برای محمد رضا اعلامی

مطلب چاپ شده در این شماره مجله فیلم
  با همین جمله همیشگی شروع میکنم که چه زود گذشت . بیست سال پیش مردی که اکنون این یادداشت را در سوگ او مینویسم مرا به رویای دیرینه ام بازیگری رساند . شرایط سینمایی ما در سال های اواخر دهه شصت و اوایل هفتاد به نوعی بود که ظهور یک بازیگر تازه وارد اتفاق بزرگی بودبه خصوص اگر دراین حظور با یک فیلم پر فروش همراه بود . دوماه و اندی در عباس آباد بهشهر با گروه سینمایی افعی گذراندم . اعلامی جوان آن سال ها کسی بود که فیلم هایی مثل شناسایی و نقطه ضعف را  در کارنامه کاریش داشت (برای من هفده ساله هم تفاوت فاحش آن دو فیلم و این فیلم افعی ) مشهود بود چه برسد به اهالی فن که همه از رویکرد او به  این نوع سینما متعجب بودند . اما آقای اعلامی برای ساخت افعی شور و شوق داشت این فرق میکند با زمانی که کارگردانی از روی اجبار صرف برای ساخت فیلمی پیش قدم میشود . او بر این باور بود که باید نوعی سینمای عامه پسند پر مخاطب را پایه ریزی کرد تا هم مردم با سینما رفتن عجین شوند و هم تهیه کنندگان با جان و دل حاضر به سرمایه گذاری در کارها باشند . می خواهم به این نکته مهم اشاره کنم که آقای اعلامی آن روز ها پر بود از امید و آرزو و ایده !و این امید بی مذهب عجیب معجون نشاط آورو عمرفزاییست که وقتی از بین میرود یک هو آدم باطری اش تمام میشود و خودش هم تمام !اعتقاد عمیقی دارم که آقای اعلامی به مفهوم دقیق تری از غصه خوردن و دق کردن رسید او امیدش را از دست داد . با وجود این که قلب خوبی داشت اما عادت نداشت سر صحنه آرام و بی صدا باشد گاهی جرص میخورد و جوش میزد . و گاهی با صدای بلند با خودش حرف میزد اما کسی را نمی آزرد . رفتار او به نوعی نشانه ای بود از امیدش به زندگی از این که امید داشت . امید به این که فیلم خوبی بساز د امید به این که شرایط بهتر شود . امید به این که ..اواما زنجیره ای از روابط  علت و معلولی تمام ن  معیوب که به جای این که فیلمساز تحصیل کرده و با مطالعه ای چون او را بعد از افعی باز به سوی سینمای شخصی مورد عالقه اش ببرد به سمت و سویی برد که از او و امید هایش دور بود خیلی دور !
بارها از خودم که در سال های اخیر بازیگر پرکار سینما ی تچاری بودم پرسیدم :"چه طور میشود که با ظهور هرساله تعداد زیادی کارگردان جدید باز هم بزرگانی مثل واروژری کریم مسیحی ,ژکان سععید ابراهیمی فر ,عیاری , دکتر رفیعی و خیلی نام های سنگین دیگر از سینما فاصله گرفته اند ؟  یا سالیانی یک بار با شرایطی جانکاه فیلم می سازند ؟
