خانه دوست کجاست؟

خیلی جادویی ,بی مقدمه و ناگهانی عازم خانه خدا هستم . خانه خدا ؟  چقدر وقتی دخترکی بودم از مادرم پرسیدم که خدا کجا زندگی میکند و او گفت در آسمانها ! و من آموختم که خدای مهربان و معرکه ای هست که در  لابه لای ابرهای آسمان خانه دارد و مرد است و ریش سفید دارد . بعدها  دیدم خیلی نزدیک است خیلی نزدیک تر از ابرها گشتم دیدم در در قلبم است که در  لحظه های بی شماری حسش کرده ام و صدایش را شنیده ام . پس وقتی دخترکم می پرسید :"مامان خدا کجاست "؟همیشه دستان کوچکش را میگرفتم و روی قلبش میگذاشتم و میگفتم خیلی نزدیک همین جا !

وقتی خبر رفتنم را شنیدم اول خندیدم  و بعد حسابی اشک ریختم .روز عید مبعث بود و دوستی که خبر را داد گفت عیدی گرفتی . بعد که قطع کرد یادم امد که روز تولد امام حسن هم بوده و یادم آمد که دلم گرفته بود  از این که تقدیر مجال نداد که سفره تمامن سبز ی که نذر داشتم به زمین بیفتد .و ....لعنت به این فضایی که هر کلامی این روز ها حمل بر ریا میشود و جا کردن خود در دسته و گروهی و من هم بیشتر از این از این باب نمیگویم !اکه دوست عزیزی میگفت :"اعتقادات هرکسی بهتر که این روزها در دلش بماند و بس "!

اما هر روز صبح و شب با شوق این سفر راه میروم سر کارم همه اش از دوستانی که رفته اند سوال دارم و همه زندگی این روزهایم شده فکر و شوق و دل زدن هایم برای این سفر . هرکس تعریفی و برداشتی از این سفر دارد و پیشنهادی به من میدهد . در این میان ماجرای حلالیت طلبیدن هم هست که خب به گمانم نوعی آزاد کردن انرژی است حتی اگر به همه آنها که باید دیگر دسترسی نداشته باشی ! امشب اما دلم می خواهد که از همین جا  به همه کسان مهم و نزدیک یا دوری که می خوانند یا اگر شما میشناسیدشان از طریق شما که می خوانید پیغام بدهم . که هرگز هرگز هرگز دلتان را خواسته و آگاهانه نشکسته ام (اگر که اصولن شکستنی در کار بوده باشد ). هرگز به راهی نرفته ام که از قصد و از قبل میدانستم که دلشکستگی و حرمان کسی را رقم میزند . هرگز در دلم بد هیج کدامتان را نخواستم . هرگز از بیان حال و روزم قصد به رخ کشیدن داشته های اندکم را نداشته ام . هرگز دشمن و رقیب در وازه های شخصی من جایی پیدا نکردند .وخلاصه این که اگر رنجشی به هر دلیلی در کار بوده فقط می توانم بگویم نیتم رنجاندن نبوده . سوءتعبیر ها و نقل قول ها را در این میان اصلن به حساب نمی آورم که همیشه حق را نا حق جلوه میدهند.اما از آنجا که خودم سخت به ماجرای نیت پایبند و معتقدم ,ته دلم گواهی خوبی میدهد ,خیلی خوب!

شما هم اگر کسی را میشناسید که میدانید دلخوری از من دارد یادداشت وبلاگم را برای او  بفرستید  یا بخوانید.برای همه تان دعا میکنم دیده و نادیده . برای ایرانم و جوانان ایرانی از همه بیشتر . میگویند لحظه ای که برای اولین بار نگاهت یه عظمت کعبه می افتد هرچه از دوست بخواهی روا میداردو  من می ترسم از آنچه خواسته و ناخواسته در آن لحظه بر زبان بیاورم . شاید هم این اولین حاجت را اصلن دلم نیاید که برای خودم بخواهم!

دل شکسته ام و خسته مثل خیلی از شما ها و در عین حال بسیاز پر از زندگی و شاکر این عمر و روزگار این تناقض را مثل خیلی دیگر از تناقض های خلقتم دوست دارم .

پشت دریاها به قول سهراب شهری است و من دارم به آن شهر میروم ,...

