حضور در فیلمی متفاوت

این روز های آخر سال را برای خودم گذاشته ام ، خودم و یک زندگی کاملن عادی و مشغله های همیشگی مثل خواندن و نوشتن ، چندین فیلم آماده اکران دارم که الان یکی شان "عروسک "روی اکران سینما هاست و فیلم آبرومندی هم شده ...برای شروع سال جدید "ورود اقایان ممنوع" ، و "زنان ونوسی "را دارم که پیش بینی رکوردشکن های سال آتی  را برایشان کرده اند ، و بعد "ما سه نفر" ، که نقشم را در آن بسیار دوست داشتم و ورود زنده ها ممنوع "،" دیو و دلبر"  بعد سال ها در فضای فیلم کودک و "جرم "با فضا سازی غریب" مسعود کیمیایی "و کمدی خاص" داریوش فرهنگ" "خنده زیر باران" و... می توانم یک سال تمام بنشینم به مرورهمین  آثاری که در پی یک پرکاری انتخاب شده در دو سال اخیر در آن ها  حضور داشته ام و بعد برای ادامه مسیرم تصمیم بگیرم ، روند این روزهایم به جز درسی که باید تا آخر اسفند آماده پس دادنش باشم روند آرام ,تدریجی و بی عجله ای است ...

و اما در میان این آثار  فیلمنامه مشترکی از  "مجید اسلامی "عزیز و خانوم "مانیا اکبری "را به کارگردانی خود خانوم اکبری هم بازی کرده ام  به نام "قطعه بیست" کاریست و دو نقشی در یک اثر که برای خودم هم بسیار متفاوت و نو بود .عجیب منتظر دیدن صحنه های این فیلم هستم هم روایت زنانه منسجم داستانش را خیلی دوست داشتم و هم فضای متفاوت پشت صحنه این فیلم را ،این که هرروز می رفتیم تا تجربه یک روز کنار هم بودن خلق کردن و نو شدن را ثبت کنیم ...چیزی فراتر از حس یک کار روتین و نه چندان تازه ، "مانیا اکبری" را پیش از این هم دورادور میشناختم ، تحسینش میکردم و لحظه هایی از بازیش را حک شده در ذهنم داشتم .سخت گیر و دقیق و  جذاب بود بیشتر از آنچه از دور تصور میکردم و به شدت همان بود که بود ، و این عجیب به من حس امنیت میداد چیزی که از زنهای این حرفه خیلی خیلی کم حس کرده بودم این که قضاوت نشوم  و نمی شدم .من با چشم های کارگردانی "مانیا اکبری" فقط دیده میشدم و البته با وضوح و ذکر جزییات بیشتر این که حتی یک دستبند ساده رنگی را در دست من می دید و می فهمید که تازه اضافه اش کرده ام و... از اول قرارداد مخصوص و زنانه ای میانمان بسته شد که برایم ارزشمند و عزیز است گرچه این روزها پچ پچه های همیشگی و متاسفانه معمول  این عرصه حول و حوش شکل گیری این اثر و حضور من در آن کم نبوده.. اما انقدر خوشم و پرشده از احساسات خوب برای این حضور و اصولن خسته از همه پچ پچه های کاری که ترجیح می دهم سکوت کنم و منتظر دیده شدن این اثر متفاوت باشم و البته از حضور درآن همچنان سرمست و مفتخر بمانم .

   + بهاره رهنما - ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٠

رویای تبدار شیرین من

از بچگی تب داشتن را یک جوری دوست داشتم , وقتی تب داشتم فکر می کردم راحت تر می توانم بروم در  عالم رویا و خیال ... شکل اشیا و اتفاقاتی که در عالم بچگی آرزویشان را داشتم ,خیلی ملموس تر و براق تر می شد و می آمد جلوی نظرم  و خیال می کردم اگر من همین لحظه در این تب بمیرم یک راست با یک سورتمه جادویی به بهشت بچه های دنیا سرازیز می شوم ... 