در بازیگری این جا به جایی ماجرای تکرار شونده پیر شدن جوان های دیروزی و جایگرین شدن نقش های اصلی با بازیگران جوان تر است . اما در مقوله کارگردانی هرگز این را نفهمیدم که چرا کارگردان های صاحب نام  ما کم کم از عرصه فیلم سازی دور میشوند؟ . این روزها تازه علتش را پیدا کرده ام : آنها امیدشان تمام میشود و میبرند و کنار میروند و چوانتر هایی که سالی یک بار لااقل سینمایی میسازند . کسانی هستند که هنوز امید درشان زنده است و البته این شکل خوش بینانه ماجراست
روزی بعد از رفتن عزیز ی چون" خسرو شکیبایی "نازنینی نوشت : "کاش میشد روزگار را به عقب برگرداند , کاش شکیبایی بغد از هامون در هیج فیلم متوسطی  ظاهر نشده بود و بعد با همین تقدیر محتوم سرطان از دنیا میرفت . "اما من عمیقن بر این باورم که اگر او راه دیگری را رفته بود , اگر امید او هم تمام نشده بود میشد با همین سرطان سال ها جنگید .گرچه او ذاتن اهل جنگ نبود . اما دیده ام و دیده ایم که همین امید تا سال ها چه طور این گونه بیماران را زنده نگه میدارد . امید نیرو ییست که حتی علم روز پزشکی در مقابلش سر تسلیم فرود آورده .
من هم  الان تصور میکنم اگر بعد از فروش نجومی افعی , "اعلامی" به سینمای متفاوت نقطه ضعف و شناسایی برمیگشت و هرز گاهی هم باز فیلم  بفروشی میساخت .و حسرت ساخت ماشالاه خان در دربار هارون و رشید آنقدر سنگین نمیشد که شانه هایش را خم کند ,آنوقت شاید این تفدیر محتوم هم عوض میشد . چنانچه خود خداوند هم گفته :سرنوشت ما را به خواست خودمان تغیر میدهد  .
شاید برای همین درس عبرت است که  من هم در انبوه حظورم در سینمای تجاری گاهی سری میزنم به نقش های کوچکتر در سینمای مستقل یا  برمیگردم به تیاتر. شاید من هم می خواهم امیدم را به این که هنوز دارم کار هنری میکنم زنده نگه دارم . یا لااقل سعی کنم زنده نگهش دارم !
!
رفتن "محمد رضا اعلامی "در سالهایی که پنجاه ساله مردن با وجود سکته جوانان زیر سی سال بر اثر فشار های اجتماعی (که بی شک همان ماجرای تمام شدن امید است )معمول است شاید جندان عجیب به نظر نرسد . اما همچنان غم انگیز است ولااقل عبرت دهنده  به مسثولانی که می توانند اامید ,این چراغ لعنتی کوجک را سر راه فیلمسازی در ایران روشن نگه دارند و نمیدارند . همان ها که اتفاقن اولین سفارش دهندگان دسته گل های ترجیم مجالس هنرمندانند و اولین دلجویندگان از بازماندگان متوفی . اما آنها دروغ میگویند آنها قاتلان امیدند با لبخندی تمام نشدنی بر ذات و روح آسیب پذیر هنر.    

