ماجرای بی پایان :

ماجرای مرا پایانی نبود

در تمام اتاق ها

خیال های تو پرپر زنان می رفتند و می آمدند

و پرندگانی

بال های تو را می چیدند و به خود می بستند

که فریبم دهند

موسی

در آتش تکه های عصایش می سوخت

بع بع گوسفندانی گریان

در فراق شبان گمشده در اتاقم می پیچید

و من تکه تکه فراموش می شدم

بوی پیراهنت چون برف بهاری تمام اتاق ها را سفید کرده بود

عقربه ها مثل دو تیغه ی الماس در مچ دستم برق می زدند

و زمین به قطره اشک درشتی معلق می مانست

ماجرای مرا پایانی نبود اگر عطر تو از صندلی بر نمی خواست

دستم را نمی گرفت و به خیابانم نمی برد

 

شمس لنگرودی

 

 

صفحه ی من در روزنامه ی اعتماد  ضمیمه پنج شنبه های هر هفته  که هفته پیش با آقای دولت آبادی بود و این هفته با شمس لنگرودی.

 

   + بهاره رهنما - ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۱

"رقاص "داستانی دیگر از مجموعه داستان بعدی من :"امضا عاشق"

این اولین شب سال نوی ایرانی است که در مدت پنج سالی که در این شهر هستم در جمع ایرانی ها هستم آن هم به اصرار عباس که میگفت :" حالا که دری به تخته خورده و عید خودمون افتاده به شب تعطیلی کافه شما باید بیای و دور هم باشیم " به دلمم نبود که برم به قول مادرم  پام سنگین بود و نمیکشید به رفتن  و بلاخره چیزکی به این تنی که نمیدانم چه مرگش شده که توی این پنج سال هی دارد آب میرود کشیدم و موتور هارلی داویدسونم را روشن کردم و کاسکت سرخم را کشیدم روی کله نمره یکی ام که حالا کلاه گیس های رنگارنگ هرشب را بهتر تحمل میکند و راه افتادم . سال نو قرار بود اول در هتل" ماه سر و ته" برگزار شود یک هتل خیلی مدرن که آرشیتکتش لنگه اش را به نام" خورشید پشت و رو" در مادرید ساخته و البته میگویند این دومی طلایی رنگ است و این یکی که این جا در بارسلون ساخته نقره فام است .به همین سادگی در این مدت هرگز وقت و فرصت و پول سفر به مادرید برایم مهیا نشده . بارسلون برای من انگار آخر دنیاییست که از تو ی اتاقم در تهران به آنجا پرت شده ام و کم کم دارد باورم میشود که طلسمی چیزی مرا حالا حالا ها همین جا نگه میدارد . هسته مرکزی مدیریت جشن های ایرانیان با هتل مزبور سر قیمت به توافق نرسید  و قرار شد جشن سال نو در هتل اولین دیدار  برگزار شود که شد, که کاش نشده بود گرچه لابد فرقی هم نمیکرد  اگر قرار بود در شب سال نو در این مراسم باشی که فرقی نمیکرد کدام هتل می آمدی دیگر !و آمدی امشب هفده دقیقه مانده به سال نو من که در جمع ایرانی های این جا تقریبن غریبم وجز عباس و مهری دوست دختر جنوبی بامزه اش کسی را نمی شناسم یک دفعه چهره آشنای تو را میبینم تو را که پنج سال و هفتاد و هفت روز است که دوست دارم گمان کنم فراموشت کرده ام . کله ام از شراب محلی که مهری توی بطری بغلی اش ریخته و هی به لبم میگذارد  گرم است  و نمیدانم این مردی که میبینم تویی یا شبیه توست یا من مرگیم شده و هیچ فقط یک مرد اسپانیش احمق با نیش باز است