باغچه ی کوچک من

توی خانه ی جدید دوتا بالکن دارم ، گاهی فکر می کنم حتی اگر خانه ی بی حیاط را بتوانم تحمل کنم آپارتمان بی بالکن را هیچ کجای دلم نمی توانم جای بدهم (بیشتر خاطرات خوب کودکی من به یک بالکن ۴×٢ کوچک با لبه ی کوتاه و خطرناکی در خیابان ظفر ختم می شود که به بالکن های همسایه دید و راه داشت) یک بالکنش که روبه جنوب و جلوی اتاق خوابم هست به پله های پشتی ساختمان راه دارد و نمی دانم چرا همیشه پاتق انواع پرنده هاست من هم که اصولا سالهاست رفاقتم با پرنده ها فقط از راه دور است فقط به بالا دادن گهگداری پرده ها کفایت می کنم و به طبع می روم سراغ آن بالکن دیگر که هم دلبازتر است و هم در سالن خانه قرار دارد و هم نزدیک میز نوشتنم  هم روبه باغ سر سبز پر از طوطی که اصلا بهانه ی به این خانه کشاندنم بود ، میزی و چند صندلی و دو سبد که یکی سبز و دیگری رنگ چوب است را آنجا گذاشته ام ، میوه ها را در سبد رنگ چوب نگه می دارم و ترشی ها ، مرباها و آب نارنج هایی که مادرم با دست های مهربانش برایم تدارک دیده در سبد سبز رنگ می چینم.

دیشب برای این باغچه ی خانگی که قبلا فقط یک بالکن ساده بود تهیه ی گل و گیاه دیدم ، رفتیم به یک باغ گل و آنجا بود که من یادم آمد یکی از اسم های بیشماری که مادر بزرگم برای من گذاشته بود (خانم اطلسی بود ،این عادت عجیب او روی من هم مانده که روی کسانی که عاشقانه دوستشان دارم اسم های عجیب و بسیار می گذارم) دیدن اطلسی های پیچ که از این ور و آن ور گلدان های گلی و پلاستیکی با گل های زرد ، بنفش ، سرخ و سفید آویزان شده بود آنجا این یادآوری را برایم به ارمغان آورد بعد یاد لالایی مادر بزرگ افتادم که در قسمتی از آن با صدای خاص کمی دورگه اش می خواند (... لالا لالا گل سرخ و سفید ، کجا برد کلید عقل و هوشم) آن سو تر پیچک های شلوغ و بلند و پر برگ پتوس را می بینم همان ها که برگ های سبز رنگش به شکل قلب است و به رنگ های سبز ساده و سبز ابلق ایستاده اند و دارند سرزندگی را به من یادآوری می کنند و مرا به یاد عروس بیست ساله ای می اندازند که دوست داشت لباس عروسی اش و تزئینات آن با همه ی عروس های شهر فرق داشته باشد عروسی که دسته گل و تزئینات روی کلاهش را در کل تعجب و مخالفت همه از همین برگ ها سفارش داد و دسته گلش بدون هیچ گلی آبشاری بود از برگ های سبز پتوس ، نزدیک به شانزده سال از آن خاطره می گذرد و من خنده ام می گیرد که اگر قرار بود حالا و در سی و شش سالگی عروس شوم هرگز جسارت چنین خرقه عادت های را نداشتم و فکر می کنم که این سبز چه نقش عجیبی در ماهیت وجودی و سلیقه ای و حتی پیشامد های زندگی ام داشته ، یادم هست که برگ های آن دسته گل را گذاشتم طوی آب تا ریشه بدهد گلدانش هم تا سه ، چهار سالی سر حال بود تا این که کم کم بعد از اسباب کشی از خانه ی اولم کاملا از بین رفت ، بگذریم...

گل ها را به ایوان خانه ام می برم و می چینمشان ، اطلسی ها را وسط می گذارم ، پتوس ها را آویزان می کنم ، حسن یوسف هایی را که آن هم گل مورد علاقه ی مادر بزرک بود لا به لای اطلسی ها جای میدهم  بر می گردم توی خانه به چای سبز ی که دم کرده ام سر میزنم و پیمان را به ایوان تازه چیده ام دعوت می کنم پریا خواب است و هوای بیرون باد و سوز به همراه دارد پیمان سری میزند ولی باز می رود به داخل خانه تا برای چندمین بار فیلم هری پاتر را ببیند من می نشینم در ایوانی که با سلیقه و خاطراتم چیدمش و فکر می کنم اگر بیست سالم بود جرئت داشتم که آن شمعدانی پیچی را که خریده ام به جای آن که در گوشه ی آشپزخانه نگه داری کنم به این ایوان اضافه کنم امّا جرئتش را ندارم جرئت خیلی چیز ها را ندارم دلم آرامش می خواهد واین که به این ایوان یک محبوبه ی شب اضافه کنم

