عیدانه هشتادونه

بهار که از راه میرسد حال ما آدم ها هم مثل حال و هوای باقی طبیعت عجیب و پر ماجرا میشود . گمان میکنی تمام این روزهای سال گذشته و تو ماندهای با این یک هفته آخری که دارد سال تمام میشود . آلرژیها و اقسردگی ها عود میکند ,دندان ها خرابیشان رو میشود . ماشین ها نیاز به سرویس پیدا میکنند و ...و تو هی میپرسی که خوب آخر چرا همه این ها باید یک هو و در همین یک هفته اتفاق بیفتد؟

برای من کمی تا حدودی معتقد به جادوهای دنیا جواب این است که همه چیز ها دارند بوی نو شدن میشنوند و دلشان میخواهد بازسازی شوند . نو شوند و تولدی دوباره را آغاز کنند همه پدیده های طبیعی به پیروی از اصلشان در بهار به سوی نو شدن کشانده میشوند . خب پس اگر این جوری نگاه کنی شاید این هفته آخر سال را با آرامش بیشتری در مقابل این حوادث ناگهانی و غیر مترقبه بگذرانی و اما یادت نرود که این آخر های سال شروع کنی به شکر کردن که معجزه اش باور نکردنی و امتحانش بی ضرر است .

شکر همه چیز از چیز های خیلی کوچک مثل یک گلدان کاکتوس روی میزت تا سلامتی و داشتن عزیزانت !

من دلم میخواهد یک ساعت برای مرور شکرانه های سال قبلم وقت بگذارم . غر نزنید این اصلن معنی اش این نیست که سال فوق العاده ای را پشت سر گذاشته ای نه شاید خیلی هم سخت بوده اما تو شروع میکنی پی گشتن خوبی ها میبینی شان حتی اگر کوچکند . به جای غصه خوردن برای از دست دادن چیزی یا کسی ,شروع کن به شکر گذاری برای زمانی که بوده و داشتیش. این کار تو همان برهه از زمان را جاودانگی میبخشد و مگر هیج جیز غیر از ذات لایزال او فنا ناپزیر است ؟ نه  نیست میدانی که نیست پس به زمان بودنش برایت خوبی هایی داشته که به یاد بیاور و شکرشان را بگو! نه نمیگویم بدی نداشته شاید حتی بیشتر از خوبی بوده اما تو خوبی هایش را ببین .

یاد مادربزگ نازنین و تاثیر گذار زندگیم خوش که میگفت :آدمی بود فقیر و بیمار و خسته و سخت گرفتار . کسی دید که همین آدم دارد هی میکپگوید :خدایا ممنونم . خدایا شکرت و خدایا سپاس !آن نفر ناظر پرسی: تو با این همه گرفتاری برای چه چیزی شکر میکنی ؟ آدم گرفتار گفت : خدا وقتی میبیند که من با این حال و روزم  دارم شکر میکند آن بالا با خودش میگوید : بابا تو دیگر چه جور بنده ای هستی ؟و من عاشق معجزاتی هستم که خدا بعد از گفتن این جمله بر سرم سرازیز میکند !و سال بعد زندگی آن مرد دگرگونه شد ....

و شاید این گونه است که   شکر گذاری در اوج غم و ناامیدی حتی بیشتر از مواقع شادی کارگشایی و معجزه دارد !

خب این البته حکایتی است اصل ماجرای شکر گزاری راهم در همه ادیان و فرقه های مذهبی و کتاب های کالت مثبت اندیشی و توصیه های روانشناسان  میتوانی پیدا کنی . حرف تازهای نیست اما معمولن جدی گرفته نمیشود . و سهل است و ممتنع چون وقتی شروع کنی میبینی ذات گستاخ و زیاده خواه بندگی مان نمیگذارد که خیلی راحت برای همین چیز های کوچک که باید از آنها شروع کنی از ته دل شکر بگویی و هی صدایی در سرت میگوی : خب این که چیزی نیست این که حقم بود . این که نعوذ بالله کاری نبود برای خدا ! اما تو صبوری کن تکرار کن و با تمرکز سعی کن که برای همین نفسی که میرود و می آید هم شکر بگویی (که این روزهای آخر سال که باز تنگی نفسم عود کرده بود دیدم همین نفس ساده چه نعمت بزرگی است ) وقتی شروع به این کار کنی میبینی که کم کم چیزی در درونت شکسته میشود و از میانش چیزی دیگر متولد میشودو بعد چیز های دیگر ...

یادآوری تکنیک بی نظیر شکر گذاری  عیدی من بود به مردمی که دوستشان دارم و بی آنها یک آدم به شدت معمولیم  که همیشه از آن گریزان بودم . عیدتان مبارک مردم خوبم . بابت وجود مخاطبانی چون شما نیز خدای خوبم را شاکرم !

پ.ن:1این مطلب من به نقل از سایت پرده سینما و بهاریه ای بود که من برای این دوستان نوشتم و در سایت موجود هست .آقای فاضلی دبیر سایت همان کسی است که دیالوگ های فیلم عاشقانه را تمامن حفظ است .مرحمتی برایم نوشته بود :عید آرش و غزال و دخترشان مبارک !

