دوتا دختر دیوونه زیر بارون

دوتا دختر احمق زیر باروون :

پریشب نه پریروز غروب یکهو باروون بارید .حسابی و وحشی و بی ملاحظه بود و شلوع کرد و روشن خاموش شد آسمونو غرید و انگار بغضیو که از اون پاییز خسیس لعنتی پارسال نگه داشته بود یک دفعه ول کرد که  با رسوایی و شلوغی بترکه و دل این آسمون از پاییز گرفته رو باز کنه . من و پریا تنها تو خونه بودیم . من که تمام امسال چشم براه آسمون بودم تا سه شبانه روز فقط سه شبانه روز بباره و اون وقت آنچه جادوگر گفته بود عملی بشه و ته این غصه رو هم ابرو باد و بارون بشوره و ببره داشتم با ناامیدی به پشت شیشه نگاه میکردم و میگفتم نه الانه که بند بیاد ،این آسمون بهاری رو اعتباری نیست که تلافی اون پاییز بی برکت رو بکنه . پاییزی که بر عکس همیشه که میخواست سنگین و خمیده و پر جسارت واسه باور خم شدن باشه امسال ادای جوونها رو در آورد و هی آسمونشو آفتابی کرد و هی گفت من بارون دوست ندارم . بیخود میکنید میخواید تو پاییز یاد فدیماتون بیفتید.  خلاصه بد پاییزی بود حالام این بهار خانم لابد میگه:" من رو چه به سه شبانه روز باریدن ؟ من رو چه به اینکه بخوام خل بازی پاییزو جبران کنم ؟آخه اگه من سه شبانه روز ببارم کسی نمیگه این که دیگه بهار نیست؟"

 یکی نیست یه این بهار خانم بگه بیخیال آبجی راحت باش هر کاری دوست داری بکن الان دیگه این جوریاست که آدمها هم حرمتو و قول و باید نباید و زدن زیرش حسابی. توهم به فکر خودت باش خیالی نیست اگه دلته که بباری خوب بار گور بابای حرف مردم و این که بگن : "وا بهار چرا اینقدر عوض شد یهویی؟". همه دارن عوض میشن خانم بهار اونقدر که این روزا خیلیا رو نمیشناسی دیگه و فکر میکنی همیشه نمیشناختی . آخه این روزا دیگه غریبگی عادییه  .

من دارم با خانم بهار حرف میزنم که راضیش کنم تا تایستون نیومده انقلابی کنه و سه شبانه روز بباره تا حرف جادوگر درست از اب دربیاد و ته این غصه  هم از دلم کنده بشه و با باد و بارون بره تو دل طبیعت و یک جایی گم شه و غریبه شه انگار هرگز نبوده که پریا میاد :"میگه مامان میای یک کار بامزه بکنیم؟" میگم:" چی ؟" میگه:" بیا بریم باچترامون زیر باروون را بریم" . میدونه مامانش شدید پایه است واسه این کارا واسه به جاده زدن واسه بوی خوب بارون که اون بیرون داره باهام حرف میزنه . پس بی هیچ حرفی میگم:" باشه بزن بریم ". بارونی سبزم رو تن میکنم چترم نیست به پریا میگم :"با چتر تو بریم با یکی بیشتر حال میده" میگه:" آره  مامان راستش چتر تو رو تو مدرسه جاگذاشتم" . میدونستم دست اونه چون از پاییز تاحالا زدمش پشت در اتاقم که اگه مهربون شد، اگه بارید، اگه ، اگه، اگه ...............

بردارمشو بزنم به جاده  گرچه اگر امسال باریده بود قطعا برداشتن چتر رو فراموش میکردم . خلاصه آمدیم بزنیم بیرون که  پیمان رسید و گفت :" بارون وحشتناکه نرید جایی ". ما گفتیم:"فقط یکم میریم تو حیاط با چر زیر بارون را بریم "و خنده معصومانه ای تحویل دادیم وتندی زدیم بیرون . اما تو حیاط نمیشد راه رفت هردو حس دویدن داشتیم و تو یک حیاطک اپارتمانی  جای دویدن نبودپس در حیاطو باز کردیم و آروم زدیم به کوچه.. بارون تندر از اونی بود که ما از پشت شیشه دیده بودیم پیمان حق داشت پریا میخنده ومیگه:" مامان عاشقتم که پای خل بازی هستی ". میگم:"یکم واسه مامان بودن زیادی خلم وگرنه مطمئنم سرماهه رو خوردیم خفن از همین الان.  میگه:" بابام پای خل بازی نیست "میگم :"اونم گاهی من و تو میکشونیمش بذار ببینم الان میشه کشوندش؟" میرم زیر سایه بون یک خونه و به پیمان زنگ میزنم،موبایلمو تو هفت تا جبیب قایم کردم که خیس نشه . میگم:" ما آمدیم پیاده روی تو حیاط نمیشد راه رفت  نمیای تو ؟" میگه :"برید دختر دیوونه های من، من از این هوا متنفرم ". دوباره موبایلو قایم میکنم . را میافتیم بارون تندتر شده و من و پریا شروع میکنیم به دویدن و من داد میزنم:" ببار ببار خانم بهار خیالی نیست ببارببار" . پریا میگه : "مامان کسی نشنوه چی میگی؟  میگم :" نمیشنوه مگه تو شنیدی ؟" داد میزنه:" نه .

