خيلی وقته دوباره قراره بنويسم اما هر بار نمی شد به دلايل خيلی زياد

اما نميدونم ديشب چی شد که شد که بشه و باز بيام تو وبلاگم .

شايد خاصيت شب بزرگداشت عشق بود.

 يا البته خاصيت خود عشق .جرات جسارت نوشتن زير نور ماه...

تو اين مدت دوماهی هم که اينجا ننوشتم کلی نوشتم وکلی اتفاقات جادويی افتاد

و خلاصه منو به اتاقم بر گردوند .

همه چيزای اون روزا که باعث ننوشتن وبلاگم شد حالا خاطره های دوريه که ديگه اذيتم نميکنه

مهم نوشتن ونوشتن ونوشتنه مگه نه؟

اصلا اگه ميشد بعد از مردن فقط نوشت  گمانم مشکل خيلی ها با مفهوم مرگ

 و جاو دانگی حل ميشد

بيشتر از يکساله که اين اتاق را دارم و باهاش زندگی کردم خوشحالم که بزرگتر شدم وصبورتر.

 حال ميفهمم که هيچ چيز به اندازه نوشتن مهم نيست و هيچ چيز  ارزشش انقدر نيست که بخاطرش ننويسي؛ هيچ چيز حتی عشق! چه برسه به نفرت که

اصلا به نظر من وجود خارجی نداره

پس همين الان توام بنويس 

نگران قضيه کامنت ها هم نباش

ميتونی اگه خواستی تو مسنجر برام بنويسی 

تازه از استعداد دهه شصتی ها واست بگم که يکيشون راهشو پيدا کرده بود و تو اين مدت هم واسم مينوشت !!

به هر حال نازنينم :باور کن که شايد نوشتن آخرين جادو ومعجزه اين عصر يخی باشه

پس آخرين جادويی که عشق هم از اون و با اون زنده ميشه را رها نکن

آی عشق چهره برفی ات هم زيباست

   + بهاره رهنما - ۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/٢٧