اگر عاشقی بخوان

 

 

 

مفاهیمی کلیدی  هستند که این روزها در سی و هفت سالگی  کم کم  برایم تغیر ماهیت می دهند . مهمترینشان عشق است . مفهومی که سال های متمادی خصوصن بین بیست تا سی سالگی بخش عمده ای از چالش های زندگی من را به خود اختصاص داده بود . و شاید بیشترین دستمایه داستان های مجموعه اولم که حاصل همین سال هاست  یا گوشه چشمی به همین مضمون بو ده و البته واقعن هم همین راه بود که بیشترین تاثیر خودش را در شناخت و تغیر ماهیت مفهوم عشق برایم ایجاد کرد . زمانی فکر میکردم اگر آدمی بی این که یک بار تا دم مرگ تا پای سوختن , تا آنجا که در شعر ادبای فارسی تجلی اش را دیده بودم عاشق نباشد و از دنیا نرود چیزی از زنده بودنش نفهمیده , پس دقیق شدم در آدم های اطرافم , آدم هایی که از طیف بسیار گسترده ای بودند و دیدم خیلی ها موفقند, ظاهرن خوشبختند , چیزی هم کم ندارند ولی هرگز به آن مفهومی که من در نظر داشتم یا بدان اندازه عاشق نبودند . جالب این جا بود که از خیلی ها موقع کار , دوستی , برخورد یا مصاحبه در این باره سوال می کردم و البته همزمان با مفهوم عشق ,مضمون مرگی  و ترس یا پذیرش آن هم برایم جای سوال داشت , بیشتر آدم هایی که اعتراف می کردند که یک بار در زندگی شان تا پای جنون عاشق شده اند در مقابل سوال من دربازه ترس از مرگ می گفتند که هیچ از مرگ نمی ترسند . یعد رفتم پی این که بین مرگ و عشق چه رابطه خاصی برقرار است که در جامعه آماری سوال من انقدر عاشق ها از مرگ نمی ترسند و آنها که از مرگ می ترسند اغلب کسانی هستند که مفهوم عاطفه و دوست داشتن را تجربه کرده اند اما از این شیدایی غریب که مد نظر من بود نشانی در خود نمی دیدند .گشتم و گشتم و پرسیدم و خواندم تا رسیدم به لغت مشترک مهم بین عشق و مرگ  :"وابستگی "چیزی که مار ا از مرگ و عشق می ترساند همین است احساس وابستگی ما به چیز ها و کسانی که داریم وخیلی از انسان های موفق و باهوشی که من می شناختم از دسته آدم هایی بودند که نمی توانستند این همه وابستگی را بر خود بپذیرند پس تمام ارگان های مغزی و جسمی شان را طوری تربیت کرده بودند که عشق را به آنها راهی نبود . اگرچه گاهی آدم هایی از همین دسته را دیده بودم که شیخ صنعان وار از همه قید و بند ها رسته بودند و عشق چون آواری ویرانشان کرده بود .خیلی از مرد هایی را می دیدم که برای فرار از باور این وابستگی و نیاز شدید اصرار داشتند که بگویند بیست بار تا به حال عاشق شده اند ,جیزی که با مفهومی سنگینی که من دنبالش بودم هیچ عملی و هم خوان نبود .

 بعدها سراغ سوال دیگری رفتم این که چرا روابط عاشقانه چه در داستان ها چه در آثار دراماتیک و چا آنها که من در زندگی واقعی دیده بودم همگی به مرور زمان یا ناگهانی به هر حال محتوم به پایان هستند . در دوران عاشقی چنانچه حتی دانشمندان هم تحقیقات علمی مفصلی در این باره کرده اند دورانی است که فعل و انفعالات شیمیایی د رمغز صورت می گیرد که همه چیز وارونه جلوه می کند , استدلال از کار می افتد و در علم عرفان هم در این دوران از حس رهایی یاد شده حسی که از قیود و دنیاو چهارچوب ها بیرونمان می برد . اما این شیدایی هم نوعی وابستگی نفس است به پیدا کردن جایگزینی برای آن حس رهایی ازلی که روح تجربه اش کرده اما نفس به یاد ندارد , همان داستان جدایی نی از نیستان و...