 میرسیم به یک پست نگهبانی . سرباز توی اتاقک به هوای اینکه ما تو بارون گیر افتادیم میگه :" بیاید تو بشینید تا بارون بند بیاد." ما میخندیم و من مگم :"میشه دعا کنی بند نیاد؟" سرباز میخنده و یکهومیگه: "وای شما همون بازیگره هستید؟" ما رد میشیم و پریا برمیگرده میگه:" آره همونه" . ما تا خونه نسیم میدویم و میخندیم و بهم قول میدیم که همیشه دیوونه بمونیم  و پای این خل بازیای هم باشیم و من تو دلم ذوق میکنم که این روح پریشون احوال بی حصار رو به دخترم هم دادم گرچه در ظاهر شبیه من نباشه .نسیم در رو روی ما باز میکنه میدونه چقدر خلم میخنده و میگه برید تو حموم تا براتون لباس بیارم.

اما این آسمون هنوزم سه شبانه روز تمام نباریده وجادوگر گفت :" اگه تا تابستون این اتفاق نیفته ته این غصه موندگار میشه گوشه دلم."

پس دعا کنید بباره من که گفته بودم هنوز به بهار  و بارانهای موسمیش امیدوارم.

   + بهاره رهنما - ۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢٢

ماجرای بتوی گلبافت من و کتاب سارا

ماجرای پتوی گلبافت من  و کتاب سارا:

سارا جان ساعت دوازده شب است که خلوت اتاقم را امن میکنم ولو میشوم روی تختم و به پهلو دراز میکشم و با کیفی خوب از خواندن کتابت که حسابی منتظرش بودم آرامش میگیرم. نامش که حسابی به دلم نشسته بود و  تکرارش کرده بودم در دل روز شلوغی که منتظر شبش بودم تا بیفتم روی این تخت گرد و بخوانمت یا بخوانمش .به زمین گذاشتن نرسید بی وقفه خواندمش  . از آن شب هایی بود که همسر بر خلاف همیشه هایش زود به بستر آمد که بخوابد و چشمبندش را بست و غلطید به سمت دیوار و گفت :" شب به خیر اگه خیلی مونده خوب برو تو هال: . گفتم یا نگفتم: نه و باز خواندم تا ساعت دو بامداد که بستم و گذاشتمش زمین و بغضی غریب بلافاصله در تمام گلو و سینه ام پیچید و میدانم که میدانی چنس گریه بغض های مختلف چه متفاوت است از آن بغضهایی بود که گریه اش با صدا شروع میشد و حسابی بود. دستم را در تاریکی روی در شیشه آبی که رویش نوشته ام: رهایی و هر شب کنارم روی زمین است میگذارم، امانه نای توشیدن دارم، نه نای پناه بردن به هال خانه ،و نه توان مهار بغضم را. پتوی گلبافت تک نفره ام رامی پیچم به خودم وخفه زارمی زنم تا چهار صبح .

