عکسی از بابک بروزویه از خدای کشتار

این بهترین عکس من از حس و حال آن نمایش و کاملا مرتبط با نوشته زیرش . عکسی از آخرین خزانی که .. و به یاد همکار خوبم بهنام تشکر.ممنونم بابک جان :

http://www.babak.akkasee.com/13931

   + بهاره رهنما - ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٧

من در هیچ تظاهراتی شرکت نخواهم کرد

من در هیج تظاهراتی شرکت نخواهم کرد نه تضاهر به دوستی نه دشمنی نه سیاسی کاری نه بی قیدی نه فرشته بودن نه شیطان بودن نه مهربانی بی چشمداشت !

نه من در هیچ کدام از این تظاهرات معمول این روز ها  شرکت نمیکنم.

 پدرم این روزها مرتب حرص میخورد از لغت غلط تظاهرات ها و هی میگوید:" ای بابا خوب تظاهرات که خودش جمع است" . پدرم شب عروسیم قسمم داد که هرگز مردی را قدر او دوست نداشته باشم و من هرگز به او نگفتم که:" پدر مرا ببخش من  بی تقصیر بودم روزگار نگذاشت به قولم  وفادار بمانم "

. این پراکنده گویی ها را در شبی میکنم که اولین باران پاییزی دارد آن بیرون میبارد و من البته باید صبح یادداشت را آپدیت کنم اما اکنون مینویسم  اکنون که با ز باران میبارد آن بیرون و دنیا ادامه دارد و مرگ پایان کبوتر نیست و دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم ! این اولین باران و اولین خزان بعد از رفتن  جادوگر است و اولین ها همیشه سخت است و به یاد ماندنی !

پراکنده مینویسم  به قول شمس لنگرودی عزیز :"میآیی و چون چاقویی روزم را به دو نیم میکنی . میروی و پاره های تنم در اتاق میماند ".پاره پاره دلم امروز شاید چون صبح سر تمرین گریه کردم از دلهره  برای جوانانی که شاید آفتاب پس فردا را نبینند  از ته دل و همه را اشکی کردم آخر  اشکهای من مثل اشک های دختر کتاب" مثل آب برای شکلات" گاه غرق کننده است . J

ووسط این حال عجیب ناگهان خدا را شکر میکنم که شغلی دارم که در آن آنچنان تخلیه روحی میشوم و نقشم را تا آخر بازی میکنم که نیازی به نقش بازی کردن در زندگی حقیقی ندارم نه نقش قا تل نه مقتول !نه قربانی نه سلاخ ! به قول مهدی فتحی نازنینم که روحش شاد بادا ! :

"ما بازیگران بهترین نقش پیشه ها در روی صحنه نمایش و بدترین نقش پیشه ها در زندگی واقعی خود هستیم ."

قربانی نیستم اما حسرت دارم حسرت باری که یک عمر بر شانه ام نهاده شد و بزرگی گفت :"حسرت داشتن شرفش بیش از بی حسرتی است ."

نه من عادت نکرده ام که خودم باشم زحمت کشیدم و تاوان داده ام و خودم را تربیت کرده ام که ر وحم  روان و ازاد و باکره بماند واین همه احساس انسانی  وزنانه وجودم: حسادتم .عشقم. شوقم .دلتنگیم . مادریم. دوستیم و همه حسرت ها و سهم اشتباه های خود خواسته ام  همه را رها میکنم!

 به من گفته بودند: بیا داور خانه سینما شو بخش بازیگری راحت جواب دادم:"نه من هنوز جوانم وشاید حسادتی به همکار با استعداد وزیبا و جوان تری باعث داوری غلطم شود !" این جور وقت ها که این همه شیشه ای میشوم مردم گمان میکنند یا کلا پرتم یا دارم خودم را لوس میکنم . مدت هاست که این قضاوت ها هم برایم بی اهمیت است و من به خودم مدیونم اگر خودم نباشم و بس !اگر روزی دوست داشتم بلد باشم خودم را بگیرم یا احساساتم را پنهان کنم یا با سیاست و نقشه رفتار کنم حالا در سی و شش سالگی به این میبالم که هیج کدام از این ها را نیاموخته ام و استعداد ش را هم نداشتم و روحم را با طبیعت زنانه خودش حفظ کردم و خب گاهی هزینه هایی هم برایم  داشته و اماشک ندارم که  خدا این بهار را بیشتر دوست دارد و وقتی به علدتی که مادر یادم داده پیش از خواب روزم را مرور میکنم معمولا جز همان حسرت سنگینی بر روحم نمانده و آن حسرت هم البته درس های خودش را داشت و من باید امتحانش را پس میدادم . خود ماندن یک انتخاب است . یک روش زندگی است و شاید برای همین انتخاب است که گاه ماجراها ی اطرافم عجیب و غریب رخ مینمایند  و با همه سادگی من در برخوردهایم  معمولا خدایم دم پرتگاه از پشت پر پیرهنم را میکشد و نگهم میدارد ! همان خدای خوب کودکی من که وقتی به بزرگی اش فکر میکردم میترسیدم و سرم را زیر لحافم میکردم و بی صدا اشک میریختم و همان بهترین و مطمثن ترین سنگ صبور این ماههای افسردگی و ترک و تنهایی و خودشناسی .

قلبم پر طپش تر از همیشه در سینه ام میزند . وای خدایا جوانان ما را در پناه امن خودت جا ده تا آفتاب نه باران بعدی را ببینند . یاد هایکویی از خودم میافتم :" میدانم کسی هست که  آفتاب را  دوست دارد پس من  ترجیح میدهم باران غرقم کند".