 و جالب این جاست که بر خلاف تصور بسیاری از ما مرگ هم بازگشت به همان تجربه شیرین رهایی است. حسی شبیه اوج دوران عاشقی همان دورانی که احساساتی مثل عجز , ترس , درد و کمبود توسط مرهم عشق پوشانده می شود ؟  و نکته این جاست که عشق به مفهوم خالی شدن کامل از خود و پرداختن به دیگری که  می تواند فنای یکی و بقای دیگری باشد , معمولن در روابط عاشقانه حقیقی رنگ می بازد جایی نفس از مرگ می ترسد و عقل از راه می رسد و درها به روی ادامه رابطه عاشقانه بسته می شود . درست همان جا که نهایتن هر عاشقی از خود می پرسد :" بنگر که ز عشق تو چه طرف بر بستم؟

داستان غم ناکی که پرده اش بعداز گذشت سالیان متمادی برای من کنار رفت این بود که ما عشق را تازه اگر در این شکل شیدا و مجنون وارش تجربه کنیم فقط توهمی جایگزین درد جدایی روح از اصل را تجربه کرده ایم ,توهمی که سراب یک مرهم بوده و بس, داستان این است که عشق و شیدایی بشری یک وضعیت محکوم به زوال است , وضعیتی که به هر حال تغیر میکند و در بعد زوال پذیر آن هیچ چیز پایدار نمی ماند یا شخص تغیر میکند یا رابطه عوض می شود یا معیار دلبستکی شما تغیر می کند و به اصطلاح رونق امروز می شود زوال فردا , این داستان تکراری خیلی از عشق های به وصال رسیده هم هست: ورود به بعد ناگریز زوال پذیری ودر شکل به وصال نرسیده اش , آنگاه که نهایتن فرصتی برای ورود به بعد زوال پذیرش را نیافته , گویی در مقطعی از زمان در ذهن ما فریز مانده و دست نخورده باقی مانده است .

حالا با لبخند و آرامش زمانی را به یاد می آورم که اگر کسی چنین تئوری هایی در باب عشق می داد می  خواستم خفه اش کنم , چیزی که حالا خودم  در صورت جوانکان عاشق دور برم وقتی به بحث در این باره می نشینیم می بینم . داستان اما همین است و با هیچ روشی جز گذر زمان و تجربه هم به دست نمی آید . گرچه اگر کسی دغدغه کشف و شناخت این مقوله را نداشته باشد شاید هرگز حتی شکل عاشق شدن را هم تجربه نکند تا بعد ها در گذر زمان به این شناخت بعدی برسد . اما با همه این ها نمی توانم لزوم و فایده و معجزه این وابستگی عمیق و رمز آلود بشری یعنی عشق را ندیده بگیرم برای گشتن دنبال آن رهایی , آن نیمه جدا شده وجود , آن حس بازگشت به الست باید این مسیر را پیمود و عاشق شد و این حال را با همه لذت درد آورش  تجربه کرد ,حالی که دستمایه هفت داستان عاشقانه مجموعه دومم ," این تابستان فراموشت کردم" شدند .

 اما برای آنها که نمی توانند حال تا مرز سوختن را تجربه کنند گاه توهم بارها عاشق شدن لازم است شاید در این میان یک بارش آن حال غریب تکرار نشدنی اتفاق بیفتد. اما واقعیت این است که اگر یک بار تا همان دم سوختن تا مرز گذشتن از خود و خالی شدن از من پیش بیاید هرگز در هیچ رابطه حتی پر تفاهمی آن حس شور و جذبه تکرار نخواهد شد ولی سوی غم انگیز دیگرش این است که شاید اکنون که گرفتارید باور نکنیداما بی شک , آن زوال پذیری و پایان و کمرنگ شدن روزی از راه می رسد و   این سوی دیگر آن سکه طلایی شور و جذبه بشری یعنی عشق است پایان حرفم را با قطعه ای از مارسل پروست به پایان می برم:

