بهار دل‌تنگ

 

 

 

 

 

برای کسی که یال بلند اسبش هنوز در قصه‌ها باد می‌خورد

 

سال‌هاست که بهار برای من با شروعش دل‌تنگی می‌آورد. سال‌هاست که موقع سال تحویل، ترجیح می‌دهم در تهران نباشم. به تیره دیدن و افسردگی و تار دیدن هم متهم نیستم؛ برعکس، گاهی حتی به‌نظر کمی هم الکی‌خوش می‌رسم. اما شروع بهار بی هیچ تعارفی دل‌تنگم می‌کند؛ نزدیک سال تحویل شروع می‌کنم به شمردن آن‌ها که نیستند؛ آن‌ها که نبودن‌شان حسابی دل‌تنگم می‌کند. با شمردن آن‌ها خاطره‌ها مثل سیل به وجودم هجوم می‌آورند، نفسم تنگ می‌شود و اگر بهانة این نبودن تقدیر ناگزیر مرگ نباشد، شروع می‌کنم به دعا کردن برای دیدن‌شان. اما خیلی زود ناامید می‌شوم. فاصله‌ها چه در راه و چه در دل، گاه بیش‌تر از امیدهای کودکانه‌ای است که برای این دیدارها به یکدیگر یا به خودمان می‌دهیم. هیچ بهاری هم نتوانستم به‌سبک نصایح تلویزیون مهربان‌مان دفتر تلفن را بردارم و به کدورت‌های قدیمی پایان بدهم. کدورت برای من یا پیدا نمی‌شود یا اگر شد حسابی جا خوش می‌کند، با هزار بهار هم جابه‌جا نمی‌شود.

سال‌هاست که بهار با آمدنش مرا به‌یاد افغان‌ها می‌اندازد و یا شاید به‌یاد خودمان، به‌یاد این‌که سال‌هاست که هیچ بهاری نیامده که خانواده‌های ایرانی یک عزیز در غربت نداشته باشند، سال‌هاست که خیلی از ایرانی‌ها سفرة هفت‌سین‌شان را بر سر فقدان عزیزان‌شان برپا می‌کنند و کم نیستند... بچه‌هایی که مثل بچه‌های آسمان، حتی برای مدرسه رفتن کفش ندارند، چه برسد کفش عید! شاید به‌عنوان عضوی از جامعة هنر این مرز و بوم، وظیفه‌ام این باشد که برای مردمم، برای آن‌ها که دوستم دارند و دوست‌شان دارم، حرف‌های خوب بنویسم، اما بضاعت من همین است. من در شروع بهار دل‌تنگ خیلی چیزها هستم و این دل‌تنگی را چاره، فقط سؤال‌های زیبای پریای هفت‌ساله‌ام است که از بیست روز مانده به نوروز، هر شب می‌پرسد: «مامان! چند شب دیگر بخوابیم پاشیم عید می‌شه؟» من جواب او را می‌دهم و آرزو می‌کنم این شوق کودکانة نوروز هرگز در دل او خاموش نشود.

 

 

 

(این نوشته در ویژه‌نامة نوروز هفته‌نامة ‌سینما منتشر شده است.)

   + بهاره رهنما - ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/٤