می روم تا غبار تیره ای را که مال سال هاست و بر دلم مثل زنگار نشسته بتکانم . میروم تا به جادوگر ثابت کنم برای زدودن این غم فقط باید دوست بخواهد .میروم تا بار سنگینی را که شاید حتی به سنگینی اش وابسته شده ام زمین بگذارم و سبک برگردم . میروم تا فراموش کنم و ببخشم و رها کنم تمام آنچه را که شاید در تقدیر من نوشته نشده بود و من هنوز از سودای آن رها نیستم . میروم تا نزدیکتر شوم کامل تر برای اطرافیانم و صبور تر برای خودم و شاید سبک تر از گناهانی که هیچ کدام از آنها مبرا نیستیم و خیلی هایشان در فکرو خیالمان از ما سر زده و شاید حتی خود نمی دانیم !

امشب دیر وقت شب در بیمارستانی فیلمبرداری داشتیم  دختر بیسیار جوانی را دیدم که پسر شش ساله هموفیلی اش را آورده بود . در پرتی های میان کار و صحنه ها با او که با لبخند ی محجوب هی نگاهم میکرد هم کلام شدم ,برایم گفت که پسر عمو دختر عمو بوده اندو پسرشان به این بیماری مبتلا شده , اسم پسرک عباس است و لبخندش بزرگ و پر سخاوت! به مادرش قول میدهم که برایش دعا کنم . میگویمش که عازم مکه هستم . عباس با زلال چشم هایش نگاهم میکند و می پرسد چرا داری میری ؟جوابش میدهم :برای دیدن یک دوست !

نیتم را فراموش نکنید و بخشش را نیز ...

   + بهاره رهنما - ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٩

با سروش صحت

مطلب هفته پیش ستون من در روزنامه شرق

با کی ؟کی ؟ کجا ؟نوزده تیر روزنامه شرق . صفحه آخر

"با سروش صحت چند ماه پیش و چند روز پیش

ذوق چندین باره یک دوستی"

روش صحت از نزدیکترین دوستانم است . آنقدر که میتوانم بگویم بین سه نفر اول رفقایم سال هاست که جای محکم و ثابتی دارد .نقطه اشتراک دیگرمان برای من خرافاتی آذر ماهی بودنمان است .  خوشبختانه خانمش سارا سالار هم (نویسنده رمان احتمالن گم شده ام )هم از دوستان خیلی خوبم هست . اگر به این رفاقت دوستی سروش و پیمان و سورنا پسر کوچک سروش با دختر کوچک و دیر جوش ما پریا را هم اضافه کنید ,خواهید دانست  که سروش صحت از آن دسته آدم هایی نیست که سال ها پیش دیده باشمش و این یادداشت بهانه دیدار دوباره اش باشد . نه به خاطر رابطه نزدیک خانوادگیمان تقریبن هر ماه هم را میبینیم . اما این اواخر به دیل مشغله کاری عجیب غریب من که حتی وقت احوالپرسی از مادرم را هم نداشتم چند ماهی بود از سروش و سارا بی خبر بودم . بعد از مدتی چند روز پیش در تولد بچه یکی از دوستان مشترک هم را دیدیم . سروش گفت "دیگه مثل سابق نیستیم همه مان از هم دور شدیم" . توضیح میدهم که چقدر بعد و قبل کارم در کیش درگیر بودم و نمیشد که به دوستانم سر بزنم . اما ته دلم میدانم که دارم سفسته میکنم . دلم میگیرد که کار کردن انقدر از همه چیز دورم کرده . یاد پاریس می افتم این شهری که هیچ دوستش ندارم . چون به نظرم شتاب مردم ,ترامواها وتاکسی ها و  متروها و حتی آپارتمان های نقلی و کم جایش ,دارد با عجله عمر آدم ها را می بلعد و می فرستدشان ته تابوت های شیشه ای زیبا . یک لحظه گلگی سروش صحت می ترساندم که شاید این جور بی وقفه کار کردن هم همان تعجیل در رسیدن به  ته خط باشد . کار میکنیم که چی بشود که زندگی کنیم که بهتر زندگی کینیم اما گاهی دیر میشود . سرش صحت و حرف هایش را دوست دارم همیشه همین خاصیت را دارد که با یک یا دو سوال یا جمله حتی طنز آدم را به درون خودش بر می گرداند. در دوره های مختلفی که باهم در این دوستی جهارده پانزده ساله سپری کردیم این سوال ها هی عوض شده و من گذر زمان از روی ما و دوستیمان را از روی این سوال ها به شیرینی و تلخی حس میکنم . یادم می آید که سال ها پیش از من پرسید:" به نظر تو ما که کار هنری میکنیم باید بچه ای را به این دنیا بیاوریم یا نه ؟"وحالا این بچه ها و مسثولیتشان همرا ه ماست . زمانی راجع به کار کردن در سینما یا تیاتر با هم چانه میزدیم . زمانی در مورد تلویزیون و سریال . وقتی سنمان بالاتر رفت راجع به نقش یک و دو حرف زدیم و خندیدیم و اعتراف کردیم که چقدر بازی در نقش دو ساده تر است و پولش هم بیشتر می چسبد . و من باز هم گفتم که چقدر از نقش مکمل می هراسم و با هم از نقش کوتاه مستقل حرف زدم . یادم هست روزگاری که خیلی سر تصمیمی برای انجام کاری مردد بودم سروش با زا زهمان حرف های فیلسوفانه با مزه اش زد و گفت :"زیاد فکرتو مشغول نکن آدیمیزاد هر کاری بکنه باز هم اشتباه  کرده "و زمانی دیگر که حال و روز روحی ام حسابی شکننده بود گفت :"اگر روز ی رسید که حوصله هیج کس و هیج چا را نداشتی کافی است یک تلفن به من یا سارا بزنی و بدانی ما همیشه هستیم "