و من مهربانی را با تظاهر دوست ندارم  ...یادم هست  وقتی روزی نازنینی گفت:" نگاه کردن به تو مانند نگاه کردن به اثری هنری است هی چیز تازه در تو  میبینم". مردم از خوشی !اما امروز وقتی به من میگویند: عجیب مهربانی. حرصم میگیرد مهربانی که عیان باشد به چه دردم میخورد؟ خانوم م.د روزی  گفته بود: مهربانی بهار از زرنگی او برای جذب آدم هاست ..نه هرگز اینگونه نبود. این مهربانی ذاتی است و حتی گاه آذارم میدهد خانوم جان !  این روزها تصمیم دارم مانند امیلی کارهای یواشکی برای شاد کردن مردم بکنم تا دلم کمی آرام گیرد مثلا اگر کسی از من راجع به آدمی پرسید که مرا حسابی آزار داده و شروع کنم محسنات او را به یاد بیاورم و بازگو کنم وای من دیگر چیزی نمیگویم این هم که امیلی وار نمیشود ریا درش هست اگر بگویم که چه نقشه های امیلی واری دارم!......

 و سپیده دوست عزیز من این روزها سخت  عاشق است دیروز به من میگفت ": بهار جان نمیدانی صبح ها که تا گوشی را روشن میکنم پاکت اس ام اسش می افتد روی صفحه گوشیم چه حال خوبی دارم ." و من دلم نمی آید که بگویم ": وای سپیده جان  به فکر روزی باش که این پاکت دیگر به سوی گوشی تو پرواز نمیکند و حال مرگ خواهی داشت بس که به صفحه لعنتی موبایل زل میزنی و خبری نیست پاکت کم کم مقصد دیگری می یابد و تو عادت میکنی  به این که کم کم ساعت ها گوشی ات را حتی گم کنی و بعد هم که پیغام های دیگری از دیگران میرسد حالت از خودت و آنها و هرچه عاشقی است هم میخورد و شاید یک روز به شکلی دیوانه وار گوشی ات را از شیشه ماشین پرت کنی توی جوب آب و ...

نه نمیگویم حال الانش خوش است شاید هم خوش بماند گرجه شاعر گفته :"چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند . " البته که من دعا میکنیم که بماند .سپیده باز زنگ میزند و  میپرسد: معیار باز عاشق شدن چیست ؟  جواب میدهم : نمیدانم معمولا یک بار  به غایت و سنگین غرق میشوی و بارهای بعد سعی میکنی به خاطر حفظ غرور انسانی ات گمان و باور کنی که باز عاشقی! برای هر کس جور خاص خودش است اما من معیار دیگر عاشق نشدن را میدانم و آن این است که: دیگر هرگز نتوانی از ته دل بخندی !اما  یادت باشد فقط آنگاه عاشقی که دعا کنی او باز هم بتواند بخنندد و عاشق باشد !

دیشب خواب دبدم که به کسی میگفتم ": هر اتفاقی پیش درامد تجربه ای در این دنیاست به جز مرگ  و صدایی مخملی به من گفت :" مرگ هم تجربه ایست اما برای دنیای بعدی ." خواب عجیبی بود ...

این روزها حتی از قضاوت شدن خودم به مناسبت کتابم نمیترسم از نقد مولف . نقد بیمار رایج در ایران هم نمیترسم و تعجب هم نمیکنم که با وجود باز خورد های خوب کتابم دوستانی راه سکوت را برگزید ه اند و من به آنها هم حق میدهم برای بروز ندادن آنجه در فکر و قلبشان  میگذرد  و دعایشان می کنم !

و این روزها حتی آنها را که میگویند من و لیلی و فلامک و باران به دلایل غیر سیاسی ممنوع الکاریم را دعا میکنم و دلم میسوزد که انقدر دنیایشان کوچک است که تلویزیون را آخر دنیای کاری ما میبینند قلم ها را چه میکنند و سالن های نمایش را !

باز من منع کردم و سرم آمد چه ریای مفصلی شد این پراکنده گویی!

   + بهاره رهنما - ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٧

اخرین مطلب من در اعتماد ملی که چاپ نشد

تیتر ": ایستادن مقابل اکثریت کار ساده ای نیست

یا : تردید منطقی

یا : راه رفتن روی لبه کوه !

خلاصه داستان به روایت من : دوازده مرد از اقشار مختلف جامعه به عنوان هیئت منصفه در پرونده قتل یک پدر توسط پسر نوجوانش وارد بحث میشوند از این عده ابتدا فقط یک نفر نظرش بر احتمال بیگناهی پسرک است . اما کم کم همین یک نفر با بسط و شرح یک تردید منطقی در مورد گناهکار بودن پسرک اقلیت را به اکثریت بدل میکند و جان پسرک را از مجازات اعدام رهایی میبخشد !

لید مطلب :"

در تمام طول هفته به همه نگرانی های متداول این روزهایم رساندن این صفحه هم اضافه شده اما بیشک این از آن جنس نگرانی هاییست که کمی هم هیجان با خودش دارد و من هم که باید همیشه چیزی باشد تا این اعتیاد خونم به آدرناالین بالا را جوابگو باشم معمولا از این نوع هیجان ها استقبال میکنم . اما وقتی دوستی بدقولی میکند یا به هر دلیلی صفحه ام نمیرسد غصه میخورم و هفته پیش چنین بود .بگذریم , دوست داشتم در میان این مهمانان صفحه با کسی فیلم ببینم از اهالی سیاست و البته با سواد آکادمیک سیاسی دمترا در حقوق بین الملل از طرفی قرار بود با آقای حبیب احمد زاده محقق و نویسنده کتاب شطرنج با ماشین جهنم(که تاثیر خاصی بر روی من داشت ) هم فیلم دوازده مرد خشمگین راببینیم دو جلسه ادغام شد و ما البته دو فیلم دیدیم . همین دوازده مرد خشمگین و یک مستند ساخته خود آقای احمدزاده به نام آخرین تیر آرش !

