وای نميشه نظر داد چرا؟

دعا کنيم موقت باشه.

   + بهاره رهنما - ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٤/۳۱

 

{جايی برای گريستن}

توی روزنامه خوندم که توی چين مکانهايی ساخته شده که ادما ميرن توش پول ميدن و سير دل گريه ميکنن!

گفتم چه دنياييه که بايد برای گريستن هم پرداخت!

بعد گفتم مگه آدمای بی پول گريشون نميگيره؟ دوباره گفتم خب چرا ولی لابد واسه اونا مهم نيست که کجا گريه کنن

باز گفتم ديوونه مگه غرور فقيرو پولدار حاليشه؟

بنابراين باز گفتم چه دنياييه!

تو اين دنيا من قراره تو يک فيلم نيمه مستند باری کنم که همبازيم يک پسر ۲۴ ساله ااست که از قربانيان فاجعه خونهای آلوده است

تو ۷ سالگی چون هموفيل بوده و نياز به خون داشته و چون اينجا ايرانه اين بلا سرش اومده

اما شاهکار اميدواريه ميخواد رييس جمهور بشه دکترا بگيره و.....خلاصه دنيا رو عوض کنه........

فکر اينجا رو نکرده بودم

چه دنياييه!!

راستی موقع رانندگی زير بارون وقتی شيشه های ماشينو مه گرفته هم

جای خوبی واسه گريه کردنه.........!

   + بهاره رهنما - ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٤/۳٠

 

روزی که شروع کردم وبلاگ بنويسم همين دو سه ماه يا چار ماه پيش بود اما من واسم ده سال گذشته نه چون بد گذشته باشه نه

اما خدا ميخواست من يکدفعه بزرگ شم با شماها وبا نوشتن

اينجا دنيای عزيز نمه با آدمای عجيب و عزيزش

اينجا منم خيلی چيزا گم کردم و پيدا کردم

با شماها حتی تو سفر تنها نبودم

يک وقتی فکر ميکردم بازيگری بزرگترين نعمت خداست

اما حالا ميگم نوشتن خود جادو خود معجزه خود عشقه

من مينويسم پس هستم تو مينويسی پس هستی

ما مينويسيم وزندگی ادامه داردو عشق ميماند..............

   + بهاره رهنما - ٦:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٤/٢٥

 

نگران امتداد نگاه توام

در بيکرانه عجيب اين دنيا

چشمهايت معيار خوب دلواپسيهای

منند.

   + بهاره رهنما - ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٤/۱٧

 

اين شعر و ذوستی گفته و من روزای سختی رو پشت سر گذاشتم واست مينويسمش:

از رفتن نمان

پشت پنجره های بسته خانه تو

هنوز هم سحرگاهان مردم گام برميدارند

گوش کن صدای زندگی زيباست...............

فقط تو روزای سخت يادت باشه: اين نيز بگذرد...................

   + بهاره رهنما - ۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٤/۱۱

 

ميگن مادر که بشی رويا تموم ميشه عال ميشی و پاهات ميچسبه به زمين

اما واسه من اينجوری نبود واسه من اتفاقا مادر شدن شروع يک شيدايی غريب بود تو روزاو تو دنيايی که تو شايد بميری و ديگه بوی عشقو نشنوی

مادر شدن شروع جادوی ابدی شدن بود

دوباره شاعر شدن بود

دنيا رو آخر سورئال ديدن بود

جرئت گذشتن از همه مرزها بود حتی مرز عشق

مادر شدن واسه من مثل بلوغی بود که تازه ميفهميدمش

مادر شدن واسه من تصميم به بازيگر موندن بود و

هست ..... پريا واسه من يعنی جادوی جاودانگی.

   + بهاره رهنما - ۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٤/٧