که از دور تو مینمایی . در لحظه یاد بیماری یازده ماه اولی که رسیده بودم شدم . همه اش سراب تو را میدیدم . کوررنگی ات را گرفته بودم از دور روزی هزار و یک بار هر عمله و اکره هر پیر و جوانی را باتو اشتباه میگرفتم,فقط کافی بود که مذکر باشد تا یک هو گمان کنم این تویی و با تو اشتباهش بگیرم  . با تو یی که حتی نمیدانستی من این جا هستم . با تویی که مناسبات کار کوفتی و دفتر مهندسی ات هیچ ربطی به این شهر شلوغ نداشت . با تویی که حتی اگر میدانستی من کجا هستم فرقی نمیکرد, گفته بودی کتاب خوانده را حتی دوباره نگاه هم نمیکنی .ولی تو بودی خودت درست در وقتی که به قول مهری و عباس منتظر یک خری بودم که حد اقل این شب سال نو را سرش هوار شوم و چند گیلاس بزنیم و هر و هر کنیم و شاید هم فقط همین . منتظر هر خری بودم جز تو . درست مثل وقتی کلافه چیزی را گم میکنی و داری همه سوراخ سنبه های دور و ورت را پیش میگردی و یک هو میبینی  چیز دیگری را که مدت ها پیش گم کرده بودی و قید پیدا کردنش را هم زده بودی  پیدا میشود و دیوانه ات میکند چون دیگر به دردت نمیخورد  . چند مرد اطرافت را کنار زدی و با استحکام همیشگی راه رفتن و لبخند سفتت آمدی طرفم و وقتی رسیدی هر هر میخندیدی و میگفتی :"رویا تویی عجب تصادفی دختر تو این ور دنیا چه کار میکنی ؟". من فقط نگاهت میکنم نمیدانم چه بلایی دارد به سر تنم می آید ! یخ کرده ام . گر گرفته ام ودارم می افتم  سرم گیج میرود و صورت تو  مثل کارتون ها موج بر میدارد جلوی چشمم به چپ و راست میرود ! دستم را روی الله وسط سینه ام میگذارم و در جا از خدا میخواهم که محکم نگهم دارد . همینم مانده جلویت خراب شوم روی زمین و خوشی همه را خراب کنم وزنگ بزنند پلیس و اورژانس و هی از تو بپرسند آقا شما آشنایی با این دختر داشتید ؟ و تو بگویی :" نه خیلی! سال ها پیش در ایران میشناختمش." بعد شاید عباس که همه ماجرای تو را میداند بیاید جلو و رگ ترکی اش بگیرد و بزند زیر گوشت آخر عباس اولین و آخرین کسی بود که وقتی با مشت مشت قرص اعصاب هر شب روی صحنه میرفتم و بعد هر شب  میماندم در بار تا لبی تر کنم  یک شب راز این آشفتگی را شنید  . بعد هم شاید دلت بسوزد و بخواهی تا بیمارستان بیایی غافل از این که  این جا اورژانس همراه داخل اتاق نمیپذیرد والبته به آن مرد های دور و برت بگویی :"دختر نرمالی نیست خیلی مسائل را بزرگ میکند." و بعد اگر یکیشان انصاف داشته باشد باید به تو بگوید :" چه عجیب! تو که زیاد نمیشناختیش " و تو از دست آن دوستت حرص بخوری و به عادت همیشه اوقات عصبانیتت شروع کنی به کندن سبیل هات. همین سبیل های قشنگی که حالا کمی از یک گوشه اش سفید شده و من باز دارم برایشان میمیرم .. وسط هجوم این فکر های احمقانه که نمیدانم چقدر طول کشید دهان مثل چوب مرده خشک شده ام را تکان میدهم و میگویم :"سام تدین ؟ باورم نمیشه که تویی   با من دست میدهی دستهایت مثل قدیم تر هاست نمناک و سرد با رگ هایی که میشود تک تکشان را شمرد ...