فیلم ها ظاهرا به هم هیچ مربوط نبود اما در هردو فیلم عنصر قضاوت نقش عمده ای داشت . عنصری که اغلب اوقات و خصوصا این روزها همه

 

ذهنم را به خودش مشغول داشته و به گمانم برای خیلی از شما دوستان هم چنین باشد . اما به علت گسترش بحث این یک جلسه را در دو چهارشنبه خواهید خواند اولی متمرکز بر فیلم دوازده مرد خشمگین و دکتر حق شناس و دومی مستند آرش و آقای احمد زاده .

و اما مهمان صفحه ما :مردی که پشت صحنه روزنامه اعتماد ملی را خصوصا در این روزهای پر بحران کارگردانی میکند دکتر حق شناس استاد دانشگاه در رشته علوم سیاسی و دارای مدرک دکترا در رشته حقوق بین الملل و عضو هیئت علمی دانشگاه

 

و از بنیان گزاران حزب اعتماد ملی است او پست های مدیریت دولتی متعددی را از سال شصت و سپس در دو دوره ریاست جمهوری آقای دکتر خانمی به عهده داشته است که از آن جمله میتوان به:

معاونت سیاسی استانداری تهران .. معاونت ثبت احوال .

 

فرماندار . مدیر سیاسی وزارت کشور.مدیر سازمان مدیریت و برنامه ریزی . مدیر کل روابط سیاسی وزارت کشور .ومشاور بین الملل و معاون امور مجلس و استان های وزارت ارشاد و.. اشاره کرد . وی در حال حاضر مدیر مسئول روزنامه اعتماد ملی و استاد دانشگاه در رشته حقوق بین الملل است .

 

در تمام طول صحبت آرامش و طمامینه این مرد بیاد این بیت می انداخت مرا :

 

" بسیار سفر باید تا پخته شود مرد"

و دکتر حق شناس در این سالها سفرهای بسیاری به گوشه و کنار پست های سیاسی این مرز و بوم داشته است !

بعد از تحریر: این مورد فیلم دیدن با با وجود اشراف مهمان صفحه به سینما بیشتر یک مصاحبه کاری شد و این ویژگی مستند این صفحه است که گاه خودش, من و مهمانم را به سمتی میبرد و من هم سعی کردم این موج مستند گونه را در این دیدارها حفظ کنم بدیهی است که گاهی مقتضیاتی این ماجرای فیلم دیدن را از خود فیلم دور و یا با آن نزدیک تر میکند . در این مورد هم خودم را جای خیلی از شما گذاشتم و سوال های بسیاری را بر سر مهمانم ریختم که با صبوری و شفافیت همه را جواب داده اند.

 

میان دیالوگ

هنری فاندا _ من نمیتونم راحت راجع به یک بچه رای بدم بدون این که در موردش درست فکر کنم !

دکتر _جالبه که یکی از همین آدم ها همانیست که در زندگی خودش با بچه اش مشکل دارد

(اون ها شاهدند پس راست گفتند چون در مقابل دادگاه سوگند یاد کردند )

(اون ها شاهئند و سوگند یاد کردند اما فراموش نکنیم که اون ها هم انسانند )

بهار

 

جالبه چه از شروع فیلم روی ظرائف انسانی مثل بیماری . گرما . گشنگی . نیاز به هوای آزاد . و این جور چیز ها اشاره شده .انگار این جوری فیلم هم میخواهد تاکیید روی این ماجرا را که این ها هم انسانند با ضعف های انسانی اما در مقام هیئت منصفه بیشتر کند .

دکتر

 

بله به موضوع جالبی اشاره کردید حتی پنکه توی اتاق هم خراب است و همه کلافه اند .

احمد زاده

 

حالا ببینید پنکه که درس میشود اصلا حال همه شان تغییر میکند !

هنری فاندا

 

ایستادن در مقابل اکثریت کار ساده ای نیست !

دکتر

 

چه جالب بود که به طرف گفت: فرض کن دادگاه خودته . واقعا تو این جور مواقع آدمها باید خودشونو جای هم بگذارن .

بهار

 

و جواب طرف هم خیلی غم انگیز بود . گفت : من عادت به فرض کردن ندارم معمولا رئیسم واسم این کارو انجام میده

احمد زاده

 

و این جمله هم خیلی کلیدی بود که گفت : شهادتی که پسری را به بالای دار ببرد باید شهادت خیلی قوی باشد !

دکتر

 

واقعا در این جور دادگاه ها بخشی از تصمیم گیری به عهده هیئت منصفه است و نه فقط دادستان و وکلا !

بهار

 

من این جا رو که بارون گرفت و یهو حالو هوای همه عوض شد وحتی افتادن به خاطره تعریف کردن رو خیلی دوست داشتم واقعا جالبه فیلم بدون بازیگر زن فقط در یک اتاق چقدر کشش داره و لحظه ای نمیافته به نظرم شاهکاره !

دکتر

 

وقتی این مرد داره همه آدم های قشر پایین رو با هم یک جا دسته بندی میکنه و همه رو به یک چشم میبینه کم کم تمام جمع بهش پشت میکنن !

هنری فاندا

 

من نمیدونم حقیقت چیه و کسی هم نمیتونه بگه که دقیقا میدونه حقیقت کدومه .اما همه ما میدونیم که عنصری به نام "تردید منطقی " در هر حکمی موجود است !

