آرمان یا آرزو؟

برای همه آنها که دیگر طلوع خورشید را ندیدند:

از اتفاقی به نام مشروطه در کشور من  تا امروز که هنوز داریم بر سر دموکراسی چانه میزنیم سال های زیادی میگذرد . سی سال پیش هم برای به دست آوردن حقی به نام جمهوریت جوان های زیادی را از دست دادیم  خیلی زیاد و بیشتر نخبگان مان را .

هر بار که در فیلمی بازی دارم که در بهشت زهرا فیلم برداری میشود هنگام غروب از دست گروه در میروم و پناه میبرم به قطعه شهدا .وقتی مدرسه میرفتم  یک بار برای یک رزمنده جوان نامه نوشتم و همیشه میدانم او در بین این سنگ قبر ها خوابیده است نام و نشانش را نمیدانم نامه ها را مینوشتیم و برای دلگرمی در جبهه ها پخش میشد من اما همیشه عاشفانه مبنوشتم . می ایستم و برای دقایقی خیره میشوم به آنهمه سنگ قبر جوان که تا زیر خط افق  آنجا که دیگر خورشید دارد تمام میشود ادامه دارد و  دعا میکنم که:

این سرزمین و مردم من برای رسیدن به حقوق و آرزو هایشان قرار نباشد دگر بار این همه جوان از دست بدهند .

وقتی چنگ در کشورم تمام شد سیزده یا چهارده ساله بودم  و یادم هست روی دیوار مدرسه مان نوشته بود: "تا یک کودک شیر خوار داریم چنگ را ادامه خواهیم داد و من از فکر کردن به جوان هایی که قرار بود ما دختران آنروز به دنیا بیاوریم تا در راه وطنشان کشته شوند هم میترسیدم و هم احساس غرور میکردم . و جنگ اما یک روزصبح که مادر رادیوی آشپزخانه را روشن کرده بود تمام شد و من آن روز فهمیدم در این سرزمین میانن آرمان ها و آرزو ها شکااف عمیقی هست . آنروز هم هم خوشحال بودم و هم نگران .

 حالا در آستانه سی شش سالگی در کشورم انتخاباتی آزاد برگزار شده . تبلیغ کردن برای کاندیداهای مختلف جناح های سیاسی در ایران از طرف چهره های معروف همبشه جای اما و اگر داشته اما این بار چندان این گونه نبود و من با غرور از نخست وزیر دوران کودکیم که در سال های جنگ معنای عزت نفس و  غرور ملی را به من آموخت به عنوان یکی از چهار کاندیدای ریاست جمهوری دفاع کردم .

امروز یک هفته از آن شب میگذرد همان شبی که نتیجه آرا اعلام شد و این جا خیابان انقلاب است تا خیابان آزادی جمعیت موح میزند پیر و جوان آری در کنار جوان های امروز جوانان دیروز انقلاب ما هم حضور دارند قرار است با سه کاندیدای معترض به نتیجه آرا تظاهرات آرام ادامه پیدا کند . تریبونی که دو کاندیدای اصلاح طلب از آن حرف میزنند یک بلند گوی دستی و سقف ماشین یکی از هوادارانشان است  از میان تک تک شعار ها که محور اصلی همگیشان مشخص شدن نتیجه آراست یک شعار از همه بیشتر لرز بر اندام میاندازد :" نترسیم نترسیم چون همه با هم هستیم" میشنوم و یاد ترس امروز صبح خودم میافتم: از خانه که بیرون زدم هوا بوی مرگ میداد من مثل همیشه بی موقع ردم زیر گریه و به پیشواز سوگواری جوانانی رفتم که میدانستم طلوع آفتاب فردا را نخواهند دید . دو نفر هفت نفر سی و هفت نفر؟ آمار ها متفاوتند اما به هر حال آنها طلوع آفتاب بعدی را ندیدند.

تمام هم و غم من نه به عنوان یک نویسنده یه به عنوان یک بازیگر نه به عنوان یک روزنامه نگار که فقط به عنوان یک مادر ایرانی در دفاع از جریانی به نام اصلاحات این بود که برای تغیر و بهتر شدن اوضاع خونی از جوانی به زمین ریخته نشود که شد .که دارد میشود .که من نمیدانم خاک این سرزمین کجایش پذیرش یک قطعه شهدای دیگر را دارد؟ میخواستیم جوانانمان گلوی یکدگر دا ندرند که دارند میدرند!

آن روز چهارده ساله بودم و امروز سی و شش ساله و هنوز هم گمان میکنم که در این سرزمین میان آرمان ها و آرزو ها شکااف عمیقی هست اما حالا واقع بین تر شده ام این یک شکاف عمیق نیست این یک دره هولناک به عمق قرن ها دوری از دموکراسی است.

