روسری قرمز

مادر روسری قرمزش را پشت سرش گره زده و دارد جارو می‌کند، خانه را، فرش را، همه جا را. من چهارساله‌ام و روسری قرمز، یعنی مادر، مال من نیست. مادر کار دارد.

مادر جادوگر است، با جاروی چوبی‌اش ذره‌های نور  را در هوا می‌پراکند، نورهای کوچولو جلوی جشم‌های من می‌رقصند، در خانه‌ی ما می‌چرخند و هزار رنگ می‌شوند. این ذره‌های نور فقط مال من‌اند.

امروز سر صحنه‌ی فیلم‌برداری پتویی را تکاندند و از پی این همه سال، ذزه‌های نور آمدند. حالا اما مي‌دانستم اسم‌شان غبار است. هیچ کس مادر نبود. هیچ کس جادوگر نبود. من اما هنوز بازی می‌کردم.

سه، دو، یک، حرکت...

   + بهاره رهنما - ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٢