دلم برای عشق میسوزد

برای فریده

دلم برای عشق میسوزد ,

نه عاشق نه معشوق !

که این روز ها هر دو در تکرار آینه های شکسته تقدس یکه پرستی را تکه تکه میکنند .

دلم فقط برای عشق میسوزد , خود عشق ,

که نمیگذارند حتی خاطره اش در مسیر جاودانگی به ابدیت بپیوندد !

این روز ها عاشق ها قاتل شده اند !

عاشق ها از تنهایی میترسند و قاتل شده اند

قاتل حافظه تاریخی عشق با دشنه تکرار

غافل از این که :قاتل ها تنها ترین آدم های این دنیایند ...

 

   + بهاره رهنما - ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱

خبر خوش سر صبحی من

سر صبحی خبر خوشی داشتم که دوست داشتم با شما سهیمش شوم ,دومین حضور داستان های من در آنسوی آب ها : به همت و پیگیری دوست خوبم خانوم حسن زاده و ترجمه خانوم خلیلی یکی دیگر از داستان ها ( تو خفه میشی یا من )را برای یک نشریه بین المللی ادبی فرستادیم !سر صبحی خبر قبولی و چاپش را همزمان داشتم, عکس انتخابی برای صغحه ام  بدون این که من اصلن خبری داشته باشم شباهت عجیبی به روز گاری از خودم داشت !

 

bahareh rahnama

www.thanalonline.com

?will you shut up or should

   + بهاره رهنما - ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٢

دختر تبای

آنتیگونه در سرزیمین عجایب !

دارم از نمایش آنتیگونه در سرزمین عجایب برمی گردم . یک کار دانشجویی خوب و تاثیر گذار که با حمایت خانوم برومند روی صحنه رفته و  ای کاش که همکاران دیگر هنرمندمان هم پا پیش بگذارند و ذره ای از اعتبار چندین ساله شان را برای جوانتر ها خرج کنند .

کار مختصات یک کار حرفه ای را دارد اما چیزی که یادم می انداخت که کار کار دانشجویی است شور و شوق بچه ها موقع اجرا بود .چیزی که شاید این روز ها حتی در بازی های خوب حرفه ای هم کم احساس میشود . مدت هاست که نگرانم برای روزی که ما هم به کارمندانی بی انگیزه تبدیل شویم اما شور اجرای این بچه ها روزهای خوب اتودهای دانشجویی را به یادم آورد . روزهایی که از سر صبح متمرکز بودم روی صدایم ,لحنم ,حرکت دستم و...وبا نزدیک شدن صدای پای استاد به پلاتو صدای قلب خودم را در گوش هایم میشنیدم .

در برگشت از نمایش پشت چراغ قرمزمیدان هفت تیر چشمم به آگهی عجیب بیلبورد غول آسای میدان میخورد . عقابی نزدیک لاک پشتی فرود می آید . لاک پشت میفهمد خطر نزدیک است سرش را تو میبرد . عقاب تیزبین به سختی ظاهری لاک پشت توجهی نمیکند . سعی میکند داخل لاک او را ببیند . لاک پشت لابد دل توی دلش نیست . اما عقاب هرگز به چشمهایش شک نمیکند ,لاک پشت را با چنگالش بلند میکند و میبرد روی آسمان . تا سرا صبر ...

ذهن همیشه خوشبین و آرزوگرم برای لاک پشت آرزو میکند که از لای چنگال های عقاب  بیفتد . حتی بمیرد اما پاره پاره نشود ...

واین صحنه به نظرم عجیب همخوان بود با صحنه ای از نمایش که آنتیگونه جسم بی جان دختری را به سمت تماشاچی میگیرد و میگوید :مردم تبای !این دختر شماست ,دختر تبای!

   + بهاره رهنما - ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٠

ماه هفت شب

در آستانه این نمایشگاه کتاب تهران در حالیکه مجموعه داستان دومم را مثل یک بچه خجالتی به خودم چسبانده ام و هنوز به ناشرم نداده ام .کتاب دیگری از من جاپ میشود به همت و پیشنهاد  نشر حوض نقره به نام " ماه هفت شب "