   + بهاره رهنما - ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳۱

گلستانه

مطلبی از خانوم "فریده حسن زاده_مصطفوی "شاعر و مترجم در این شماره نشریه گلستانه با اظهار نظر تنی چند از اهالی ادبیات آنسوی مرزها در مورد مجموعه چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس چاپ شده که خواندنش بی لطف نیست خصوصن اگر کتاب را خوانده باشید . به خودم خیلی چسبید اگرچه به واقه نقد است و نه تعریف صرف.

این هم آدرس سایت مجله .گرچه نشریه الان روی دکه هاست !

www.golestanehmonthly.com

و خوشحالی امروزم با این شعر "امیلی دیکنسون" ترجمه آقای "سعید سعید پور "سخت هم خوانی داشت :

میتوانم در اندوه دست و پا زنم

در تمام تالاب هایش

اما کمترین تلنگر شادی پاهایم را سست میکند

و من مستانه میلغزم ...

 

 

شعر را بانوی چراغ به دست برایم فرستاد . برایش نوشتم که یکی از معجزات عشق دیدن جزییات معشوق است و او این هنر را به غایت دارد ,بانوی چراغ به دست من امروز سخت سخت سخت خوشحال بوده ام !

   + بهاره رهنما - ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳٠

دوست ندارم دیگه خواب ببینم

Sat, June 12, 2010 8:05:10 PM
با کی کی کجا ؟
یادداشتی از ستون دوشنبه های من :امروز در شرق             

 
 
 

nدوست ندارم دیگه خواب ببینم_ با رضا عطاران سال ها قبل در کوچه اقاقیها

دوست ندارم دیگه خواب ببینم

توی خواب تورو بی تاب ببینم

بدونم که نگران حال منی

تو نخ هر روز و هر سال منی

جای تو خالیه تو قصه ما

بیا بریم به کوچه اقاقیها

 ....

به خودش هم گفتم که جگونه  روزهای بسیاری این ترانه و مضمونش تکرار شب و روز من شده بود .شعر این ترانه از یغما گلرویی عزیزم بود و حتمن به یاد دارید رضا عطاران ترانه ای را با این شعر برای تیتراژ سریالی به کارگزدانی خودش و به نام کوچه اقاقیها خواند . شاید ده سال گذشته یا کمی بیشتر یا کمتر . مدت هاست خیلی در نخ ارقام و اعداد نیستم . چون به گمانم همیشه تقریبی هستند و باید آخرش به قلب رجوع کرد .

خلاصه داستان این است که من مثل همه فن های رضا عطاران و نه مثل یکی از همکارانش همیشه ذوق دیدنش را داشتم و دوستش داشتم . تا این که کوچه اقاقیها که داشت ساخته میشد رضا عطاران برای بازی در نقش مقابلش با من تماس گرفت ذو ق کردم و جیغ زدم و رفتم دفترش و قرار داد بستم یادم هست غروب بود و من در گیجی کامل نسبت به این که واقعن آدم بازی در سریال هستم یا نه از ذوق کنار رصا بودن قراردادم را بستم . اما فردایش دو تا ترس سراغم آمد ,یکی این که من واقعن نباید کار هرشبی بازی کنم به دلایل فراوان که در این مقال نمیگنجد و دیگر این که انقدر رصا را دوست داشتم و تحسینش میکردم که ترسیدم روبه رویش بازی کنم . خلم دیگر زد به سرم و فردا تماس گرفتم و قرار دادم را بهم زدم .

مدت هاست که برای حسرت خوردنم ارزش قا ئل هستم . برای هرچیز سادهای یا حتی گاهی هم مهم حسرتم را خزج نمیکنم . سال هاست که در سینما و تیاتر ایران کاری نبود که قرار باشد بازی کنم و نکنم و بعد که میبینم حسرتش بر دلم بماند . دقت کنید که حسرت لفت مقدسی است وگرنه همین اواخر برای این که فیلمم همزمان شد با تیاتر آتیلای عزیز و نتوانستم در نقش بامزه آن دخترک روس بازی کنم کلی غصه خوردم اما حسرت حرف خیلی سنگین تری است . حسرت نداشته هایی که یک عمر به قول نازنینی بر شانه هایمان سنگینی میکند .

سال ها گذشت و من از سال گذشته و امسال در سه فیلم:" بعد از ظهر سگی .ورود آقایان ممنوع و هرچی خدا بخواد" با او هم بازی بودم . آنقدر انسان بزرگوار و عجیب بود که حالا میبینم نبودنم در کوچه اقاقیها جزو حسرت های نادر عمرم هست . بودن بیشتر و چندین ماهه کنار رضا عطارانی که سخاوتمند است و شوخ و آدم را یاد بهلول و کریم دربار ناصری و خیلی طنازان  ادبیات ایران  می اندازد .اینکه گمان میکنی هیچ چیز را جدی نمیگیرد اما یکهو میبینی آن حال بدی را که از صبح از همه قایمش کرده ای فقط او دیده و آرام سوال کرده که:" بهتر شدی ؟بابا تو چرا انقدر همه چیو جدی میگیری ؟"و این که با زیرکی خاص خودش نمیگذارد هیچ کس سر کار از دیگری دلگیر باشد او هدایت کننده فضای اطراف خودش است به سوی یکرنگی و دوستی و آنقدر هوای تو را دارد که دوربین کجاست و تو چه قدر دیده میشوی و تنها کسی است که وقتی نقش تو یکهو از این رو به آن رو میشود و جا می افتد و شاه نقش میشود بیشتر از حتی خودت یا کارگردان ذوق میکند . در یک کلمه او بدی را نمیفهمد و نا خود آگاه بدی ها وقتی رضا هست گم میشود . شنونده خوبی است و وقتی مینشیند و تو حرف میزنی با لبخندش طوری آرامت میکند که با خودت میگویی خوب این که مرا آزرده که دیگر مشکلی نیست حل میشود و

