من کار میکنم پس هستم !

این روزها ریتم زندگیم به شدت سریع شده و به گمانم از این تند چرخیدن است که این روزها همه اش سرگیجه دارم . سه قرار داد سینمایی پشت هم دارم دوتا نقش اصلی و یکی یک کار پر بازیگر . تیاترم را در حال اجرا هستم و رمان به فصل آخرش رسیده و مجوعه دوم آماده است و  پریا سال اول هنرستان است و .. یاد فیلم مایکل کیتون تکثیر می افتم و این که کاش سه چهار تا بهاره بودم . به سفارش دکتر اقصی بینظیرم سعی میکنم تقدم تاخر و زمان بندی و برنامه ریزی داشته باشم !

 نه واقعن همه اش پول نیست اما کار بازی در ایران خیلی موسمی است اگر نقش دلنشینی پیشنهاد شود باید به موقع قبول کنی وگرنه هیچ تضمینی نیست که باز همچنین نقشی به تو پیشنهاد شود و یا حد اقل در این سال ها .. به دلیل همزمانی تیاترم نتوانستم پیشنهاد دل انگیز اجرای برنامه ادبی روزی روزگاری را قبول کنم و  تیاتر محمد حاتمی را هم از دست دادم . برنامه امتحان دکترا و ادامه تحصیل هم کاملن ماند برای سال بعد اگر عمری بود و مجالی و حالی !

خب حسابی دارم تجربه میکنم و البته فکر کنید که وسط این همه مشغله ممنوع التصویر تلویزیون هم نبودم  چه میشد؟ مدت ها بود که تصمیم داشتم بازی در تلویزیون را برای ایجاد مجال برای کارهای بهتر و نیز نوشتنم کم یا حتی مدتی تعطیل کنم Jنه خدا واقعا به موقع مانع هایش را برای آدم میگذارد  . خصوصن برای من همیشه وقتی چیزی به نفعم نیست خودش مانعی میتراشد تا وسوسه هم اگر شدم نتوانم انجامش دهم . سخت هم معتقدم که روزی کسی  در دست کسی نیست.

و اما همه این مشغله ها که ازشان برایتان  گفتم  باعث شد تا از چیزی که این روزها سخت مورد بحثو مجادله  است بگویم :" کار هنری کردن در ایران این روزها " !

 در یک جمله صریح ،دیدگاه شخصی من با ادای احترام به دیدگاه مقابلم اتفاقن این است که که"باید ماند و کار کرد" !

 و اینهم برخی از دلایل قابل بیانم برای انتخاب این دیدگاه :

مگر بخشی از کار ما برای همین مردم نیست ؟ مگر جشنواره خصوصن تیاتر( حالا سینما بحث دیگری دارد ) به کشور های مهمان نشان نمیدهد که تیاتر این سرزمین با همه امکانات بسیار بسیار اندکش چه طور با عشق بر شانه های پیشکسوتا ن و جوانان عاشقش نگه داشته شده ؟و این که ما هنوز هم صاحب هنری به نام نمایش هستیم !هنوز!

سوالم این است :آیا ما تا به حال برای تایید جناح خاصی کار میکردیم ؟ وآیا کار هنری در ایران نوعی کار حکومتی بوده ؟

خود من هم  شرکت در بعضی برنامه ها را در این شرایط  دوستی با مردمم نمیدانم، اما گمان میکنم خصوصن در ورطه نوشتن اگر ماها ننویسیم قلم های دیگر مینویسند و جور دیگر !. ما جا خالی کنیم که چه بشود ؟مگر تا به امروز کار هنری ما معنیش تایید گروه و دسته خاصی بوده ؟ مگر در زمان همین آقای خاتمی عزیز ما برای دل خوشی  یا تایید او کار میکردیم ؟

و حال از جنبه دیگر: هستند هنرمندانی که کاری برای امرار معاش خانواده شان بلد نیستند.خب بروند بنشینند در خانه که مثلا با مردم همدردی کرده باشند ؟ بازیگر مردی که سه بچه دانشگاهی و اجاره خانه و فلان و فلان دارد چرا باید کار نکند ؟

خود من هم اگر اعلام ممنوع التصویر بودنم  در تلویزیون به این شکل رسمی نشده بود شاید  باز هم  در راستای دیدگاه و اعتقادات انسانی ام کار میکردم و بدیهی است که  در این شرایط قطعا سخت گیر تر بودم . و البته حالا که اعلام شده داستان دیگری دارم !

