28 فروردین 93

 

یک حرف، یک نگاه

***این ستون از این به بعد روزهای 5شنبه منتشر میشود***

رطب خورده و منع رطب؟
بهاره رهنما
یک حرف: این‌روزها با عده‌ای آدم نازنین در گیرودار ماجرای بخشش بودم، افتاده‌ام در مسیری که باید آدم‌ها را برای سخت‌ترین تصمیم رندگی‌شان آماده کنم: بخشیدن کسی که به عمد یا به سهو، عزیزترین آدم زندگی شما را از حق حیات محروم کرده و مگر ساده است چنین تقاضایی؟ رفتن وآمدن به درون این پرونده‌ها من را عجیب به درون خودم برده. به جاهایی که نبخشیدم و هنوز از پی سال‌ها بر مغز و قلبم سنگینی می‌کند و حالا که دچار چنین خودکاوی‌ای شده‌ام، می‌بینم چه زخم‌ها و چه بند‌های کهنه‌ای را سال‌هاست با خودم حمل می‌کنم؛ بی‌اینکه بدانم و آگاه باشم، حرفم این هفته این است: داستان «رطب خورده منع رطب کی کند» را که می‌دانید؟ دیروز در کلاسی، استادی برایم تکرارش کرد و فهمیدم حالا که التماس می‌کنم تا کسی برای نریختن خون جوانی از حق قصاص عزیزش بگذرد به خودم بازگشته‌ام که ببینم منی که منع رطب می‌کنم چقدر در طول زندگی‌ام بخشیده‌ام و چقدر از ته‌دل صاف‌صاف بخشیده‌ام؟ تلنگر خوبی بود، اگرچه با بخش عجیبی از وجودم و گذشته‌ام مواجهم کرده، اما شک ندارم چالش خوبی است و دوست داشتم تجربه‌اش را با شما شریک شوم.
یک نگاه: به مصداق کارهای قبلی گروهم باز هم یک کمدی رمانتیک ساده و یک‌ساعته برایتان تدارک دیده‌ام. نمایشی با کارگردانی و متن من و بازی من و نسیم ادبی: با من بستنی می‌خوری؟ که ساعت هفت هر شب تا ١٩اردیبهشت در فرهنگسرای نیاوران به روی صحنه می‌رود. دوست دارم مخاطب کار ما باشید.
لینک خبر : http://sharghdaily.ir/?News_Id=31949

   + بهاره رهنما - ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٩

با من درد و دل می کنی؟

درباره‌ی بهاره رهنما و نمایش تازه‌اش «با من بستنی می‌خوری؟!»

 

