قصه گيرهای بابام

داستان خواندنی و واقعی يه  پسر و پدرش كه خيلی باهام تفاوت دارند

داستان گيرهای بابام

 

manobabam.persianblog.ir

ديدنش ارزش داره

   + بهاره رهنما - ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/۱٩

 

نميدونم قبل از ۵شنبه بتونم باز بنويسم يا نه بايد تا ۱۵ فروردين صبر کنم

بهر حال دلم واستون  تنگ ميشه

حتی اونا که يجور ديگه ميبينن

مهم اينه که گفتيم و شنيديم

تو دنيايی که ديگه خيلی فرصت گفت و شنيد نيست

بهارتون هزار رنگ

دلاتون بهاری.

تا بار ديگر همدلی...

دوستتان دارم

   + بهاره رهنما - ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/۱٩

 

ميگن بدن هفت لايه داره

جسم عقل ذهن قلب شخصييت.......

وآخريش هسته درونی

مرگ تمام اين لايه ها رو به غير از همون هسته درونی از بين ميبره

و اونجاست که همه ما يکی هستيم بی هيچ تفاوتی

احساس تفاوت شايد رويای کودکانه اين جهانی بيش نيست

برای تلاشی شايد بيهوده ودلخوشی شايد عبث

کمی ترسناکه اينهمه يکسانی نه؟

اما من پری کوچک غمگينی را ميشناسم که دلبسته رويای کودکانه تفاوت خويش است.

 

   + بهاره رهنما - ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/۱٩

 

بهار از سر انگشتان تو آغاز ميشود

تابستان من گرمی نگاه توست

پاييزم شاعرانگی صدای تو

و زمستان من قهر توست

وقتی همه  خورشيدها از من ميگريزند و بسوی تو ميايند

تا بهار از سرانگشتان تو آغاز شود.

   + بهاره رهنما - ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/۱٧

 

من که از درون ديوارهای مشبک شب را ديده ام

و من که روح را چون بلور بر سنگترين سنگهای ستم کوبيده ام

من که به فرسايش وازه ها خو کرده ام

ومن ـ باز آفريننده ی اندوه

هرگز ستايشگر فروتن يک تقدير نخواهم بود

و هرگز تسليم شدگی را تعليم نخواهم داد

زيرا نه من ماندنی هستم ونه تو

آنچه ماندنی است ورای من وتوست.

(بار ديگر شهری که دوست ميداشتم ـ نادر ابراهيمی)

   + بهاره رهنما - ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/۱٦

 

ميگن مردن حقه اما کی و چطوری؟

اردشير افشين راد دوست خوب و فيلمساز جوانی بود که هنيز هم هر دوی اينها هست

اما ديگه تو اين دنيا نيست

اينطوری رفتن هم (دلم نمياد بگم مردن) اصلا حقش نبود نميدونم اگه مردن حقه کاش يجور ديگه و يوقت ديگه ميومد سراغ اردشير.

بعد از اينهمه گلی که تو انقلاب جنگ بمبارانها و... از دست داديم حالا بازم بايد شاهد از دست دادن جوانهامون باشيم البته به شيوه های جديدتر

انگار اين شهر واسه جوانها جا نداره

اونهايی که اگه ميموندن حتما منشا اثرات زيادی بودند

بقول يک بزرگتر يادش بخير روزگاری که جوان مردن يک اتفاق نادر بود نه معمولی

براش دعا کنيد و واسه بقيه جوانهايی که هنوز در اين شهر خاکسترييند

ااسمش بود اردشير افشين راد...

   + بهاره رهنما - ٩:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/۱٤

ترسناک

و دنیا با همه قشنگیش ترسناکه منم میدونم

شهرزاد قصه گو خسته است

بقول سهراب خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود

من دارم ۳۰ ساله میشم و ازاینکه هنوز واسه خودم غریبه ام وحشت میکنم

راستی من توی ۲ روز گذشته مغجزه داشتم

حافظ همیشه بهم راست میگه شما هم امتحان کنید

میدونم خیلی سردرگمم

اما خدا رو شکر میکنم که دوستهایی دارم که براشون راحت از سرزمین ناشناخته وجودم میگم

دعا کنید قصه گفتن یادم نره

و یادمون نره.........

   + بهاره رهنما - ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/۱٢

چگوارا

اامروز یک دوست عکس چگوارا رو برام فرستاد ومن باز به این فکر افتادم که ایا ابدیتی هست؟

و اگر نیست مفهوم خوب و بد چه جایگاهی پیدا میکنن

جدا اگه نیست من یکی این حرفا رو ول کنم برم برج ساز بشم لا اقل دنیا رو دارم

اگرچه شاید یکی از قشنگترین مفاهیم دنیا خوبی کردن بدون باور به هیچ ابدیتیه

البته شجاعت میخواد

بودا

چگوارا

.........................؟

تو چی؟

من پری کوچک غمگینی را میشناسم که میترسد

پری کوچک غمگینی که  هنوز به عشق بهشت معجزه میکند

و به امید روزیست که بدون تکیه به ابدیت و با شجاعت معجزه کند

بودا چگوارا....................؟

تو چی؟

   + بهاره رهنما - ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/۱٠

پاندورا

و پاندورا در جعبه را برداشت

همه مصائب بشری از جعبه بیرون امدو وارد دنیا شد

پاندورای بیچاره فقط زمانی توانست جلوی فاجعه را بگیردو در جعبه را ببندد که فقط امید برای آدمی بافی مانده بود

فقط امید.

و حتی امید به معجزه

و اینگونه شد که هزاران سال بعد پری کوچک غمگینی که وبلاگ مینویسد هر روز منتظر معجزه است.

حتی معجزه محال!

انتظار قشنگی است شما هم امتحان کنید

   + بهاره رهنما - ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/٩

شک

به آسمان شک کن به بلندایش

به زمین شک کن به سر سختیش

به گرمای خورشید

به حظور خودت به من

به حظور خدا شک کن

به حقیقت ورویا شک کن

اما به عشق فقط ایمان بیاور.

   + بهاره رهنما - ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/٧

بی چیزی

چیزی ندارم که با تو قسمت کنم

جز تنهاییم

شکوفه ای ندارم که پیشکشت کنم

جز گل حسرت

دردستهایم چیزی نیست

جز عرقی سرد

وعشقم برایت ارمغانی ندارد جز دلتنگیم وای خدایا تو چه حیفی برای من!!!!!!

   + بهاره رهنما - ٧:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/٦

آسمون و ستاره ها

سلام اسمون داره باز میشه ستاره ها کم کم دارن خودشونو نشون میدت ابرا کنار میرن و تو احساس همون گرمایی رو میکنی که صبح های بهار و تابستون وقتی که کسی تا تو خواب بودی میومد تو اتاقت و پرده رو کنار میزد از پشت پنجره حسش میکردی

حالا اون آدم مامانت بود عشقت بود خواهرت برادرت یا... جاش سبز باشه همیشه..

بهر حال آفتاب تو راه پنجره توست  باور کن.

   + بهاره رهنما - ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/٤

هواپیما

آی وای بلاخره فیلمبرداریم تموم شد اما حالا درگیر این دانشگاه لامصبم سر یک واحد دیوانم کردند یعنی دیوانه تر

یک هفته است سر درد دارم

پریا سرما خورده

این قطاره و هواپیمایی که سقوط کرد وحشتناک بود

همه روز آخر کار گریه کردیم

خلاصه اینکه :سلام من پری کوچک غمگینی را میشناسم که وبلاگ مینویسد!

   + بهاره رهنما - ٦:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/۳