در واقع زمانی که عشقی را آغاز میکنیم تجربه و عقلمان به ما می گویند :روزی  می رسد که ما  به دلداری که امروز فقط به اندیشه او زنده‌ایم‌‌ همان اندازه بی‌اعتنا می‌شویم که امروزه به هر کسی جز او هستیم... روزی نامش را می‌شنویم و دیگر دچار هیچ لذت دردآلودی نمی‌شویم، خطش را می‌خوانیم و دیگر نمی‌لرزیم، در خیابان راه‌مان را کج نمی‌کنیم تا او را ببینیم، به او بر می‌خوریم و دست و پا گم نمی‌کنیم، به او دست می‌یابیم و از خود بی‌خود نمی‌شویم. آنگاه این آگاهی بی‌تردیدِ آینده، برغم این حس بی‌اساس اما نیرومند که شاید او را همواره دوست داشته باشیم، ما را به گریه می‌اندازد..
خوشی‌ها و روز‌ها / مارسل پروست / مهدی سحابی

بعد از تحریر تقریبن یک ماه بعد : این نظر خودم در مورد این پستم است . وقتی از دورتر نگاهش کردم دیدم :

مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست

حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد

 

   + بهاره رهنما - ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢۳

زنی متعلق به هیچ کجا و هیچ وقت

توضیح واضحات :یادداشت های این وبلاگ حتی اگر قبلن برای مجله یا روزنامه یا سایتی نوشته شده باشد , برای استفاده مجدد غیر مجاز می باشد , مگر با امضا و موافقت مجدد نویسنده وبلاگ .
برای فروغ فرخزاد :
اگر قرار به نوشتن از شعر و کلامی که فروغ به آن منتسب است بود ، قطعن چنین کاری در حوزه مطالعه ، و تخصص کسانی دیگر بود تا از بنویسند چنانچه حتمن در میان یادداشت های این پرونده چنین مقالاتی ارزشمند به چشم می خورد ، اما وقتی به چیزی که در سر من از همه ماجرای زنی ، شاعری ، بزرگی مثل فروغ مانده فکر میکنم و قرار است از آن بنویسم ، چیزی بیشتر از تاثیر ادبی خود را نمایان میکند ،، شاید جنس این تاثیر بیشتر تاثیر تربیتی و اجتماعی باشد تا تاثیر ادبی و این جنس از تاثیر اگرچه بافته در لابه لای شعر فروغ است اما از نوع شخصیت او به عنوان یک زن پیشرو و متفکر یا بهتر بگویم صاحب دیدگاه و انتخاب های شخصی متفاوت و گاه متناقض با عرف حتی زندگی روشنفکری پیرامون خودش نشات می گیرد .
 نوع زندگی که برای نسل دهه پنجاه الگوی یک زن خارج از چهارچوب بود یک الگوی جذاب که باید در جمع از او به عنوان یک شکننده تابو یاد می شد اگرچه هر زن و دختر همنسل منی حداقل یک بار آرزو کرده باشد که مثل فروغ فکر کند ، مثل فروغ زندگی کند ، مثل فروغ تصمیم بگیرد و ...حالا در این میان مثل فروغ شعر گفتن که اصلن هیچ موهبتی خدادادی بوده و سال هاست که تکرار هم نشده ، اما می خواهم بگویم خیلی از زنان حتی کمی سرکش و ماجراجوی نسل من بی شک الگوی پنهانی ته قلبشان برای کامل شدن فروغ بود ، خیلی هایمان به جسارت های او نه فقط در کلام نه فقط در خلق شعر که در نوع بروز احساسات شخصی مان غبطه خوردیم و اما شاید فقط در تنهایی به این حسرت پنهان اعتراف کردیم ، در روشن ترین و متفکرترین خانواده ایرانی هم این که دختری ارزو داشته باشد مثل فروغ فرخزاد باشد چیزی نبوده که راحت و بی پرده عنوان شود و این کم تنهایی نیست و نبوده ،مرد جامعه ایرانی که من سراغ دارم به طور کلی و شکل آماری مردی است که اگر شیفته وار و مجنون وار هم فروغ را تحسین کند ته دلش از این که عشقش ،همسرش یا دخترش مثل فروغ باشد ، مثل فروغ فکر کند مثل فروغ انتخاب کند سخت می هراسد و این جاست که به تیتر خوبی که پوریا سوری انتخاب کرد میرسم : چه کسی از فروغ فرخزاد می ترسد و جوابش برای من این است همه پدران برادران ، پسران و شوهران ما و تاسف بار تر عده بسیاری از مادران ما و خود ما زنانی که تحسینش میکنیم به واقع از او می ترسیم و خیلی که به خیال خودمان باز فکر کنیم میگوییم : فروغ از زمان خودش جلوتر بود اما این معادله همیشه یک جواب دارد :زنی که چنان واقعی خودش را زندگی کند ,متعلق به هیچ زمان و مکانی نیست ، به گمان من غربت همیشه فروغ در این جاست در این تعلقش به هیچ کجا و هیچ وقت وگرنه مرگ زود هنگام و استعداد غریب و غروبهای دلگیر ظهیر الدوله همه آرایه های بعدی این تنهایی ابدی است ...
"یادداشت من برای پرونده فروغ چاپ شده در مجله نسیم "
بعد از تحریر :
 این روزها سخت مشغولم,مشغول یک چالش اساسی ...  وبرای موفقیت و پیروزی ام مثل همیشه به دعایتان نیاز دارم ..