به نظرم کتابت هیچ اصراری به رمانتیک کردن مخاطب ندارد، کلامت نیز و من که در طول سالها دوستی میشناسمت میدانم که خودت نیز سخت اینچنینی :  در اوج احساس دوستانه ات هم اصراری به ابراز نداری اما مثل کتابت این حس نرم و واقعی انسانی توست که کم کم یقه آدم را صفت میچسبد و  آنفدر که میدانی نمیشود کنارت گذاشت یا از تو ساده گذر کرد این اواخر که روحم سخت آزرده و بیمار بود  کمتر سراغم را میگرفتی وقنی از سیاهچال آن حال خراب  و افسردگی ناگهانی در آمدم  روزی جایی دیدمت. بغلم که کردی فوری شانه های سبزه ظریفت را با اشکهایم خیس کردم تو در گوشم زمزمه کردی : بهار میدانی که این جور وقتها اصلا بلد نبستم حرف های کلیشه ای بزنم که کسی را آرام کنم اما باور کن که نگرانت بودم و چویای احوالت. سارا گریه من از این بی خبر ماندت که میدانستم ازطریق سروش دوست مشترکمان (:از من  خبر داشتی نبود، نمیدانم هیچ میدانیکه من حساس زود رنج هرگز از تو نرنجیده ام ؟من بی گفتنت هم میدانستم که حس و حالت راجع به ماجرای افسردگی من چقدر نگران است و چالب است که این مدلت هم نگفته میدانستم که تا خوب نشوم شاید حالم را هم شخصا نپرسی ! اما وقتی راوی کتابت در مورد مرد راننده نیسان که شاید نیارمند تسلی اوست میگوید که هرگز نمی توانم به آدم ها تسلیت بگویم یا دلداریشان بدهم و از همان جمله های کلیشه ای بگویم .وای که نمیدانی چقدر دلم میخواست که کنارم بودی و بغلت میکردم و باز شانه هایت را خیس میکردم . دنبال شباهت ها به طور خاص نیستم  که از آنها خواه نا خواه  و خصوصا در اولین کتاب  گریزی نیست و به نظر شخصی من نیازی هم به گریز نیست و شخصا دوستشان هم دارم . اما بخشی از این اشاره ها برای من لذتی به وسعت شناخت زنی تمام عیار و بی عقده و عجیب در طول یک دوستی ده دوازده ساله را داشت و شاید بیشتر. راستی اولین دیدار مان را یادت هست؟ به گمانم وقتی دختر هفده ساله ای بودم در مهمانی منزل رضا هم را دیده بودیم به من به درستی یادم نیست تو همینقدر متفاوت بودی ؟ من که  از دختر شلوغ و پر شور و نحیف آن روزها سال هاست بی خبرم ! و یک دیدار دیگر را هم به یاد دارم که الان که دارم مرور میکنم میبینم به راستی راه داستان نوشتنم را گشود : منزل سعادت آباد شما  یادش خوش، تو من را به جعفر مدرس صادقی معرفی میکنی ،آن شب من ماجرایی را با آب و تاب تمام و شوری پر شر که هنوز در من بود تعریف میکنم وبعد چعفر به من میگوید:" تو باید داستان بنویسی ذهنت داستان نویسه" . میگویم:" یک چیزایی نوشتم و او پیشنهاد میدهد که بدهم بخوانتشان و من روزها ی بسیار به فرهنگ سرای نیاوران میروم و در جهان داستان به رویم باز میشود و حالا از پی سال ها کتابت بهانه ای میشود که به خودم یاداوری کنم غیر از لذت غریب خواندن این کتاب چه چیزهای مهمی را در دوستییت بدست آورده ام  مانند لذت نوشتن.

 برویم باز سراغ کتابت و غرابت هایی که تو ازاغلبشا ن بی خبری اما آنقدر بود که به آن بغض غریب منجر شد : من و راوی تو هردو سی وپنج ساله ایم، هردو مادریم ،مادری گیج و بی دلیل نا خشنود وگاهی سرخوش که با کودکمان روی تخت ورجه ورجه میزنیم و ماهردو  به شدت درگیر گذشته ایم و وقتی باران میبارد دلمان هوای خانه کودکی میکند و به خیابان میزنیم وهر دو  عادت داریم  بیلبورد های بزرگ راه ها را تفسیر کنیم و هردو به شعر ترانه ها دقت میکنیم حتی وقتی مزخرفند و  انقدر راحتیم که از ماشین بغلی اسم ترانه و  را بپرسیم  حتی هدیه بگیریمش و هردو نگرانیم که آیا مادر خوبی هستیم و هردو در به در مطب های روانکاوانیم، اما نا امید از کمکشان . هردو به گوش کردن به رادیو معتادیم و هر دو در تصمیم گیری های ساده مانند انتخاب میان دو قلب گردنی مستاصل و هر دو به ضرورت شغل همسرمان اغلب با کودکمان تنهاببم و.. . سارا حالا که نگاه میکنم با پیش داوری محتوم هر خواننده ای که صاحب اثر را میشناسد میبینم عادی است که حس کنم بعضی از این شباهت ها  در تو هم هست در ورای رفتار ظاهری متفاوتمان یک آن حس میکنم که چقدر در همه این سال ها از درون شبیه بوده ایم و فردایش که این اعتراف را کردم تو گفتی که میدانستی که ما درونن شبیهیم و من همیشه میدانستم که تو عاقل تری!

