عاشق و رند و نظر باز

وودی آلن گفته : هر آدمی که بعد از سی سالگی به مرگ فکر نکنه آدم احمقیه .  آدم هایی که از مرگ نمیترسند معمولا زمانی  با مفهوم مرگ و جاودانگی در سطح خودشان کلنجار رفته اند ‍  اما با جواب یا بی جواب ازین ورطه برگشته اند و به این بلوغ رسیده اند که مرگ چه پایان کبوتر باشد و چه اغاز او به هر صورت چیز چندان وحشتناکی نیست لااقل نه چندان وحشتناک که به خاطر آن سیگار نکشند و ساعت 8 شب به رختخواب بروندوروزی دوازده لیوان آب معدنی بنوشند و خلاصه به خاطر ده سال   l دیرتر مردن ترسو یاحتی محتاط و محافظه کارنمیشوند. آرتیست ها خصوصا آنهایی که کارشان روی صحنه است به دلایل بسیار که شاید مهمترینش درگیری ذهنی با مفهوم   جاودانگی است معمولا از این دسته اند.  اماگاه به اقتضای سیاست های شغلی لا اقل موفق هایشان مجبورند متعارض با احساس درونیشان رفتار کنند طوری که مثلا: حتی اگر از همان دسته آدم هایی باشند که  از مرگ نترسند باز هم مجبورند که محتاط باشند و تصمیم های محافظه کارانه بگیرنددر حالی که در میان آدم های عادی معمولا نترسیدن از مرگ بینشی نیست که محافظه کاری به همراه بیاورد و بلعکس معمولا آدم رادر تصمیم گیری هایش جسورتر و به اصطلاح درویش تر میسازد.اما آرتیست های ما اغلب بسیار محافظه کار میشوندومدیر برنامه های موفق استخدام می کنند  تا مبادا اشتباه کنندو حتی از لذت ساده آزمون و خطا بی بهره میمانند( کاری که من هم زمانی پیش از سی سالگی به آن فکر کرده بودم) حالا اما  به عنوان آدمی که هجده سالی روی صحنه بوده ام به نوعی نگاه و انتخاب رسیده ام . دوستان نزدیک انگشت شمار اما آشنایان بسیار دارم وشاید به جرات بتوانم بگویم که هیچ دوست محتاط یا محافظه کاری ندارم. برای خودم هم انتخابم نوعی حضور آماتوری  و بسیار غریزی بوده که شاید باعث شده تا در این عرصه قواعد رفتار حرفه ای به مفهوم عقل مداری و سیاسی کاری را بلد نباشم و درست تر این است که  بگویم :دیگر مدت هاست نمیخواهم بلد باشم و با این نابلدی کودکانه ام در کار و زندگی خوشم. با تمام عواقب و البته گاهی هم نعماتش و معجزه های ناگهانی اش.  باور دارم که همیشه قرار نیست عقل   وسیاست  برنده دایمی صحنه ها باشد. شیوه آدم هایی مثل من کمتر برد دارد( خصوصا در عرصه ای مانند سینما ) اما  وقتی ثمر میدهد لذتش به مراتب بیشتر از برد های حساب شده است گرچه این یک نسخه کلی نیستو  بستگی دارد به این که چطور آدمی باشید. اما اگر اهل هیجان وریسک باشید  این نسخه دلپذیریست .

 حضور من در دایره زنگی یکی ازاین موارد بود  اگرچه حالا که مینویسم میبینم دو سه نقطه عطف کارنامه کاریم همگی مشمول این قاعده غریزی بوده  نه عقل و کیاست و سیاست.