این کتاب مجموعه ایست ازهفت سال  یادداشت های شخصی من (وبنوشت هایم ) در این وبلاگ .بماند که چنین کاری در این شرایط در ایران شاید به نطر کار عاقلانه ای نیاید اما از من اگر کار عاقلانه ای سر بزند باید نگران بود ,سعی کردم از یادداشت هایی که ایجاد حساسیت میکند (هرگونه حساسیتی) صرفنظر کنم . چون قصدم هرگز ایجاد هیاهو و همهمه و دیده شدن به این قیمت ها نبوده . بماند که مدت هاست خلوت خودم را به هرگونه دیده شدنی ترجیح میدهم به جز بازی که خب گریزی نیست و حرفه من است ,از طرفی به خاطر در نظر گرفتن حجم خاصی بر ای کتاب اصولن ناگزیر از انتخاب بودیم . اما نکته این جاست که به هیچ عنوان در مورد خودم محتاطانه عمل نکردم و این دقت درحساسیت ایجاد نکردن بیشتر جنبه جمعی و اجتماعی داشته چون در مورد خودم ,نه چیزی برای پنهان کردن از عزیزانم داشتم و نه حتی از مردمم !

که سال هاست جرات خود زیستن را داشته ام و سانسوری در کارم نبوده با وجود این عمیقن آرزو میکنم چاپ این وبلاگ دلی زا نیازارد که همه عمر این جزو دغدغه هایم بوده و هست .

قبول کردن پیشنهاد نشر چشمه با مشورتم با چند تن از صاحب نامان و با تجربه گان عرصه ادبیا ت صورت گرفت . یکی از نکاتی که همه بر آن تاکید داشتند این بود که چون تو اولین بازیگری هستی که در ایران دست به نوشتن وبلاگ آنهم چنین وبلاگ شخصی کرده پس انتشار آن به نوعی در فضایی خارج از فضای مجازی ,به مخاطبان گسترده تری امکان خواندنش را میدهد . و دیگر این که انتشار وبلاگ برای آدمی مثل تو که سعی میکند شفاف زندگی کند کار واجبی است حتی برای تکمیل شناخت تو از خودت والبته دلایل دیگر که در این مقال نمیگنجد.

و این دلیل آخری که برایتان نوشتم عجیب به دادم رسید !وقتی مجبور شدم یادداشت های این هفت سال را مرور کنم با روند تغیرات ذهنی و فکری خودم از بیست و نه سالگی تا سی و شش سالگی مواجه شدم . مجبور شدم صادق باشم و حتی یادداشت هایی را که دیگر اصلن از نظر بیانی هم مورد تایید و سلیقه ام نبود به خاطر این که احتیاط بی جا نکرده باشم ,در لیست بگذارم . دیدم چقدر دنیا مقابل دیدگان من هی روشن و روشنتر شد و بعد در یک تیرگی نا امید کننده باز به صبحی پر آرامش رسید . دیدم حسرت هایی که به اندازه یک کوه میدیدم و شانه هایم را میفشرد حالا تبدیل به پرهای سبک و سبز رنگی شده که به شیشه ماشینم زده بودم و الان دیگر فقط  ته کمدم جا خوش کرده . دیدم ترس هایم, زنانگی ام ,رویاهایم ,وابستگی هایم ,چقدر تفیر کرده اند .چقدر از مطلق گرایی دور شده ام و چقدر صبر و حوصله ام بسط یافته است . همیشه وقتی در جماعت سینمایی از دوستان که تغییر رویه داده اند بدگویی میشود . من حمایت میکنم همیشه میگویم تغییر حق هر انسان پویا و زنده ایست !اما در مورد خودم جالب اینجا بود که این مسیر مسیر متضادی نبود مسیر یک بلوغ بود مسیر یک خط کمرنگ صورتی بود تا رسیدن به سرخی پر رنگ.

با خواندن دوباره آنها ,انگار همان مثل همیشگی ارتفاع را به وضوح تجربه کردم . غصه های دیروز که کوهی بود در نظرم حالا با گذشت زمان به نقطه هایی البته هنوز با رنگ های قابل تشخیص ,بدل شده بود و من پی میبردم که زمان چه جادوی غریبی دارد که مادربزرگ میگفت و من جوان سر به هوا هرگز باور نمیکردم .

و نیز دیدم تنفر را هرگز به دنیا و رویایم راه نداده ام . قضاوت را کمرنگ کرده ام و جسارت را بیشتر از سال های نخست تجربه کردم .

کم کم در ویرایش مطالب و غلط های املایی حاصل شتاب در به روز کردنم دقت کرده ام و به علائم نوشتاری اهمیت داده ام و برای همه یادداشت هایم نام گذاشته ام !