تختت کنار پنجره اتاقت بود و پرده های نازک سبزش را کشیده بودی حالا نفس هایت آرام شده بود و چشمهایت را بسته بودی و میدانستم دیگر نمی خواهی ام. دست هایت را گرفتم و شروع کردم به شمردن رگ های آبی رنگشان . با همان چشم های بسته زیر لب میگویی :"چکار میکنی دیوونه ؟بذار بخوابم " جواب نمیدهم و میگذارم بخوابی و دیگر جواب تلفن هایم را نمی دهی و من تمام میشوم...با لبخندی که برای پدیدار شدنش تمام صورتم کش آمده و درد گرفته جواب میدهم :" میرقصم تو چی ؟" می خندی و میگویی :"هنوزم دیوونه ای! من برای یک کنگره دعوت شدم یک هفته ای هستم  با همکارای شرکت اومدم "    من باز میگویم :"شوخی نمیکنم مگر یادت نیست فلامینگو درس میدادم این جام پنج ساله با یک گروه اسپانیش میرقصم تو کافه دلمار , این جا ها رو بلد نیستی ؟ "گفتی که بلد نیستی و وقت سر خاراندن در این سفر نداری و البته بهت گفته بودند که رقص فلامینگو را از دست ندهی و ... طوری حرف  میزنی انگار منشی سابقت بودم یا دختر همسایه تان . یک لحظه شک میکنم که همه چیز را از یاد برده باشی اما وقتی گفتی:" باورم نمیشه که این طور آب شده باشی و ریزه میزه"! میفهمم که خوب یادت هست همه جزییات این زنی را که حالا نه سی ساله که چهل ساله مینماید و روزی بیست ساله ای بود که به سی ساله ها میماندو من خوب به یاد دارم  که روزی در اواسط بیست سالگی ام کجا و چطور دیدمت و نیز تمام جزییات آن پنج سالی را که موجودی به نام سام تدین در زندگیم بود   .

به تو نگاه میکنم که حالا درست چهل و سه سال و چهار ماه داری .دو سه سالیست که روز تولدت می آید و میرود و گاه چند روز بعد یادم می افتد که تولدت بوده و شکر خدا اهل نت و این حرف ها هم نیستم که بروم روی این صفحه های اطلاعاتی که به قول مهری نمیگذارند هیچ چیز یادت برود بگردم ببینم که چه میکنی و آیا اصلا  هستی؟. یازده ماه اول هم که هر چه تماس گرفتم هیچ تلفنی را جواب ندادی و کم کم عادت کردم به تمام شدنت . امشب کمی که آرام شدم و باز نگاهت کردم دیدم  حلقه ای به دستت نیست و گمان نمیکنم و نمیکردم که هرگز اهل تاهل باشی نمیپرسم و فقط به دکمه های سر دستت نگاهم دوخته میشود که میشناسمشان ,همان هاست که سنگ ماه تولدت است سیترین هایی که آخرین هدیه من بود ! نمیدانم میان انبوه هدیه های میز و کمد همیشه بهم ریخته ات اصلا یادت بود که این دو سنگ زرد یادگار کی هستند ؟ یا غرق شده بودم میان یک عالم نام و خاطره و فقط چون به کت و شلوار قهوه ای سوخته و موهای خرمایی رنگت می آمدند استفاده شان کردی ؟

 آن تو داشتم خفه میشدم واما این بیرون هواسخت  سوز دارد و پیراهن تریکوی زرد من حسابی این سوز را به پوست تنم فرو میکند و من یادم نیست که دیگر آن چند کلمه نا مهم آخری چه بود که گفتی و گفتم  و فقط میدانم از جیب کیف کج آبی رنگ کوچکم کارت کافه دلمار را به تو دادم همان کارتی که مهری گفته بود بیاورم شاید خری پیدا شود ومن موقع گذاشتن کارت توی کیفم هرگز گمان نمیکردم آن خر تو باشی  و گفتم:" برنامه ما هر شب راس هشت شروع میشه وقت کردی بیا !"و نمیپرسم که کجا و کدام هتلی و تو میگویی:" گمان نمیکنم که وقت کنم اما سعی میکنم" . حتی نپرسیدم که اگر میخواهی برایت رزرو کنم که میدانم نمیخواستی و نمیگفتی و من هم نپرسیدم و بی خداحافظی حتی با عباس و مهری که موقع دیدن تو مرتب با نگاه نگرانم  پی کمکشان میگشتم وغیبشان زده بود میزنم بیرون! باتو آرام ومودبانه خداحافظی کردم یا حد اقل گمان میکنم که این کار را کرده ام .