میرود  هوا  ...رضا عطاران گویی مال این دنیا نیست دنیا شوخی بزرگ و لذت بخشی برای اوست که خوب میداند چه طور بازی اش کند . در طول هفته هایی که در کیش با او همبازی بودم یا خودش می خواند این ترانه را یا ما از او خواهش میکردیم بخواند و میگفت:" باور ندارد که این ترانه آنقدر که من میگویم معرکه است ."همیشه همین طور است وقتی هم به او میگویم بهترین همبازی همه عمرم هست می خندد و میگوید :"من که شکل کیوی هستم چه طور بهترینم ؟"او نمیداند من در میان همه میوه ها کیوی را بهترین میدانم :)بهترین تحلیل او از من این بود  که گفت : در جمع ما فقط تو مثل ستاره هایی ".گفتم :الکی تغریف نکن این فیلم اینهمه ستاره دارد !"گفت :منظورم یک جور حس افسارگسیختگی است که معمول ذات ستاره هاست ما همه سعیش را میکنیم اما تو ذاتن اینطوری هستی .مثل" جیمز دین" یا حتی "مرلین مونرو "هیچ بعید نیست دست آخر خودت را بکشی و می خندد."

نه گذست از سرم گمان نمیکنم این حماقت را انجام بدهم اما به طرز عجیبی ترانه اش از دهنم نمی افتد وصدای غریب و معرکه اش در سرم مانده که روی قایق  می خواند: :

دوست ندارم دیگه خواب ببینم

توی خواب تورو بی تاب ببینم

بعد از تحریر :سروش صحت عزیز اگر تو اینگونه یادداشتی را برای یک بازیگر زن غیر از خودم مینوشتی من دق میکردم اما تو غصه نخور آنطور که شیمی من و تو در نقش ها در آمده دیگر تکرار نمیشود و تو همیشه عزیزی و جای خودت راداری !م .....

 

 
 
   

 

   + بهاره رهنما - ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٥

جرات حسرت خوردن

فرهاد فروتنیان و کارهایش را خیلی دوست دارم . من را به یاد روزهای خوب زندگیم می اندازد و به یاد پسر عمویش که از نوادر روزگار است شاهرخ فروتنیان و یاد خیلی چیز های خوب دیگر چند سال پیش یکی از تابلو های خوبش را از نمایشگاهش هدیه گرفتم . جالب بود که موقع انتخاب چون خوشبختانه حق انتخاب را به من داده بودند خیلی گشتیمم و در نهایت تابلویی را انتخاب کردیم که دو تا آدم توی تابلو یکی کوچک و یکی بزرگ پشت به هم کرده بودند اما بهم تکیه داشتند . ارتباطشان با هم قطع بود, اما تکیه شان همچنان بهم بود . یادم هست تابلوی دیگری بود که یکی دست دیگری را گرفته بود و من دوستش داشتم اما نمیدانم چه تقدیری بود که من را به اتخاب این یکی که از مهمترین هدایای عمرم هست ,کشاند .

حاالا امروز از پی پنج سال و اندی من این تابلو را با تابلو های دیگر خانه جا به چا میکنم و باز یاد آن تابلوی دیگر می افتم .واینکه چرا انتخابش نکردم ؟

تابلوی دیگراز دو آدم بود که دست در دست هم داشتند اما یکی پاهایش از زمین فاصله داشت و من ترسیدم که این یکی را اتنخاب کنم انگار دست یکی در دست روحی بود تاآدمیزادی!و من یادم افتاد جایی خوانده یا شنیده بودم که کسی عا شقانه میگفت :"ای کاش روح بودم ,آنگاه سهمم از تو کافی بود ."