   + بهاره رهنما - ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٧

شهر من

با مریم و هوتن و پریا زدیم به کوچه با ماشین منیم اما هوتن رانندگی میکنه .خسته ام حسابی مثل همه مثل ایران این روز ها. را میافتیم تا همه جوون ها رو ببینیم حتی طرفداران رقیب رو خیابون حال غریبی داره همه جور آدم هست و من از همه بیشتر دلم واسه اونایی میگیره که نا امیدن از رای دادن. تو ترافیکی که گیر کردیم بیستر با اوناست که حرف میزنم و بحث میکنم و میگم که چفدر رای ئدادن کار اشتباهییه اونم در این برهه از زمان .

یک موتوری دوترکه از کنارم رد مبشه و میگه: خانم رهنما شما چرا؟ میگم :چون سه ماهه که دارم سخنرانی میرم مفاله میخونم و تحقییق میکنم  تو چرا ؟ میگه: چون دزد نیست . میگم: آخه این که کافی نیست وسط حرفامون پوستر آحمدی رو میده تا واسه خواهرش امضا کنم میکنم اما یک پوستر موسوی  و دستبند سبز هم بهش میدم. دوستش میگه شما چقدر مهربونید من اصلا به همون که شما دوست دارید رای میدم. میگم: ممنونم اما این کارتم اشتباست برو یک کم فکر کن بخون مقابسه کن و بعد تصمیم بگیر  . دوستش میگه :همین دیگه خانم واسه  همین میگیم شماها تبلیغ نکنید خب تاثیر میذاره محبوبیتتون من میگم: اما من نمیگم به اونی که من میخوام رای بدبد میگم : به اصلح رای بدبد .

 از اونا  جدا میشیم و پریا و مریم از شیشه زدن بیرون و داد میزنن :آزادی انیشه بی موسوی نمیشه. دلم میسوزه واسه این که مصداقی ندارم که به دخترم بگم آزادی اندیشه اینه و این نیست  اما این همه مثال دارم واسش و بعد از این توضیحه که پریا عاشق بیفرار آزادی اندیشه شده و موسوی رو زوروی عالم کودکانه خودش میدونه  و من دعا میکنم که امید این بچه و امید این جوونا نا امید نشه به هوتن میگم بزن عقب بپرسیم این خانم خوشگله چرا به احمدی رای میده ؟میزنیم بغلش دوتا بچه ناز هم تو ماشینشه جلو چشم ما پوستر موسوی رو از ماشینش میندازه  بیرون . سلام میکنم میگه : وای خانم رهنمای عزیز . توجهم به دختر کوچولوی نازش جلب میشه  دستبتد سبز داره  میگم :چه بامزه خودتون و دخترتون طرفدار دو کاندیدای متفاوتید. میگه : آره خوب  اشکالی داره مگه؟ میگم نه اتفاقا جالبه . از دخترک میپرسم تو چرا اقای موسوی رو دوست داری؟ میگه : آخه حرفای خوب میزنه ایرانو آزاد میکنه . از مادر میپرسم که شما چرا به احمدی رای میدید ؟ میگه چون زورش زیاده دزد نیست به ما انرزی هسته ای میده .میگم:میدونی انرزی هسته ای چیه میگه : همون که باهاش میشه دنیا رو ترکوند . میگم: چرا ا نقد ر زود عروسی کردی ؟ میگه :تازه سه تا بچه دارم . خوب شوهرم خیلی پولداره خوشبخت شدم . میگم : خدارو شکر . بوسه من واسه دخترکش توی هوا موج میخورهو گم میشه و من به این فکر میکنم که این اولین باره که یک کاندیدای ریاست جمهوری بین اونهایی هم که هنوز به سن رای دادن نرسیدند طرفدار داره شاید چون بیشتر از بزرگترها این بچه ها هستند که غمگینی این شهر رو حس میکنند و نیاز به تغییرو  با غریزه شادی پسند کودکانه شان حس میکنند .