وحالا در این سن و سال من در میانه دهه سی و سروش در میانه دهه چهل وسط باغ دوست متمول و البته خوش ذوقی نشسته ایم و سروش از من می پرسد :" به نظر تو باید چه کار کنیم ؟ چه طوری حالمون بهترمیشه ؟" من مثل آحمق های دلبسته به جواب های کلیشه ای جواب می دهم :"کار خلاقه سروش ,در این سن کار خلاقه خیلی مهمه ." و سرش تلخ می خندد و میگوید : "برو بابا کار خلاقه به چه دردمون می خوره ؟" و این سوالش باز هم مرا به دورنم می برد و میفههم که این جواب کلیشه ای را داده ام که حالش خوب شود وخودم  خوب می دانم این روزگار را حتی با کار خلاقه سخت می توان سپری کرد . به سورنا و پریا نگاه میکنم و با زجواب بدتری میدهم : "نمیدانم شاید دیگر دوره این هاست ." سروش نمیشنود یا خودش را میزند به نشنیدن . موقع خداحافظی می گویم :"ستون این هفته ام را راجع به تو خواهم نوشت ". میگوید ا:"تفاقن چون همه از صمیمیت ما خبر دارند . بهتر است که اصلن از من ننویسی . مثلن تریپ این که تو خیلی این جوری هستی که راجع به نزدیکتنت نمینویسی ."و خودش به حرفش می خندد از آن خنده های سروشی مخصوص که حتی اگر خود موضوع خنده دار نباشد خود این خنده به خنده ات می اندازد . جواب می دهم :"ای بابا اصلن مهم نیست که کسی من را چه تریپی میداند . مهم این است که من از حال واقعی خودم بنویسم ,حتی اگر گاهی من یا این حال خوب به نظر نرسیم ." سارا مثل همیشه پشتم را گرم می کند و میگوید :" بهار باید خودش باشه همیشه وخصوصن تو  چیزی که می نویسه ." پیمان که از دست این" خود بودن من "گاهی شاکی است سری با خنده تکان می دهد به گمانم به این معنی که تو رو خدا بهش نگید این همین جوری هم زیادی خودشه . من مینویسم و به این که در همه این سینما همکاری هست که در مورد حتی دستمزدم و شگرد های قراردادم با خیال راحت با او مشورت میکنم  برای چندمین بار ذوق میکنم .

 

   + بهاره رهنما - ۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٧

تسوه تایا و اسبانیا

از چاپ سوم ترجمه اشعار تسوه تایا کار خانوم فریده حسن زاده –مصطفوی

 

در دنیایی که اکثریت

هراسیده و خمیده پشت اند

من تنها یکنفر را می شناسم

به بی پروایی خودم.

 

در دنیایی که بیداد می کند

 نیازمندی و طلب

من تنها یکنفر را می شناسم

به وارستگی ِ خودم.

