کليد

آسمانی دگر میباید و ماهی دیگر تا شرح این شب بیداری ها.....

ساعت بی عقربه میکوبد در سرم

صدایش آزارم میدهد .

تق تق تق

کلید را گم نکنی!

ساعت بی عقربه مرگ شب را نوید میدهد .

ماه رفته و من نگران توام،

بیگمان صدای باد است ورنه او کلید دارد بر در نمی کوبد !

   + بهاره رهنما - ٢:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢٩

گرد مثل جادو

بازم من رفتم تو دنیای عجیب تیاتر شهر! هر روز تو گرمترین ساعت روز میرم هر روز و غروب میام بیرون .اون تو نمی فهمی که آفتاب کی میره و به قول پریا که چند روز پیش با من آمده بود تمرین: انگار تیاتر شهر وسط همه دتیا ست و آدم که توش میره همه چی یادش میره .

تیاتر شهر بیش از هم این شهر مرکز جمع شدن آدم های پریشونه که من نمیگم بهشون :دیوانه. ساختمونش عجیبه و گرد و جادویی و این خاصیت جادویی به نظر من مخصوص همه چیز های گرد این دنیاست  مثل ماه مثل زمین خورشید گوی بلورین و تیاتر شهر.

 و مثل  سکو های گرد و جادویی تیاتر شهر که بازم واسم داستان دارند و آدم های حسابی پریشونشون میرن تو سرم و میمونن: پسری با موهای بلند مجعد و عینک دودی نوشابه ای رو میون پاهاش گذاشته و چشماشو بسته و داره تو اصفهان آواز سر میده.

 زن میون سالی نگران وعاشق تو چشمای پسر کم سن و سالی زل زده پسرک حرف میزنه اما زن نمیشنوه .

مردکی نیمه برهنه داره از پشت یکی از سکوها با ترسی حیوان وار سرک میکشه!

پیر مردی ژنده پوش داره موهای سر دخترک ریز نقشی رو که روی پاش خوابیده و خودشو رو سکو جمع کرده نوازش میکنه .

و زنی بازیگر با سری پرداستان  با عجله از کنار این همه میگذره تا در دل این گردی دنیا رو فراموش کنه و نقش قمری رو باور کنه....

 

   + بهاره رهنما - ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۸