همچنان که بازگویی داستان انتخاب من در این فیلم به اعتقاد دیگران چندان سیاست مدارانه نیست اما میگویم. خصوصا برای نسل همکارتازه نفس و جوان ترم که  شاید این داستان برایشان تجربه تلاشی متفاوت در به دست آوردن نقش باشد:  در این فیلم  برای دیگر نقشی قرارداد بسته بودم دلم چندان با نقش نبود اما  تهیه کننده ای آشنای سال های دور فیلم نامه ای به جرات اعجاب آور کارگردانی که تجربه تیاتر عزیز پیش از ناشتایی را با او داشتم و حضور مهران مدیری خلاق در نقش مقابلم و دلگرمی های هدیه تهرانی و کوتاه بودن اکثر نقش هاَهرکدام دلیلی شد برای پذیرفتن آن نقش .روزها گذشت. در طول زمان پیش تولید  ورق ها گشت و گشت تا نقش خانم کچوری بی بازیگر ماند. صحبت دو سه همکار دیگر شد و زمزمه ای از خود هدیه  شنیدم که من را در ذهنش برای کچوری دیده بود اما کسی لا اقل رسما چیزی نگفت. بلاخره شبی بعد از صحبت با عزیزی جسارتی زتده شد وکودکی در وجودم سر به شیطنت برداشت و راه دل را یادآورم شد و عاشق و سر به هوایم کرد همان شب تا چهار صبح بیدار ماتدم و همه دیالوگ های کچوری را حفظ کردم و با ماژیک سرخابی پریا زیر همهشان با اعتقاد به ابن که همه این جملات از آن من خواهد بود خط کشیدم . خوابم نبرد سال ها بود همجنین شوری را تجربه نکرده بودم صبح رفتم پیش دوستی که گریم میدانست با مهرو موجی زیبا و با توضیحات من از نقش چهار ساعت روی صورتم کار کرد تا به کچوری نزدیکم کرد باپریسا بخت آور تماس گرفتم و بی هیچ ملاحظه و غرورو سیاستی کل ماجرای دلدادگی ام به کچوری را گفتم و او با حوصله گوش کرد و پیشنهاد عجیبم را برای دادن تست برای این نقش پذیرفت  . حتی در لحظه بسنده کردم به این که حظور من در نقش کچوری تنها روی کاست تست ضبط و ماندگار شود شاید  روزی کسی یا کسانی اتفاقی ببیتتد.

از تست برگشتم و اگرچه آشکارا دیده و حس کرده بودم که فیلم نامه نویس و کارگردانم به فکرهایی افتادند اما ناگهان تمام تردید های روز تست فیلم عاشقانه پس از  سالها به وجودم برگشت و درست مثل سیزده سال پیش در اتاقم را برای یک 24 ساعت تمام بستم و به اشک خودم را سپردم......  چهارده روز در تب و تردید گذراندم وشب ها در رویاکچوری بودم و مثل اومیگفتم:( نگو تنهام   نگو تنهام که هنوزم یه نفر هست..)و حافظ مثل همه سال های عاشقی باز مونسم شد تا مژده دادند که هدهد خوش خبر از طرف صبا باز آمد  وازحاصل این معاشقه نقشی زنده شد که میبینید. با همه ایمانم باور دارم که نقشی که  کامل ثبت شود همیشه در یاد ها میماند. نه این که جشنواره و تشویق و این ها برایم بی تفاوت باشداما مقوله ایست که مدت هاست با آن در صلحم. بودنش شادم میکند اما به جرات نبودنش غمگین و تا امیدم نمیکند خصوصا در همچنین موردی که من کیف و خوشی هایم را همان لحظات ثبت نقش کرده ام  یاد جمله عاشقانه زیبایی از رمان کافکا در ساحل موراکامی میافتم:فقط تو فراموشم مکنی کافیست آن وقت اگر از ذهن تمامی دنیا هم پاک شوم باکیم نیست!  

   + بهاره رهنما - ۳:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٩

در رثای زن لوت و پودر رختشويی

 

 

خاطره ها و جسارت هایمان در غبار روزمرگی گم میشود

 وبرف میبارد وسرما امان نمیدهد به عقب نگاه کنیم .

جسارت زن لوت را غبطه میخوریم

این روزها شستشو کار سختی است

و ما سعی میکنیم لباسهایمان را تا فردا تمیز تگه داریم.

وقتی ذهن مان درگیر سرما و لباسهایمان است خاظره مجالی نمی یابدوزن لوت افسانه ای بیش نیست.

 حتی رخت نمیتوان شست با دل راحت 

این روزها رخت بربستن افسانه ای بیش نیست!

 

   + بهاره رهنما - ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٩