پنج دقیقه گیج پی موتور سیاه گنده ام میگردم که اصلن یادم نیست کجا پارکش کرده ام !بلاخره میبینمش و سبکی احمقانه تنم را می اندازم رویش و راه می افتم و ا ما کلاه کاسکت سرخ رنگم را روی سرم نمیگذارم و می اندازمش پشت  سرم شاید  این سرمایی که میزند توی صورتم امانم ندهد تا اشک هایم سرازیر شوند بعد از اگزمای پوستی مزمنی که پنج سال پیش زیر پلک هایم را سوزاند از گریستن هم منع شده ام مگر بیشینم و با دقت و با یک دستمال تمیز همه اشک هایم را بپایم  تا نریزد پای چشمم  و این که دیگر نمی شود با دل سیر  گریستن ! آنشب حسابی سرما را دعا کردم!و چند لحظه بعد روی موتور که بودم سال تحویل شد هنوز خیلی دور نشده بودم که صدای شادی ایرانی های هتل اولین دیدار بلند شد  !مادرم میگفت موقع تحویل سال مشغول هر کاری باشی تا آخر سال همان کاررا میکنی و من گمانم به جای رقص امسال باید جایم را با عباس عوض کنم و با موتورم دلیوری غذا بکنم !

از همان شب اول رفتم سراغ" روبرتو" پیرمرد تپلی که سال هاست در گیشه کافه دلمار مینشیند و بلیط میفروشد و بلیط های رزروی را هم او صادر میکند . مشخصات سام تدین را به او دادم و گفتم سمت راست سبیل هایش سفید شده و دست هایش کشیده و پر رگ و پی است . و خواستم اگر همچین کسی آمد یک طوری مرا خبر کند و اسم" سام تدین "را گوشه  برگه شلوغ زیر دستش نوشتم  تا اشتباه نکند. عادت دارد در ساعت هایی که در گیشه نشسته از زن ها طرح بکشد زن هایی با لباس هایی به گمانم روستایی وعجیب غریب و گاه نیمه برهنه که من نمیدانم مال کجای کشورش هستند ! و من روی همان کاغذ با روان نویس سبزخود روبرتو درشت نوشتم: سام تدین .در دلمار موقع صدور بلیط اسم آدم ها را مینویسند.  البته هر کسی میتواند هر اسمی را دوست داشت بگوید و این پرسیدن در واقع یک جور کار بی دلیل است . گمان میکردم روبرتو دستم را بگیرد و ببرد  پشت گیشه توی خیابان و خودش برگرددو پشت صندلی اش در گیشه بنشیند وازپنجره تنگی که بینمان است زل بزند به من  و بگوید:"آخه دختر عاقل   من از این تو چطور میتونم سبیل این آقا و دستهاشو درست ببینم مگر یه لحظه که داره پول میده یهو مچشو بگیرم و بگم آقا تو کافه دلمار ما دست مشتریامونو چک میکنیم !" اما او فقط سر تکان میدهد و ابخند میزند من هم میخندم و نا امید اضافه میکنم :" شاید هم نیاد اماحالا همین جوری تو  یه کم  حواست باشه" !

 امشب آخرین شبی بود که به حسابی که گفته بودی در بارسلون بودی من تمام شش روز قبل را موقع رقصیدن چشمم به در ماند البته از همه این پنج سال بهتر و گرمتر رقصیدم والبته میدانستم که نمیاید و مواظب بودم تا این بازی احمقانه ای که با خودم آغاز کرده بودم و مثل انگولک کردن زخم لثه یک جور مازوخیسم به همراه دارد بلاخره اشک هایم را سرازیز نکند! 