در انتهای این باز خوانی به خودم گوشزد کردم که :این یک وبلاگ معمولی است وهیچ چیز پایان راه نیست قطعن اگر مسیر را درست ادامه دهم ,اگر سرم به یادگرفتن و جلو رفتن باشد ,اگربه حاشیه ها و وسوسه ها کم اعتنا باشم (که قطعن نمیتوان بی اعتنا بود ). در ادامه این مسیر اگر عمری باقی باشد به ماه هفت شب دومی در چهاردهمین سال این وبلاگ میرسم که باز بسیار به من آموخته و مسیرم را به جلو برده .

به هیچ عنوان احساس تکمیل بودن ندارم اما بررسی چندین روزه این یادداشت های هفت ساله ام  این خوشحالی را به من هدیه داد که که دارم  در مسیری راه میروم که گمان نمیکنم اشتباه باشد .مسیری که قطعن در دورنمایش ایستگاه های شناخت و تجربه و کمال در انتظار منند .

امیدوارم !

و ممنونم از شما , از پرشین بلاگ که بارها مانع حذف کردنم شد و ازخودم که مات کننده ها ی روی شیشه ها  را هرگز دوست نداشته ام !

   + بهاره رهنما - ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱۸

من بازی میکنم . مینویسم

 

سلام

مردم می گویند چگونه شروع کردی ؟

خوب مسئله همین است و چه کسی میداند

من که نمی دانم چگونه همه اینها شروع شد

من فکر می کنم که هرگز شروع نمی شود

فقط ادامه می یابد

آدم تداوم بخش میراث فرهنگی خویش است

وگاه ممکن است همین ضرورت به یک حرفه

به یک سرنوشت

به شهرت

به جاودانگی

تبدیل شود

مارتا گراهام

   + بهاره رهنما - ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱۳

دنیای این روزها و شب های من

این روز ها تا چشم میگشایم میروم و پنجره رو به درختان سر سبز خانه ام را باز میکنم

نفسی عمیق میکشم ,آنگاه زمزمه میکنم :

خدای خوب من امروز هم میهمان قلب من و خانه من باش

با من باش تا روز دیگری از هستی را تجربه کنم

روزی که بی شک پر از شگفتی و نو شدن است .

و شب هنگام آنگاه که پلک هایم سنگین میشوند زیر لب میگویم :

پروردگارا به من بصیرتی ده تا درهایی را که برویم میگشایی ببینم و درایتی که درهایی را که  به رویم بسته ای به اصرار نگشایم .

و آرمشی عجیب دنیای این روز های من را پر میکند ,همچون مهی سنگین با عطر گل های رازقی...

   + بهاره رهنما - ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱۱

پاره عجیب وجود من

محبوبه شب را هم اضافه کردم و با پدر نشستیم در ایوانکمان به چای سبز خوردن و حرف زدن .

بابای من آدم عجیبی است خیلی عجیب از آنها که تا توانسته تجربه کرده و خواسته و رفته و دیده و پای دلش هم خوب تاوان داده حالا در هفتاد سالگی عشقش بیشتر از همه دنیا پریای من است و بس!

وقتی بچه بودم برعس مادرم هرگز برای گم شدن چیزی شماتتمان نمیکرد ,بلکه می خندید و میگفت :من این ها را میخرم تا شماها گمشان کنید و من باز انگیزه پیدا کنم برم خرید !

هرگزهم بازنشسته نبوده و درعین حال که همیشه هم بوده !!از آن تکنسین های قدیمی شرکت نفت است که در شکل گیری خط لوله اهواز و آبادان حسابی نقش داشته بعد هم سال پنجاه و نه ,شصت یکهو یک روز طهر دلش خواسته که بزند بیرون و دیگر نرود سر کار و همین کار را هم کرده با شجاعت تمام و زده به یک شغل آزاد که آن هم بعد ها کرد نان دانی رفقایش چون به حد افراط رفیق باز بود و بعد هم هی ما را برد سفر و خودش رفت و چه و چه و چه و خلاصه  من هرگز نفهمیدم ما آدم های متمولی هستیم یا نه ؟

مثلن از پنج تا هفت سالگی من و پانزده تا هفده سالگی خواهر برادر دوقولویم یک هو مارا برد انگلیس تا اقامت بگیریم و زندگی کنیم بعد هم خیلی زودبه سرش زد که باید برگردیم ایران و در  تغیرات کشورمان سهیم باشیم .

