خنده های تو ...

شاید خنده ات بگیرد  از شوق ناگهانی یک نگاه

 

از تپیدن های پر صدای  یک دل نا جوان

 

از نفس های بریده بریده ای که به سختی کلمات را ادا می کنند و می ترسند که تو بشنویشان

 

شاید به همه ی اینها خنده ات بگیرد

 

و آنگاه که می خندی من یادم بیاید که زمان چقدر زود می گذرد

 

و پر شتاب و بی محاسبه بگویم :

                                               به گمانم دوستت دارم

   + بهاره رهنما - ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱۸

سینما و ادبیات

شنبه١۶آبان ماه  خانه ی هنرمندان نشت بین سینما گران و اهالی ادبیات .

آنها که از سینما و ادبیات آمده اند ، آنها که از ادبیات به سینما رفتند و آنها که در هر دو عرصه ماندگار شدند .

با سخنرانی تنی چند از اهالی سینما و ادبیات و اجرای نیلوفر لاری پور این نشست به بهانه ی چاپ دوم مجموعه

داستان من به نام چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس با همکاری نشرچشمه برگزار می شود و ورود برای عموم آزاد

است .

چشم انتظار قدم هایتان هستم .

بهاره رهنما

 

(خانه ی هنرمندان خیابان ایرنشهر ساعت : ١۶الی ١٨ )

   + بهاره رهنما - ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱٤

به کجا چنین شتابان ؟

فردا از پنج صبح سر فیلم برداری کار سینمایی عروسک اثر آقای وحید زاده هستم و...

 فردا روز دیگری است سیزده آبان است همان روز دانش آموز که از برنامه های بی مزه مدرسه به سطوح می آمدیم و گاه زود تعطیل میشدیم و ذوق میکردیم !اما این روز ها همه چیز معنی و کاربرد دیگری پیدا کرده است !

وچون همیشه سعی کرده ام  با صداقت و شوق از دلم بگویم, باز هم  خواهم گفت :این روز ها اعتقاد دارم که نباید این همه شور و انرژی را به خیابان ها کشاندو در بازی مغلوبه گاه نباید وارد شد و باز خون های برادر ها و خواهر ها را پاک کرد و باز مادرها را دل به شیشه سپرد و چشم به در و ...

من واقعا به حرف دوستی دارم فکر میکنم :بر سر گور کدام مرده چنین سخت گریسته ایم ؟ به کجا چنین شتابان ؟

شاید هم من خسته ام  و نا امیدم از این  رویارویی که  حاصلی جز خونی دوباره نخواهد داشت ..

خصایل انسانی همین گونه اند دیگر گاه حتی کور رنگی میگیری !

خب آدمی دیگر نه ؟ و نه فرشته .....

و بی شک آدم بودن سخت تر از فرشته بودن است ..

 

پ.ن برای تو:

با این صدای مهربان و غم خوار همیشگی ات به من میگویی که ازمن دلخوری، خوب است که جلویم نیستی تا رویت را از من بر گردونی. ریه هایت میسوزد دست وپایت که هنوز کبود است  درد میکند سرفه می کنی و با صدایی که امروز گرفته است می گویی: بهار برو پاکش کن اون یادداشت  تو بچه ها رو نا امید میکنه، اینجا جوابت رو میدهم هیچ چیزی رو توی این وبلاگ پاک نمی کنم ، با این که خیلی عزیزی نمی توانم این کار را انجام بدهم چون اگر انجامش بدهم آن وقت دیگر واقعی نیست ، توی این 8 و9 سالی که این وبلاگ  را دارم کم اشتباه  نکرده ام کم احساساتم تغییر نکرده اما سعی کرده ام که جسارتم را در بیان این تغییرات انسانی حفظ کنم همین طور حالا  که  بعضی از پست های قدیم ترم را می خوانم می بینم به اندازه ی سالها از آنها دور شده ام ، شاید روزی هم راجع به این پست احساسم عوض شود اما الان قویآ احساسی می کنم و اعتقاد دارم که از بین رفتن این بچه ها سخت حیف است.

سخت

و بر اساس تغییرات روحیه ی انسانی شاید روزی از این پستم هم خیلی دور شوم

شاید

نمی دانم

می دانی که...

 

دوست دارم و اشک ...

   + بهاره رهنما - ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱٢

جاودانگی

این میل و عطش سیری نا پذیربه جاودانگی در  من و اغلب آدم هایی که پی هنر میروند هم چیز غریبی است. میلی بیش از تحسین شدن ,و در واقع این همان میل سیری ناپذیر اسکندر است یا آنچه خضر در پی اش بود یا شاید بوی پیراهن یوسف است برای یعقوب یا .....

شاید این میل به جاودانگی حتی در ورای غالب جسم و در حد بی همتا ماندن و یگانگی در یک حافظه میرای انسانی باشد که گاهی با شیفتگی اشتباه گرفته میشود . شاید این میل به معشوق ماندن و یا به یاد ماندن میلی خود خواهانه در تجلی جاودانگی شخصی خود است نه معشوق !