 و بی شک زنان دیگری جز من و تو هم به قول  خودت زیر این آسمان سربی تهران درونن شبیه راوی تو انند راوی واقعی و بی ادای تو ، راوی بینام تو ، که شاید همین بینامیش از هوشمندانه ترین انتخاب های این کتاب است . او درگیریک وسواس ذهنی است بنام "گندم "( که نامش را چه دوست داشتم) و این وسواس به خرخره او ،به مادریش، به اولین فکر هر روزش و به شیشه های آبش چسبیده(راستی عاشق زیرکی ات در انتخاب تلمیح زیبای شیشه های آب شدم )،بختکی است که رهایش نمیکند، فکری که میداند ویرانش میکند اما از آن گریزی نیست به قول خودم:" در ناگریزی تمام لحظه ها یاد تو بود اما حالا در ناگریزی یاد تو هیج راه گریزی به لحظه ها نیست!"

و نیز گندم تو مرا یاد این حکایتی میاندازد که از پدرم شنیدم: بانوی پادشاهی را توانایی باروری نبود ، از چین و ماچین طبییب آوردند تا یکی از آنها گفت : چنین کن و چنان کن تا چهل روز پاک باش و سپس برو بر سر قله قاف اما یادت باشد  به هر چه در دنیاست میتوانی فکر کنی چز میمون سفید ! زن ساده دل  بارهاهمه آن کارهای سخت را کرد اما هر بار که تا مرحله قله میرسد تنها چیزی که به یادش میامد میمون سفید بود. بلاخره زنک نا امید به طبیب گفت:" از خیر باروری گذشتم. کاش اسم این میمون سفید را نمی آوردی که هر چه میکنم تا به قله میرسم فقط اوست که به ذهنم میآید و بس" .

  و این ماجرای دکتر روانکاو  کتابت هم همین گونه بود این که ما خودمان هم میدانیم نباید به گذشته فکر کنیم و باز پول میدهیم به کسی که به ما بگوید به گذشته نباید فکر کنی و خب که چه؟ این را که خودمان میدانیم اما خب نمیشود دیگر لا مصب تمی شود ن م ی ش و د! و سارا من هم اولین روزهایی را دارم پشت سر میگذارم که زن های جوان تر از خودم به چشمم میآیند و تو نوشتی که این از نشانه های پیری است راهنمای خوبی بود باز یاد پدر میافتم  و حالا میفهمم که چرا میگفت: پیری من در یک روز به سراغم آمد، روزی که در آینه نگریستم و  ناگهان دیدم که دیگر چوان نیستم  . من هم از کتاب تو این نشانی را گرفتم و به یاد گاری های  دوستیمان اضافه کردم : من هم پیر شدم دوست من !

و من هرگز از نادر نامیار داستان هایم برایت نگفته بودم که برادر دوقلوی فرید راهوار تو بود واین ها را هرگز نمیگویم که بدانی من هم بهشان فکر کرده ام نه دوق شبهات مان را میکنم،که شاید چیزی کمتر، اما در روح از جنس شباهت گندم و راوی است و حالا اعتراف میکنم که به نوشته ات غبطه خوردم .شبیه غبطه ام به بازی داستین هافمن در کابوی نیمه شب و غبطه ام به انتخاب نام مجموعه داستان غلاحسین ساعدی مرحوم: واهمه های بی نام ونشان و اینکه چقدر دلم میخواست این نام مال اولین مجوعه داستان من بود و من آدم غبطه خوری اصولا نیستم شاید برای همین است که میتوانم غبطه هایم را بشمرم که به هر حال  حالا یکی از مهمترین هایش کتاب توست !و البته میدانی که کنار این غبطه چقدر شادم انگار نویسنده ای را ورای این دوستی یافته ام که برای من مینویسد مهم نیست که روزی به اندازه همه دنیا مخاطب داشته باشد مهم این است که من حس میکنم پیدایت کرده ام برای خودم مانند یک آوازه خوان که هر چه میخواند تو بیشتر مبهوت میشوی که  که چطور  همیشه ترانه هایی را انتخاب میکند که حکایت  دل و روزگار توست.