خلاصه امروزبه سرم میزند و بعد هفته ها که خانه نبودم بلند میشوم و تغیراتی به دورم دهم .عکس ها ی فیلم هایم و چند عکس شخصی را جا به جا میکنم  . هی میگذارم و برمیدارم تا میرسم به چیدمان نهایی و میروم عقب و نگاه میکنم با کمال تعجب میبینم این اثر کنار دو عکسی که من همان سال در آتلیه دوست هنرمندی انداخته ام ,جا خوش کرده !

میبینم که بین این عکس ها و این اثر ارتباط عمیقی هست من در این عکس ها انقدر جوان و سرحال و حتی نو پا به نظر میرسم که باورنکردنی است به سن و سال هم ربطی ندارد چیزی در این دو عکس در نگاهم هست که فراتر از زندگی است قدرتی جادویی ,رنگی از ماوراو جا لب این جاست که رنگ چشم هایم در  هر دو عکس قابل تشخیص نیست .یادم می آید که آن روزهایی که من به این نمایشگاه رفتم دقیقن روزهای جادویی و طلایی زندگی من بود. روزهایی که شروع کردم به بی وقفه نوشتن و دانستم که دیگر از نوشتن گریزیم نیست ,روزهایی که انقدر امید داشتم که گمان میکردم کسی آن بالا مرا دوست دارد ,روزهای خوب نوشتن در نشریاتی که حالا مدت هاست در این دنیا نیستند و آنوقت است که اشک امانم را میبرد !مینشینم پای تابلوی فرهاد و عکس های خودم و با جراتی تام حسرت گذشته را می خورم .

من جرات حسرت خوردن را دارم ,شاید چون باشکوهند و تکرار نشدنی و این گونه است که این روزها حسرت هایم بزرگترین یاوران  کارم شده اند !و بانوی چراغ به دست برایم مینویسد :این داستان ها از معشوق نمیگویند از شکوه بربادرفته عشق میگویند !

 من به حسرت هایم می بالم . هنوز و همیشه !

و از این شکوه مینویسم چونان که صلیب سازی از صلیبی که مسیح را بر آن بستند گفت...

پ.ن : پستی مربوط به این نمایشگاه سال هشتاد و چهار به نام "توکا و فرهاد "در آرشیو وبلاگ هست .

   + بهاره رهنما - ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢۳

روز خوب من

این جا که هستیم روز و شب کاملن به دو بخش بهشت و جهنم تقسیم شده . روزها وسط داغی چهل و چند درجه هستیم .آنقدر که غش کردن و گرمازدگی و این ها دیگر عادی شده امروز از فرط گرمای دور وز پیش تازه چشم هایم شروع کرده بود به سوختن اما این نصف جهنم روز است .بعد از ظهر اما بهشت میشود :دوز همیم و میگردیم و میرویم دم آب و کلی برنامه همراهی با طبیعت و رفاقت و گپ سینمایی و بعضن کمی غیبت منصفانه و گشت و ماساژتایلندی  و از این کارها هست .

گروه بی نقص و معرکه ای داریم که همه با عشق به هم میرسیم و سعی میکنیم کارمان جلو برود و خوب شود . خب کمدی متفاوتی است از آن نوع که در برنامه امسالم هست که تجربه اش کنم و به همین دلیل به اینهمه زجمت می ارزد . دیروز وسط یکی از همین صحنه های طاقت فرسا پسری محلی که با مادرش بازی میکرد رفت و از اطراف لو کیشن برای روز مادر چند سبد دستباف برای مادرش خرید . به هتل که برگشتیم دیدم مدیر تدارکاتمان از همان ها برای من هم آورده . پسر کوچک برای من هم هدیه روز مادر گرفته بود همین که سبد ها دستم بود پیمان و پریا زنگ زدند و گفتند رفته اند به حسابم کمی پول ریخته اند تا بروم امشب شام بیرون و خودم برای خودم هدیه بخرم . و جالب بود که پیمان امسال یادش بود که برای مادر من و خودش هم هدیه ای بخرد . این اسب های آتش موجودات غریبی هستند تازه بعد از چهل سالگی رمانتیک میشوند . اگر همسر مرد متولد این برج هستید توصیه میکنم تا چهل سالگی او صبور باشید و از کوره ئر نروید میرسد که صبحی با چشم های هشت تا شده اس ام اس او را در گوشی تان ببینید که نوشته : "وقتی نیستی چقدر همه جا ساکته عادت ندارم . "