برای نسل امروز شاید آرش و غرال عاشقانه آشنا نباشند اما آن اثر پیش درآمد  همه فیلم های عاشقانه بعد از انقلاب بود و عزیزترین بازی همه این بیست سال بازیگریم !

پ.ن2:برای عید امسال از چهاردهم به بعد فیلم پوپک و مش ماشاالله را آماده اکران دارم بهش امیدوارم چون یک دختر اراکی اهل شاه عبد العظیم را بازی میکنم که نقش بسیار نویی بود کنار مهناز افشار امین حیایی فرهاد آییش و سروش صحت که همه شان عزیزند و هنرمند و به کارگردانی مرد نازنینی چون :فرزاد موتمن

پ.ن 3سال هشتاد و هشت جنس کارهای دیگری را با کارگردانان مختلفی تجربه کردم که در سال هشتاد و نه به نوبت اکران خواهند شد : پنج کار سینمایی :1سن پطرزبورگ:(بهروز افخمی)2بعد ازظهر سگی :(مصطفی کیایی )3عروسک:(وحیدراده).4پوپک و مش ماشاالله:(موتمن)5زنان ونوسی مردان مریخی:(راست گفتار)

اولین اکران مال پوپک و مش ماشاالله است و امیدوارم عیدتان را شادتر کند .

سر سفره هفت سینتان دعای من و خانواده کوچکم یادتان نرود خواهشن:)

   + بهاره رهنما - ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢۸

بی آشیانه

سرایدار افغانی منزل ما دارد شیشه ها را پاک میکند ,آنقدر لهجه دارد که هی باید بعد از هر جمله اش بپرسم :چی گفتی ؟چی؟

یک پسر بیست  و چند ساله است . نامزدش در افغانستان منتظر بازگشت اوست اسمش امان است اسم دخترک را نمیدانم اما گمان میکنم امان رغبتی برای پیوستن به او ندارد .

خسته است ؟ عاشق نیست؟ نمیتواند؟یا...نمیدانم .فقط میدانم تا بیرونش نکنند نمیرود و...

امان همین طور که دارد شیشه ها را با رایت و روزنامه پاک میکند با صدای نازکش میپرسد؟:"باران میبارد آیا؟"

میگویم :"چی؟"و او باز سوالش را تکرار میکند . جواب میدهم :نه گمان نمیکنم .

میگوید :هیچ میدانی در افغانستان هم باران میبارد؟  فقط نگاهش میکنم که ادامه میدهد .: بله میبارد خیلی هم قشنگ است .

حالا میپرسم :دلتنگشی؟ و او سکوت میکند . چشمهای نم زده ام را از او پنهان میکنم و برایش چای میریزم ..

او رو به پنجره ای که سهمش از آن فقط شستنش است ,رو به پنجره ای که بارانی در پشتش نمیبارد دارد زمزمه میکند :سرزمین من خسته خسته از جفایی...

و من به جادویی بودن این ترانه فکر میکنم و چای را کنار پنجره میگذارم !

   + بهاره رهنما - ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٥

جایزه جایزه...

خوب بعد از ده سال باز یک جایزه گرفتم :(بهترین بازیگر زن سینمایی جشن دنیای تصویر از دید منتقدان سینمایی برای فیلم  دایره زنگی )

راستش خیلی ذوق کردم و جیغ زدم و به همه توصیه های بزرگتر ها من باب این که باید خودم را نسبت به جایزه ام بی اعتنا نشان دهم تا خصوصیات (البته به نظر من قلابی )یک ستاره را حفظ کنم را بد جوری زیر پا گذاشتم . و خب البته برای آدم پرشور و هیجانی مثل من نگه داشتن این همه احساس کاملن کار خطرناکی بود . امروز که این یادداشت را می نویسم در واقع هشتم مارچ یا روز جهانی زن است و یک روز بعد از اسکاری که بالاخره ساندرا بولاک دوست داشتنی و بازیگر سالیان آثار کمدی جدی گرفته شد و اسکار بهترین بازیگر زن را از آن خود کرد .

خب این دوتا اتفاق برای من یک جوری پر از حرف و نشانه بود .داشتم مرور میکردم که ببینم چه راهی را آمده ام و چه کرده ام و چرا این جایزه اینقدر برایم مهم بود و خوشحالم کرد؟ که رسیدم به ماجرای استقلال که خداییش برای یک متولد آذر ماه جاه طلب از نان شب واجب تر است .

دیدم این جایزه تایید تردید های سالیان من در مستقل بودن در کار بازیگریم است . خودمانیم سالهاست که برای بودن و ادامه کار خصوصن سینما ناگزیری که در تیم و گروه خاصی باشی و البته خیلی هم بد نیست ّبه دلایلی من را آزار میدهد که دلایلش در این مقال نمیگنجد .