یک: «چیزی که اول درباره‌ی «بهار» می‌خواهم بگویم، این است که در این چند وقتی که بازی‌های او را در تئاتر دیده‌ام، تازه به استعدادش پی برده‌ام. قبل از آن، می‌دانستم او بازیگر خوبی است اما معتقد بودم که در جاهایی دارد تکراری می‌شود ولی در چند کار اخیری که از او دیدم فهمیدم توانایی‌هایی داشته که دیده نشده و حتی خود من هم که نزدیکش هستم ندیده بودم...». این‌ها را پیمان قاسم‌خانی می‌گوید. در گفت‌وگو با «خبرگزاری ایسنا». درباره‌ی بهاره رهنما. راست هم می‌گوید. بهاره رهنما بازیگر خوبی است و قدر این خوبی را هنوز آن‌طور که باید و شاید ندیده... نمونه‌اش «جشنواره‌ی کمدی گل‌آقا» که کلاً دو دوره برگزار شد و من در آن سال‌ها جزو همکاران تحریریه‌ی‌ نشریات و دبیرخانه‌ی جشنواره‌ی گل‌آقا بودم. بهاره در دوره‌ی دوم برای بازی در فیلم‌های «دایره‌زنگی» ساخته‌ی پریسا بخت‌آور و «ده‌رقمی» ساخته‌ی همایون اسعدیان، نامزد دریافت جایزه‌ی بهترین بازیگر زن کمدی بود و ژاله صامتی برای بازی در فیلم «رفیق بد» ساخته‌ی عباس احمدی‌مطلق و در حالی که همه‌ی بچه‌های تحریریه و دبیرخانه مطمئن بودیم جایزه به بهاره می‌رسد؛ تقدیم شد به خانم صامتی! من بازی ژاله صامتی را دوست دارم و به‌نظرم یکی از بهترین بازیگران کمدی زن است، اما در فیلم رفیق بد نقش به‌سزایی نداشت که شایسته‌ی دریافت جایزه باشد و فکر می‌کنم سابقه‌ی دوستی و همکاری طولانی او با مرضیه برومند که جزو داوران جشنواره بود و هم‌بازی بودن وی با حمید جبلی عزیز در همین فیلم، باعث اهدای جایزه به او شد! این را به‌عنوان یک خاطره‌ی تلخ نمی‌گویم و دوست ندارم به جشنواره‌ای که خودم نیز در آن سهمی داشته‌ام (البته نه در داوری‌اش!) ایراد وارد کنم، اما همیشه دلم می‌خواست جایی درباره‌ی این جایزه بنویسم. به‌خصوص که جشنواره‌ی کمدی گل‌آقا یک یا دو فیلم را برای داوری بررسی نمی‌کرد و مجموعه‌ی آثار سال‌های اخیر هنرمندان کمدی را زیر نظر داشت. بهاره چه در آن سال‌ها و چه در حال حاضر از لحاظ کمیت و کیفیت، بهترین بازیگر زن کمدی ایران است و قدرت بازی او به‌خصوص در فیلم دایره‌زنگی در نقش یک ترانه‌سرا با یک شخصیت‌پردازی کاملاً متفاوت، غیرقابل انکار بود و بازی خانم صامتی در برابر او بسیار کم‌رنگ جلوه می‌کرد.

دو: شاید خیلی‌ها به بهاره ایراد بگیرند که چرا این‌قدر فیلم بازی می‌کند یا چرا برای انتخاب نقش‌های خودش سخت‌گیری نمی‌کند، اما من دقیقاً به‌خاطر همین کمیت فعالیت، او را تحسین می‌کنم. چرا که این کمیت، آثار بهاره را مثل علیرضا افتخاری دچار بی‌کیفیتی نکرده است! البته که درجه‌ی کیفی آثاری که بهاره در آن‌ها به ایفای نقش پرداخته، به یک اندازه نیست و خودش نیز بدون شک بر این نکته واقف است. من اما معتقدم اغلب این آثار استاندارد هستند یا قرار بوده استاندارد باشند و کارگردان جا زده! این که یک هنرمند برای تمام سلایق احترام قائل باشد و تلاش کند آن‌ها را راضی نگه دارد، کار آسانی نیست. بازی‌های بهاره رهنما در تئاتر، سینما، تلویزیون و حتی نمایش خانگی در یک جدول بزرگ قابل بررسی و تقسیم‌بندی بوده و این نهایت بی‌انصافی است اگر منتقدی به‌راحتی به خودش اجازه بدهد که بهاره را تنها به‌خاطر فعال بودن او که در تمام دنیا یک حُسن است نه یک عیب؛ متهم کند. بازی‌های او در فیلم‌های کمدی «طبقه حساس» ساخته‌ی کمال تبریزی، «ورود آقایان ممنوع» ساخته‌ی رامبد جوان، «سن‌پطرزبورگ» ساخته‌ی بهروز افخمی و «نان و عشق و موتور ۱۰۰۰» ساخته‌ی ابوالحسن داوودی از همان هنرنمایی‌هایی است که در بالاترین درجه‌ی کیفی آثار او قرار می‌گیرند. ضمن این‌که نقش او در سریال «مرد هزار چهره‌» ساخته‌ی مهران مدیری، فراموش‌نشدنی است و نمی‌دانم چرا مدیری به‌جای آن‌همه بازیگر زن مبتدی که خیلی‌ از آن‌ها معلوم نیست کِیْ و از کجا آمده‌اند؛ چرا به خودش (و نه بهاره!) ظلم می‌کند و بهاره را نادیده می‌گیرد!