جولوتر جوان سی سیو چند ساله ای در پیاده رو آرام قدم میزند و هی به صفحه موبایلش نگاه میکند  قصه اش را میبافم و میدانم منتظر است به او تراکت میدهم و میپرسم شما به کی رای میدید؟ سرش تکان میدهد و میرود . هوتن میگوید : حالش خوب نیست ولش کن میگم : نه بذار ببینم چشه. میگم : آقا رای میدید . میگه : بدم که چی بشه؟میگم: که خوشحال تر باشیم راحت تر زندگی کنیم آرامش و امنیتمون .. میپره وسط حرفمو با بغض میگه : من دیگه گول این حرفا رو نمیخورم اینا یک مشت حرف مفته خانم رفیق خود من هنوز از ماجرای دانشگاه تا حالا پیداش نشده ! شما به چی میگی خوشحالی ؟ همین یارو که ظرفدارشی میاد ماجرای دانشگاهو پیگیری کنه ؟ بغضش هر آنه که بترکه . میگم: نمیدونم و واقعا نمیدونم  چه جوری باید باهاش حرف بزنم پوستر و ربان سبز رو ازم میگیره و میگه حالا شایدم رای دادم منم نمیدونم . به موبایلش  نگاه میکنه میگم :ایشالا زنگ میزنه میگه: ایشالا دیگه هرگز نزنه .

پریا و مریم حسابی دلشون سوخته و میگن دیدی اشکاش داشت میریخت میگم : آره دیدم خدا به دل این جوونا نگاه کنه و اونیو که بهترینه واسشون پیروز کنه .همین موقغ یک ماشین احمدی نزادی کنارم میاد میگه : خانم رهنما شما دیگه چرا؟ میگم :آقا ول کن حوصله ندارم امیدوارم به حق خود خدا هرکی به نفع این مردمه بیاد. میگه: خدا بزنه تو کمر مخالفش . گاز میده و میره و دودش میره تو حلقم. میریم که شام بخوریم به دوست اون پسر فکر میکنم که هنوز کسی نمیداند کجا است یاد گمشده ها ساکتم کرده هوا نم باران دارد هرچه بچه ها میکوشند فایده ندارد باظری ام تمام شده من اینچوریم دیگه!  

   + بهاره رهنما - ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۱

بهار من گذشته شاید...

داریم از سر صحنه برمیگردیم روز عجیبی است و از صبح دارد از بالا ماجرا نازل میشود!

 خب روز  عجیب بعد ازدیروزاست و میشود انتظار داشت که چه تماس هایی گرفته میشود و چه حرفایی و چه نصایح و چه خط و نشان کشیدن هایی در راه است .

خسته ام از خیلی چیزها و حرفها از همه انتظار ها دارم بالا میاورم از همه امید ها از آرزو کردن بدم میاید و خلاصه این که این روزها همه جیز هستم جز بهار! و شاید برای همین است که سی دی  ماشینم گیر کرده رو ترانه "بهار من گذشته شاید"....

شاید اگر اوضاع تغییر نکند دیگر با بازیگری خداحافظی کنم شاید فقط بتویسم و شکر کنم که چون لورکا قلمم را نمیشکنند. شاید شاید شاید.....

 این جا شهر هیچستان است به هیچ میخرندت و به هیچ میفروشندت روزگار غریبی است نازنین و آه که از این کلمه تازتین هم حالم کم بهم نمیخورد!  ازگم شدن چند شعر اخرم و از گم شدن مدام موبایل و کلید خانه و ماشین و از این همه گیجی این روزها ی خودم حالم بهم میخورد. من  به قول سارا  که نوشت :" اختنمالا گم شده ام ". مینویسم :"حتما گم شده ام "و اما حالم از همه آدم هایی  نیز که میخواهند کمکم کنند تا پیدا شوم هم بهم میخورد.

 و قتی صدایی بمن میگوید:" ممکن است شخصیت تو بزودی زیر ماشین برود " حالم از خودم و او بهم میخورد . روحم سنگین و غبار آلود شده. شکل خنده هایم عوض شده و نگاهم مال خودم نیست . این روزها انگار دارم در یک کابوس بی پایان راه میروم و  در میان همه این ها:

 شب است و دارم با همکارم طاهره از سر صحنه بر میگردم نزدیک سر زدن سپیده است و راه را در کوچه پس کوچه های دربند گم کرده ایم 3 صبح است که به طاهره میگویم نگهدار و او میایستد اما نمیداتد من پریشان  چه ام شده؟ خدایا چه روزی و چه شبی است شبش! خدایا تو داری با پری کوچک غمگین رویا بینت چه میکنی چه؟ما دم قبرستان ظهیر الدوله ایم و من میروم تا دم در باغ چشمهایم را میبندم و فریاد میزنم :فروغ چرا این روزها فقط به زوال زیبای گل ها فکر میکند این دخترک دیروز که اکنون زتی تنهاست؟

 به خودم میایم که میان شانه های طاهره در ماشین او دارم هقهق میزنم آرام میشوم و پنجره را پایین میدهم و سیگاری میگیرانم طاهره به سمت بلوار خانه ما راه کج میکند بلوار شهرزاد همان جا که فروغ را راهی ظهیر الدوله کرد!

   + بهاره رهنما - ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٤