روز اولی که خبر کاندیداتوری خودم را در این جشن شنیدم و اسم بقیه دوستان مثل :خانم آدینه . پانته آ بهرام. گوهر خیر اندیش . مریلا زارعی . باران کوثری ومهتاب نصیر پور وچند نفر دیگر را شنیدم گفتم خب این جشن امسال فیلم های دوسال پی در پی را برسی کرده و همین کاندیدا شدنش هم نوعی تشویق است چون تعداد آثار بسیار زیاد بوده و مجله دنیای تصویر یک سال تمام منتشر نشده بوده . اولین کسی که پیش بینی کرد که جایزه را میبرم پیمان بود که گفت :"بهار میبری واقعن هم حقته و هم نوبتت ". گفتم : "نه پیمان نگو حریفان قدرند بسیار"و:(بعد فراموش کردم مثل همه این سال ها که فیلم هایم یا نرسید یا جدی گرفته نشد یا مثل نان و عشق دقیقه نود اسمم از لیست حذف شد یا یا یا ...

تا روز قبل از جشن که آقای زرین دست سر کار به من گفت : من قبلن مثل همه همکاران برایت احترام قائل بودم اما الان به نظرم زن پر شور و کوششی هستی که برای همه لحظه های کارت داری فکر میکنی و ... من دویدم پا برهنه وسط کمپلیمانشان و گفتم وای اینا یعنی من اون جایزه رو بردم ؟ که ایشان خندیدند و گفتند خبری ندارند .

تا  روز جشن که من از سر صحنه داشتم میرفتم به سالن همایش میلاد  و قرار بود پریا و پیمان هم از منزل راه بیفتند که توی راه مریلای عزیزم زنگ زد و گفت : "بهار روزی که من اولین جایزه سینمایی ام را بردم تو جلوی من بودی و قبل اعلام جایزه برگشتی و گفتی :مبارک باشه شما میبرید ا!لان من میخوام اولین کسی باشم که بهت تبریک میگم ." ...تلفن قطع و وصل شد و من یک خروجی را رد کردم اما باز به خودم گفتم: لابد مریلا حدس زده . به جشن که میرسم فوری میروم سراغ بروشور جشن و به اسم داوران که نگاه میکنم امیدم به باس کامل بدل میشود . دوسه تاییشان همکاران مطبوعاتی هستند که گاه و بی گاه به مناسبت های سیاسی یا سینمایی با هم جر و بحث های مفصل کرده ایم و حتی گاه مشاجره ...

بلاخره میرسند به اهدای جایزه نقش اول زن سینما و اسم من خوانده میشود . من این جایزه را برده ام مردم دست میزنند پیمان با بغض میگوید:" برو فقط حرف سیاسی نزنی ها"! و من شروع میکنم به دویدن ,میرسم روی صحنه نفسم به شماره افتاده از شوق برایم مهم است خیلی مهم !

و حالا میفهمم چرا امروز صبح تا ظهر وقتم را در مدرسه پریا صرف این کردم که به مدیرانش یادآوری کنم که تشویق چه سهم مهمی در پیشرفت آدم ها دارد . از شکیبایی یاد کردم از روزنامه های بسته شده از فریماه و از پیمان و داودی تشکر کردم که مرا برای سینمای کمدی کشف کردند. کل کل قدیمی را با سیروس الوند راجع به اضافه وزن و با فرزاد حسنی راجع به مزیت زن بودن جواب میدهم که اگر ندهم روح اراکی ماجرا جویم را چه کنم :(میروم پایین تندیس حافظ در دستم هست خانوم ادینه نازنین میگویند:" حقت بود ." مهدی هاشمی عزیز میگوید : "من همیشه گفته ام بهار باید دست فلینی می افتاد  ". ابراهیم وحید زاده هم قبلن گفته بود :"جنس بازی خصوصن در این کار آخر شبیه ماسینا شده .".....

 همه این حرف های خوب را که میشنوم, یاد آقای بیضایی و کلاس هایش می افتم که میگفتند :"نه تحسین ها را زیاد جدی بگیرید و نه تکذیب ها را "... اما نمیتوانم باور نکنم که خوشحالم خیلی خوشحال!!!

در قلبم انگار هزار پروانه رنگی دارند می چرخند . خوشحالم که تک و تنها و در میان لابیرنت پیچیده این سینما این آن دخترک نحیف شانزده ساله را با این زن نه چندان نجیف اما محکم این روز ها رساند ه ام . خوشحالم که هیج باجی بابت به دست آوردن هیچ نقشی نداده ام . خوشحالم که همیشه توکل کرده ام که کسی آن بالا ها برای من نقش هایی را مینویسد که در یاد ها میماند و .....خیلی خوشحالم .