سه: هنرمند اصیل و جهان‌شمول هنرمندی است که بتواند با اراده و خواست خود بر تمامیت مخاطبش تسلط پیدا کند و بنابراین گرفتن خنده یا گریه از او برایش هیچ فرقی نداشت باشد و در تراژدی و کمدی به یک اندازه قدرت‌نمایی کند. مثل وودی آلن که به همان اندازه‌ای که در فیلم «آنی هال» مرا به خنده انداخت، در فیلم «جزمین غمگین» از من گریه گرفت! این‌ چند خط را گفتم تا اشاره‌ای هم داشته باشم به بازی‌های خوب بهاره رهنما در آثار جدی. از سریال «داستان یک شهر» ساخته‌ی اصغر فرهادی گرفته تا «عاشقانه»ی علیرضا داوودنژاد و حتی نقش‌های کوتاه اما تاثیرگذاری که در فیلم‌های «جرم» ساخته‌ی مسعود کیمایی، «شبانه» ساخته‌ی امید بنکدار و کیوان علی‌محمدی و «گاوخونی» ساخته‌ی بهروز افخمی داشته است.

 

یک: با این مقدمه‌ می‌روم سراغ بهاره رهنما در دنیای تئاتر. دنیایی که ریشه‌ی هنری بهاره است و آن قدرت پرداخت هم‌سان به کمدی و تراژدی که اشاره شد، در همین دنیا، نمود بیشتری پیدا می‌کند. بهترین‌هایی که من در این دنیا از بازی‌های او تماشا کرده‌ام؛ بدون در نظر گرفتن ژانر آن عبارت هستند از: «چشم‌هایی که مال توست» به‌کارگردانی نسیم ادبی، «پسران آفتاب» به‌کارگردانی سیامک صفری، «تراس» به‌کارگردانی محمدرضا خاکی، «خدای کشتار» به‌کارگردانی علیرضا کوشک‌جلالی و «این تابستان فراموشت کردم» و «غبار» به‌کارگردانی خودش!

دو: آخرین اثر نمایشی او اما که بهانه‌ی من برای پرداخت به بهاره رهنما و آثار او شد؛ باز هم از نوشته‌های خود اوست که توسط خودش نیز کارگردانی شده است. «با من بستنی می‌خوری؟!» یک نمایش‌نامه‌ با قصه‌ای زنانه. سرشار از اشک‌ها و لبخندها و تلخی و شیرینی‌های زندگی. عنوان نمایش انتخاب زیرکانه‌ای است، چرا که تو را کنجکاو می‌کند؛ بدون آن‌که ذره‌ای از مضمون قصه را حدس بزنی! بهاره این‌بار درباره‌ی یک بازیگر زن فیلمفارسی قصه نوشته است. زنی به‌نام «نگین درخشان» که البته در شناسنامه «کوکب خشت‌آبادی» نام دارد! قصه؛ قصه‌ی زنی است در "آستانه‌ی فصلی سرد". زنی در در آستانه‌ی فراموشی، زنی در آستانه‌ی فروپاشی... قصه‌ی از اسب شهرت به زمین غربت افتادن. قصه‌ی محکوم شدن به تنهایی به‌جرم عاشق بودن... در کنار این زن، خانم پرستاری داریم خجسته و سرخوش، مهربان و پیش‌بینی نشده، دل‌داده به آن چه پیش روست و زخمی از خنجر خیانتی که پشت اوست... هر دوی زن‌ها تنها هستند. هر دو خوب شخصیت‌پردازی شده‌اند و تفاوت خلق‌وخوی آن‌ها با یک‌دیگر به‌خوبی نشان داده شده است.