 و من در به در آن ماجرای موهوم و معلق جای کبودی های چشم و مچ دست راوی ات شدم سارا و من هم وقتی پریا خواب است عادت به نگاه کردنش دارم   و  از خودم و همه پدر مادر ها به خاطرمسیولییت مان در قبال این همه معصومیت  بیزار میشوم و من هم این روزها از خودم، گندم  ،سیگار و فرید راهوار متنفرم  ومن هم و قتی فردای روز خواندن کتابت بس که  هنوزگیج بودم تصادف کردم با خودم گفتم :اگر آدم یک وقت های تصادف نکند ، اگر معطل نشود تا پلیس بیابد ، اگر مجبور نشود تا بیمه برود که  زندگی آدم... اما در همان حال که دارم این ها را میگویم میبینم این ها جمله های  من نیست مال تو و راوی توست .ویاد راویت میافتم که ناخوداآگاه  جملات گندم را زمزمه میکرد  و یاد ناخود آگاهش که عزمش را در روز داستان تو جزم کرده بود  .

سارا جان مدت ها بود که این پتوی گلبافت را باید از رده خارج میکردم اما نمبشد ، باور میکنی که زحمتش را کتاب تو کشید آن شب انقدر آن پتو به اشک هایم آعشته شد که فردا یش جمعش کردم و گذاشتمش زیر تختم. هرگز دوست ندارم خاطره آن اشک ها از آن پاک شود و من ممنونم سارا جانم ممنون!

یادداشت فوق اشاره دارد به کتاب:"

اختمالا گم شده ام اثر سارا سالار نشر چشمه زمستان  87 "

بعد از تحریر : سارا حتی تاریخ کتابت هم برایم حرف دارد و نشانی از سخت ترین زمستان همه عمرم، زمستان 87 و کتاب تورا هرگز از یاد نمیبرم.

   + بهاره رهنما - ۳:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٧

کتابخوان

"کتابخوان" اولین فیلمی است که در سال 88 روی پرده دیدم و اصولا اولین فیلم امسالم بود. بودن" کیت وینسلت "و" رالف فاینس" و داستان عاشقانه فیلم کافی بود تا زمانی را که پیمان و پریا به دیدن فیلم اکشن" واچ من "رفته بودند این فیلم را برای  تنهایی دیدن انتخاب کنم .فیلمی که میدانستم راجع به یک عشق اول است. که لااقل در زندگی آدمهای خاصٍ خود حدیث مفصلی است .

نوع ارتباطی که در شروع فیلم مطرح میشود نوعی از عشق ممنوع ٍجسمانی و غیراخلاقی است که در بستر فیلمنامه کم کم تبدیل به عشقی ذهتی و ماورایی میشود ومعشوق در انتها  بدل به یک تابوی روحی میشود و میل به حفظ نوعی فاصله تعریف شده از طرف مرد مفهوم بی حد و مرز عشق اول را در ذهن بیننده دوباره حک میکند. در بستر زمانی داستان ادبیات و رمان پل ارتباطی این عشق میشود"کتاب "عنصری اتفاقا بسیار اخلاقی  که موجب رستگاری انسانها میشود.و این یکی از زیباترین تجلیل های از ادبیات در رسانه سینماست. عشقی که در نهایت به یادگیری خواندن و به اعتیاد به کتاب منجر میشود. "استیون دال دری" کارگردان فیلم" ساعت ها" و" بیلی الیوت" استاد ساختن لحظات عمیق انسانی با پزهیز از رمانتیسیسم معمول فیلمهای هالیوودی است .