 موقع رفتن از کافه هر شب روبرتو سری با لبخند تکان میدهد که یعنی نه امشب هم نیامد و من از دور چشمکی میزدمش که یعنی جان خودم نه زیاد هم مهم نیست ! اما امشب به سبک همان یازده ماه اول باز رفته ام و پشت میز بار نشسته ام و چیزکی سفارش داده ام دارم به این فکر میکنم که چطور آب شدن و تحلیل رفتنم را دیدی و به رویم آوردی اما از آنهمه موی همیشه بلندی که حالا مثل موهای سربازهای نوپاست خبری نگرفتی و چیزی نپرسیدی ؟ هواپیمای تهران معمولن همین ساعت ها پرواز دارد  دو سه باری که عباس میرفت تهران همین ساعت ها با مهری بردیمش فرودگاه !گر چه میدانم  تو با خطوط هوایی ایرانی هرگز پرواز نمیکنی اما نمیدانم چرا به دلم افتاده که  الان در هواپیما نشسته ای و داری برمیگردی ایران . تو همیشه میگفتی دل من چرت و پرت زیاد میگوید شاید این هم از همان چرت و پرت هاست . اما سخت  دوست داشتم سراغ موهایم را میگرفتی .و آنوقت من برایت میگفتم در همان یازده ماه پر اشک لعنتی چه طور یک بار بلند شدم و قیچی را ورداشتم و از بیخ کندمشان! مثل پری کوچولوی دریایی   یا فانتین مادرکزت یا خیلی زنهای بدبخت دیگر! ومن بدبخت تر بودم چون حتی نمیتوانستم با این موها معامله کنم !اما کندنشان از بیخ انگار تو را از من دور می کرد! تو را که این موها روزی تنها چیزی بود که در من  تحسینشان می کردی  و دوست داشتنشان را به زبان می آوردی . پاهایم درد میکند بس که امشب موقع رقص محکم کوبیدمشان زمین !خم میشوم تا بند چرمی خفت شده دور مچ نحیف پاهایم را شل کنم  که چشمم به پاهای روبرروبرتو تو می افتد بلند میشوم و میبینم بالای سرم ایستاده و نگاهم میکند .برایش  صتدلی چوبی کهنه  را عقب میکشم و منو را به طرفش هل میدهم ومیگویم :"مهمان من ". روبرتو مینشیند و قبل از این که سفارش دهد با چشمان پرسش گرش سدی تکان میدهد و سراغی میگیرد .من اما  چشمکی تحویلش میدهم که یعنی جان خودم مهم نیست و واقعن برایم مهم نیست که آن اگزمای لعنتی امشب از پی سال ها باز بیاید سراغم و پلک هایم را داغان کند .

 

   + بهاره رهنما - ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۸

دوسال هدیه عمر

این روز ها دوسال هدیه گرفتم از خدا و در استانه سالروز تولدم یعنی دهم ادر ماه یک هو فهمیدم دوسال جوان شده ام . بماند که ماه هاست برای اولین بار دارم بالا رفتن سنم را حس میکنم اما این روزها باور کنید یا نه چنان گیج و بر مشغله ام که وقتی یک دوستی از من برسید شما چند ساله اید یک هم با شتاب گفتم سی و هفت و به گمانم همین جا یا جای دیگری هم نوشتم که سی و شش هفت ساله ام و از این حرف ها اما دوستی که این سوال را برسید یک دفعه تلنگری زد به ذهنم با خودم گفتم بهار تو همین تازگی سی و جهار سالت بود جی شد یک هو انقدر زود گذشت.

 بعد جند روز سر فیلم عروسک باز حرف سن من شد و این که حسام نواب صفوی اعتقاد داشت اصلن معلوم نیست جند ساله هستم من دوباره گفتم سی و هفت سال .که او که هم سن و سال من است و سابقه بازی ده سال قبل در نان و عشق و موتور هزار را با من داشت .گفت همه بازیگر ها سنشان را کم میگویند تو زیادش میکنی . خلاصه شمردیم و خندیدیم و فهمیدیم من طبق معمول چند روز قبل با ریاضی خرابم سال بنجاه و سه را از هشتادو هشت کم کرده   بودم و این جایش باور نکردنی است که من جقدر مشغولم که یادم نبود جند ساله ام مدت هاست که فقظ زمستان سی سالگی خاطره بر رنگ ذهنم است یاد حرف اقای دولت ابادی می افتم که میگفت من انقدر یادم رفت ابنه را نگاه کنم که یکهو که نگاه کردم دیدیم ای وای بیر شدم . من اما این روزها انقدر مشغول و بر دغدغه ام که بادم رفته هنوز بیر نشده ام  و خلاصه یک هو جند روز مانده به تولدم دوسال عمر از خدا هدیه گرفتم . گرجه فرق نمیکند زمان مدت هاست  برایم مفهوم مجازی بیش نیست فراموشی سنم برایم عجیب بود و البته گواه همین بی اهمیتی به مفهوم سخت دروغین و همچنان سخت حقیقی زمان..

بعد نوشت .یک . تند تند نوشتم سه یادداشت را جون شاید واقعن تا یک ماهی نرسم به روز کنم .

دو . از این هفته در ضمیمه بنج شنبه های اعتماد صفحه ادبی کتاب خواندن با را راه انداخته ام  به نوعی ادامه ادبی همان صفحه فیلم دیدن با ی من در اعتماد ملی توقیف شده .