 کاش کمی انصاف به خرج دهیم اگر چیزی به نام اعتصاب عمومی در راستای دفاع از حقوق مردم مطرح بود که خب باید بقالی و مدارس و سلمانی ها و البته همه مراکز فرهنگی تعطیل میشدند. اما سوالم این جاست که مگر ما تا امروز برای همین مردم و البته برای امرار معاش کار نمیکردیم ؟حالاآیا نیازمان برطرف شده؟ یا مردممان دیگر نیستند ؟ نمیفهمم ....و به همه همکارانی که با حفظ دیدگاهشان در مقام کاریشان هنوز باقی هستند و دشنام برخی دوستان را هم میشنوند خسته نباشید میگویم !محافظه کار نیستم و نبودم روزگار را نمیدانم که بشوم یا نه دعا میکنم که هرگز نشوم اما این یادداشت بیان واقعی دیدگاه شخصی  من برای کار هنری کردن در این روز هاست و مطلقن هم محافظه کارانه نیست ! به همین دلیل هم داستان خودم را دارم !

و اما داستان شخصی من  :منتی برسر کسی نیست، حتی خودم !فقط جای شکر دارد که میتوانم اعلام کنم تا زمانی که شرایط احترام به هنر و هنرمند در سیمای کشورم برقرار نشود" چهره "بهاره رهنما را در هیچ برنامه  یا سریال جدیدی از این سیما نخواهید دید(باز هم  خدایم را شاکرم که نیاز مالی ضروری ندارم و با صداقت بیان میکنم که اگر این نیاز بود شاید داستانم این نمیشد) نه چون خود را هنرمند بدانم که به احترام به سایر دوستانم شرایط مشابهی دارند . حتی اگر رسمن اعلام عدم ممنوع التصویریم در این سیما بشود که البته امیدی هم نیست .   اما این چند روزبارها خودم را جای دوستانی گذاشتم که به امریکا سفر کردند . نه من قطعا همراه سیمین عزیز از هواپیما پیاده میشدم ! این موقعیت از آنهایی بود که نیاز مالی و ضرورتی در کار نبود !امریکا مانند قبل روی صفحه جغرافیا میماند و قطعن باز هم فرصت هایی بود !بلاخره در مقاطع و زمان هایی خصوصن وقتی محتاج ضروریات نیستیم؛ ما هم باید کار گروهی را یاد بگیریم. نه ؟

 

   + بهاره رهنما - ۳:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢۳

نامه های یک شاعر به تمامی زنان جهان

 (نامه های یک شاعر به تمام زنان جهان )

نزار قبانی :

صد نامه عاشقانه تمام آنچیزی است که از خکستر شعر من مانده ،من شاعری مانند همه شاعران و مردی مانند همه مردان یادگار هایی از عشق داشته ام و مجموعه نامه هایی و انقدر شجاع نبودم که همه آنها را در آتش بسوزانم .

منکر نمیشوم که به آتش به عنوان آخرین راه حل اندیشیده ام .

راه حلی برای این که مرا و معشوقه هایم را ازسنگینی این بار امانت برهاند . اما وقتی برای آخرین بار به محتوای این ماترک نگاه رجوع کرده ام چیز های بسیاری را از جنس شعر دیده ام و برخی را شعر یافته ام و این مرا از آتش زدن آنها منصرف کرده و من در میان این نوشته ها صد نامه را برگزیده ام  یا قطعه هایی از آن را که حاوی هارمونی شعر و انسانی بوده جدا کردم به رغم این که معتقدم خط فاصل بین خصوصیات و عمومیات هنرمند خط موهومی است .