 دیشب هم بازتب داشتم , تب سنگین و خیلی داغی که با ذات الریه نسبتن سنگینیش هیچ  تصوری از  عالم بهشت و رویا و کودکی را برایم متصور نبود . به پهلو دراز کشیده ام نگران صدای سرفه و خس خس شدیدی سینه ام که مبادا دیگران را بی خواب کنم ,چشمانم را می بندم و به عادت همیشه های کلافگی هایم شروع میکنم برای چیزهای خوبی که در زندگیم دارم دانه دانه شکر بگویم . این کار هم یاداوری است به خودم که اوضاع آنقدر ها هم که تو ناله می کنی بد نیست و هم نهایتن حس خوبی را جایگزین آ ن کلافگی می کند با صدایی آهسته  و زیر لب مثل همیشه از پریا شروع می کنم , دانه دانه می گویم و جلو می روم که ناگهان بوی یک گیاه عجیب در سرم می پیچد . چشم هایم را باز نمی کنم این حال را می شناسم و می دانم که باید خودم را به دست این بو بسپارم ,  سپس ,تصویر هایند که  می آیند و من در مسیر از خانه از دبستانم قرار می گیرم با همه جزییاتی که همان لحظه هم که می بینم می دانم سال ها بوده که فراموششان کرده بودم  ...

بلندای خیابان ظفر تهران از شروعش در بزرگراه مدرس تا انشعابش به خیابان شریعتی .. با دو دوست سبزه ریزه میزه جنوبی ام هستم, دو خواهر دو قلو که گاهی قسمتی از مسیر را باهم می رویم حالا کلاس سوم یا چهارمیم و گاهی پدر اجازه می دهد نیمی یا بیشتری از این مسیر صاف  اما دراز خانه تا دبستان را پیاده برویم . خس خس سینه یادم رفته بس که از این شهود ناگهانی یاداوری این همه جرییات به ذوق آمده ام . تک تک  مکان های این مسیر را دارم می بینم: ساندویچی "گلریز" با آقای گلریز که همیشه دستمال گردن های رنگی می بست و از کله سحر دم مغازه اش بود , بعد شیرینی "بابا نوثل "با آنهمه رنگ و بو فرشته های بادامی روی کیک هایش , سمت راست خیابان نفت با همه زرق و برق هایش و بچه هایی که تازه با هم آشنا شده بودیم بعد اداره مخابرات بود یک عالم تلفن عمومی زرد پشت سر هم و بعد مغازه لوازم تحریری پسرکی که به گمان آن روزهای من شدیدین شبیه هنرپیشه نقش زورو بود و یک روز به بهانه کارت پستال خریدن بلاخره رفتم و این را به پسر گفتم و او هم لپ من را کشید و کلی خندید و دو تا پاک کن بهم کادو داد و منم کلی قرمز شدم  این را هم به یاد می آورم که میانه همان  خیابان ظفر وبعد هم تقاطعش با  شریعتی هم دو لوازم تحریری دیگر بود :یکی "شهرزاد "با یک فروشنده پیر و بد اخلاق ویکی " مهرگان "با چیزهای خیلی خیلی لوکس و گران اما هیچ کدام گرمی و دنجی و بو برنگ مغازه "زورو" را نداشت ...

وچند قدم بعد از مغازه این پسر درخت توت بزرگ و سخاوتمندی بود که حالا در پیچ و تاب زمان و در ذهن من شکل جادویی به خود گرفته و من گمان می کنم همه روز های سال تحصیلی را توت داشت و قطعن این به تب و رویا مربوط است اما می دانم که درخت توتی بود ,گرچه حالا همه سال را توت می داد یا نمی داد. بعد آن طرف خیابان "برگر ذغالی "محبوب من که هرگز بعد ها هم در هیچ کجای عالم طعم ساندویچ هایش را نیافتم و بعد کمیته خیابان ظفر که همیشه دم درش پر بود از نوجوان های کم سن و کم روی  بسیجی که به سلام های ما از این سوی خیابان با شرم اما مهربانی پاسخ می گفتند .همان جا که بعد ها" امیر سهیل تبریزیان" خوش قامت و بلند از آن جا به جبهه رفت و کوچه بغل کمیته قدیمی ظفر هنوز هم به نام اوست .خیلی از کوچه های خیابان های ظفر سال هاست به نام شهدایی است که دل دختر های مدرسه ما برایشان غنج می زد و ماجراهای عاشقانه شان هنوز هم با دیدن نام آشنای آن کوچه ها دلم را می لرزاند ...