یادم می آید که چه ظور بعد از منتفی شدن بحث بازی هدیه با وجود مخالفت کارگردان اصرار کردم نقش را تا چهار صبح حفظ کردم خودم گریم شدم و رفتم دفترآقای  ساداتیان و اصرار کردم که برای نقش شعله ترانه سرا تست ویدیویی بدهم و بعد البته تحسین خود خانم بخت آور و فرهادی را به یاد می آورم و بیست روزی را که رفتم قرارا داد کار بعدی را جلو جلو فسخ کردم و منتظر ماندم تا نقشی را که همان بالا بالا ها  و البته به وسیله اصغر فرهادی برایم نوشته بودند به من بدهند .

یادم می آید که چقدر سال هایی که دخترک جوانی بودم با سری پر سودا  برای من حضور در کنار علی معلم و آذر معماریان در این جشن مهم بود و حالا این یازدهمین جشنی است که باز علی معلم خودش را به زحمت بزرگی انداخته و آماج حزف هایی کرده تا ما را با بظاعت اندک جشن های سینمایی مان کنار هم جمع کند تا اگر گلگی و دلخوری هم هست در فضای این جشن حل شود و چند ساعتی فکر کنیم که سینماگران ما لایق دوستی مهر تشویق و شادمانی اندچنانچه روزی مرحوم حاتمی به ایشان گفته بودکه ما در سرزمینمان به تشویق شدن عادت نداریم و مشابه همین جمله غم انگیز را استاد انتظامی وقتی تکمه های سر دستشان را میبستم تا روی فرش قرمز کن برویم (برای فیلم گاو خونی )با چشمانی اشکی به من گفتند . ظاهرن معلم  برایش مهم نیست تنها روزنامه سینمایی ما  که از بعد از ماجراهای انتخابات کاسه داغ تر از آشی است که عکس و مطلب خیلی از ماها را یا چاپ نمی کندهیج گزارشی از جشن ندهد و عده ای هم بازار زرد نویسی و نوشتن از لباس و پوشش بازیگران را علم کنند تا احساسات مردم را متوجه بخش بسیار حاشیه ای از یک جشن دوستانه  فرهنگی بکنند !یا از سایت طرفداران مدیری  برای ما میل بزنند که بنویسند :" جشنی که به مدیری جایزه ندهد به لعنت خدا هم نمی ارزد ! "به قول امین حیایی همین آدم هایی که سال هاست میگویند حق فلانی بود که جایزه ببرد به محض این که ببرد می گویند: ای بابایعنی  از این بهتر نبود ؟پس زیاد نباید به حرف های اینگونه اعتنا کرد !من هم میگویم که در این سرزمین شغل عده ای خلاف جریان شنا کردن و متفاوت نمایی از این منظر است !

نیز سال هاست گفته ام که نتایج هر حشنواره ای چه داخلی و چه خارجی حاصل  یک جمع کو چک انسانی است که هم جایز الخطا است و هم خاص است و قطعن وحی منزل و امری بدیهی نیست . اما بردن این جایزه به من یاد داد که هنوز و همیشه تشویق شیرین و نیرو افزاست  چنانچه کیارستمی در آستانه هفتاد سالگی و با وجود بیشمار جوایز داخلی و خارجی وقتی از او پرسیدم: هنوز هم از تشویق شاد میشود ؟ با صداقت و جسارت گفت :بله حتمن !

و دیگر این که  مستقل ماندن اگرچه دیر جواب میدهد اما بالاخره ثمر میدهد و میوه اش براستی شیرین تر است ...شب ساعت دوازده من توی ماشین سرم را روی شانه های گرم و مطمئن پیمان میگذارم و او شو خی و جدی این ترانه پاپ کالت این روز ها را برایم روز لوپ می گذارد و دستم را نوازش میکند : همه چی ارومه من چقدر خوشحالم . پیشم هستی حالا به خودم می بالم ...

 

پ.ن١:در تمام طول جشن غلام عباس فاضلی که تمام فیلم عاشقانه را از حفظ بود با تداعی دیالوگ های خسرو شکیبایی برای من به من این هدیه را داد که به یاد بیاورم یک فیلم برای یک دهه کافی است بیست سالگی من با غزال عاشقانه جاودانه شدبعد با نان و عشق به استقبال سی سالگی رفتم و این سال ها با دایره زنگی به استقبال سالهای پایانی دهه سی و آستانه چهل سالگی میروم شاید به قول فرزاد حسنی تقدیر من هر دهه یک جایزه است اگر این طور به یاد بمانم که آقای فاضلی در یادش مانده . دلم خوش است و شاد ! 

پ.ن٢:جایره های این جشن هم همیشه فانتزی و متعددو غیر قابل پیش بینی بوده امشب اولینش را گرفتم یک ملیون تومان لوازم آرایشی بهداشتی از فروشگاه رویاای تی با واقع در بوستان پنجم . با پیمان و پریا  رفتم و به قدر همه سال های کودکی ام تا حالا عطر و رنگ و رویا خریدم ....

پ.ن ٣:خبر خوب برگشت هوتن عزیز شادی جایزه ام را بیشتر کرد . از ته دل آرزو میکنم این روزها با دل شادتری و با خانواده های گرمتری به سراغ بهار نو برویم ...بهاری که آرزو میکنم برای ایران و ایرانی بهار واقعی" حول حالنا الی احسن الحال" باشد !