معتقدم که نویسنده جز در نوشته های خاصش نمیتواند در چهار چوبی آزاد زندگی کند . آزاد یعنی این که روبروی آینه بایستد و خود را از لباس های تیاتری و نقاب هایی که جامعه به او تحمیل کرده برهاند .

نوشتن سرزمین موعودی است که نویسنده همچون کودکی بر آن میدود و کودکی خود را در آن با همه حرارت ،گرمی و راستی تمرین میکند .لحظه های نابی که در آن نویسنده خود را به در معرض مراقبت نمیبیند و خود را به اقامتی اجباری  پای بند نمیکند .

دوست دارم بار دیگر بر این نکته تاکید کنم که نمیخواهم زنی را با رو کردن این نامه ها مستوجب گناهی بدانم که شهرت مورد علاقه من نیست و انگشت گذاردن بر نام ها و شخصیت سازی اصلا برایم مهم نیست که زنان بسیاری به زندگیم پا گذاشته اند و رفته اند . همان طور که بهار می آید و میرود و مسافر از راه رسیده چمدانش را باز میکند که ببندد و برود و این ها گذر است .

"عشق قشنگ است و خالی از تظاهر اما قشنگتر از آن این حسی است که بر کاغذ هایمان به جا میگذارد و خاکستری که از آن بر انگشت هایمان مینشیند . "

"یار زیباست اما از آن زیباتر رد گام هایش بر نوشته های ماست وقتیکه  رفته است ."

این نامه ها خاکستر عشق من است منتشرشان میکنم چون ایمان دارم عشق هنر مند خصوصی نیست ،عشق جهانی است و نامه های یک شاعر به تمام زنان جهان ! 

قسمتی از یادداشتی از نزار قبانی شاعر عرب از مقدمه کتاب صد نامه عاشقانه ترجمه رضا عامری نشر چشمه بهارهشتاد و هشت.

 نوزده ساله که بودم در پیچ وخم راهرو های دانشکده ادبیات شعری را یافتم که فقط میدانستم شاعرش عرب است  و بس همین و همیشه پی نامش بودم بعد ها شعر یادم نرفت اما یادم رفت که پی نام شاعرش بودم ، بعدها در پیچ و خم راهرو های زندگی با نزار قبانی آشنا شدم . ادبیات عرب را همیشه ستوده بودم و مهارت این مردان بادیه نشین را در شرح لطیف ترین زخم هستی (عشق ) که لیلی و مجنون هم از همان بادیه آمدندو مهمان شاعری ایرانی شدند .

اما امشب در میان سطور کتاب تازهای از نشر چشمه و از قبانی همان شعر بی نام  روزهای نوزده سالگی ام را یافتم و بلاخره بعد شانزده سال نام شاعرش  را یافتم بیهوده نبود که در بلقیس و عاشقانه های دیگرش هم چیزی برایم آشنا بود رد همین شعر کوتاه بر گذر راهروهای ذهن خسته ام بود . شعر این بود :

"آموزگار نیستم تا ترا بیاموزم چگونه دوست بداری

ماهیان به آموزنده ای نیاز ندارند تا شنا بیاموزند

و پرندگان به آموزنده ای برای پرواز نیازی ندارند

عشق را از ماهی بیاموز و از پرنده

که عشق آموختنی نیست و بزرگترین عشاق تاریخ خواندن نمیدانستند "

این شعر در ترجمه کتاب صد نامه عاشقانه کمی متفاوت با این شکلی است که این جا نوشته ام اما این همان شکل راهروهای دانشکده ادبیا ت است که من  در همه این سال ها حفظش مانده بودم !

میخوانم ومیخوانم و پاهایم از زمین فاصله میگیرند ....