 میان تب و رویا به یاد می آورم که من خیلی از این شهیدان این کوچه ها را می شناسم  مثل حمید صدیق که وقتی شهید شد هنوز هم با هم قهر بودیم سر بهانه های کودکانه مان او شهید هجده ساله دیگر محل مان بود ...

بغل داروخانه لاله همان که دکتر مهربانش  که همیشه به بچه ها آبنبات خارجی میداد وبعد شنیدم که سال ها پیش به سختی ازسرطان چشم مرد و من هرگز ندانستم آدمی که انقدر با بچه ها مهربان است چرا باید انقدر سخت بمیرد ؟  بعد  سوپر دریانی با آن دو برادر دراز و لاغر که یکی شان همان سال ها رفت زیر ماشین و مرد و دیگری دیگر هیچوقت لبخند نزد. سوپرتبریزیان کوچک تر و بالاتر و بعلش نانوایی لواشی که همیشه بوی خانه مادربزرگم را می داد و میان این دو سوپر یک سوپر دیگر هم بود یک اسم خارجی عجیب و غریب داشت و من همان موقع ها هم یادش نمی گرفتم چیزی شبیه سوپر اتارت یا استارت یا ؟اما قطعن سوپر استار نبود و ...

 من با همان چشم های بسته در جستجوی یک قطعه نا تمام این پازل رویای تبم هستم که ناگهان می بینم :من و خواهر دو قلو ها داریم از میا ن نرده های حیاط خانه ای که به نظرمان جدید است سعی میکنیم گل های زیبا و عجیبی را که در چند قدمی ماست بچینیم   . گلها عجیبند  و تازه و رویایی و من چند لحظه بعد می شنوم نامشان شاه پسند است و باغچه این خانه پر است از آنها با رنگ های گل بهی مثل درخت ابریشم نزدیک مدرسه که خیلی دوستش دارم  و با خودم قرار گذاشته ام وقتی بزرگ شدم یک بار موهایم را رنگ  گل بهی این درخت کنم یا صورتی تند و فرمز تیره و ما که تا به حال هیچ کداممان این گل ها را ندیده ایم گمان می کنیم یک فرعی از بهشت به خیابان مسیر مدرسه ما خورده است . پیرمردی سر می رسد . ما می ترسیم او مهربانی میکند نام گل ها را می گوید چند دسته برایمان می چیند و بعد قرار می گذارد که هر روز صبح اگر خواستیم در بزنیم و برویم  تو برای معلم هایمان از باغچه شان گل بچینیم ..یادم هست با " تاج خروس "هم   چند روز بعد در همان حیاط خانه پیر مرد مواجه شدم گلی که نمی دانم چرا مرا در عین تحسین به زیبایی اش می ترساند وچهره  این پیر مرد  حالا در رویای تب دار من ,مرا به یاد مهندس "آراسته" همسایه خانه ظفر می اندازد. همسایه هفتاد و چند  ساله ای که با من نو جوان چنان دوست صمیمی بود که برای همه محل دوستی ما جالب شده بود . حالا می دانم سال هاست آقای آراسته که از قدیمی ترین مهندسین کشاورزی ایران و نوادگان سلسله قجر بود زیر تخته سنگی در یک قبرستان کوچک مسلمانان در امریکا به خواب ابدی رفته و شنیده ام که دو دخترش که سال ها از او دور بودند بعد از مرگش بالای مزارش یک الله خیلی بزرگ گذاشته اند که مزارش را از دور هم مشخص می کند .  هنوز هم گاهی برای خودم در قاشق نقره چای دم کنی یادگار او چایی می ریزم و مزه مزه به یاد ش می نوشم ...