دکتر

 

و در واقع این تردید منطقی اصل حرف این اثره !

بهار- ممنونم ازآقای احمدزاده فیلم بسیار به روز و جذاب و تاثیر گذاری رو معرفی کردند !

 

 

چای دوم ""

بهار

 

خب فیلم متمرکز بود روی قدرت و تاثیر هیئت منصفه در صدور حکم . آقای دکتر تا جایی که از سالهای دور دانشکده یادم هست انگار در ایران هم در موارد خاص هیئت منصفه در دادگاه حضور دارد . درست است ؟

دکتر

 

بله . در دو مورد در قانون اساسی ما به الزام وجود هیئت منصفه اشاره شده . یکی در دادگاه مطبوعات و جرائم مربوطه و یکی هم در مورد جرم سیاسی .

بهار

 

اما د رمورد جرم سیاسی آیا تعریف واحدی وجود دارد ؟

دکتر

 

در مجلس ششم قرار بود این تعریف به صورت جامع ارائه شود اما لایحه مربوط به ان مورد تایید نهایی قرار نگرفت .

بهار

 

این تعریف چه بود ؟

دکتر

 

این که مجرم سیاسی کسی است که از انجام عمل مجرمانه قصد و غرض یا نفع شخصی را دنبال نمیکند !

بهار

 

اما خب این تعریف زیاد جامع نیست چون روی کار آمدن هر جریان فکری در هر کشوری با تعویض پست و مقام ها در ارتباط است و این در نهایت برای فعالان در آن عرصه بحث نفع و ضرر را به میان میکشد !

دکتر

 

-به هر حال جرم سیاسی اگرچه اقدام علیه نظم موجود در جامعه است اما معمولا نفع شخصی به همراه ندارد . به هر حال این تعریف الان در قانون وجود ندارد و ما تعریف واحد و خاصی برای جرم سیاسی نداریم و بالطبع هم هیئت منصفه ای در کار نیست !

بهار

 

در این فیلم هیئت منصفه ای که در نهایت باید راجع به کشتن یا رهایی یک نوجوان تصمیم بگیرد از تیپ های بسیار متنوع اجتماعی انتخاب شده اند با نقطه نظر های فراوان . آیا در مورد همان دادگاه مطبوعات که ما هیئت منصفه داریم این تنوع اقشار در هیئت منصفه هست ؟

دکتر

 

تقریبا هست از اقشار مختلف آدم هایی برای مدت دوسال انتخاب میشوند !

بهار

 

این چندمین باری بود که خدا را شکر کردم که کار حقوقی را دنبال نکردم خصوصا قضاوت را که البته در ایران فقط در دادگاه های کودک برای خانم ها جایز است . اما من حتی دو یا سه سال پیش داوری جشن خانه سینما را هم نپذیرفتم !

احمد زاده

 

شما روحیه خیلی لطیفی دارید به درد این کارها نمیخورید .(خنده)

بهار

 

از این گذشته من واقعا دیدم هنوز گاهی نسبت به بعضی بازیگران زن حسادت های زنانه مهار ناشدنی داشتم که قطعا در قضاوتم موثر می بود !

دکتر

 

بله واقعا کار سختی است !

بهار

 

و قبول دارید که به هرحال مشکلات و خواستکاه های روحی آدم در امر قضاوت موثر است ؟

دکتر

 

به هر حال شاید این خاصیت انسان باشد اما هنر قاضی همین است که با علم حکم بدهد و به دور از تمایلات شخصی !

بهار

 

یاد کتاب سینوهه افتادم یا کتاب قابوسنامه دخودمان که چقدر در انتخاب آدم ها برای بعضی اشغال مانند قضاوت یا حراست از شهر تاکید بر سلامت روحی و آرامش وضع زندگس آنها میشود .

احمد زاده

 

بله واقعا خوب است که برای بعضی اشغال آدم ها مرتب تست سلامت روانی بشوند !

بهار

 

در مورد جرائم مطبوعاتی به نظر شما چرا وجود هیئت منصفه در قانون اساسی ما تصریح شده است ؟

دکتر

 

به هر حال کسی که کار روزنامه نگاری میکندکار سختی دارد. ریسک کاری هش از هر نظر بالاست چون با بازگویی هر نوع خبری ممکن است وجدان عمومی قشر یا گروه خاصی از آدمهای جامعه را در راستای روشن کردن زوایای مختقف اجتماعی نا خواسته خدشه دار کند و در نهایت این روزنامه نگار است که با زورمندان و زرمندان و در مقابله قرار میگیرد پس قضاوت در مورد جرم مطبوعاتی کار سختی است ! در جامعه هفتاد ملیونی رو به رشدی که از لحاظ فکری هم دیگر آن جامعه صد سال پیش نیست ! و وجود هیئت منصفه به نمایندگی از وجدان عمومی این هفتاد ملیون در چنین جرائمی بی شک واجب است تا معلوم کند آیا واقعا جرمی واقع شده یا نه و یا این که اصولا مجرم مستوجب تخفیف هست یا نه !

بهار

 

بله گفتید روزنامه نگار برای من همین جا این سوال پیش میاید که روزنامه نگاران همکار شما که اکنون در نوبت دادگاه به سر میبرند چه تفاوتی با شخص شما یا مسئولین دیگر روزنامه دارند که آنها برای جواب گویی احظار شدهاند و نه کسانی مانند شما ؟

دکتر

 

شاید ما هم در مواردی مورد سوال قرار گرفته باشیم ! من بارها گفته ام که اگر اتهامی مستقیما متوجه روزنامه است من شخصا مسئولیتش را به عهده میگیرم !