بگو این آرامش تا ابد پابرجاست حالا که ...

   + بهاره رهنما - ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱۸

آرامش

من به نوعی آرامش دست پیدا کرده ام ,نوعی بلوغ و پختگی

حس نمیکنم از دیگران بهتر یا قوی ترم ,لااقل نه از همه

اما انگار دیگر برایم مهم نیست زمانی کسی عاشقم بوده ؟کسی دوستم داشته ؟یا حتی دورا دور به من مهر ورزیده !

در این لحظه مسئله مهم این است که من دیگران را دوست بدارم از ته دل و بی تظاهر یا ترس !

مسئله مهم خودم و احساس انسانی خودم است نه هیچ کس دیگر !

چنین احساس با شکوهی زندگیم را گرما بخشیده و بی همتا کرده

و هر روز مرا به جشن بخشش بدل ساخته است ...

 

چنین روزگار و استقلال روحی را برای آنها که دوستشان دارم آرزومندم !

بخشی از سخنان یک معلم معنوی که مجاز به ذکر نام ایشان نیستم . اما از ته دل برایشان آرزوی خیر و روشنی دارم !

   + بهاره رهنما - ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱۱

شوخی

خدای من !

جز تو

هیچ چیز این جهان مسخره را جدی نگرفتم

حتی عشق را ..

   + بهاره رهنما - ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٠

مکاشفه در باب یک مهمانی خاموش

نویسنده :آتیلا پسیانی

کارگردان :رضا حداد

جمعه غروب مثل یک خانوم درست حسابی تک و تنها بعد از جشن محک راه افتادم و رفتم تیاتر لیلی و شبنم . گرچه تقریبن کل گروه اجرایی از دوستان خوبم بودند اما آن شب برایم شب دیدن لیلی و شبنم بود . لیلی و شبنمی که من را به روز های بسیار سر خوش عمرم میبرند و البته دیدن سیامک خود رضا حداد هاله بانی برزو و بقیه هم خالی از هیجان نبود . به گمانم من تنها بازیگری هستم که از دیدن دوستانم روی صحنه و پرده هنوز به قدر آدم های معمولی ذوق میکنم و قلبم تند تند میزند .گرچه رفتن به خانه هنرمندان اصولن چیزهایی را در من زنده میکند که دوست ندارم مرورشان کنم و در نتیجه رسیدنم به آنجا همیشه با نوعی خوف و رجای شیرین توام است !

اعتراف هم میکنم که رفتنم با نوعی بیش داوری نسبت به جنس این نوع از نمایش در ایران توام بود . من تقریبن کلاسیک طرفدار داستان و درام جلو رونده نه به عنوان یک نظر قطعی بیشتر به عنوان یک سلیقه معمولن در حال و هوای هر نوع کار هنری به شدت طرفدار فرم گرایی . سادگی و خارج نشدن از ساختار هستم شاید خودم هم وقتی مینویسم زیاد این طور نباشم اما به عنوان مخاطب این نوع از کاررا ترجیح میدهم(وقظعن نه به عنوان یک منتقد ) .

سال هشتادو سه هم (وای چه سال غریبی)پایان نامه فوقم را روی بحث کانسبچوال آرت  نوشتم تا بیشتر بفهمم چرا این قدر از هر نوع خرق عادتی آن هم در زمینه تیاتر گریزانم و این نوع از نمایش بسم میزند . اما این اواخر که پیشنهاد تاتر آتیلا پسیانی را آن هم در نقش مقابل رضا کیانیان نازنین به خاطر همزمانی با فیلمی که در نیمه فیلمبرداریش هستیم از دست دادم . حسرت بزرگی به دلم ماند .حسرت این که شاید تجربه چنین کاری عجیب برایم لازم باشد . نمیدانم چرا یک هو فهمیدم که وقت تجربه این نوع کاری است که اتفاقن به عنوان مخاطب با آن ارتباط کمتری میگیرم !

بگذریم من رفتم و از قضا جایم افتاد پیش مرضیه برومند عزیز که مدت ها بود ندیده بودمش و باز رفتم در افسون خاموش شدن چراغ های نمایش و با اعجاب صدای دریا داور و آن ترانه ای که تمام این چند ماه گذشته را با آن گریسته بودم روبرو شدم :سرزمین من خسته خسته از جفایی ....سرزمین من دردمند بی دوایی ...سرزمین من ....

لیلی کار بیهوده ای را با امید اما ناتوان و بی موفقیت تکرار میکرد و اشکش میریخت و بعد من هم چشمهایم همراه لیلی و تصاویر جنگ پشت سرش و موسیقی دریا شد ...

دیرترک برزو امد عاشق بود و داغ داشت و میخواند که :دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره... 

و دیرترک بانی بناهی آمد: در میان چوب های نردبان خسرو پسیانی داشت له میشد اما باز زنانه و عاشقانه تلاش میکرد .خسرویی که پسر بچه دیروز مو طلایی راهروهای نمایش بود و حالا چه خوب به یادم می آورد که من پیر شده ام و او حالا مرد جوانی است که قدرت و بی اعتنایی مردانه را حتی از پس نقابش به خوبی نشان میدهد .