بعد از تحریر : امروز که رویای دیشبم را می نوشتم دیدم  دربازگویی رویایی روزهای دبستان جای چند چیز خالی است : "سحر عصر آزاد" که سال ها بعد در هیاهوی سینما بازیافتمش و آن روزها رقیب هم بودیم در وجب زدن موهای بلندمان توسط بچه های مدرسه حالا هفت وجب من می شود تا پایین پاهیم اما دست های کودکانه و کوچک هم کلاسی های ما که مو های من و سحر را اندازه می گرفت خیلی کوچک تر از دست های امروز من بود و آن موقع هفت وجب خیلی نمی شد و همیشه سحر یک وجب از من جلوتر بود و من روزی بزرگترین آرزوی زندگی ام این بود که سحر عصر آزاد مجبور شود مو هایش را کوتاه کند و بعد آن آقای نجاری که چند قدم قبل از مدرسه نجاری داشت و همیشه از مغازه اش بوی الکل می آمد و یک شب هم ریختند و در همان مغازه اش با چاقو زدند وکشتندش با آن چهره همیشه سرخ و خندان و شکم چاق و موهای فرفری ودر آخر , بالای مغازه او اتاق  مجردی "امید "برادر بزرگتر دوستم با پرده های ارغوانی ساتن که هرگز چین های فراوانش بهم نمی خورد ..

   + بهاره رهنما - ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٧

چشممان روشن ‘ چلچراغمان باز روشن شد ...

چلچراغ رفع توقیف شد

این مهمترین خیر خوبی بود که شنیدم قبلش هم خبر بردن جایزه گلشیری رو توسط سارا سالار و برای رمان محبوبم " احتمالن گم شده ام " شنیدم و البته  قاصدگ ها گفته اند که باز هم خیر های خوب در راه است ...

به معجزه, به عشق ,به دعا  و به حضور دست های گرم خدای خوبم این روز ها ایمانی دوباره پیدا کردم ایمانی بیشتر ,راسح تر و عمیق تر از گذشته ...

با صدای" احسان خواجه امیری "عزیز باز دوباره همراهم در آن ترانه ای که می خواند : هرکسی دنبال خبر می گرده , بهش بگین عشق داره بر می گرده ...

صفحه  آملی ام را با دل گرمی نامه های پر مهرتان و انرژی چندین برابر به روز می کنم ..

امشب تو شب چراغونه , چون تو چلچراغ ما  بازم ستاره  بارونه ,حروف چینیه :(

صفحه من هم  با مطلبی درباره عکس های قدیمی به روز می شود ...

شنبه خوب شنبه چلچراغ..

   + بهاره رهنما - ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٤

برای همه پناههندگان

 