هر دو غمگین، با گذشته‌ای تلخ و سنگین، دو گوش شنوا می‌خواهند برای شنیدن "زخم‌هایی که در انزوا روح را آهسته می‌خورد و می‌تراشد" منتها نگین درخشان و شیرین، صادق هدایت نیستند که توی دل خودشان بگویند: "این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد..." آن‌ها زن هستند، لطیف‌تر و شکننده‌تر از ناامیدترین مردهای دنیا و دل‌شان می‌خواهد که این دردها را به اشتراک بگذارند! برای همین یکی دل خودش کرده به درد دل با یک «بازجوی ساواک» و دیگری به یک «روان‌پزشک». حالا انگار زندگی می‌خواهد با قرار دادن این دو زن در برابر این دو مرد به آن‌ها ثابت کند که با این‌همه غم‌انگیزی نیز، دنیا بیشتر از یک شوخی نیست! بیشتر از یک بستنی خوردن زیر مجسمه‌ی حضرت مریم در پارک شاهنشاهی، بیشتر از این درخواست مهربان و کوچولو که: «با من بستنی می‌خوری؟!» و بیشتر از یک دعوت بازیگوش از روان‌پزشک ظاهراً معتمدی که نگین درخشان به درد دل کردن با او عادت کرده و شاید حتی پا فراتر گذاشته و به او وابسته شده است! از آن طرف شنیدن خبر ازدواج شیرین با بازجوی ساواک و دختردار شدن آن‌ها به‌خودی‌ِ خود آن‌قدر طنزآمیز بود که سالن را سرشار از خنده کند و اجازه ندهد که مخاطب در یک حالت مثلاً غمگین یا شادمان باقی بماند. به‌خصوص که نسیم ادبی در این سال‌ها با بهاره رهنما زوج هنری خوبی را تشکیل داده‌ و به‌ بهترین نحو از عهده‌ی نقش خودش برآمده است. موقعیتی که شیرین و بازجوی ساواک را به ازدواج کشانده، همان است که به آن می‌گوییم: «طنز موقعیت». با من بستنی می‌خوری؟! اما تنها به طنز موقیت اکتفا نکرده و گاه و بی‌گاه با «طنزهای کلامی» بکر و تازه، شیرینی اثر را دو چندان می‌کند

سه: چیزی که نوشته‌ها، کارگردانی‌ها و بازی‌های تئاتر بهاره رهنما را از مابقی هنرمندان این قشر متمایز می‌کند، آینه‌ای است که او مقابل زندگی گرفته و صداقتی که به آثارش روح و جان می‌دهد و احساسی پُرْ از طراوت زندگی و روحیه‌ای انسانی که حتی از چشم‌های اشکی او که دیگر مشخصه‌اش شده پیداست؛ وقتی که در آخر نمایش و لابه‌لای تشویق مردم از آن‌ها خواست با مراجعه به پیج ریحانه جباری، از خانواده‌ی مقتول درخواست کنند که دختر جوان دیگری را به سفری بی‌برگشت نفرستند و... اصلاً برای شناخت همین دردهاست که در کنار دنیای سینما و تئاتر، بهاره؛ روزنامه‌نگار، شاعر و نویسنده‌ی خوب و شناخته‌ شده‌ای نیز هست.

چاپ شده در تاریخ 23 / 1 / 93

فاضل ترکمن / روزنامه جهان صنعت

 

 