همین

   + بهاره رهنما - ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٦

سایت ادبیات امروز ایران

دوستان عزیز

سایت www.iransliterature.com با مطالب زیر به‌روز شده است:
ـ مقاله به‌نام "داس مه نو" در ادبیات داستانی امروز/ سهیلا بسکی
ـ داستان بی‌بی پیک/ سهیلا بسکی
ـ تو خفه می‌شوی یا من/ بهاره رهنما
ـ معجزه/ فرحناز شریفی
ـ زن سمندر یا زینت/ غزال زرگر امینی
از دریافت نظرات شما بسیار سپاسگزار خواهیم بود.

   + بهاره رهنما - ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٠

undesirable to be in two minds

undesirable to be in two minds

its best to brush off your misgivings and suspicions which are only hampering your progress. dont feel discouraged for the prevailing obstacles will vanish and be replaced by pleasant promising prospects 

این فال من بود در یک معبد بودایی چینی در همین ایام نوروز یک معبد تمامن قرمز رنگ !باید نیت میکردی و چوبهای بسیاری را در یک مخزن چوبی بهم میزدی و بعد دسته شان میکردی و می انداختیشان بالا!در آخر آن چوبی که از همه بالاتر می میماند جواب نیت تو بود !.

من هم با دقت نیت کردم و انجام دادم وقتی درون قلبم سوالم را میپرسیدم تیری انگار از میان قلبم میسوزاندم و ...

با این فال بودا به  طرز عجیبی مثل معجزه درست به خال زد!نمیدانم شاید تمرین های مرتب  من بلاخره این جا نتیجه داده بود !اما هرچه بود مثل شفای کاملی مثل خورشیدی معجزه وار درون ذهن و قلبم را روشن کرد !

   + بهاره رهنما - ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٥

از سفر یرمیگردم...

دارم از یک سفر یازده روزه برمیگردم ایران . دلم برای روزهای بهاری و بارانی  تهران لک زده به قول آن شعر فرانسوی که بهناز جعفری خوب بلد بودش : "مهم نیست که در این شهر و زیر این آسمان جه جیزهایی را از دست داده ای مهم این است که اگر ارزش داشته اند خاطرات تو اند و همیشه زنده هستند. وخاطرات تو زمانی زیر همین آسمان راه میرفتند و همین هوا را نفس میکشیدند و روی همین سنگفرش ها قدم مینهادند . پس زمین و آسمان شهر تو خاطرات تو را حمل میکنند" ...

 و  این گونه است که  با دور شدن ازشهرت حس دلتنگی میکنی . تو در واقع دلتگ خودت میشوی ...دلتنگ خاطراتت...دلتنگ مرور آنچه هنور رگ هایت را گرم میکند و این ارزش توست و نه ارزش صرف  آن خاطرات !ارز ش های تو که در خاطراتت نهفته اند .و فراموش مکن که همه انسان ها این ارزش ها را نگه نمیدارند . پس تو که خاطره داری آهای تو !خودتو! انسان باارزشی هستی !!

بگذریم که امسال برای من سال تعقل خواهد بود و بس !حتی با تعقل اندیشیدن به این خاطرات!

امسال کلی تصمیمات بزرگ برنامه ریزی شده دارم:)

و اما سفر:در این سفر همراه بیست نفر دوست و خانواده  هم حرفه سال های دور بودیم که سربلندم کردند از این انتخاب مشترک برای رفاقت بر مبنای همان ماجرای در سفر باید شناخت . خوشجالم که اشتباه نکردم . خوشحالم که با این سفر دوستیمان عمیقتر شد و خدا را بابت سالی ر از شعر و شور و معجزه و البته تعقل شاکرم .

پ.ن ١:پوپک  و مش ماشاالله را یادتان  نرود اکران است و شنیده ام دیدنی است خودم هم تا برسم میروم به دیدنش !

پ.ن٢:در یک معبد چینی از بین هزاران نفر و هزاران فال کاغذی که به نام من افتاد سخت عجیبن غریبا بود !!!

وقتی انشااللاه رسیدم عین متن اتگلیسی اش را برایتان میگذارم .

بودا مثل معجزه ه ا ی صاعقه وار به همه تردید هایم پایان داد !:)

   + بهاره رهنما - ٥:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٤