دور مینمایی

 دور مینمایی ...

سخت ,سخت ,دور ,دور مینمایی .

اگر زن لوت هم بودم سنگ نمیشدم

با برگشتن به عقب چیزی از میان این جاده پر مه دیده نمیشد .

تمام راه را علف های بلند گرفته بود

تمام راه را غبار صبوری پوشانده بود .

و تو سخت سخت ,سخت دور مینمایی...

تو سخت دور مینمایی و من با نگاه کردن به گذشته چیزی نمیبینم

حتی اگر زن لوت بودم در میان این جاده چیزی را نمی دیدم !

چیزی نمیدیدم ,جز ردای بلند سیاه رنگی که دیگر تشخیص نمیدهم پالتوی کهنه انداخته

 بر شانه های چوبی مترسکی است ؟

یا قامت بلند بالای کسی که یال بلند اسبش هنوز در قصه ها باد میخورد ؟!...

تو دور مینمایی و تمام این جاد را مه گرفته است .

 

 

   + بهاره رهنما - ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۳٠

خنیاگر غمگین

آن که میگوید :دوستت دارد,خنیاگر غمگینی است که آوازش را از دست داده است ....

عشق را ای کاش زبان سخن بود ...

عجب هدیه غریبی و عجب آلبوم بی همتاییست این "ریرا" با صدای بدیع سهیل نفیسی ...

این هم بیست و چهارم بهمنی بود که گذشت . یک بار دیگر هم گفتم این که روزگارنمیماند و میگذرد خودش نعمتی است ...

   + بهاره رهنما - ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٥

عشق یا آرامش؟

نشسته ام رو به بنجره ای که کوه های بر برف را نشانم میدهد و انبوهی از درختان یک باغ دست نخورده حایی که شاید ایرح میرزا یا شاعران تبعییدی دیگر بای درختانش تا صبح بیدار مانده و حرف ها زده باشند..

 به روح هایی فکر میکنم که در میان این انبوه درختان شب ها برسه میزنند و خوشحالند که زنی غجیب که با درختان و گربه ها و ارواح و برنده ها حرف میزند و شمعدانی خانه جدیدش یک گل سفید داده ,همسایه شان شده .

یاد موضوع انشا سالیان سال این سرزمین نی افتم :"علم بهتر است یا ثروت؟" و کی کداممان حرا ت میکردثیم که بگوییم ثروت ؟ نهایت جسارت من این بود   :"خانم معلم نمیشه هردو رو داشت ؟من میخواهم ثروتمند و بولدار با همدیگه باشم ! "

و کودکی و خوش باوری مجالم نمیداد که بدانم بعضی چیز ها به واقع جمع اضدادند . سواد اگر به قول نازنینی قرار باشد در وجود کسی نهادینه شود معمولی ثروت دنیا را هم که داشته باشد آن را خرج یادگیری بوباره و صد باره میکند وکم کم دیگر ثروتی نمیماند !

من با چای داغی که در فتجان سرخ رنگ در دستم  هست نگاهی میکنم و از خودم میبرسم عشق بهتر است  یا آرامش ؟ کسی میگفت :"لزومن جایی که عشق داری آرامش وجود ندارد و جایی که آرامی عشقی وجود ندارد ."

 جیزی درونم می لرزد و شک میکند و می برسد: "خدایا واقعن نمیشه هر دو رو با همدیگه داشت ؟ "خدا سکوت میکند بیرون بنجره این جا در بکی از آخرین بن بست های تهران برف شروع به باریدن میکند ...

   + بهاره رهنما - ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٩

خسته و دیوانه

میان بیست و چهار شیشه ی عطر خالی، سه نیمه ی پر، گردنبند های ونیزی، عروسک های جوجه، گربه و انواع پرنده ،سیدی های آلبوم های مختلف لئو ناردکوئن و مامک خادم ، پانچوی اتریشی و پرهای سبز عطر نیناریچی ، کتاب های مختلف تئوری داستان نویسی ، داستان کوتاه ، شعر، عکس های مرلی مونرو و دمپایی موشی ولنتاین ،  ه . الف . سایه ، بسیار هدیه ،یادگار، نماد ونشانه گیر کرده ام.

دارم از این خانه می روم. دروس را با درخت ها ،غصه هایش ،شادی ها و هیجان هایش، با سالهای بزرگ شدن پریا از دو سالگی تا حال و با یک دنیا قصه پشت سر می گذارم. یازده سال زندگی در این خانه مرا میان حجم عظیمی از اشیاء گیر انداخته که تک تک شان با نخ های نا مرئی اما محکمی به قلبم گره خورده.

دوستان عاقلم می گویند بارت را سبک کن هر چه در یک سال اخیر استفاده نکرده ای را بگذار توی کوچه و به خانه ی جدید با فکرهای نو وچیزهای نو برو. دوستان عاقلم هرگز میزان دیوانگی های مرا درک نمی کنند ونمی دانند که من هنوز پالتوی صورتی رنگی را که در اولین کارگاه داستان نویسی زندگی ام پوشیده ام را مثل یک شیء مقدس داخل کاور پوشانده ام و دیگر نمی پوشمش تا مبادا آسیبی به آن برسد، چه برسد به چیزهای عزیزی که در طول این یازده سال و مخصوصا پنج سال اخیرش هر کدام در عمق روح وجسم من ریشه دوانده.

درختچه ها و گل های سبز را با دقت تمیز می کنم ، همه ی یادگاری ها را دوباره کنار هم می چینم...

روزهایی که از بستن اشیاء و سرپا ایستادن های متوالی خسته شده ام ، می نشینم میان این همه هدیه و درست مثل دختربچه های هشت ساله زار می زنم، یک سال و یک ماه از بیماری من گذشته اما هنوز این اشک ها بند نمی آید انگار به جای مشکل انعقاد خون دچار مشکل انعقاد اشک شده ام. پتوی گلبافتم را بر خلاف بقیه ی زیراندازها و رواندازها ی خانه به هیچ خشک شویی نمی سپارم میان چادر نماز قدیمی مادربزرگ می پیچمش تا باز بتوانم سرم را رویش بگذارم، بغلش کنم و غرق اشکش کنم ،چه فرقی می کند؟ مگر در خانه نو خبری از اشک ، خاطره و چیزهایی که از دست داده ایم نخواهد بود؟

می دانم که تا هفته ها به نوشتن و اینترنت دسترسی نخواهم داشت، این آخرین یادداشت را می نویسم تا ببینم خانه ی نو با این همه درخت و کوه پیرامونش و آسمان نزدیکی که گمان می کنی دستت به ستاره هایش می رسد، چه حال و هوایی را در این دیوانه ی خسته زنده می کند.

دکتر رضای عزیزم در حال خراب رو به مرگ سه ماه پایانی سال پیش، به شدت تغییر مکان و موقعیت را برایم مفید دانست اما نمی دانست به جایی میروم که درختان بسیار و نزدیکی آسمانش مرا بیشتر به یاد حسرت هایم می اندازد.

نگاه آخر را به دورتا دور خانه ی پر از چوب محله ی دروس می اندازم و در را می بندم ، بغضم را قورت می دهم و به خودم یاد آوری می کنم که تو باید با تمام شدن قصه ها کنار بیایی و قدم هایم را نه چندان مطمئن اما با شوق به سوی خانه ای در یکی از انتهایی ترین بن بست های تهران بر می دارم.

   + بهاره رهنما - ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۱