روناک یونسی و اولین تجربه تیاتری اش که زنانه , دلربا و فریبنده است !برای خودش نمیدانم...

 و شبنم فرشاد جوی بر جوشش خودم که در کنار او سخاوتمندانه لحظه های بازی را تقسیم میکند....

 و سیامک انصاری همیشه غافلگیر کننده با آن مانیفست بامزه و شاهکاری که وسط نمایش صادر میکند و البته خود سیامک هم سال هاست که میدانم همیشه یک مانیفست شخصی بامزه و عحیب غریب در آستین برای رو کردن دارد و بعد خنده طبق معمول خارج از ضرب من که با واکنش بله بامزه سیامک و انفجار خنده جمعیت همراه بود !

بعد ترک ناکهان غافلگیری عجیب من و همه آدم های هم نسلم که خود کارگردان و بیشتر بازیگرانش هم شامل همین نسلند با تصاویر و ترانه مدرسه موش ها و گریه ناگهانی من و آغوش گرمی که خانوم برومند عزیزم با دستهایش حاءل شانه هایم کرد . .

سیامک تو قبول داشته باشی یا نه مگر میشود بانی بناهی ها را با لباس های سربازان مرده و ستاره پسیانی را با دستهای خونی و نگاه خوب نگران به ترانه سرزمین من و اتفاقی که بر نسلم افتاده ربط ندهم ؟

 و خدای من جادوی لئونارد کوهن که یک هو از وسط این نمایش هم با زدر این حال و هوای غریب و جدید این روزهایم سر بر می آورد و داغم میکند ....

ضرب اهنگ خوب کار بازی های اعجاب برانگیزش ..موسیقی کارآمدش . کارگردانی و فضا سازی خوبش .متن تحسین بر انگیزش همه و همه من را بر آن داشت که بفهمم تفاوت کار متفاوت اصل و واقعی  با کار متفاوت نمای قلابی در چه مرزهای باریکی خود را نشان میدهد .

بچه ها خسته نباشید من با دیدن نمایش شما فهمیدم آنجه را از این جنس دوست نداشتم کارهاییی بود که انتخاب های ساختارشکنانه اش در بافت کار در مفهوم و در ماهیت اجرایی کار تنیده نشده بود و شاید برای همین به نظرم واقعی و راستگو نمی آمد نمایش تمام شده و من آنقدر ذوق زده ام که موبایلم را جا میگذارم . شبنم جریمه میشود و من همان دم در تیاتر قول و قرار کار بعدی را با حداد میگذارم ...

بیرون باران میبارد . من ساکتم شبنم رانندگی میکند و میگوید :"خنده های تو بی نظیره .خوشحال شدم وقتی شلیک خندتو شنیدم و فهمیدم حالت باز خوبه" . من اشکم را با بادی که از پنجره ماشین به صورتم میخورد باک میکنم و میگویم : شبنم یادش به خیر....

 ,لیلی زنگ میزند و ما در ماشینی خیس از باران میخندیم و پیش میرویم ....

   + بهاره رهنما - ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۸

مهربات خدای من

مهربان خدابیی را شکر میگذارم که : چشم عقل و احساسم را به روی روابط و عواطفم میگشاید ,

از راه ها و حاهای ناممکن به سوال هایم جواب میدهد ,

و آرامش و تسلی را به روش های معجزه آسا بر قلبم ارزانی میدارد .

و من عاشقانه میبرستمش آنگاه که به من میگوید :به روبه رو نگاه کن!

 

