ه جستجوی تو ...

احمد شاملو

احمد شاملو
به جست و جوی تو
بر درگاه ِ کوه میگریم
در آستانه دریا و علف
....

به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول
در چار چوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد

به انتظار تصویر
تو این دفتر خالی
ورق میخورد تا ....
 

احمد شاملو

6602


   + بهاره رهنما - ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢۸

تصمیم کبوتر

دارم از سر کار برمیگردم و عقب ماشین باد گرم میخورم و به عادت همیشه به بالای خانه ها نگاه میکنم




.
ماشین در ترافیک است و هایده میخواند :"باد مستم که تو صحرا میپیجم دور تو میگردم !".



و من درترافیک به کبوتر خیره شده ام که دو دل است که بپرد یا بماند لب بوم.
این تردید ها را میشناسم خوب میشناسم .


به کبوتر فکر میکنم که جرا این همه تعلل میکند .اصلا چه فرقی میکند که بماند یا برود ! کاش میدانست تصمیم او یک نقطه کوچک در هستی است و اگر نپرد فقط حسرتش بر دل او میماند وبس


!
به کبوتر زیر لب میگویم : "بپر, نترس" . و به خودم فکر میکنم و می اندیشم که شاید تصمیم من هم در جهان لحظه کوچک تصمیم یک انسان خاکی بود و بس !گرچه من هم صدایی را نشنیدم که به من بگوید:



:
بپر
نترس
...! !!

   + بهاره رهنما - ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٧

بس کوچه های زن بارانی

این روزها سر تمرین نمایشم و خوشم از این که هر روز ٨ ونیم صبح از خیابان ایرانشهر میروم پایین و هر روز یک و نیم ظهر از حافظ می آیم بالا . این دو خیابان را به حد پرستش دوست دارم خصوصا روزهای بارانی اش را و خصوصا هر بار انتهای ایرانشهر به پنجره خانه دوست دبستانی ام (که اگر بنویسم یار دبستانی ماجرا میشود ) که سال هاست از او بیخبرم نگاه میکنم شاید او هم مانند خیلی ها آنسوی آبها و خاطره هاست یا آنسوی ماه و ابرها  یا ..نمیدانم و از دور به نگاهی قناعت میکنم و اینکه ساختمانی هست هنوز که یادآور اوست را شکر میگویم و گاهی اگر زودتر از ساعت یک در بیایم میروم طرف های خیابان وحدت اسلامی و به جای ناهار معجون پسته میخورم! (که ناهار خوردن این روزها کار سختی شده !)همان جا و همان معجون که دانشگاه که بودیم با آرزو همیشه میرفتیم و همیشه میخوردیم! و بعد از خیابان باریک عاشقانه ای میاندازم این ماشین گنده و لندهور را توی مسیر منیریه و ورزشی فروشی هایش و گاه هم میروم منوچهری همان جا که عطرهای جادویی داشت با پرهای سبز و در همه این احوال لئونارد کوهن که سخت با همه این کوچه پس کوچه ها آمیخته است از رقصیدن در پایان عشق و معجزه میگوید و من  بی بهانه یادآن ترانه "گوگوش "میافتم که میخواند:" همین حسی که دارم /حتی  وقتی از تو دورم /تلخ و بیمارم/ چقدر خوبه " و با خودم شرظ میبندم که اگر زنده ماندم یکی از همین روزها یک کافه در همان حوالی میزنم و اسمش را میگذارم :زن باران  یا عاشقیت در مه ....

توی بزرگرراه مدرس کسی دارد تبلیغ چیتوز را میکند و میان بیلبورد و هوا آویزان مانده و کارگرها یی که دارند نرده ها را سبز میکنند سخت عرق کرده اند خجالت میکشم و کولر ماشین را خاموش میکنم تا من هم گرما را حس کنم و تحملم را بالا ببرم به خیال خودم ! البته مانند هوا کردن بالون های سبز در زیرزمین خانه!

...... پریشب جعفر مدرس صادقی را دیدم . میگفت:سال ها پیش آن پاییز که داستانهایت را برایم میآوردی. وقتی از پله های فرهنگسرای نیاوران بالا می آمدی صدای خش خش بارانیت خیلی عجیب بود وهنوز هم به یادم مانده و جایی مینویسمش ,میخندم  او نمیداند که من خود زن بارانم ...