   + بهاره رهنما - ٩:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٩

یک حرف، یک نگاه/ از این به بعد روزهای 5شنبه


یک حرف، یک نگاه
21 فروردین 93
**این ستون از این به بعد روزهای پنج شنبه منتشر میشود**
تلاش برای بخشش
بهاره رهنما
یک حرف: فقط چیزی نزدیک پنج‌روز تا اجرای حکم قصاص «ریحانه جباری» باقی است. تا سه‌شنبه آینده، چوبه‌دار مهیا می‌شود برای قصاص جوان 26ساله‌ای که در 19سالگی مرتکب قتل عمد شده. رایزنی‌ها و تلاش‌های ورزشکاران، پیشکسوتان هنر، استادجمشید مشایخی، رضا کیانیان، رخشان بنی‌اعتماد، بهزاد فراهانی، رویا تیموریان و بسیار نام‌های بزرگ دیگر بی‌فایده بود. به‌قول خانم حاجی-رییس تنها مجتمع جنایی اجرای حکم قصاص در ایران- (که با وجود سختی کارش، با دیدنش به وجود چنین شیرزنانی در کشورم افتخار کردم) این شاید عجیب‌ترین پرونده جنایی تاریخ ایران است که متهم اقرار می‌کند که من کشتم و خانواده مقتول اصرار دارد که او نکشته و پای کس دیگری در میان است که این دختر پنهانش می‌کند. باز از کلام حق خانم حاجی نشانه می‌آورم که گفت عملی پلیدتر از قتل در هیچ عرف و دین و اخلاقی وجود ندارد، اما «ریحانه جباری» خفاش‌شب نبود، ممد بیجه هم نبود. «ریحانه جباری» یک دختر 19ساله دانشجو بود که صرفنظر از تمام شیطنت‌های دخترهای هم‌سن‌وسالش، دانشجویی ممتاز بود و در جلسه رویارویی خانواده مقتول و قاتل در شعبه اجرای احکام خیابان آذری، رییس دانشکده او به نیابت از هزاران هم‌دانشگاهی خواستار نجات ریحانه، حضور پیدا کرده بود. با همه احترام و همدردی‌ای که برای خانواده محترم مقتول، قایل هستم برای آخرین‌بار در این یادداشت دردمندانه به‌عنوان یک مادر از آنها می‌خواهم که از حق قصاص خود به‌دلیل سن پایین مجرم در حین ارتکاب جرم، بگذرند و به‌قول «رخشان بنی‌اعتماد» از تسری خشونت در جامعه بپرهیزند و صرفنظر از اینکه خود ریحانه هم به عمل مجرمانه خود، معترف است به احترام سینه داغدیده فاطمه‌زهرا(س) که امسال، سال این بانوست، این دختر مجرم را به مادر زجرکشیده و داغدیده او که طی این هفت‌سال بارهاوبارها مرده و زنده شده و از همکاران خوب اداره هنرهای نمایشی ماست (خانم شعله پاکروان) ببخشند. از هر ایرانی مسلمان و انسانی که می‌داند بخشش چقدر بزرگ‌تر از قصاص است و با خانواده مقتول ارتباطی دارد و این یادداشت را می‌خواند، عاجزانه تقاضا دارم در این پنج‌روز باقیمانده خانواده محترم مقتول را از تصمیمی که قطعا در آینده موجب آزار روحی و وجدانی آنان نیز خواهد شد، منصرف کنند.
یک نگاه: همه ایرانیان خوب کشورم را به دیدن به‌زعم من شریف‌ترین فیلم اجتماعی 30سال اخیر سینمای ایران دعوت می‌کنم. مصطفی کیایی با ساخت «خط ویژه» یک ادای احترام مخصوص به قشر آسیب‌پذیر جامعه و همه جوانان در آرزوی روزهای خوب ایرانی کرده است. دیدن این فیلم را از دست ندهید.
http://sharghdaily.ir/?News_Id=31248

   + بهاره رهنما - ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٢

مطلب جدیدم در روزنامه شرق

یک حرف یک نگاه
21 اسفند 92

حرف‌های آخر سال
بهاره رهنما
گفتند وقت نیست، گفتند آگهی زیاد است و آخر سال است، گفتند باید کم بنویسی، پس ستون یک حرف را به یک یادگاری آخر سال از حکمت تائو مزین و تقدیم شما می‌کنم که همه چهارشنبه‌های این سال‌ها رابا من بودید سال نو مبارک. (حکمت تائو) حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی‌گردد، به فرصت‌هایی که مثل باد می‌آیند و می‌روند و همیشگی نیستند، به این سال‌ها که به سرعت برق گذشتند، به جوانی که رفت، میانسالی که می‌رود، حواست باشد به کوتاهی زندگی، به تابستانی که رفت، زمستانی که دارد تمام می‌شود کم‌کم، ریزریز، آرام‌آرام، نم‌نمک... زندگی به همین آسانی می‌گذرد. ابرهای آسمان زندگی گاهی می‌بارد گاهی هم صاف است، بدون ابر بدون بارندگی. هرجور که باشی می‌گذرد، روزها را دریاب. نگران هم نباش روزگار یادت می‌دهد با ناکوک‌ترین سازش چطور برقصی تا محکم و موفق شوی... .