امروز با همه سختی کار روز با شکوهی داشتم تبریک های زیاد و حرف های خوب نرسیدم برای خودم هدیه بخرم اما فردا می خرم گرجه فردا هم اسکله کار داریم و گمانم خیلی کوفته برگردیم . دیگر نمی برندمان روی آب امیدوارم نبرند .

ترانه علیدوستی بی نظیر با هوش و معرکه است .رضا عطاران .فرهاد اصلانی. حامد کمیلی  .پوریا پورسرخ .ارژنگ امیرفضلی و یک دختر بسیار زیبا به نام تینا تبار همراهان من هستند در این روزهای داغ و فراموش نشدنی که همه شان را سخت وسخت وسخت دوست میدارم .

تجربه کار با پرویز شهبازی و نوید و گروه هم نو و عالی است و‌همین هاست که گرما را عادی جلوه میدهد . نسیم عشق معجزه میکند حتی در جهنم !

   + بهاره رهنما - ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱۳

دوری...

تو با دلتنگی من

تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری

تظاهر می کنم هستی...

 

 

بعد از سالها دوباره طولانی مدت برای کار از تهران دورم دور...

   + بهاره رهنما - ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٠

به سوی ازدواج

پیش به سوی ازدواج  

دوست خوبم مژده این روزها دارد عروسی میکند . با پسری که دوستش دارد و مرد معقولی به نظر می آید و دوست داشتنی است . مژده توانسته بود  بلاخره  از عشقی سهمگین سمگین و بزرگ  بگذرد و مراحل نقاهتش را بگذاراند , این آدم اولین کسی بود که بعد از آن عشق تکرار نشدنی به زندگی او راه پیدا کرد و دوستش را گرفت و شانه های خم شده اش را تکیه شد و او را با توجه به این که میدانست هرگز نمیتواند  حتی  اگر به کلام بگوید عاشق او باشد او را پذیرفت . بی کم و کاست و سوال و جستجو .دوست داشتن مژده  با نوعی حس قدرشناسی توام بود و میگفت :"تنها عشق عمرم در قلبم تمام شده و باید میشد و هرگز خواهان بازگشتش نیستم اما بهار دیگر قلب کاملی برای هدیه کردن ندارم با این که مانده فقط میتوانم  دوست بدارم "و من به او اطمینان دادم که بقول دکتر شریعتی:" دوست داشتن از عشق ماندنی تر ,آرامتر و بی آسیب تر است" .او که خوشحالی و پیگیری این روزهای مرا میبیند میپرسد :"خانوم نویسنده شما چرا مثل زن های عامی از اینکه من نترشیده ام این همه ذوق میکنی ؟ میگویم :"عزیزم برترین حسن نویسندگی این است که وجه عامی بودنت را گاهی زنده کند . یه همان اندازه که عجیب بودنت را !گاهی سری به این سو و گاهی به آنسو برای حفظ تعادل یا کلمه قشنگتر و پر مصداق ترش اعتدال !"