عشق و هجر آشنایانی  هستند  که سال هاست به زبان های مختلف تجربه و بیان شده اند  و  این جای خوشبختی دارد که در هردو وجهش تو تنها نیستی و کلمات و درد ها و لحظه های بی تاریخ خود را در میان ورق های  شعر ها و داستان ها می یابی و گاه از شدت همذات پنداری خودت متعجب خواهی شد .

"دشنه ات را از پهلویم بیرون بکش

بگذار زندگی کنم

بگذار با دیگری آشنا شوم

که یاد ترا از خاطرم پاک کند

و موهایت را که به دور گردنم پیچان است پاره کند

بگذار راه های بی تو را بروم

صندلی های بی تو را بنشینم

و قهوه خانه هایی را که تو در حافظه شان نیستی

بگذار

 زندگی کنم .."

....

چطور میخواهی قصه عاشقانه مان را از حافظه گنجشکان پاک کنی

و قانعشان کنی که خاطراتشان را منتشر نکنند؟

... 

 

 

 

   + بهاره رهنما - ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱۸

تمام میشوی

تمام میشوی

آن روز که آینه ها بشکند و دیگر دوستت دارم را از من نشنوی

من اما تمام نمیشوم

تا حجم تمام نه های لبانت پیش میروم

میخوانمت

سوت میزنم

و پا برهنه  بر عمق  همه آینه های شکسته راه میروم

...

ماهور احمدی

 این شعرش مرا به یاد ش میآورد

عجیب نیست ...

این روز ها هیچ چیز در دنیای رویا گون اطراف من عجیب نیست

این ماهور احمدی را اما خیلی دوست دارم شاید چون ادای زنهای مهربان را در نمی آورد

اما یک هو زیر بارش مهربانی اش غافل گیر میشوی

و من عاشق غافل گیری ام

من خر

من احمق

یادش خوش

خر احمق بی نظیری که در شهر قصه بود و من روزگاری عاشقش بودم ..

روزگاری که این روزها سخت دور مینماید

سخت

سخت

سخت

و سخت ..

 

 

   + بهاره رهنما - ۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٧

شکوه های پاییزی

برای رفیق فرصت های بامدادی:

تنهایت نمیبینم

آنگاه با خیل عاشقان

به آسمان سرزمینی دیگر کوچ  میکنی

اینک زمزمه ای خاموش

پایان ترانه ایست

که تو باطش می خوانده ای

بازمانده نگاهت

فرصتی است

میان من و

آوازهای باران

سهم تو از باران دست های سبز توست

چشم اندازی  از خدا و عشق

که تمام روز های آسمان را زیر و رو میکند

گوش کن :

فریاد اشیاء و پنجره هایی که هنوز

 از سکوت های تو تازه میشوند .

من اما

بر فرصت لبان تو

به انتظار ایستاده ام

جایی که دست های تو شروع میشوند

آوار سکو های جهان

بر شانه های گرم من

فرو میریزند

بر آستانه عشقی تمام

میبینمت

میان همه چیز

که از تو زیبا و زیباتر میشود

دیگر لبخند های توست

که از ضیافتی شادمانه

باز می آیند

هی با توام !

تا عصر های  این سرزمین

دست های توست

اینک ...

با تو به زودی

از جنگل های همین پاییز

دوباره عبور میکنم

آنگاه که بر آخرین پله چشم های تو

روزی که تمام دریچه های دریا

در من تمام میشوند .

پرندگان با ترانه رویاهایت

به خانه باز می آیند و

رودی ناتمام

پیکره آوازهایت را

به یادم می آورند

و من که عاشق تو بوده ام

چشم هایم را

 به دریچه های باد میسپارم

تو دیگر

پس چگونه شروع میشوی ؟

 می ایستم کنار جاده ای خیال تو اینک

زیرا تمام گذشته های شاعر را میتوان

با فاصله ای نزدیک باز پیمود

من باآواز چشمان تو

 به حس باغ های جهان میروم

رفیق فرصت های بامدادی ام !