   + بهاره رهنما - ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢۳

نمایشنامه خیریه

 

پرفورمنس شعرخوانی «من گرگ خیالبافی هستم» به کارگردانی حمیدپورآذری به همراه هنرجویان افعان برای برنامه خیری روز چهارشنبه ساعت 18 در گالری محسن برپا خواهد شد.
در کنار اجرای این اثر، روزهای چهارشنبه، پنج‌شنبه و جمعه ساعت 16 تا 21 نمایشگاه عکسی برپا خواهد بود که عواید فروش آن به هنرمندان بیمار به ویژه «مجید بهرامی» اهدا خواهد شد.
از همه هنرمندان و هنردوستان، ورزشکاران و مردم عزیز دعوت می‌شود تا در این امر خداپسندانه شرکت و دل هنرمندان بیمار را شاد کنند.

گالری محسن: خیابان ظفر، خیابان ناجی، خیابان فروزان، کوچه نوربخش، بلوار مینای شرقی، پلاک 42

   + بهاره رهنما - ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٩

آزادی پنج اسیر ایرانی

 

 

برای تایید و امضاء بیانیه درخواست آزادی پنج سرباز اسیر ایرانی  و ارسال به سازمان ملل لطفا برید داخل سایت و امضا کنید و به اشتراک بگذارید

 

 

آدرس موزه صلح تهران

 

www.tpm.ir

   + بهاره رهنما - ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٧

یک حرف، یک نگاه

ایرانگردی راهی برای آشتی با مفهوم وطن
 
بهاره رهنما
 
در سفری دوروزه به استان غرورآفرین اردبیل و شهر زیبای سرعین یک‌بار دیگر با گوشه دیگری از سرزمین زیبا و پرافتخار کشورم آشنا شدم. جدا از جاذبه‌های عجیب چشمه‌های آب معدنی در سرعین که هرکدام خواص درمانگری خود را دارد و جدا از هتل‌ها و خیابان‌های زیبای آماده پذیرایی از گردشگران داخلی و خارجی و هوای بی‌نظیر و سبلان زیبا و پرغرور و آسمانی به رنگ آبی نقاشی‌های کودکی من، چیزی که توجه من را برانگیخت فرهنگ خاص مردم سرعین و اردبیل بود که امنیت بسیار بالایی را در این شهر ایجاد کرده بود. مردم همه حافظ جان و مال و ناموس هم هستند و جالب است که بدانید تقریبا هیچ دزدی‌ای در این دو شهر اتفاق نمی‌افتد و مردم به‌راحتی در منازل یا ماشین‌هایشان را باز می‌گذارند و وقتی من با تعجب دو، سه‌بار سوال کردم همگی گفتند اینجا هیچ‌کس دزدی نمی‌کند حتی اگر به نان شب محتاج باشد. حتی وقتی به یک راننده تاکسی که زنجیر طلایی‌رنگ جلو شیشه‌اش آویزان کرده بود گفتم خطرناک است شیشه را نشکنند کلی به من خندید و من بار دیگر به لزوم فرهنگسازی برای داشتن نسلی بهتر پی بردم. به اینکه بیشتر باورهای آدم‌ها از درون خانه و خانواده شکل می‌گیرد و به سختی تغییر می‌کند، حتی در سخت‌ترین شرایط آموخته‌های یک خانواده خوب فراموش نخواهد شد. به‌هرحال سفر به این استان زیبا و دیدار مردم بافرهنگ و بسیار مهربانش را به‌شدت توصیه می‌کنم. در واقع اگر بخواهیم واقع‌بین باشیم متاسفانه به‌عنوان مادر با نسلی مواجه هستیم که نه‌تنها تاریخ کشورش را درست نمی‌شناسد بلکه از جغرافیای خاص و جادویی ایران هم طبعا اطلاعات چندانی ندارد. حالا از این نسل توقعی هم نمی‌رود که چرا مثل ما کشورش را دوست ندارد و چرا مثل نسل من با شنیدن سرود ای‌ایران اشک در چشمانش حلقه نمی‌زند و چرا همه آمال و آرزوهایش را دارد در جایی خیالی آن‌سوی مرز‌های کشورش دنبال می‌کند. دلم می‌خواهد این بچه‌ها را با مفهوم وطن آشتی دهم. خودم مادرم و یکی‌شان را در خانه دارم یک آره خوب پیدا کرده‌ام: ایرانگردی. در فاصله‌ای که برای کار یا حضور در شبکه‌های تلویزیونی یا نمایش یا برنامه سفرهای استانی می‌روم یا دخترکم را می‌برم یا مرتب برایش عکس و مطلب می‌فرستم و حالا می‌بینم کم‌کم برایش گوشه و کنار کشورش چقدر جذاب می‌شود. ایران پر از نقاط بکر و عجیب و متفاوت در دنیاست. کودکانتان را با سرزمین مادریشان آشنا کنید.