به هرر روی برایت گفتم که چون این سوال خیلی از دوستان فضای مجازی از من است با اجازه تو این جا مفصل دلایلم را  از خوشحالی شنیدن خبر ازدواج همه اطرافیانم .من جمله تو عزیز میگویم :

وقتی خبر ازدواج آدم های بالای سی سال را میشنوم بی استثنا ,چه دوست و چه آشنا یا حتی آدم هایی که بالنسبه برایم بی تفاوتند (که دشمنی را در دنیای من راهی نیست )بی اختیار خوشحال میشوم . به قول پیمان برای رفتن به عروسی همیشه آماده ام ( با این که مدت هاست از جمع های شلوغ لذتی نمیبرم ).

به همه مجرد های بالای سی سال مهمان خانه ام را ه حل ازدواج را توصیه میکنم . به همه از عشق برگشته ها و بریده ها نیز همین راه را پیشنهاد میدهم . بچه ها میگویند ما جرات نمیکنیم با کسی بیاییم خانه تو چون موقع بیرون آمدن تو مارا در فاز ازدواج انداخته ای !ا

این به معنی این نیست که من همه ازدواج ها را موفق میدانم  نه .اما نو عروس جان عمیقن بر این باورم که ازدواج مرحله مهمی از کمال انسانی است که حتمن باید از آن گذشت . شاید عجیب به نظر بیاید اما به نظر من خود اتفاقش از نتیجه اش بسی مهمتر است . چرا که تو با ازدواج مفهوم شراکت ,همراهی , و همسری را درک میکنی چیزی که در هیچ شکلی به جز با تعهد با یکی زیر یک سقف رفتن برایت ملموس نمیشود !تو میفهمی که آدم تقسیم هستی یا نه آدم پذیرش آدم گذشت .

خوب یادم هست سال چهارم دبیرستان معلم شیمی مان به ما گفت:" بجه ها اگر گذشت ندارید هرگز زیر بار ازدواج نروید :.و این گذشت به معنی ذلالت نیست بیشتر پذیرش است و انعطاف !پس تو باید تجربه کنی که آدم این همه پدیده های مهم بشری هستی یا نه؟

و فقط به فقط ازدواج و تغهد است که امکان این آزمون بزرگ را به تو میدهد . حتی شاید نیمه راه ببری و بخواهی برگردی  حتا بلوا به پا کنی و بعد در اوج طوفان ببینی که آدم ماندنی نه رفتن !یا هزاران جور دیگرش شاید آدمت را اشتباه گرفتی !گاه آدم هایی را دیده ام که آدم ازدواج نیستند و به همین دلیل هی این راه را میروند و می آیند . اغلبشان هم می رسند به نقطه ای که می فهمند از ریشه آدم ازدواج نیستند .

نمی خواهم سهل نگری کنم که اگر هرازدواجی به وجود وجود آمدن فرزندی را به همراه داشت کل این بحث مسیر دیگری می یابد که در مقال این پست نمی گنجد . اما صرف خود مرحله ازدواج نقطه کمال و آزمون بی شکست زندگی هر آدمی است که باید به چشم تجربه و مرحله بایدی از کمال به آن نگاه شود و اغلب هم در فرهنگ ما بعد چهل سالگی دیگر جسارت و تاب چنین تجربه و چالش بزرگی نیست واز آنسو دراوایل  دهه  بیست به نا پختگی صورت میگیرد .

ارقام و سال ها البته در مورد آدم ها نسبی و متغیر است .من بیشتر اشاره ام به سن عقل است و دوست خوبم برای این همراهی دوست داشتن و تفاهم توشه ای بسیار مرغوب تر و مطمئن تر از عشق است . عشق شوریده است بی نظم و آشوبگر و اگر هم باشد بهترین شکل دوامش از بین رفتن  بعد از ازدواج و بعد تبدیل دوباره اش به حس آرام بخشی چون دوست داشتن است که عشق به روایت ابن سینا :"نوعی مالیخولیای عارض بر روح است که یک بار به آن دچار میشوی و چون رهایی یافتی تا واپسین روز عمر در امانی از تکرارش . "

مژده جانم: میدانم برای همراهی با این مرد  باید از  باورهایی که از  میشناسم مقداری دور شوی اما یادت بیاید که در آن روزهای سخت پس از عشق .این مرد بود که پرستار و یار و عاشقت بود و آنقدر سخاوتمند که بپذیرد تو تا آخر عمر حتی اگربه زبان  بگویی عاشقشی  نیستی . ,به دل که نگاه کنی تحمل زن نازا برای یک مرد از تحمل زنی که دیگر نمی تواند عاشق باشد بسی سخت تر است . اما اگر عاقل باشد همین مرد میداند همسری که دوستش دارد یار مطمئن تر و عاقل تری است برای ساختن یک سقف!