میلی که اگر به ناگاه به هر دلیلی دیگر در تو تغذیه نشود و سرچشمه اش قطع شود شاید تو گیج شوی و تمام ویژگی های ناب و خاص انسانی ات را از یاد ببری مثل کودکی که یک اسباب بازی عزیز از او به ناگاه دریغ میشود (و البته بستگی دارد به میزان دلبستگی کودک به آن اسباب بازی یا میزان فریبندگی خود اسباب بازی )اما به هر حال دریغ آن از کودک دیوانه اش میکند و گاه خشمگین و گاه سلطه جو . گاه مستاصل و گاه شیدا و گاه کاملن راه گم رده و بی خبر از خود و توانایی های ناب وجودی و بی اعتماد به نفس و به هر حال همه این ها عکس العمل های کودک درونمان است به از دست دادن حس غریب و جادویی جاودانگی !

اما فراموش نکن که آنچه تو را بیقرار کرده خود فقدان نیست که حس عدم احساس جاودانگی است که به طبع آن فقدان به سراغت می اید و آنگاه که از پی نه ماه یا فلان تعداد روز این را بفهمی حتی اگر در یک لحظه تمام این کشف و شهود به تو الهام شود آن لحظه است که به زایش میرسی و بارت را بلاخره زمین میگذاری !

با خودت اگر روراست باشی آنوقت است که میفهمی بیقراری تو برای آن احساس بی بدیل جاودانگی است نه آن کس و چیزی که این حس را در تو ایجاد میکرد! پس تو بیش از همه چیز عاشق خودت هستی و سرگشته خودت و مثل گربه نازی پی دمت داری چرخ میزنی و مثل زن داستان بزک من خودت را بیشتر از فرشاد دوست داری !

و این واقعیت است واقعیتی که احساس بزرگی از تنهایی را بر سرت آوار میکند اما اگر قبولش کنی بزرگ میشوی بالغ میشوی آرام میشوی کامل میشوی..

هر انتظار زایشی یا باید به تولد منجر شود یا به مرگ جنین یا به مرگ مادر راه چهارمی هم نیست !

واگر از پس این حس عجیب عشق به خود بر آیی آنوقت است که کودک بی همتای آرامش را به آغوش میکشی و مادر میشوی یک مادر آرام و صبورو البته همیشه عاشق

امتحانش کن دعایم خواهی کرد ...

   + بهاره رهنما - ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱٢

نگفته ها

دکتر علی شریعتی :ارزش آدمها گاه در حرف هاییست که برای نگفتن دارند ...

   + بهاره رهنما - ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱٢

ساعت ّپنج صبح و غصر

ساعت پنج صبح توی سرویس کار مازیاز میری هستم و عازم یک لوکیشن دور و غریب خواب آلودم و گیج و باز شب قبل خواب بل دیده ام و سرم سنگیم و پلک هایم تبدار است و دو گلوله آتش در گوش هایم وول میخورند . اجرای شب قبل دیر تر از هفت شروع شدو طبعا دیر تر هم تمام شد و راننده سی دی در ضبط میگذارد و رضا صادقی می خواند :"واست دلم . واست تنم . واست تمام زندگیم ...

_میثم میشه عوضش کنی ؟

_چرا خانوم رهنما شما که رضا صادقی بازید .

_آره اما طاقت این یکیشو ماه هاست که ندارم .

_باشه .

_میخوام بخوابم ..

_چشم!

_چشمت بی بلا پسر گل !

پشت پلک هایم ال سی دی غول پیکر است که رویش نوشته شده :واست دلم . واست تنم . واست تمام زندگیم .

لعنتی !

_چیزی گفتید خانوم رهنما ؟

_نه میخوابم ..

میخوابم و خوابم نمیبرد تا 7 صبح که میرسیم به لوکیشن کذایی:"زندان قزل حصار "

با هزار و یک ماجرا و گذشتن از هفتاد و هفت خوان میرسیم داخل و تا بعد از ظهر که آولین بارش آبانماهی در تهران میبارد آنجاییم . و درها همه پضت سرمان بسته شده و فرق پندانی با زندانی نداریم این کلاسترو فوبیای لعنتی آمده سراغم و پشت این درهای سنگین بسته احساس خفگی عجیبی دارم انگار دستم و قلبم هر دو سنگی را حمل میکنند .

از میان یک راهروی تنگ که کاملن آهنی است و بسیار کوتاهی دارد به اتاق ملاقات میرسیم و اتفاقن امروز روز دیدار زندانیان است ما در بند مربوط به مواد هستیم و لی بند سرقت و قتل و چک هم وجود دارد  .در میان پرتی های کار میروم سراغ نیزهایی که حالا از ملاقاتی های چشم اشکی یا الکی خندان یا بی حوصله یا خشمگین خالی شده وبه یادداشت های روی میز ها خیره میشوم کم کم راه میافتم و همه شان را مینویسم بعد در هر اتاقکی یک جمله امید بخش مینویسم شاید روزی زنی را خوشحال کند و اگر آن زن مانند من اهل دیدن نشانی ها باشد دلش به  معجزه ای در راه خوش بماند. یکی از جمله ها یی که نوشتم این بود :" یا قول بده منتظرش میمونی یا با جرات بگو دیگه نمیای ملاقاتشن! ترس بپر این بهترین راهه برای هردوتون !