ایرانی باشی در هرجای این زمین خدا که باشی نگاه ها و قضاوت ها در موردت سنگین است ،خیلی که لطف و ادب داشته باشند شروع می کنند به دلسوزی برای تو و کشورت ، به سوال های عجیب و غریب که گاهی انقدر عصبی ات می کند که ترجیح می دهی یا راهت را بکشی و بروی یا سکوت کنی .که یعنی نفهمیدم .  ته تهش یک حال غربت بدی است که مربوط به خیلی چیزها می شود . وگرنه در همین آلمانی که من الان هستم مثلن از ملیت ترک زبان کلی مهاجر وجود دارد . اما داستان از جایی خیلی غمناک میشود که تو میبینی در همین جمع های کوچک و اجتماعات انگشت شمار ایرانیان خارج از کشور هیچکس حس اعتماد و نزدیکی به ایرانی دیگر را ندارد یا بهتر بگویم خیلی سخت و دیر این اعتماد برقرار می شود ، در سفری که هستم برنامه هایمان از نیمه راه طوری عوض شد که هرکدام به سویی رفتیم یک گروه برگشتند ایران ، یک گروه رفتند برلین و من هم ترجیح دادم که تک و تنها راه بیفتم بروم دوسردورف و چند شهر اطرافش و شاید آمستردام ، اما به هر حال باید زودتر از بقیه برمی گشتم ایران ، نه برای کار که حتی پیشنهاد کاری را که از ایران شده بود را رد میکنم اما کار مهمتری دارم ، دلم سخت برای مادری کردن تنگ شده, برای فرستادن صبح پریا به مدرسه و منتظر برگشتنش ماندن برای همین کارهای به ظاهر سادهایی که شاید تو بپرسی مگر این ها هم کار می شود و من جواب بدهم معلوم است که می شود! ماحصل همین سادگی ها همین که دلت تنگ چای دم کردن در آشپز خانه ای  که مال خودت است ، همین که منتظر زنگ سرایدارت سر ساعت مشخصی بشوی که بیاید و آشغال ها را ببرد ، همین که مادرت کله سحری بیدارت کند که یادت باشد امروز که تولد دختر داییت است به او زنگ بزنی و روزمرگی هایی از این دست همه کارهای مهمی است که روزگار تو را و من را رقم میزند و ایرادش در این است که برای خیلی از ایرانی های مهاجر حتی در بهترین خانه ها و حتی بعد از سال ها ، آن حس خوب بودن در خانه دیگر از بین رفته ، اغلبشان خانه ای دارند و بچه هایی که دیگر نیمه ایرانی اند... خب البته شاید ایرانی بودن یا نبودن به تنهایی مزیتی نباشد اما تفاوت ملیت والدین با کودکان ,اتفاق بدی اگر نباشد اما بی شک غم انگیز و سخت است ، از دوستم که در خانه سالمندان این جا کار میکند می پرسم که آیا بچه های این ها می آوردندشان به خانه سالمندان یا خودشان بیشتر مایلند؟ او جواب میدهد که نه دیگر بچه ای در کار نیست این جا بچه ها تقریبن از شانزده یا هجده سالگی کاملن می روند پی کار خودشان می ماند فقط دیدار های در مناسبت ها ، دلم میگیرد وقتی تصور میکنم که سالمندی یک روز چمدانش را میبندد و می فهمد که دیگر از پس مراقبت خودش برنمی آید, لااقل کسی نیست که او را به خانه آخر قبل از مرگش بدرقه کند او تاکسی خبر میکند ،چمدان کوچکی رادر آن میگذارد و اگر من داستان نویس زندگی او باشم در این لحظه می نویسم که حتی یک بار هم به پشت سر نگاه نمی کند....

نمیدانم اسم این پراکنده گویی را چه میشود گذاشت؟ سفرنامه یا وبنوشت یا دل نوشت؟ اما می دانم که بیشتر از همیشه دلم برای نوشتن تنگ شده بود و حالا که باز خودم را در مقابل پیشنهادی که به لورکا شد قرار می دهم : هرگز ننویس یا بمیر باور می کنم که اگر هم بترسم و روزی قبول کنم که ننویسم همان نتیجه راخواهد داشت مرگ تدریجی ...
با این پراکنده گویی هاست که نیمه شب از خواب می پرم نزدیک سپیده است و منظره برفی پشت شیشه اتاقم یک هو می ترساندم ...فکر میکنم اگر قرار باشد که برنگردم.. اگر شرایط طوری می شد که نمی توانستم برگردم ... اگر در ایران برای همیشه به رویم بسته شود.... و هی این اگر ها می آید و یکهو حس خفگی میکنم ترس از فضای بسته و تنگ که دوسالی است به سراغم آمده وسط این اتاق فراخ و با وجود این منظره وسیع جلوی نظرم می آید سراغم ..پنجره را باز میکنم, نفسم یخ می زند از این همه سرما! اشک روی گونه ام همانجا وسط راه می ماند با این همه چند نفس عمیق می کشم تا از آن
حال شبه خفگی خلاص شوم به خودم هی میگویم :تو که برمیگردی ایران! اما دلم می خواهد بیایم تو بروم زیرپتو و برای همه هموطنانم که نمی توانند برگردند سیر دل گریه کنم .
بعد از تحریر:بی انصافی است اگر نگویم آلمان را خیلی دوست داشتم برعکس پاریس ،آلمان شاعرانه و آرام و کشدار است از شتاب و شلوغی پاریس در آن خبری نیست و برعکس پاریس که حس میکردم زمان با شتاب رو به پایان میبردم ، این جا در آلمان زمان کشدار و طولانی است و البته دیدن این همه برف و سرما هم که کبوتر ها را که من ازشان گریزانم به لانه برده بود به شاعرانگی این سفر می افزود 
حس و حال آلمان به نوعی در دهه  ی محبوب من (دهه هفتاد میلادی) مانده است.

 

   + بهاره رهنما - ٥:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱۱