من اينجا کنار آب دراز کشيده ام و خستگييم را به گرمای زمين ميدهم

ميان من

و خدا فقط يک پلک فاصله است

پشت پلکهای بسته ام نورها بازی ميکنند

چهارده ساله ام و باز کنار اب دراز کشيده ام با پلکهای باز سيبی گاز ميزنم

سر به سر نور ميگذارم

صدای کودکی را ميشنوم که به نام صدايم ميزند

پلکهای خستهام را باز ميکنم

سی ساله ام  و هنوز باور نميکنم که واسطه اين خلقتم.

   + بهاره رهنما - ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱/۳٠

 

گاهی زمان چه مفهوم گنگيه

من دلم برای دستهای بچگی هام تنگ ميشه

حتی اگر حالا خودم واسطه خلق دستهای کوچک ديگری باشم

با زمان جنگی ندارم اما گاهی قبولش ندارم

چون ميتوانم براحتی و با چشمهای بسته به عقب برگردانمش

چون هنوز ميتوانم دستهای بچگی هامو در دست بگيرم و نوازششون کنم

اينجوريه که گاهی جادوگری کار سختی نيست.

   + بهاره رهنما - ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱/٢٩

 

گاهی به دستام نگاه ميکنم اما انگار غريبه هستن

دلتنگ دستای بچگی هام هستم

من زمان را قبول ندارم

مهم نيست که حالا من واسطه خلق دستها ی کوچولوی ديگه ای هستم

مهم اينه که ميتونم چشمامو ببندم

و دستهای بچگيامو نوازش کنم

مهم اينه که من زمان راقبول ندارم

جنگی هم نيست ا

اما ميتونم با چشمای بسته به عقب برگردونمش

شما هم امتحان کنيد.

   + بهاره رهنما - ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱/٢٩

 

گاهی به دستام نگاه ميکنم اما انگار غريبه هستن

دلتنگ دستای بچگی هام هستم

من زمان را قبول ندارم

مهم نيست که حالا من واسطه خلق دستها ی کوچولوی ديگه ای هستم

مهم اينه که ميتونم چشمامو ببندم

و دستهای بچگيامو نوازش کنم

مهم اينه که من زمان راقبول ندارم

جنگی هم نيست ا

اما ميتونم با چشمای بسته به عقب برگردونمش

شما هم امتحان کنيد.

   + بهاره رهنما - ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱/٢۸

 

بهانه های عاشقانه يکی از بهترين چيزهای اين دنياست

وقتی ميگی خسته ای در حالی که فقط خدا ميدونه که چقدر پر از شوری

ميگی می خوای بری در حالی که پاهات به زمين چسبيده

 ميگی نميخوام ولی با تمام وجودت می خوايش ................................................

همه اينه بهانه هاييه برای عشق

بهانه های عاشقانه زندگيتونو مرور کنيد

بنويسيدشون بشمريدشون

اون وقت شايد خيلی چيزهای ديگه هم يادتون بياد

 و اون وقت شايد برای پری کوچک غمگينی که اين روزها خيلی محتاج دعاست

دعا کنيد.

   + بهاره رهنما - ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱/٢٦

 

کسی بهم گفت که شايد بهترين چيزی که من دارم اميدوار بودنمه

يکی ديگه گفت تو خودخواهی

يکی هم گفت قصه های عاشقونه واسه آدمايی خوبه که هوششون زير متوسطه

اما کسی قبلا گفته بود تو آدم باهوشی هستی

يک دوستی گفت برو پليس خبر کن اما من باور نميکنم که کسی هست که هنوز با گلا حرف ميزنه

و يکی ديگه گفت منم باور نميکردم اما راستی راستی جادوگری

راستش من حرف همشونو قبول دارم اشکالی داره؟

آخه من پاهام رو زمين  نيست اشکالی که نداره ؟

اخه راستش هيچ چيز بنظر من اشکالی نداره

اما خوب تو دنيای به اين بزرگی اين فقط يک نظر کوچولوست

به نظر شما گاهی عجيبترين تصميم حال بهتری از درستترين تصميم به آدم نميده يکی ميگفت.................................................

 

   + بهاره رهنما - ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱/٢٤

 

دنيا هنوز پر از افسانه و روياست پر از قصه های  پری های غمگين کوچک

شايد فقط پيدا کردنشون تو اينهمه شلوغی کمی سخت باشه

وقتی هنوز ادمی هست که از شهرزاد قصه کو می خواد تا موقع قصه گفتن دعاش کنه

يعنی هنوز قلم و زبان حرمت داره

و کسی هست که گاهی نه هميشه فقط گاهی با شمعدونی ها حرف ميزنه

و عروسک شکستشو دلداری ميده

آره هنوز کسی هست باور کن

 

شايد بترسه که بگه هست

تو هم به روش نيار اما بدون که هست

و گاهی فقط بودن خودش بهانه کافی برای همه چيزه

اون هست يک جايی همين دورو ور

آره حتی اگه هنوز اسمشو ندونی

گفتم که گاهی فقط بودن کفايت  ميکنه

پس شروع کن به قصه گفتن هر شبه واسه اونی کهفقط اينو ازش ميدونی:

اون هست !همين!

   + بهاره رهنما - ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱/٢٢

 

اينجا نسيم گرمی می وزد

از بين موهايت رد ميشود

گاه گردنت را ميسوزاند 

اينجا همراه هوا آب به رييه هايت ميفرستی

اينجا آدمها کم هوش ترند کلاغ ها بيشتر گربه ها بی حال تر

اينجا تو نيستی و انگار تا ابد تابستان است.

 

 

من برگشتم

 

   + بهاره رهنما - ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱/٢٠

 

   + بهاره رهنما - ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱/۱

 

   + بهاره رهنما - ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱/۱