سه . با لب تاب کسی نوشتم که خودش نبود تا جای سر کش الف و خیلی چیز ای لب تابش را یادم دهد انصافن هم عجیب غریب بود اما ترسیدم ننویسم بماند تا ماه یا ماه های بعد البته میدانید که اصولن غیر قالب بیش بینی ام ...

   + بهاره رهنما - ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٦

اقا ماشالاه خودم

بعضی از شب ها برای رسیدن به تیاتر سنگلج و احرا انقدر خسته و بی حوصله و کوفته بودم که نمی توانستم اون ماشین بزرگ سفید را راه بیندازم و بروم از سر صحنه ای که از شش و هفت صبح سرش بودم بروم به تیاتر . اظطراب دائمی اجرا هم بود و ...

 و شب ها اغلب با دوستانی که می امدند نمایش را میدیدند میرفتم خانه . برمیگشتم خانه دخترکم هنوز گاهی بیدار بود تا مادر خسته اما همیشه عاشقش را ببیند . یکی از این شب ها با یکی از ماشین های دربستی دم در سنگلج راهی خانه شدم و به این ترتیب بود که اقا ماشالاه نازنینم امد توی زندگی من . مردی بود و هست هفتاد ساله و هنوز قوی هیکل دو بسر نیمه بیکار در منزل دارد و همسرش ناراحتی روحی دارد و هزار و یک گرفتاری. اما دلش خوش و سبز و شیرین است . راننده ترانزیت بوده و تقریبن تمام اروبا را گشته و به کار کردن عادت دارد . تهران را مثل کف دستش میشناسد و اطلاعات عمومی خوبی دارد . دو هفته از اجرا مانده بود که قرار شد از همان فردا شبش بیاید شب ها دنبالم و من را برساند به خانه و از فردا دقیق و سر وقت امد و حتی گاهی می امد و در تالار مینشست و قسمت هایی از کار را میدید و من را میرساند . بغضی ز این شب ها همه راه را گریه میکردم بعضی دیگر بای مکالمه تلفنی کاری و بهم ریخته ای بودم گاهی بهار شلوغ و شادی بودم که ماشین را روی سرش میگرفت و همیشه این اقا ماشالاه عزیزم همراه خوبی بود برای عصبانبت و شادی غم و گریه و خنده من و ساده و با مهر تجربه زندگیش را در رابطه با حال من برایم بازگو میکرد . بعضی وقت ها گل ها را میدادم برای خانه اش برای همسرش و مرد های جوان خانه اش ببرد و خوش حالشان کند . یک شب هم مرا برد به یکی از قدیمی ترین کبابی های تهران و با هم کباب خوردیم و کلی خندیدیم . گاهی هم میشد که میامد و من مجبور بودم با دوستی کسی برگردم که همیشه با لبخند سر تکان میداد و میرفت .از سفر ها و عشق ها و غصه های جوانی اش میگفت . یک شب گفت خانوم بهار من کمرم تو زندگی بد شکسته گفتم با عشق گفت نه با مریضی زنم گفتم خب اونم از عشقه گفت اره همه چی تقصیر این عشق بدر سوخته است و از ته دل خندید و از بریا برسید و گفت حسابی مراقبش باشم ...امروز دو هفته ای میشود که تیاتر هملت تمام شده و جندین بار با هم تلفنی حرف زده ایم . نگران حال اقای بقایی و بیماریش بود و البته امروز حال غریبی داشت زنگ زد و گفت مسافر مشهد دارم گفتم بگم خانوم بهار واسه دل شکستت دعا میکنم و از صامن اهو برات ارامش میخوام . بهش میگم اروم برود و مراقب خودش باشد و سلام مارا هم برساند و وقتی برگشت تماس بگیرد .

بعد نوشت .امشب شبیه که فردا دارم میرم سر کار مش ماشالاه اقای موتمن و شاید برای همین یاد اقا ماشالاه خودم افتادم .تو اون کار نقش یک دختر ارایشگر شاه عبدوالعظیمی را دارم که با مش ماشالاه با بازی اییش نازنینم اشنا میشود . برای مش ماشالاه دنیای مجازی و حقیقی ام ارزوی سرسبزی دارم ...

   + بهاره رهنما - ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٦

مال همیشه ها..