   + بهاره رهنما - ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٥

میز جادویی من

در خانه جدید میزی و نیمکتی که قبلن هم داشتم را سر و سامانی دادم وحایی کنجی رو به بنجره برای خودم درست کردم . میز و نیمکت چوبی است که سال هاست  خیلی از تیاتر هایم را دورش نشسته ایم و روخوانی کرده ایم . خیلی از داستان ها را روی همین میز نوشتم یا ادیت کردم . خیلی از دوستان دوران کارگاه داستان نویسی را دور همین میز جمع کرده ام . خیلی شام های خصوصی را دور همین میز سر و سامان داده ام . تاریخچه اش به سالهای اول ازدواجم و  زیرزمین چهل متری منزل قلهک برمیگرددد و ماجرای همیشه احمقانه جهیزیه و ...خلاصه خودم راه افتادم و بعضی جیز ها را دادم برایم بسازند . بیست و یکی دو ساله بودم و دوست داشتم خانه کوچکم مامن امن دوستان همیشه و همچنان مجرد مان باشد و میدانستم که این میز داستان های فراوانی را خواهد ساخت و ساخت و رفت و نه تمام نشد اما رفت و بگذریم .....جدا از خاطرات مربوط به این میز سا ل هاست که عکس های بچه های فامیل دوستان و خیلی های دیگر با دلیل و بی دلیل میرود زیر شیشه این میز و خود شیشه شده یک آلبوم قدیمی عکس ها یی که حالا اغلب قدیمی اند و مرور زمان را از روی این عکس های میز چهارده ساله که گاهی خیلی از عکس هایش قدیمی ترند را کاملن میشود حس کرد . مامان ,بابا, بیمان ,خودم ,بزرگ شدن بچه ها :نیروانا ,آرمان ,بریا ,همکاران سینمایی که خاطرات خوشم را ساخته اند مهمتر از همه یک عکس خیلی عجیب از شکیبایی عزیزم و خودم مال آن روزهایی که آسمونی صدایم میکرد . عکس من و بابا در تولد شگفت انگیز هجده سالگیم .عکس روز رفتن رهام از ایران :دخترک تکیده این عکس ها را واقعن خیلی دور میبینمش! اما مهم من نیستم مهم این است که این میز رفتن و زوال جسمی عزیزانم را هی به من گوشزد میکند . هی به یادم می اورد که این آدم ها دارند بیر میشوند و من فقط از خودم دور میشوم . عکس مادربزرگ و نگاه همیشه زیادی تحسین بر انگیزش به من در لباس عجیب  عروسیم .عکس سفز ونیز با چشمهای بر آب من . عکس سفر شمال یک سالگی بریا عکس های من و بیمان وقتی یواشکی و با هزار بهانه هم را در باغ کرح یا خانه لویزان میدیدم وووو......کنار این عکس ها من عکس های ندیده ای را هم میبینم عکس هایی از آدم ها. جاها و اتفاقاتی که ظاهرن این جا نیست اما برای همیشه تا آخرین لخظه عمرم روبه روی من اند . مثل یک فیلم تبلیغاتی تکراری قدیمی و من به مهمترین لحظات عمرم فکر میکنم که هیچ عکسی از آنها ثبت نشده . ولی در آلبوم ذهن من باقی هستند . دکتر رصا میگفت :قدرت فراموشی در مردان به طور معمول چهار برابر زنان است . زنان برای فراموشی  به دو برابر زمانی که صرف کرده اند نیاز دارند . من به عدد احمقانه هشت فکر میکنم و جیزی در قلبم فرو میریزد . من در میان این عکس های نامریی تصویر آدم هایی را میبینم که مادربزرگ باز هم در میان این نامریی ها هم هست !عزیزانی که دیگر نمیبینمشان اما عمری شاید شصت سال زمان نیاز دارم برای فراموشی شان و بعد میبینم بعضی از این ها برایم من هرگز بیر نمیشوند!و همیشه جوان و تازه اند به شادابی یک سلام گیرا و یک مجموعه تحسین تکرار نشدنی به جاودانگی لحظه های غریبی که جمله کوتاه عاشقتم را جندین سیصد و شصت و جند روز شنیده باشی و یادت بیاید که تنها صداست که مسماند  و دلت بلرزد که مبادا هرگز دوباره ... نه بهتر همین است قصه های خاص که تکرار نمیشوند انتظار چه داری ؟ اما خوبیش این است که ادم های خاص هم هرگز بیر نمیشوند انگار همیشه در بهشتند و مثل تصویر مرلین مونرویی که از باریس آمد و در قاب بنجره ام جای گرفت! او برایم همیشه به داغی و هوس انگیزی همان فیلم کودکیم است :آقایان بلوند ها را بیشتر دوست دارتد ....

   + بهاره رهنما - ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٤

رویای تهران

برای شرمین نادری و همه رویاهای دیوانه وارمان ..

به بهانه چاپ اولین مجموعه داستانش :رویای تهران (موسسه نشر شهر)