همیشه عجیب ترین دوستان روی زمین را داشت آقدر که گاهی میگفت من با فلانی رفیقم و ما باور نمیکردیم بعد یک هو سر ظهر با آن آدم می آمد منزل تا آبگوشت بخورند . مرد به شدت خوش قیافه و خوش لباسی است هنوز هم و خلاصه این یکی از بهترین پدر های دنیا مثل خیلی از مرد های دیگر اصلن یکی از بهترین شوهر های دنیا نیست و مادرم همه عمرش با استرس کنار او و ما مادر ی کرده !اما با همه این زندگی مهیج من عاشقانه میپرستمش و راستش اغلب اوقات تخسینش هم میکنم البته یواشکی از مادر که اگر بفهمد میگوید : تو که عاشق هیجانی ,حقت نبود خدا همسر به این آرومی بهت بده :)

توی بالکن بابا  به چشم انداز سبز روبرو خیره شده یک دفعه میگوید : این جلو درست رنگ چشم های توست  ,هیچ میدانی موهای تو و چشمهایت از آن چیز هایی است که تصویرش اصلن پاک نمیشود ؟میپرسم مگر میخواستید پاکشان کنید ؟ میگوید : نه اماخاطرات ما کلن دو بخشند بعضی هاشان پاک نشدنی اند .من الان دوست دارم خیلی چیز ها را پاک کنم !حوصله  این همه روزمرگی  زندگی  معمولی را ندارم .میگویم : نکند من هم جزو روز مزگی هایتان شدم ؟ااینهمه چیز های خوب دور و برتان دارید !هیچ میدانید خود من بدون شما داغان میشوم ؟پریا چی؟مامانم ؟

پدر میگوید : حرف های زنهای معمولی را تحویلم نده . این ها را برای تو میگویم چون میدانم خودت هم از معمولی بودن بیزاری .

توضیح میدهم که او اصلن پدر معمولی نیست و خیلی هم مهیج بوده برای همه مان و البته قابل افتخار . توصیح میدهم که همین نیمچه جسارت های تک و توک من از او به ارث رسیده وووو

بابا میگوید :الان که فکر میکنم تو هم یک جور عشق بودی اما اوج عاشقی و رندگی من با تو در هفت سالگی ات تمام شد وقتی دیگر حواست به این بود که که بزرگ شده ای و چیز هایی بود که بیش از من دوستشان داشتی . شیطنت میکنم  میگویم :اولن من که هرگز بیشتر از هفت سالم رفتار نکردم. دومن شما عشق اول منید و در این مورد مقامتان قابل قیاس نیست ! . بابا میخندد از آن خنده معنی دار هایش که ته دلم را خوب میلرزاند و من در تمام عمرم فقط یک خنده شبیه او دیدم فقط یکی !

بابا میگوید :چای سبز مزه اش خیلی مزخرف است .حوصله طول عمر هم  ندارد و همین قدر برایش کافی است و این که آن انگیزه وعشقی که برای ادامه زندگی لازم است را از دست داده و...

ا فوری و بی مقدمه از همان ایوان شماره دکتر رضا را میگیرم . او که خوب پدر را میشناسد میگوید :نترس احتمالن زاناکس هایش را قطع کرده و یک جوری دوباره خواهش کنیم تا شروعشان کند .

قطع که میکنم  هیچ خواهشی نمیکنم فقط میروم توی آفوش پدر که هرگز اعتنایی به جماعت دکتر ها نداشت ایرادش هم این بود که این ها فقط بلدند با خودشان معاشرت کنند . ایرادی که هیج ربطی به مقوله طب نداشت . ایرادهای بابا از آدم ها همیشه به همین شدت بی ربط بود .

بغلش میکنم و مثل هفت سالگی راحت و بلند گریه میکنم و خواهش میکنم تا به خاطر من کمی سرزنده باشد میگویم :"بابا ادامه زندگی بدون عشق سخته اما ممکنه و توی هر امکانی احتمال وقوع معجزه هست ."

پدر روی موهایم آرام دست میکشد و با بغض میگوید :هنوز هم وقتی گریه میکنی مثل بچگی ات چشمهایت رنگ آسمان میشود . از بغلش جدا نمیشوم که اشک هایم را ببنید فقط میگویم :هنوز هم !

و محکم تر به قلبم میفشارمش این پاره  عجیب  وجودم را !

   + بهاره رهنما - ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٥