   + بهاره رهنما - ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٤

سفیر دوستی انجمن هموفیلی ایران

اشکم را خودم بند می اورم ، ، خونم را تو بند بیاور.
اشکهایم مهار میشوند ، اگر تو کمک کنی تا خونم مهار شود.
به تو نیاز دارم برای نگه داشتن زندگی در رگ های حیاتم.
دستم را بگیری ، خونم بند می اید باور کن.
خون این زخم بند نمی اید اما مرهم میگیرد.
بیا و مرهم باش بر زخم ابدی جان من .
برای نگه داشتن زندگی در رگهایم به تو نیاز دارم.
مرهمی باش برای من که زندگی از رگ هایم می گریزد.

 کنارم باش, برای ماندن زندگی در رگ های حیاتم .

انجمن هموفیلی , تنها جایی است که در آن خون به جای جنگ, بوی صلح  می دهد ...

این جملات چند روزی است که در سرم هی زاده می شوند و می نویسمشان ....

 اولین "سفیر دوستی انجمن هموفیلی ایران  "عنوان و سمت جدیدی است که دریافت کرده ام ، با باور این که این نام گذاری ها هرگز کافی نیست ، عجیب دلم می خواهد شاید برای اولین بار یک نام اعطایی را به یک عمل ماندگار بدل کنم ، دلم می خواهد بتوانم کنار این انجمن و البته با حفظ ارتباط همیشه ام با محک و دو سه انجمن مشابه و حتی با ایجاد پل ارتباطی میان این انژیو ها و تشکیل کمیته های مختلف صنفی مثل کمیته هنرمندان ، کمیته پزشکان ، کمییته مهندسین ،کمیته وکلا,کمیته  بازاریان و...که در پی همه این نام ها کلمه زیبا و تاثیر گذار" حامی "اضافه می شود پرونده پر باری در عمل به اهداف انجمن عزیز هموفیلی ایران را تحویل هنرمند بعدی که این سمت پس از یکی دو سالی به او اعطا خواهد شد بدهم ، دلم می خواهد خیلی کارها بکنم که بدون کمک شما مردم خوبم در هر قشر و صنف و جایگاه اجتماعی این رویاهای خوب محقق نخواهد شد .سایت هموفیلی امباسادور و نیز وبلاگ مهندس احمد قویدل که هر دو به فارسی هم در گوگل ، جستجو و یافت می شوند هر دو اطلاعات بیشتری را در این زمینه به شما خواهند داد .

منتظر اعلام امادگی نهاد ها انجمن های مردمی افرادحقیقی و همه و همه برای این همیاری هستم ، چیزی که بسیار نیرو ، شور و کششم را بی تعارف افزود این بود که دانستم این بیماری با وجود ابعاد گسترده اش هنوز درکشور ما چندان شناخته شده نیست ، بد نیست از دوست متوفی ام حسین که همیشه با عشقش به زندگی به تعجبم وا می داشت تشکر کنم ، او از قربانیان خون های الوده بود و من به واسطه اشنایی با" حسین سیراوند "و علاقه و محبت او به من و کار هایم به این انجمن معرفی شدم ، حسین ,جایت خالی  است اما  قول می دهم تا همان عشق و شور تو را به کار ببندم تا در مدتی که  در این سمت عزیز هستم ,  کاری کنم تا زندگی در  انجمن هموفیلی ایران بیشتر بدرخشد .

 با سپاس فراوان از:مدیران انجمن که من را لایق این مسئولیت زیباو خطیردانستند .
۲۷ دی ماه ۸۷
تهران -بهاره رهنما

   + بهاره رهنما - ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