بهار- یه نظرتون عجیب نیست که در این فضایی که بسیاری از روزنامه های خیلی از شما ملایم تر مورد باز خواست قرار گرفته و لغو امتیاز شده شما همچنان به کارتان ادامه میدهید ؟

دکتر

 

به نظرم .جود یک تریبون برای یک جناح فکری که نظرات بخشی از آحاد جامعه را نمایندگی میکند نشان دهنده یک نوع تسامح و فضای بازاست که ما حتی از دید جهانی هم به ان نیاز داریم در مقابل دنیایی که اکنون در خیلی موارد مارا به عدم توانایی برگزاری گفتگو بین جناح های فکری و تک رسانه ای بودن متهم میکند !علت دیگرش شاید این باشد که من به شخصه از تمام جهات حتی دوستان خودمان مورد فشار بوده ام اما سعی کرده ام شیطنت نکنم و فضا را متشنج نکنم این دو ماه به اندازه همه چهار سال انتشار روزنامه فشار تحمل کردم تا منتشر شویم شب ها بعد از دوازده به منزلم رسیدم و هیج جمعه ای در خانه ام نبودم در داخل خود روزنامه همکارانم مرا سانسور چی میدانند حتی آقای کروبی هم از من دلخور میشود یا خانواده زندانیان که مثلا چرا فلان مطلب را چاپ نکردم ! اما من همه این انتقاد ها را به جان خریده ام و تلاشم را کرده ام که این کانال ارتباطی بین مردم و حکومت و مسئولین و نخبگان را حفظ کنم و تا جایی پیش بورم که تشنچ ایجاد نکنم وگرنه که میرفتم سر پست دانشگاهی خودم و به خانواده ام هم بیشتر میرسیدم. اما چهار سال پیش که خود من پیشنهاد ایچاد یک نشریه برای حزب را مطرح کردم و از همان شروع من دو تا شعار را سر لوحه قرار دادم یکی این که رورنامه ما باید خواننده داشته باشد و دیگری این که بسته شدن روزنامه افتخار نیست هنر در آوردن روزنامه ایست که بسته نشود! و ما همچنان در تمام این مدت روی یال کوه راه رفته ایم !

بهار

 

من اما خدا را هم یارتان میدانم شاید چون خودم به شدت آدم تقدیر گرایی هستم و در واقع به جرات اگر بخواهم نظرم را بگویم این است که یک خواست الهی در انتشار این روزنامه تا امروز دخیل بوده و گرنه ضوابط این روزها چنان که میبینیم چندان مشخص و تعریف شده نیست ! و البته امیدوارم چشمم شور نباشد !

دکتر

 

–(میخندد) بله قطعا خواست و کمک خداوند هم در میان بوده و هست !

بهار

 

فیلمی که دیدیم موقعیت غریبی را تصویر میکرد . یک نفر آدم با دقت در میان این جمع که هر کدام به بهانه ای میخواستند زودتر حکم دهند و از آن اتاق در بسته بیرون بروند پی کار و سرگرمی های خودشان مته به خشخاش گذاشت تا با پیدا کردن دلایل هوشمندانه و ریز بفهمد آیا میتوان در احراز این جرم تردیدی کرد یا نه تعبیر اتاق خفه و در بسته هم اشاره ای به موقعیت سخت و آزار دهنده قضاوت بود یعنی او برعکس همه که اصل را بر مجرم بودن پسرک گذاشته اند با فرض بر بی گناهی احتمالی او موضوع را کنکاش میکند ا!

دکتر

 

و جالب این جاست که هر کدام از آنها از پیرمرد تا مرد عینکی تا پدر خشمگین همه وقتی خودشان را در موقعیت مشابه قرار میدهند تازه میتوانند بدون تعصب به ماجرا نگاه کنند.

بهار

 

در آخر بیشترین تاثیری که از این قیلم دیدن گرفتید چه بود ؟

دکتر

 

همان عنصر تردید منطقی که برای حکم دادن خیلی مهم و اساسی بود . الان هم من هر خبری را چه از این سو و چه از آن سو در ذهن خودم فوری راجع به آن حکم نمیدهم. شرایط طوری است که باید مواظب باشیم تحت تاثیر جو قرار نگیریم و درست نگاه کنیم !

بهار

 

ممنونم من دوست دارم صحبتمان را با یک جمله کلیدی از فیلم به پایان برسانم : برای حکم دادن در مورد زندگی یک انسان باید دلایل خیلی قوی باشند !

پایان.

   + بهاره رهنما - ٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٦

باد می آید.(داستانی از دومین مجموعه داستان من )

"کنسرت توی برج میلاد برگزار مبشه , ساعت هفت و ربع  اونجا باش ,جان من دیر نکنی ها . موبایل آنتن نمیده ماجرا میشه پیدا کردنت. هفت و ربع دم فواره آب ورودی بالا ."