یک ادمهایی ابدیند تاریخ مصرف ندارند و مال همیشه های زندگی تو هستند . یک ادم هایی دوستیشان حتی بعد از سال ها حتی بعد تمام شدنش قابل افتخار است . حتی بعد از رنجیدن و رنجیده شدن . این قابلیت ادمهای کمیابی است انها که شاید بتوان گفت در دشمنی شان هم که اغلب اهل دشمنی نیستند قابل افتخارند . این ها همان ها هستند که شاید بارها سرت فریاد زده باشند اما روبرویت و در خلوت .و همین ادم اگر کسی هتک حرمتت کند اگر به ناحق زیر سوالت ببرند اگر به تو حمله ای کنند که نیازی به دفاعی باشد هستند. نامرئی و بی ادعا هستند و اصلا هم انتظار تشکر ندارند حتی فکرش را نمیکنند که تو بفهمی که چه طور با وجه انسانی وجودشان از تو دفاع کرده اند اصلا شاید حتی اگر تشکر هم کنی بگویند نه من برای تو این کار را نکردم اما هستند و زنده اند و قیم به ذات قوی و بی عقده انسانی شان . شاید هم حتی راهی برای تشکر کردن وحود نداشته باشد و انوقت است که فقط مبماند که در دلت هنوز به این دوستی گذشته افتخار کنی .و به انجه در زمان بودنش رشدت داده بزرگت کرده و به تو اموخته .. من این جور وقت ها یاد حرف بزرگ بدرم می افتم که همیشه میگفت با کسی دوستی کن که در دوری و دشمنی هم قابل افتخار باشد و من این روز ها یک بار دیگر این حس همیشگی افتخار را داشتم و در دلم باز گفتم من در  دوستی و در حتی دوری عزیزی همیشه این حس را دارم احترام و افتخار ..

   + بهاره رهنما - ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٦

خاکستری با اندکی اغماض

از بچگی ام آدم قهر کنی نبودم .بعدن کم کم دیدم بلد نیستم قهر کنم و این گاهی آزار میدهد, مجال دلتنگی را از اطرافیانم میگیرد و بهمم میریزد! آخر باید بلد باشی دختر گنده مگر میشود بلد نباشی قهر کنی ؟ آدم هاکه با من  قهر میکنند تقصیر چه با من و چه بی من من نمیتوانم این ماجرای قهر را ادامه دهم .گاه کوتاه می آیم گاه معذرت میخواهم و گاه ماست مالی میکنم و کار را نهایتن به آشتی میکشم و معمولن اصل صورت مسئله را پاک میکنم شاید برای این است که به نصف آدم های اطرافم دائم مدیونم و اغلب هم نمیدانم چرا . زندگی با قهر مثل زهر هلاهل میشود برایم  . موج های اطرافم تیز و خشن میشوند و ابرهای دور سرم تیره میشود و کم کم منم خنده یادم میرود . راستی اسم رمانم را پیدا کردم و انرا مدیون یک قهر هستم . اسم رمانم هست : "خاکستری با اندکی اغماض" ..... شاید بیشتر چون قهرمان کتابم هم زنی است که مانند خودم سیاه و سفید است و میانه روی و ملاحظه کاری و مسامحه و اندکی ریا و سیاست را نیاموخته .او ترجیح میدهد که آدم های اطرافش را در لیست سیاه بگذارد تا خاکستری !او قهر بلد نیست ونتیجه اش این که: رابطه هایش یا دوستانه اند یا حذف میشوند دشمنی هم بلد نیست و نیزبلد نیست یک رابطه عاشقانه را به یک دوستی ساده بدل کندو شاید به همین دلیل است که گاه فرار میکند و پا پس میکشد . 

 فقط گاهی به ضرورت جامعه بعضی ها را در لیست "خاکستری با اندکی اغماض" میگذارد . یعنی سیاه هایی که میشود به زور فکر کرد کمی سفیدند و سفید هایی که میشود گاهی رگه هایی از تیرگی در آنها دید . به هر حال اسم رمانی را که چهار سال درگیرش هستم مدیون قهر یک دوست هستم که بودنش در عالم رفاقت برایم عجیب مهم است کامنت دانی که ندارم اما اگر می خوانی اش یک کلمه برایم بنویس : آشتی با آن خط قشنگ و معرکه ..

پ.ن: چهاز چهارشنبه به چاپ سوم رسید در طول دو ماه انتشار وانگار هنوز وقت خواندنش را نداری...

   + بهاره رهنما - ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٤