی گرفتم ، امروز  افتاده بودم رو تختم با پلکا و سر سنگین که سروناز دستیار کار تکست داد: بهار جون الان خواستم حالتون رو بپرسم یهو اس ام اس تور یک روزه مشهد اومد یاد شما کردم ،جواب دادم: ایشالا بعد کار الان که نمیشه نازنینم ، به همون حال زمان سنگین و با خروار خروار فکر میگذره دو یاعت نمیشه که تکست بعدی رو میاد ، خدا رو سکر امروز همه این پیام های تبلیغاتی رو با یک شماره از گوشیم حذف کردم و الان میدوم هر پیامی واقعا یک پیامه با مخاطب واقعی و بی خىدی از جا نمی پرم با حراج ادیداس و روش رام کردن همسر و عضو شدن در قرعه کشی های بی مزه ، خلاصه پیام از سحر جان  دولتشاهی عزیزم هست : بهار ، فردا میای با ما نمایش فیلممون یک روزه مشهد؟! دیگه نمیشه میزنم زیر قول اینکه امروز گریه نکنم تا تمرین ( اخه بهار نفش قدر کافی غم و اشک داره برای خودش) اشکام میریزه و فقط یک کلمه مینویسم : بله / دیگه شک مدارم با دل شکسته این روزام دعوتم میگن هر دو زیارتی یک سومی داره ، دست اقای مسجد جامعی سبک بود شاه عبد العظیم و بی بی شهر بانو و حالا شاه خراسان و دعوت عجیب و به موقع اش ، حتی چهارشنبه که امامزاده صالح بودم دلم میخواست گندم بخرم بدم یکی ببره برای کبوترای امام رضا ، اخه زمستون که اونحا بودم دو بار رفتم زیارت و بار سوم دیر شد و موند به دلم همه اینا با هم و ادامه حرفای زمستونم که حالا تو بهار شاید درد دل های دیگه ای بهش بار شده باشه ، یا امام رضا با همه وجودم عاشقتم و خالصانه ازت ممنونم که این بنده کمترین رو اینجور طلبیدی ...التماس دعا...

 

   + بهاره رهنما - ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٢

روز دوم

در میان روزها از "روز دوم" بدم می آید ...
روز دوم بی در میان روزها از "روز دوم" بدم می آید ...
روز دوم بی رحم ترین روز است
با هیچ کس شوخی ندارد
در روز دوم همه چیز منطقی ست
حقایق آشکار است
و به هیچ وجه نمی توان سر خود شیره مالید ...

مثلا روز اول مهر همیشه روز خوبی بود
آغاز مدرسه بود
و خوشحال بودیم
اما امان از روز دوم
تازه می فهمیدیم تابستان تمام شده است ...

یا مثلا روز دوم بازگشت از سفر
روز اول خستگی در می کنیم
حمام مى رویم
اما روز دوم
تازه می فهمیم که سفر تمام شده
طبیعت
بگو بخند با دوستان
و عشق و حال تمام شده است ...

هرگاه مادربزرگ نزد ما می آمد
و یک هفته می ماند
وقتی که برمی گشت ناراحت می شدیم
اما روز دوم
تازه می فهمیدیم
که "مادر بزرگ رفت" یعنی چه؟

یا وقتی کسی از دنیا می رود
روز اول خدا بیامرز است
و روز دوم عزیز از دست رفته !

و اما جدایی
روز اول شوکه ایم
و شاید حتی خوشحال باشیم
که زندگی جدیدی در راه است ...
تیریپ مجردی و عشق و حال ور می داریم
اما دریغ از روز دوم

تازه می فهمیم کسی رفته
تازه می فهمیم حال مان خوب نیست
تازه می فهمیم تنهایی بد است ...

باید روز دوم را خوابید
باید روز دوم را خورد
باید روز دوم را مرد ...

"کیومرث مرزبان"رحم ترین روز است
با هیچ کس شوخی ندارد
در روز دوم همه چیز منطقی ست
حقایق آشکار است
و به هیچ وجه نمی توان سر خود شیره مالید ...

مثلا روز اول مهر همیشه روز خوبی بود
آغاز مدرسه بود
و خوشحال بودیم
اما امان از روز دوم
تازه می فهمیدیم تابستان تمام شده است ...

یا مثلا روز دوم بازگشت از سفر
روز اول خستگی در می کنیم
حمام مى رویم
اما روز دوم
تازه می فهمیم که سفر تمام شده
طبیعت
بگو بخند با دوستان
و عشق و حال تمام شده است ...

هرگاه مادربزرگ نزد ما می آمد
و یک هفته می ماند
وقتی که برمی گشت ناراحت می شدیم
اما روز دوم
تازه می فهمیدیم
که "مادر بزرگ رفت" یعنی چه؟

یا وقتی کسی از دنیا می رود
روز اول خدا بیامرز است
و روز دوم عزیز از دست رفته !

و اما جدایی
روز اول شوکه ایم
و شاید حتی خوشحال باشیم
که زندگی جدیدی در راه است ...
تیریپ مجردی و عشق و حال ور می داریم
اما دریغ از روز دوم

تازه می فهمیم کسی رفته
تازه می فهمیم حال مان خوب نیست
تازه می فهمیم تنهایی بد است ...

باید روز دوم را خوابید
باید روز دوم را خورد
باید روز دوم را مرد ...

"کیومرث مرزبان"

عکس :بهاره رهنما /مکان :سقاخانه پشت شاه عبد العظیم

 

   + بهاره رهنما - ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٢