مهناز این را میگوید ومثل همیشه  میان زمین و هوا تلفن را قطع میکند . حوصله رفتن  ندارم  . دکتر رضایی خوب این دفعه دستم را خواند و به رویم آورد که مردم را میپیچانم . من اما مقاومت کردم و گفتم که  اشتباه میکند و من اتفاقا خیلی هم تکلیفم با آدم ها روشن است و او باز گفت که : اشتباه نمیکند و گفت که من به جای این که راحت به آدم ها نه بگویم الکی قول میدهم و قرار میگذارم و بعد هم هزار تا بهانه برای نرفتنم جور میکنم . یادم هست که حوصله ام نیامد که به دکتر بگویم که : خب این اسمش پیچاندن نیست ,اسمش خوصله نداشتن است . و من واقعا حوصله ندارم و ماههاست که این بیحوصلگی و رخوت دست از سرم برنمیدارد . بیحوصلگی به نظرم چیزی است که موذی تر و ناشناخته تر از افسردگی است و هر بار که میایی علتش را پیدا کنی مانند ماهی از دستت لیز میخورد آخر هم نمیفهمی چرا و از کی این طوری شدی و باید از کجا مهارش کنی . در طول سالی که گذشت هشت ماهش را در مزون لباسم را بستم و همه مشتری ها را پاس دادم به مهناز و نشستم توی خانه و از چیب خوردم. روزها بود که آمدن شب را اصلا خبر نمیشدم و میافتادم ساعت ها روی همین کاناپه کهنه قرمز رنگ جلوی تلویزیون و گاه یک روز تمام فقط کانال عوض میکردم ,بدون اینکه هیچ تصویر یا صدایی حتی توجهم را جلب کند . هیجان که پیشکشم . گاهی در این روزهای تب دارو کشدار دستم را روی قلبم میگذاشتم تا مطمئن شوم توی همین زندگیم ,و  نه توی رویا و خیال و این که زنده و  واقعی ام . و هر بار که به این حال می افتادم برای مادرم خدا بیامرزی میفرستادم که همیشه نهیبم میزد که :" مبادا ازدواج کنی ! تحمل تو رو هیشکی مث من نداره . منم که میبینی مجبورم و مادر"و بارها در طول این هشت ماه لعنتی و طلسم شده خدا را شکر کردم که در مسئولیت کسی یا چیزی بر عهده ام نیست و میتوانم هر چند روز که بخواهم در خانه ام را ببندم و تلفن را از پریز بکشم و بیفتم روی همین کاناپه و فقط وقتی برای دفع فضولات انسانیم ,بدنم خبرم میکند بفهمم که واقعیتی به نام زندگی پیرامونم جاریست .

ساعتم را کجا گذاشته ام ؟نمیدانم . زمان در طول این هشت ماه به طرز غریبی مثل همان ماهی از دستن لیز میخورد و در میرود میدانم تا به خودم بجنبم ساعت نزدیک هفت است و صدای مهناز با آن لحن تحکم آمیزخاص خودش ش توی سرم میپیچد که تاکید کرد :"دیر نکنی ها ماجرا میشه "و من امروز نمیخواهم دیر کنم , امروز دیر نمیکنم خصوصا که صدای این پسرک را دوست دارم و آخرین آبومی که بیرون داده همان بود که  تا ماه ها توی ضبط قراضه دویستو شش قراضه ترم گیر کرده بود و مغز من هم روی ترک هشتش کلید  کرده بود .

 دکتر رضایی گفته بود که یکی از بدترین نشانی ها روزهاییست که یادم میرود چیزی بخورم . میروم توی آشپزخانه تنگ و نارنجی رنگم و به سقف کوتاهش نگاه میکنم که حصیری که زده ام تا ترک های سقف را بپوشاند از این ور و آنور دل داده و لامپ چرب و کم نوری از وسطش مئل زبان زردو شل  یک بیمار رو به موت آویزان است . از توی جعبه کوالیتی استریت روی میزم که مدت هاست همه شکلات هایش تمام شده یک تکه نان جوی سیاه در میاورم و سق میزنم . آنقدر سفت است که باور م میشود که تکه ای از دندان هایم را با آن خورده ام . به آینه کوچک زیر کابینت نگاه میکنم و میبینم که همه دندان هایم سر جایشانند . از یخچال فیلکوی کوچک و سبزم بطری آب معدنی را بیرون میکشم و دو قلپی میزنم و بعد از شیر آب پرش میکنم و دوباره میگذارمش توی یخچال . موقع گذاشتن چیزی زیر سطج بطری را ناصاف کرده نگاه میکنم . ساعتم است . گیج ماندهام که کی و چرا ساعتم را در یخچال گذاشته ام ! و میترسم از آشپز خانه بیرون میایم و میروم سراغ موبایلم و دکتر رصایی را میگیرم و ماجرا را برایش شرح میدهم . میخندد و میگوید :"قرص آبی را که به یک چهارم رسانده بودم باز هم نصف بخورم !"میپرسم :"پس در واقع این نشانی پس رفت است نه ؟" دکتر به من میگوید :"پررو " و میپرسد که آیا یادم رفته  که جطور  هشت ماه پیش  با مهناز  و تقریبا چهار دست و پا و با پلک هایی از شوری اشک سوخته و ورم کرده به مطبش رفتم!؟.

 نه. یادم نرفته . یادم نمیرود مهناز کنار من روی تخت یک نفره اتاق خواب ام نشسته بود و آرام روی مهره های پشت کمرم دست میکشید و زیر لب میگفت :" دختر دنیا که به آخر نرسیده !و من دمر افتاده بودم و سرم را توی بالش کرده بودم و به همه وجودم فشار می آوردم که درد شدیدی را که در گلویم پیچیده بود با هق هق گریه بیرون بریزم اما دستی نامرئی دور تا دور گلویم را میفشرد و میان دو سینه ام آتش افتاده بود . پا شدم و نشستم . مهناز گفت :" آب میخوری بیارم ؟" با سر اشاره کردم که نه و بعد ک.بیدم میان سینه ام و داد زدم :مهناز دارم میسوزم .دارم آتیش میگیرم . به دادم برس ! و مهناز سفت و محکم بغلم کرد و سردی اشک هایش که بر شانه ام ریخت خنک و آرامم کرد.