   + بهاره رهنما - ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٢

نمایشنامه خیریه برکت

بهاره رهنما شنبه سوم اسفندماه ساعت 19 در فرهنگسرای اندیشه نمایشنامه «اتاقی در فلان هتل» نیل سایمون را به همراه بهرام زند روخوانی میکند. عواید این نمایشنامه خوانی به نفع زنان سرپرست خانوار تحت حمایت بنیاد خیریه یاران برکت مهر خواهد بود.

   + بهاره رهنما - ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۳

کنکور و چهل سالگی

امروز بعد نزدیک ده سال چیزی شبیه به کنکور دادم ، امتحان کانون مشاوران حقوقی البته پارسال از همین امتحان جا ماندم و خواب ماندم امسال هم دقیقه نود مقنعه دخترکم را به سر کشیدم و خواب الود و رسما گیج و نیمه هشیار خودم را در اژانس انداختم ، مدتهاست دیگر با مداد نمینویسم سیمین دوست وکیلم قرار است مداد و پاک کن و کارت ورود به جلسه را برایم بیاورد دم در سالن امتحان ، عجیب حس میکنم پیرم برای کنکور دادن برای پشت میز نشستن و تست زدن ، میرسم راننده اژانس میگوید مگر از بازیگری راضی نیستید؟ نصفه نیمه جواب میدهم که چرا اما به پروانه وکالتم برای فعالیت های حوزه کودکان نیاز دارم ، البته این سوال را به شکل های بدتری بعضی خانم ها و دخترهای جوان هم می پرسند و انگار بدجور از شرکت من در امتحان جا خورده اند ، دو تا از خانم ها دم در اسانسور برای بالا رفتن دعوا میکنند و از حالا برای إثبات حقشان در حال تمرین هستند ، یکی شان هم یکهویی به من می پرد که نمیفهمم چرا ، حوصله بحث و جدل اصلا ندارم ، انقدر هم أضافه وزن دارم که در نیمکت های معمول امتحان به حال خفگی بیفتم بلند میشوم و ژاکتم را در میاورم ، یادم میاید در همه کنکور های عمرم زمانبندی را از دست داده ام عجله میکنم اما سلام و علیک دو سه ممتحن جلسه وقتم را کمی میگیرد، به سیستم سی درصد هوشمندی تست زنی بیش از خوانده هایم اعتماد دارم و به دعاهای مادرم که انگار تا این پروانه وکالت را نگیرم هیچ کدام از خوانده هایم به دلش نمی چسبد، تا ده و نیم تمام میکنم ، باید تا یازده صبر کنم بلند میشوم کمرم خشک شده ، کمانم خوب امتحان داده ام ، خانم بسیار مسنی که او هم در حال امتحان دادن است به من لبخند میزند ، من هم ، یازده میشود خانم ممتحن ندادم را یادگاری میگیرد و با من عکس میگیرد دست خالی با پول در جیب عقب و مقنعه چروک و کج و عینک بخار گرفته میروم موبایلم را از اطلاعات پس میگیرم ، اس ام اس سیمین امده :شیری یا روباه/ مینویسم :شیر اما خوابم میاد دویست تا تست در چهل سالگی زیاد بود؛). در کوچه نه اژانسی هست نه دربستی یک خانم داوطلب چادری مهربان با لهجه شهرستانی با همسرش من را تا خیابان اصلی میرسانند، موقع پیاده شدن میگویم : امیدوارم به زودی همکار بشیم.