   + بهاره رهنما - ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٠

تا آخر دنیا خواب میبینم

نه کار شعر ها هم نیست , نویسنده ها و روانکاوان نیز عاجزند . من اسمش را نه کابوس میگذارم و نه رویا میگویم خواب . به این حلقه تکرار شونده و این دور تسلسلی که از دی ماه تا حال دچارش شده ام   هی خواب ثابتی که نه یارای دوریش را دارم و نه نزدیکیش را تاب دارم ,میآید و میرود . اگر نیاید دلتنگ نیامدنش هستم  و وای از وقتی که از پس چند روز و نهایتا دو هفته باز میآید :

دیشب تا صبح دچارش بودم ( سهراب هم میگفت دچار ) بیدار شدم و خوابیدم و باز ادامه اش بود و باز پر از نشانی و حادثه و رنگ و بو های آشنا  !

در خواب اشک ریختم به خدا  التماس کردم که خواب باشم  یا نباشم نمیدانم التماسم را اما یادم هست و اشک هایی که گواهش بالش خیسم بود  .به همه مقدسات قسم خوردند که خوابی در کار نیست و..

بیدار شدهام بعض دارد خفه ام میکند میروم شیر آب را باز میکنم چند سرفه الکی و از پشتش شرشری بی امان تر از شیر آب از اشک چشمانم و..برمیگردم میافتم روی تخت میدانم امروز هرکاری تعطیل است تمام یاخته هایم میسوزند  فولاد به پاهایم بسته شده به عادت شکر گزاری میگویم : خدایا جه خوب که امروز فیلمبرداری ندارم . میسوزم مثل اعماق زمین از کنه وجود میسوزم و اشک و اشک...

کلافه ام به کسی زنگ بزنم ؟بهمش بریزم ؟ به دکترم ؟ میگوید  آرامبخش . و من خوب میدانم که  این روزهای بعد خواب آنهم بیفایده است.

 نه نه من که خوب بودم من که باور کردم همه خواب ها مادی و فیزیکی و حاصل روان خود آگاه روز مره است ! باز میروم به باورهایم از یونگ می آویزم و جمله زیبایش در مورد خواب های جبرانی در جواب آنچه باید میکرده ایم و به زمانش نکرده ایم به هر دلیلی و با فاصله زیاد به تعبیر خواب ابن سیرین و به سخنان  استاد ریکی ام می اندیشم که خواب تکرار شونده را بازتاب انرژی و کارمای اعمال میدانند و...

یونگ و فروید هم عاجرند یاد "و نیچه گریست" افتادم شاید باید درمان شوم من ماههاست که از خیلی چیز ها کنده ام و امتحان پس دادن را طی کرده ام و شاید هنوز بیمارم شاید من عادت به افتادن ندارم!   الکی خودم را دلداری میدهم که :چه خوب که یونگ تکلیف خواب راروشن کرد و گفت :"این مسئله مربوط به قلمرو ماورالطبیعه است جایی که واقعیت در آن جایی ندارد  و باید از تاکید بر معنی آن جدا اجتناب ورزیم !

بریده ام ,می افتم روی تخت و میان هق هق  خفه گریه میگویم :

آقای یونگ من معنی ها را با دریا ها اشک پشت سر گذاشته ام اما تو هم ماجرای بازتاب انرژی را منکر نیستی !

آقای یونگ همه جیز در قلمرو علم نمیگنجد خصوصا آنچه به گواهی تاریخ تو هرگز تجربه اش نکردی ...

من را زن محکمی میپندارند و خوشبخت یا لااقل با بهانه های بسیار بزای حس خوشبختی . میپذیرم و میدانم ا ز فردا تا دو هفته ای در جبه ای که روزگار برایم دوخته خوش میدرخشم  تا خواب بعدی از راه برسد و باز یک روز تمام بشکنم و باز بسازم همان زن باشکوه را!!

گریزی نیست تا آخر دنیا خواب میبینم !!!..................................................................

   + بهاره رهنما - ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٧

بوی خوش شعر..

 شعرهایی که بوی روزهای خوب آغاز را میدهد

بوی کاغذ کشی و به قول فرهاد بوی عیدی

بوی سر برگرداندن به سوی یک پنجره نو

بوی کیف مادر وقتی از خرید آمد

بوی عطر موهایی که باز شنیده شد

بوی نوازش های دوباره نسیمی نو

بوی هدیه ای که در پیچی تند در جاده هراز ناگهان رو میشود

بوی عطر هایی که مال زمانه من نیست

بوی پیج امین الدوله و رازقی و محبوبه شب

این شعر ها  را میخوانم و باز لبخند میزنم

دل میسپرم

میمانم ...

 

 

   + بهاره رهنما - ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٧