به اتاق خوابم مبروم و از میان تل لباس های  روی صندلی پلاستیکی جلوی کمد توالتم   ,مانتو و روسری مشکی نخی ام را بیرون میکشم و با دست صافشان میکنم و میکشم به تنم . حوصله ندارم این جین کهنه را که حسابی هم  به تنم گشاد شده  عوض کنم . صندل سفید رنگم را از زیر صندلی لباس ها با پا بیرون میاندازم و به پا میکنم و خدا را شکر میکنم که کیف سفید رنگ دارم وگرنه مهناز پدرم را در می آورد که چرا با ریخت و قیافه بهم ریخته به کنسرت رفتم  در حالیکه میدانم او همیشه مهمان این خواننده است و جای بلیط هایش ردیف اول و مهناز هی باید خجالت بکشد از گریه ها و خنده های به قول خودش رسوای من .

میدانم که دیر شده به ساعت امانگاه نمیکنم و به آینه نیز و به سمت در میروم و روان میشوم توی پله های باریک و آن پایین خودم را پرت میکنم توی دویست و شش همه جا خورده ام و میرانم به سمت بزرگراه همت و برج میلاد . و زیر لب تکرار میکنم برج میلاد . برج میلاد جاییست که همیشه بیادم می آورد که من چندان آدم خلاقی نیستم . خدا میداند و خودم که اولین کسی که قصد داشت از بالای برج میلاد خودش را پرت کند  من بودم !داشت تمام میشد و تابلوی نئون کنارش هی تاریخ می انداخت که "چهل و پنج روز تا افتتاح برج , بیست و سه روز , هفده روز و..من هی از کنار این تابلوکه  رد میشدم و نقشه اش را میریختم که چه طور یکی از همین روز ها بروم آن بالا و خودم را پرت کنم پایین . از آن دوره های روحی وحشتناکم بود که به دیوانگی نهفته بیش از افسردگی شباهت داشت و حال خراب رو به مرگی داشتم که شک نمیکردم خود این حال دیر یا زود  قالم را میکند  . اما نمیدانم جطور شد که یک هو از آن گرداب فروکشنده در آمدم و بهتر شدم و بعد  فهمیدم که بیشتر حال و حوصله خودکشی نداشتم تا این که بترسم . از مرگ باکیم نبود  چون قطعا  چیزی بود بهتر  از زندگی غیر قابل تحمل آن روزهایم! . خلاصه حوصله ام نیامد که خودکشی کنم و حالم هم کم کم بهتر شد و چند وقت بعد هم آن دخترک رفت آن بالا و پرید پایین و شد اولین آدمی که با برج میلاد خودکشی کرده و انگارکه  ایده مرا دزدیده باشد حرصم را در آورد با این کارش !چون من میدانسیتم که میتوانستم  در این مورد اولین آدم باشم و یا حد اقل میخواستم که باشم . دخترک را نمیشناختم اما شنیدم که خیلی جوان بود و شاید  برای همین مشغله اش کمتر بود تا به تصمیمش برسد و حوصله اش بیشتر بود و پیگیر شد و رفت و اجرا کرد و پرید و خلاص!

توی پارکینگ برج میلادم  که حاج آقایی با لباس روحانی  ّه من اشاره میکند . از آن وقت هاست که شیشه را بکشم پایین و صدایم را بکشم بر سرم  اما زود میفهمم که دارد اشاره میکند که میتوانم جای او پارک کنم . خدارا شکر به این یکی یعنی  پیدا کردن جای پارک همیشه خوش شانسم. شیشه را پایین میدهم و لبخند میزنم . حاج آقا میگوید :"خوش شانسید ها "میگویم :بله به طرز عجیبی . شما برای کنسرت نمیمونید ا ؟". حاج آقا میگوید :"چطور مگه بلیط اضافه آوردید ؟" با خنده میگویم :" نه همین جوری تعارف زدم ."مرد پارک بان سوت میزند که زودتر جابه جا شویم . چیزی شبیه چشمک تحویل حاج آقا میدهم و او خنده اش میگیرد و سری تکان میدهد و میرود و من جای او پارک میکنم .

وای دیر رسیدم . دم در آسانسور پر از آدم است و من توی ازدحام ادم ها حسابی حالم خراب میشود  از این همه بوی مختلف که هجوم خاطرات را بهمراه دارد میترسم  . هر آدمی بوی کسی یا جایی یا چیزی را میدهد که با مشت مشت آرامبخش و خرج پول سوزن زدنم هم درست و کامل نمیتوانم از سرم بیرونشان کنم . کسی که یادم نمی آید که  کی بود ( و هر وقت یادم نمی آید از ترس آلزایمر سال های پیش رو میلرزم  ) میگفت :خاطرات برای نشخوار کردن نیست برای مزمزه کردن است . حرف قشنگی است مئل خیلی دیگر از حرف های قشنگ دنیا که مال آدمی مئل من نیست. آدمی که به قول مادرش تا گند هر چیز را در نیاورد دست بردار نیست ,موفع مرور خاطرات هم نشخوار میکندشان نه مزمزه !. از پله ها میروم دارم هی بالاتر میروم هی اوج میگیرم و باز به دخترک خلاقی فکر میکنم که زودتر از من از برج میلاد پرید و این که آیا از پله ها رفته بود یا نه او هم مثل من با دیدن یک آسانسور پر از آدم حالش حراب شده تا جایی که  از ادامه زتدگی منصرف شده .کسی چه میداند اصلا شاید آن روز یک روز عاشقانه و گرم و خوب بوده روزی پر از اراجیف و شر و ور هایی درباره آینده. ولی دخترک بیچاره با بالا پایین شدن چند هورمون ناقابل در خونش دم در آسانسور ناگهان به پوچی مطلق رسیده و رفته بالا و کار را تمام کرده  و نمیدانم که جرا همه اش فکر میکنم که ناگهانی  این کار را کرده و نه به مرور و با مزمزه مثل من که هی بهش فکر کردم و آخرش هم انجامش ندادم  .