شرمین عزیزم این روزها وقتی کتابی برای معرفی به من داده میشود خب به چشم یک کار دوست داشتنی با دقت میخوانم و به روال همیشه ام بی سیاست از آن مینویسم یا نمینویسم . اما وقتی کتابی که پیشنهاد میشود کتاب توست همه چیز فرق میکند: اول این که حسابی ذوق میکنم چون رویاهای مشترکمان را میشناسم . دوم این که کتاب یک ادم خیلی زن را میخوانم میدانی که زن بودن مقدارش خیلی مهم است و تو خوشبختانه از نوع غلیظش هستی :) و سوم این که یادم می افتد دختران سر به هوای دیروز چلچراغ امروز خانوم هایی شده اند که کتاب مینویسند و کتاب معرفی میکنند این ذوق سوم راستش از روی زیادی اعتماد به نفس نیست بلکه اتفاقن از عدم اطمینان به بزرگ شدن خودمان است و اینکه حالا باور میکنم که قرار نیست تا آخر عمر دختر بچه هایی بمانیم با عشق های مشترکمان مانند :بابا لنگ دراز کت شلوار پوش چل :)میفهمی که وقتی میخواهی صادق باشی وقتی میخواهی خودت باشی وقتی دوست داری داد بزنی بابا من به جادو اعتقاد دارم همه شروع میکنند به تو گوشزد کردن این که تو هرگز به بلوغ عاطفی نمیرسی اما حالا کتاب تو سند مجکم وخوبی دال بر صحت این مدعاست که میتوان  آن دختر بچه درون قلب را نکشت اما اتفاقن به بلو غ هم رسید ! خوشحالم که همچنان که در تقدیم  کتاب برایم نوشتی شبی بی همتا را تجربه کردیم که از آن حد اقل دو مجموعه عجیب و غریب در آمد .بیشتر به تو میپردازم به کتابت که این روز های کوفتی ملال آور پشت صحنه را برایم به خاطره خوشی تبدیل کرده و تا دستیار کارگردان می آید بگوید :"معذرت می خواهم که دیر شد ".با لبخند گنده و دندان های گنده تر من روبه رو شود و باز بگوید :"شما مثل هیچکدام از بازیگرانی که میشناسم نیستید". اما نمیداند این جادوی کتاب توست که این طوری گیج و خوشحال و شیدا نشانم میدهد . آهان لغتش را پیدا کردم خانوم جادوگر همین لغت (جادویی )برازنده این داستان های غیر زمینی است که انگار دز طول نوشتن همه شان پاهایت با این زمین لعنتی کاملن فاصله داشت (زاستی شرمین هنوز یادت هست که من چرا تنوین هایم را این جوری مینویسم میدانی که هیچ ربطی به پاس داشت زبان فارسی ندارد )بگذریم باز این ذهن زیادی سیال پرید و رفت سر بوم همسایه .. داستانهایت اگر قرار باشد این وسظ چند تا حرف بزرگسالانه هم بزنم عجیب مرا یاد حس و حال و هوای داستان های گلی ترقی انداخت .نمیدانم چقدر برایت جذاب بوده و این تاثیر ناخود آگاه است یا خود آگاه ؟اما به هر حال کاملن حس میشود و دیگر این که آدم های داستان هایت حتی اگر از وسط  بازار تجریش امروز هم سر در بیاورند باز هم امروزی نیستند ,انگار مسافر زمان عقب تری هستند در دنیای  آشفته امروز!و من نوع گیجیشان زا دوست دارم . مثل نوع گیجی خودت و میدانی که شباهت در اولین و حتی دومین اثر چیزی بدیهی و ناگزیر ی است .تازه خیلی هم دل داستان هایت و مخاطبانشان بخواهد که مثل خودت ماور ایی و جذاب باشند . داستان هایی که باز مثل خودت در عین سادگی لایه هایی دارند که شرح شدنی نیست بیشتر حس کردنی است و این خاصیت همه پدیده های جادویی این عالم است . وقتی کتابت را تمام کردم اولین جملی که به زبانم آمد این بود که :"شرمین خل و چل هایی مثل من و تو را واقعن با ازدواج و زندگی به روال آدم هی عادی خوشبخت چه کار ؟"اما بلافاصله یادم آمد که ما اتفاقن مادر های دوست داشتنی وخل ملنگ متفاوتی خواهیم بود . پس شاید باید کمی زندگی عادی را چاشنی این دیوانگی ها کرد !نمیدانم ..اما از ته دل حسرت روزها و سفر های چلچراغیمان را خوردم .حسرت بی مسءولیتی هایی که شاید فرصت این را میداد که باهم سری به سر خاک خانوم شین و خانوم نون داستان تو بزنیم  یا یک شب تا صبح دعا کنیم و جادو جمبل که بابا لنگ دراز راز عشق قدیمیش را بر ما فاش کند یا ... یا... هنوزم داستان دوم مجموعه من مال توست بانو جان مال تو و اشک های آن شب سفر نمیدانم اصفهان یا کجا ؟یادت هست شرمین؟ میدانم که خوب یادت هست کتابت گواه این است که تو هم مرض فراموش نکردن داری . و من در نهایت تنی را به خاک خواهم سپرد که روزگاری عاشق بی قرار خر شهر قصه بود و تو تنی ا به خاک خواهی سپرد که یک دختر بچه عجیب و جادویی را با رویای تهران تا ابد جاودانه کرد . سپانلو میگفت :"قهرمان ادبی میرایی ندارد ."دختر بچه های کتاب تو هرگز مرگ را تجربه نمیکنند چون طوری خلقشان کردی که در یاد ها میمانند . راستی چرا کتاب تو ارزانتر است سر مخاطب کلاه میرود چون رسمن از کتاب من بهتر است بی تعارف !(نون های تنوینم را که داری ؟)راستی اگر نادر نامیار را دیدی بگو که او هم جاودانه شد به گمانم که شد !

پ.نون: بعضی دوست ها را هر روز و هی پشت سرهم نمیبینی اما احساس نزدیکی شان مثل دوستان صمیمی دبستانی است که با هم به مشترکاتشان یواشکی میخندند و ذوقشان را با فشار دادن دست ها یشان از زیر نیمکت به هم نشان می دهند و تو برای من از همان هایی !

   + بهاره رهنما - ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