و اما جمله ها و تک گویی های ملاقاتی ها که روی میزهای کهنه و رنگ پریده حک شده بود و بی هیچ ترتیبی این ها بود :

--لعنت به این جا که منو از تو و تو رو از من دور کرد !

-گناه کردی اعتراف نکن . اعتراف کردی التماس نکن . التماس کردی زندگی نکن!

-مرتضی و سحر آغاز زندگی مشترک خود را جشن نگرفتند . مرتضی این جاست!

-خدایا اآخرین باری باشد که میایم دیدن برادرم و زود آزاد شود !

-میر علی خلیلی تا الان بیست و سه ساله که زندانه خدایا آزادش کن خدایا پیر شده خدایا نگاش کن !

-خدایا عزیز من پشت این میله ها پیر شد باور نمیکنم !

-خدا اون کسی رو که این اتیش رو برات روشن کرد از زمین برداره !

-مرگ . زندگی گاهی خیلی هم فرق نداره !

-دیگه نمیام دیدنت خسته شدم میخوام زندگی کنم !

-نترس برا بچه ها کم نمیزارم !

-قول میدم درآی و دوباره با حسن بی گوش بریم پیش حمید سنگی و دیزی بزنیم !

-داداش پشت میله هم سالاری به مولا !

-خدایا به دل مادرم رحم کن !

-هنوزم دوستت دارم و کار دله پس تولدت مبارک !

.......

ساعت پنج عصر است و آمده ایم بیرون دورتر در زمینه افق گروهی زندانی تازه از روی پلی که به زندان میرسد رد میشوند و صدای نامفهوم آواز مردی از دور به گوش میرسد طاقتم تمام شده به دیوار آجری کثیف پناه میبرم و سیر دل زار میزنم!

 وبعد هم  در تمام طول راه تا تهران بارانی آبانماهی منتظر ...

میثم میگوید :خانوم گریتون بند دل آدمو پاره میکنه ...

باید به اجرا برسم دیرم شده و تهران سخت سخت سخت بارانیست !

   + بهاره رهنما - ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۸

aban mahe nazanine man

   + بهاره رهنما - ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٥

معجزه...

من و یعقوب

 حکایت کرده اندکه یعقوب پیامبر را آنقدر نام یوسفش بر زبان بود، اشک از چشمانش جاری که کم کم چشمانش ناسو گشت  ونابینا. روزی فرشته جبرعیل براونازل آمد وگفت: خداوند بردن نام یوسف بر لبان تو را منع نموده است. از این پس مجازنیستی طنین زیبای نام یوسف را به صدای بلند آوا کنی و یعقوب پیامبر فرمان الهی ارج نهاد ودیگرنام یوسفش را بر زبان نبرد ،از قضا شبی یوسفش را در خواب دید واشتیاق او در وجودش شعله کشید ،آمد نامش را ندا کند وبگوید یوسف که یادش آمد فرمان الهی او را از این کار منع کرده است ،در همان حال خواب صدای خداوند را شنید که به او گفت: در خواب مجازی که صدایش کنی، بویش کنی وبر اشتیاقش اشک بریزی ویعقوب پیامبر وقتی بیدار شد خوشحال شد که کور است وبیشتر خواب می بیند ومی تواند نام زیبای یوسف را در خواب زمزمه کند واین گونه بود که یعقوب بزرگترین آرزویش این شد که هر شب خواب یوسف  را ببیند...

 

سکوت می کنم

هفت آسمان وجودت بی آشوب باد وبهای این آرامش اگر سکوت من است می پردازمش ،سنگ حسرت شانه را بر می دارم ،تکه ای از کنارش می کنم وبر دهان می گذارم اما از چشم هایم حذر کن که چشم هایم آشوب دریاهای تنم را در بر دارد وآشوب دل همه ی لیلی ها را از ازل تا خودم...

 

پله نشینی

وقتی تمام نیروهای جهان دست به یکی می کنند تا باور کنی که هنوز هم معجزه وجود دارد

تو مگر که هستی که باور نکنی

اما وقتی نگاه و کلام هم سو نیستند کدام را باید باور کنیم ،نگاهی که هنوز از مهر می گوید یا صدایی که از مشغله های فراوان وبی زمان حکایت دارد. ترجیح می دهم نگاهی را باور کنم که بر چهار چوب دری چوبی وبلند تا چهل روز خشک  می ماند.

آخرهر چله ای حتی بی نتیجه تقدیست می کند، پاکت می کند ویعقوبت می کند.

   + بهاره رهنما - ٦:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