رنگین کمان پاییز را

نشان بده

هیچ کس زلالی دریا را به چشمهای تو باز نمیگرداند

هیچ کس ....

(از دفتر شعر پاره های ممنوع

محمود معتقدی

نشر روزگار).

   + بهاره رهنما - ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٤

دورم از تو ...

با احترام به رضا صادقی و یدالهی

البته اقای چاووشی عزیز با صدای شما هم سخت شنیدنی است

خصوصا دیدن کلمات روی کاغذ کاهی

سخت

یاد این کلمه به خیر

به همین سادگی رفتی              بی خداحافظ عزیزم

سهم تو شد روز تازه               سهم من اشک که بریزم

به همین سادگی کم شد              عمر گل بوته تو دستم

گله از تو نیست می دونم           خودم اینو از تو خواستم

به جون ستاره هامون                تو عزیزتر از چشامی

هرجا هستی خوب وخوش باش     تا ابد بغض صدامی

تورو محض لحظه هامون           نشه باورت یه وقتی

که دوست ندارم اینو                  به خدا گفتم به سختی

من اگه دوست نداشتم                 پای غمهات نمی موندم

واست این همه ترانه                  از ته دل نمی خوندم

اگه گفتم برو خوبم                    واسه این بود که می دیدم

داری اب میشی ومی میری          اینو از همه شنیدم

دارم از دوریت می میرم             تا کنار من نسوزی

از دلم نمیری عمرم                   نفسامی که هنوزی

تورو محض لحظه هامون           که نفس نفس خدا شد

از همون لحظه که رفتی             روحم از تنم جدا شد

تو که تنها نمی مونی                  من تنها رو دعا کن

خاطراتم را نگه دار                  اما دستامو رها کن

دست تو اول عشق                    بسپرش به اخرین مرد

مردی که پشت یه دیوار             واسه چشمات گریه می کرد

 

   + بهاره رهنما - ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱۳

چو گردباد...

چو گردباد دسته کن تو هم بریشانی ...

دارم از دفتر سعید برمیگردم خونه صدای موسیقی تیاتر هنوز توی سرمه صدای ترانه های محمد و خنده های خودم موقع ضبط و صدای تار و گوشه های درویش خان و صدای خر شهر قصه که روزی عاشقش بودم ...

سرم بر از صداست و از صبح هی خدا را صدا زدم به عادت معمول بریشانی ام شروع میکنم به نام بردن آدم ها در ماشین و حرف زدن با آنها و با خدا و با خودم مامک خادم هم برای خودش میخواند :باز آمدم بازآمدم ..قبلش گیتی میخواند :تا وقتی دنیا دنیاست عشقت...

دیروز هم همش عقیلی میخواند : فردا و می آیی قردا تو می آیی . توی این ماشین گنده من با برهای سبزش هی این ترانه ها میروند روی لوب و البته مهمان همیشه ای که سر بر شانه های نامرئیی اش میگذارم اقای کوهن عزیزم است ..

از موضوع خارج نشوم مامک خائم داشت میخواند و بزرگراه یادگار امام بود و من با خدا و جند نفر دیگر در سرم مشغول گفتگو بودم که بک هو هر سه شان بریند وسط خیابان و من دوتا را رد کردم و سومی گوله شد توی شیشه و خون باشید و من دیدمش که افتاده نفهمیدم چه ظور بیاده شدم موهایم باز شده بود و روسری دور سرم بیچیده بود و خونش با تمام دستهایم قاطی.. اورژانس امد و بلیس و بیمارستان و کلانتری  اسمش را برسیدم به هوش بود و گفت و دنیا دور سرم چرخید ..