   + بهاره رهنما - ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢

کنکور و چهل سالگی

امروز بعد نزدیک ده سال چیزی شبیه به کنکور دادم ، امتحان کانون مشاوران حقوقی البته پارسال از همین امتحان جا ماندم و خواب ماندم امسال هم دقیقه نود مقنعه دخترکم را به سر کشیدم و خواب الود و رسما گیج و نیمه هشیار خودم را در اژانس انداختم ، مدتهاست دیگر با مداد نمینویسم سیمین دوست وکیلم قرار است مداد و پاک کن و کارت ورود به جلسه را برایم بیاورد دم در سالن امتحان ، عجیب حس میکنم پیرم برای کنکور دادن برای پشت میز نشستن و تست زدن ، میرسم راننده اژانس میگوید مگر از بازیگری راضی نیستید؟ نصفه نیمه جواب میدهم که چرا اما به پروانه وکالتم برای فعالیت های حوزه کودکان نیاز دارم ، البته این سوال را به شکل های بدتری بعضی خانم ها و دخترهای جوان هم می پرسند و انگار بدجور از شرکت من در امتحان جا خورده اند ، دو تا از خانم ها دم در اسانسور برای بالا رفتن دعوا میکنند و از حالا برای إثبات حقشان در حال تمرین هستند ، یکی شان هم یکهویی به من می پرد که نمیفهمم چرا ، حوصله بحث و جدل اصلا ندارم ، انقدر هم أضافه وزن دارم که در نیمکت های معمول امتحان به حال خفگی بیفتم بلند میشوم و ژاکتم را در میاورم ، یادم میاید در همه کنکور های عمرم زمانبندی را از دست داده ام عجله میکنم اما سلام و علیک دو سه ممتحن جلسه وقتم را کمی میگیرد، به سیستم سی درصد هوشمندی تست زنی بیش از خوانده هایم اعتماد دارم و به دعاهای مادرم که انگار تا این پروانه وکالت را نگیرم هیچ کدام از خوانده هایم به دلش نمی چسبد، تا ده و نیم تمام میکنم ، باید تا یازده صبر کنم بلند میشوم کمرم خشک شده ، کمانم خوب امتحان داده ام ، خانم بسیار مسنی که او هم در حال امتحان دادن است به من لبخند میزند ، من هم ، یازده میشود خانم ممتحن ندادم را یادگاری میگیرد و با من عکس میگیرد دست خالی با پول در جیب عقب و مقنعه چروک و کج و عینک بخار گرفته میروم موبایلم را از اطلاعات پس میگیرم ، اس ام اس سیمین امده :شیری یا روباه/ مینویسم :شیر اما خوابم میاد دویست تا تست در چهل سالگی زیاد بود؛). در کوچه نه اژانسی هست نه دربستی یک خانم داوطلب چادری مهربان با لهجه شهرستانی با همسرش من را تا خیابان اصلی میرسانند، موقع پیاده شدن میگویم : امیدوارم به زودی همکار بشیم.

   + بهاره رهنما - ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