درسراسر این اثر عاشقانه هرگز از کلمه "عشق" استفاده نمیشود و لااقل کسی ادعای عاشقی نمیکند . اما بازیها حس ها و فضا سازیها طوری است که چیزی جز عشق نمیبینید جالب اینجاست که در اوج لحظات خوش عاشقی ( زن و پسر آخر هفته شان را به روستا میروند ) من به آنچنان هق هقی افتادم که خودم باورم نمیشد و این غافلگیری عجیب حسی چیزی بود که در لحظاتی منتظرش نبودم  فقط به مدد تصویر موسیقی و فضا در من ایجاد شده بود وجدا از این موضوع که من به طرز غیز عادی آدم درگیر احساساتی هستم. این   القا حس متضاد از طریق تصویر معجزه فیلم بود. " مایکل" داستان  با بازی اعجاب انگیز" رالف فاینس" یک بار دیگر به من یاد داد که عشق آموختنی نیست  حتی گفتنی نیست و شرح دادنی نیر نیست  همان که" سعدی" خودمان گفته :"آن را که خبر شد خبری باز نیامد." و اینکه عشق اولیش تکرار نشدنی است  و اصلا مگر این مفهوم پیچیده با فلسفه وجود آدمی چندین باره هم میشود ؟" مایکل"  از ابتدای داستان با زن های دیگری رابطه جسمانی دارد ازدواج میکند بچه دار میشود اما چیزی حسی حالی ناتمام یا در اوج تمام شده نمیگذارد که او هرگز احساس کاملی از رابطه با یک زن داشته باشد و شاید برای این اعتراف  است که آخر دخترش را میبرد سر خاک اولین زنی که به او عشق ورزیدن را آموخت و راوی قصه اش میشود تصویر نازدودنی عشق" هانا "حتی با نبودن هانا سایه اش را از سر "مایکل"کم نمیکند او بعد از بیست سال هنوز روی کاغذ  اول حرف اسم هانا را میکشدH

 شاید چون هانا یک عشق اول است به همبن سادگی و به همین پیچیدگی که هرگز کسی جواب کاملی برای چراییش نیافته. چرایی نازدودنی بودن تصویز عشق اول. در تنها جایی از داستان که حرفی از عشق به میان میاید(که همین صحنه به تنهایی  برای بردن اسکار حق را به کیت وینسلت میدهد)" مایکل" از" هانا "میپرسد :عاشقم هستی؟  و" کیت وینسلت" مسحور کننده یا همان هانای ساده داستان فقط سرش را به علامت تایید تکان میدهدو بس. وبعد ها وقتی "مایکل" مجبور به نوعی اعتراف راجع به نوع ارتباطش با "هانا" میشود با شرم میگوید: یک جور دوستی خاص بود و زنی که مخاطب اوست جواب میدهد که گمانم چیزی بیش از یک دوستی است واین جاست مایکل" از کلمه رابطه احساسی استفاده میکند اما باز هم نه از عشق. "

و نکته دیگر  ماهیت غیر قابل  اجتناب بودن و غیر قابل پیش بینی بودن عشق است .مایکل مادر مهربانی دارد که وقتی او نوجوان است مرتب هوایش را دارد و حتی در زمان طلاق" مایکل" به او میگوید که: فقط نگران خود اوست نه چیز دیگری. پس عشق او به هانا که همسن و سال مادرش است یک عشق ادیپ وار و فرویدی حاصل از روابط خدشه دار او با مادرش نیست به همین سادگی و باز به همین سختی فقط عشق است با همه خصوصیات همیشه هایش: بی منطق و کله شق آوار مانند و مستی آور و خطرناک وزنده آنچنان زنده که حتی بعد از بیست سال در چشمهای" هانا" موقع اولبن  ملاقات  او با مایکل موج میزند و موج میزند حتی وقتی مایکل میگوید که سالهلست ازدواج کرده و بچه هم دارد  این عشق است که حس شادی و ترس توامان را در نگاه هانا میریزد و در نهایت انتخاب هانا یعنی مرگ مهر تاییدی است بر این کلیشه زیبای عاشقانه : "میتوان سالها با امیدبه وجود یک عشق زنده ماند اما لحظه ای نمیتوان در نا امیدی به وجود عشق زنده ماند". و هانا نا امید میشود وقتی" مایکل" به او میگوید که پس از آزادی با او زندگی نخواهد کرد انتظاری که گرچه عبث است اماسخت عاشقانه است. شاید هانا توان ورود دوباره به این بازی خطرناک را دیگر ندارد." هانا" زن همکار نازی ها در کوره های آدم سوزی یک عاشق پر جرات است . بقول "سپهری" نازنین خودمان: و خاصیت عشق این است.

بعد از تحریر:در حین تماشای فیلم چنان آبروریزی در سالن سینما کردم به چنان هق هق  و زاری افتادم که حواس همه از فیلم پرت شد و خانم بغل دستیم برایم دستمال آورد و متصدی سالن آب و تمام راه خانه و تمام مدت نوشتن این یادداشت هم چنین بودم. اگر مثل من توانایی کنترل احساساتتان را ندارید حتما با یک نیروی کمکی فیلم را ببینید و یا پیش از شروع فیلم یک" پروپرانول" نوش جان کنید.

   + بهاره رهنما - ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٠