 پله ها تمام شده و من به محوطه بالای برج رسیده ام .صدای قلبم در گوشم میکوبد و موهای کوتاه سیخ سیخی ام کاملا خیس عرق است و شلوار جینم هم دارد از پایم می افتد که از کمر میکشمش بالا  و نگاه میکنم و میبینم که جقدر شلوغ است شلوع تر از دم آسانسور حتی . مهناز گفته بود که موبایل نمیگیرد و چشم میگردانم دنبال فواره میگردم . نیست . از آقای مسن سفید رویی که کلاه بره با نمکی به سر دارد و روبریم ایستاده میپرسم :"این طرفا فواره هست ؟" او عینکش را روی بینی کوچکش جابه جا میکند و میگوید:"منظورتون چه جور فواره ایه ؟"جواب میدهم :" نمی دانم فواره دیگر فواره آب ."او سرش را کج میکند و میگوید :" نه این جا هیج فواره ای نیست". و راهش را میکشد و میرود . و من حوصله ندارم که بگویم : مرد حسابی  وقتی اصلا فواره ندارد چرا میپرسی چه جور فواره ای !!"

سر میگردانم به اطراف بلکه بین سرهای این زت ها مهناز را پیدا کنم . پیدا کردنش این جوری داحت است . او همیشه گوجه موهایش را آنچنان میبرد بالا ی سرش میبندد که از زیر روسری همیشه انگار یک طالبی کوچک روی سرش  سبط شده و و کمتر کسی خصوصا این روزها  خودش را این جوری درست میکند . روسری سرکردنش مئل آنموقع های مامان هاست که روسری را برای خاطر باد یا قشتگی میبستند و انبوه موهای میزان پیلی شده شان را زیر یک روسری نرم کوچک  پنهان میکردند ! اما از مهناز خبری نیست . دخترکی که یک عالم موی سیاه و فرفری را از دو طرف روسری و بالا و عقبش رها کرده بیرون به من الکی لبخند میزند من هم  الکی لبخندش را پس میدهم. این لبخند های بیدلیل را دوست دارم . جمعیت دارد هی کمتر و کمتر میشود . فواره ای در کار نیست . مهناز نیست حوصله کنسرت ندارم و آقای خواننده هم حتما همان ترانه محبوب شماره هشت آلبومش را به اصرار مردم دو سه بار  می خواند و میرود روی مخم و حالم را خرابتر میکند .

میروم دم هره دیوار آنجا که پایین و ارتفاع را میبینی می ایستم و نگاهی میکنم و از این فکر که مبادا وسط راه پشیمان میشدم و زجر میکشیدم تنم میلرزد و خوشحال میشوم که من آن اولین کس نبودم که از ان بالا پرید  هنوز هم از خود مردن نمیترسم اما مردن یکباره را دوست دارم , وتردید هر چیزی از تحربه اش آزار دهنده تر است  . از این جا تا پایین هم راه خیلی طولانی است و راه طولانی همیشه  ایجاد تردید میکند . باد می آید و من ناگهان در میان باقیمانده اندک جمعیت تو را میبینم  از پشت سر! و قسم میخورم که تویی , شک ندارم که خواب و خیال نیست و خود تویی و مطمئنم که امروز همه قرص هایم را خورده ام و حالم خوب است و میخواهم همان جا به دکتر زنگ بزنم که یادم می افتد موبایل آنتن نمیدهد . میخواهم بروم اما گویی فدمهایم با سرب سنگین شده اند. خود خودت بودی رفتی تو و از پشت سر  خط اصلاح گردنت را دیدم که مثل همیشه زیادی بالا بود . نفسم را حبس میکنم و به جمعیت پشت میکنم و از این بالا به تهران نگاه میکنم که هرچه از آن دور بشوی به نظرت زیباتر می آید و خصوصا وقتی از هواپیما داری  تهران را زیر پاهایت میبینی . یا همین حالا . و به خودم تلقین میکنم که تو نبودی و من اشتباه میکنم اما بوی لعنتی ات با بوی باد در هم میآمیزد و توی سرم میپیچد . برمیگردم همه رفته اند , باد می آید . مهناز نیست و فواره ای در کار نیست ولی توی لعنتی در محوطه خالی مثل رنگ تندی روی یک بوم خالی بک هو توی ذوق  میزنی وباز پیدایت میشود  . تنم را میکشم کنج دیوار و با نگاه میبلعمت  و انقدر محو چهره آفتاب سوخته اآشنایت میشوم که نمیفهمم چه چیزی در دست داری . نگاهت به روبه روست و اخم داری . به دستهایت نگاهم را میکشانم . آنچه در دست داری عروسک نیست , دخترکی دو سه ساله است با انبوهی از موهای فر مشکی و بلندو یک پیراهن کوتاه سبز که دارد به زور دنبالت قدم برمیدارد . نامرد چرا بغلش نمیکنی ؟از کنارم که داری رد میشوی دخترک میگوید :" بابا بغلم کن زودی برسیم جیشم داره میریزه ".   پشتم را به تو میکنم و نمیدانم که آخر بغلش کردی یا نه ؟ رد میشوی و بوی تو با بوی خوب یک کودک آمیخته شده و همراه با باد توی سرم میپیچد . به تهران نگاه میکنم که از این بالا چه زیباست . همه تردید های عمرم پیش چشمم رؤه میروند و من دلم نمیخواهد وقتی برمیگردی این جا باشم , دلم نمی خواهد هیچ کجا باشم !

پایان سه صبح 7 خرداد 88

بهاره رهنما .

   + بهاره رهنما - ۳:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٦