به لطیفه ای بسنده میکنم :مردی به دیوانه خانه ای رفت . دید مردی سر بر دیوار میکوبد و تکرار میکند : مریم ,مریم ,مریم !از حالش جویا شد . گفتند او عاشق زنی بود به نام مریم وقتی  فهمید که  مریم  همسر مرد دیگری شده , این جور مجنون شد !ملاقات کننده جلو تر رفت. دید مردی از سر و رویش خون روان است و به زنچیر بسته اندش !پرسید او را چه پیش آمد که این جنون بزرگ بر او عارض شد ه؟جوابش دادند : این شوهر همان مریم است . !!!

و این است حکایت عشقی که به ازدواج می انجامد به طبان طنازان قدیمی ایرانی !

عزیزم تردید نکن و دستت را در دستان همراهش بگذار.

برایت   که  نوشتم  یاد این تصنیف زیبای ایرانی افتادم : عروسی میکنی شویت مبارک ,وسمه بر آن هر دو ابرویت مبارک ....

 

 

   + بهاره رهنما - ٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٦

جدایی

بعد از خواندن داستان چشم هایی که مال توست این شعر برای من میل شد .شباهت هایی ناگزیر...

پاره هایی از منظومه ای بلند از مارینا:

با تنی که من اش گرم کرده ام چگونه خواهی خفت با دیگری؟

من همچون کنه ای محکم چسبیده ام به تو برای خلاصی از شر ِ من می باید مرا از ریشه بر کنی ، همچون پیچک ، همچون کنه

 خدانشناس و ددمنشانه مرا همچون چیزی بی ارزش دورافکن

در دنیایی خالی و تهی از ارزش ها زندگی تنها از آن ِ خیانتکاران است

 یهوداهای همه ی ادیان

 بگذار در جزایر ِ جذامیان سکنی گزینیم یا در جهنم یا هر کجای دیگر زندگی که تاب می آورد خائنین را ،

و آن ها را که رمه اند برای فصابان ! *

فردا خورشید از مغرب طلوع خواهد کرد و داود پیمان خود را با یهوه خواهد گسست - جه می کنیم من و تو؟

 - جدا می شویم از یکدیگر -

جدایی .واژه ای که هیچ معنایی برای من ندارد.

پوچ ترین و غیر انسانی ترین واژه ی دنیا : جدا یی (آیا من آن یک درصدم؟)

واژه ای سه هجایی و پشت ِ اصوات ِ آن خلاء مطلق.

تآمل کن ! آیا صحت دارد این واژه در زبان صربستانی یا کرواتی؟

 آیا این واژه وهمی بیش نیست در زبان چک؟

جدا یی . جدا شدن ! کلامی نا معقول و غیر طبیعی.

صوتی برای پاره کردن ِ پرده های گوش ،

و گسترده ، خود فراتر از مرزهای اختیار جدایی – واژه ای که نیست ، نه در زبان روسی نه در زبان زنان ، نه در زبان مردان. و نه در زبان خدا حتی ،

چیستیم ما ، – رمه ؟ در حین خوردن ، به اطراف زل می زنیم

جدایی – به کدام زبان است این واژه که خود از هر معنایی تهی ست ؟ و صوت این واژه ! چاهی – خالی ، همچون صدای اره ای در خواب شاید.

کتاب ترجمه اشعار و زندگینامه "مارینا تسوه تا یوا "

ترجمه : فریده حسن زاده (مصطفوی)

   + بهاره رهنما - ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