خدایا تو با من چه میکنی این چه تصادفی است چه درست مثل بچه ای که بدرش را هی بی دلیل صدا کند و بدر برگردد یکهو بزند توی گوشش میخواستی بگویی ناشکری ممنوع ؟ تو هم خسته شدی از تکرار آنچه  از من میشنوی ؟ از این اشک ها ؟ خدایا تو هم ؟ بس تو هم سکوتم را میخواهی ؟

بچه ها زنگ میزنند که ببینند رسیده ام یا نه ؟ جواب نمیدهم خدایا به بیمان و یدرم که نمیتوانم بگویم هردو هول میکنند تاب حمع کردن شرایط را ندارند گوشی را برمیدارم شماره ی میگیرم قاطی کرده و ترسیده ام و اصلا نمیفهمم چرا نازنین را گرفته ام از دست یک زن

چه کاری بر میاید . اصلا بهار فکر کن تو تنهایی به کسی مربوط نیست !میفهمی؟!

رییس کلانتری که موهای دراز خونی و رنگ مئل گچ سفیدم را میبیند می برسد : فیلم برداریه ؟ اشک ایم امان نمیدهد . بازمیگوِید : تو فیلماتم خوب اشک میریزی!

 زانوهایم میلرزند و بریا زنگ میزند سعی میکنم نفهمد مثل همیشه اسکارلت وجودم لوم می دهد و موفق نیستم  اما به هر حال اصل موضوع را نمیگویم .

هفته ای که گذشت همه اش بالای سرافغانی غمگینم بودم و اشک ریختم و برایش حرف زدم و او نگاهم کرد دکتر های جوان شیفت بیمارستان شریعتی  هم که به سبک امروزی همه انترن های جوان اهل فیلم و سینما هستند حسابی با من دوست شده اند و یکی شان به من اخطار میدهد که اگر این بسر خوب شود تو کاری کردی که دلش خوب نمیشود میخندم .کم کم دارم میخندم و بسرک و عمویش را گاه تنها میگذارم .

فقط چند روز به اجرای نقش سختم در هملت با سالاد فصل رادی مانده  ٨ مهر تا ٢٧ آبان نه تا ٢٢ آبان نمیدانم به هر حال تا این آبان لعنتی در سنگلج اجرا دارم و از بی خوابی و بریشانی بی توانم .

یک انترن دیگر میگوید :مسیر رانندگیتو بگو میخوام بیام باهات تصادف کنم بابا تو انقدر به این یارو رسیدی که مادرش نرسیده تا حالا خوبه حالا افغانیه !

این کلمه افغانی دیوانه ام میکند و یاد جواننهای ایرانی خودمون توی اردو گاه های بناهندگان تو اروبا و جاهای دیگه می افتم و میگم افغانیه خوب باشه اما ادمه و مهمتر این که غریبه ...

و ما هم هممون غریب داریم کاش میشد این تصادف سرنوشت این بسر سنی افغانی با نامش شیعه  راعوض میکرد نمیدانم چرا نامش شیعه بود !

از بیمارستان مرخص شدا اما از دل من نه حالش را میبرسم .سراغ یکی از داستان هایم را که تو بیمارستان برایش خواندم میگیرد قول میدهم که کتابم را برایش ببرم!

بسر غریب افغانی سنی با نامی شیعه . خدایا مرا ببخش من گذشته را دیگر هم میزنم حتی در دهنم اگر آمد به ذهنم و هجوم آورد فقط از آن مینویسم و دیگر نه ناشکری میکنم و نه هی بیخود صدایت میزنم که با نام ها به من درس بدهی ...

به قول عزیزی اگر یک دیوانه راه بیفتد در شهر و هوار بزند این خانه ها مال من است که کسی باورش نمیکند!

اما من میدانم که دل صاحب خانه ها میلرزد چون شاید صاحب یکی از این خانه ها همان دیوانه شیدا باشد ..

امروز سرم را توی بشت صحنه تیاتر به دیوار تکیه دادم و دلم  یک هو ریخت .بس که دلتنگ شانه های خدا بودم شانه های خوب خدا در خواب های کودکیم خدایا تا ابد عاشقم و دوستت دارم ....

 

 

   + بهاره رهنما - ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٥