بيست و نه

اینجا  دراز کشیده ام نزدیک شومینه خالی و دارم به شاخه های خشک تو گلدان دست میکشم و به همین سادگی از فکرم میگذرد که بیست و نه سال است که ما انقلاب کرده ایم .

آدم های بیست ساله روزهای انقلاب الان در استانه پنجاه سالگی هستند و من نمی دانم از زندگی چی فهمیدند .

من بیست و نه سال دیگر در آستانه شصت سالگی ام و از آن جایی که بیست و نه سال گذشته مانند باد گذشت بیست و نه سال آینده هم به همین منوال خواهد آمد. خواهد گذشت و.........

از بچگی حساب ماه و سال و شمارش روزها .مشوشم میکرد .بلند میشوم میروم از میان قرص های تپش قلبم یکی را برمیدارم .

به قرمزی اش خیره مبشوم و یادم میافتد که بروم لب هایم را با همان رژ کذایی سرخ کنم و اعداد را از یاد ببرم اصلا شاید آن روزاها من .........

   + بهاره رهنما - ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۸