 

در دنیایی که

خاک و پیچک

همه چیز را می پوشاند

من تنها یک نفر را می شناسم :

تورا-                                          -

هم قله با روحم

 به بی ربط ترین شکل ممکن بین ارتباط این شعر با دلاور مردان اسپانیایی و حتی من با فوتبال !امشب با بردشان شاد خواهم شد و نشانه ای گذاشته ام که برد آنها را معنا یی دگر می هد .

   + بهاره رهنما - ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٠

آلیس

 بدیع ترین کتابی که این روزها خوانده ام کتابی است به نام آلیس :

شگفتی ساز و اعجاب آور و آینه وار !

حکایت زنی به نام آلیس که د رپنج داستان از دست دادن را تجربه میکند و مرور خاطراتی  را که دیگر گذشته, مضمون جذاب و گیرای عشق و مرگ !

نویسنده کتاب خانم " یودیت هرمان "آلمانی است و مترجم بسیار مسلط و دقیق اثر آقای "محمود حسنی زاد"و ناشر هم" افق" است از دستش ندهید !

از پشت جلد :

... وقتی کسی که دوستش داری , کسی که در زندگیت نقشی داشته , میرود ,میمیردو دیگر نیست , همه چیز دیگر گون میشود چه بخواهی ,چه نخواهی , آنچه میماند , کتاب ها هستند و نامه ها و عکس ها , یاد ها و اندوهی چاره ناپذیر و گاهی هم در گوشه ای خیابانی کسی را جای او میگیری و به دنبالش میدوی ...

و از متن کتاب آخرین داستان و تکا ن دهنده ترینش "رایموند " :

 در فضایی بسته و رویاگونه به خواب میرفت . جیغ و خنده و گریه بچه ها ,بوی هلو ,بوی روغن های استوایی و سنگفرش های خیس,بوی کلر,و دود نازک و گس سیگار,ووقتی می خوابید فراموش میکرد که رایموند مرده ,فراموش می کرد که دیگر رایموند وجود ندارد , دیگر با یاد رایموند که از پا در می آورد , بی صدا بود و هولناک کاری نداشت . رها میشد در گرمای ظهر ,یک ساعت تمام که غنیمتی بود ....

 

...آلیس هر روز رایموند را میدید . هر روز ,همه جا میدیدش . تعجب آور بود رایموند باید چند صورت , چند قالب وجودی می داشته ,همه می توانستند رایموند باشند . رایموند روی پله های برقی ایستگاه راه آهن ایستاده بود . شناور در میان آن سالن سقف بلند ,چمدان کوچکی دز دست و صورتش نیمرخ ,مسافری اما بدون شتاب ,آلیس کسی را زد کنار , طول سالن را دوید رایموند را میدید که از پلکان برقی خارج شد . رفت به طرف خروجی ,رایموند نبود ,کس دیگری بود . قلب آلیس پر از عصبانیت می تپید چون رایموند را دز آخرین واگن تراموای در حال حرکت میدید , کنار چراغ راهنمایی آن طرف خیابان , در صف سوپر مارکت , میدید که رایموند از تاکسی پیاده میشد , روی نیمکتی در پارک به خواب رفته بود , با دوچرخه از سر نبش میگذشت ,نشسته بود در یک بستنی فروشی ایتالیایی و ظرفی پر از بستنی میوه ای جلویش , پیرمردی که چشمهای نیمه کورش را به آلیس دوخته بودو داشت از پنجره نگاهش میکرد و بعد دستش را بلند میکرد که آیس را رد کند انگار آلیس جانوری باشد, همه شان رایموند بودند . رایمود می ایستاد ,راه میرفت , دستش را  می برد پشت گردنش. دستش را به سرش میکشید شانه هایش را میداد عقب , خمیازه میکشید , کتش را در می آورد . راه می افتاد و میرفت

آلیس اون دیگه نیست ! آلیس به خودش می گفت . خودش را به اسم صدا میزد انگار که بچه اش باشد . آلیس, رایموند دیگه نیست . باید یادش رو حفظ کنی , اما دیوونه نشی . بهش فکر کنی اما دیوونه نشی . حرصت نگیره . با دقت . مدام و مدام . تکرار میکرد ...

 

آلیس -یودیت هرمان - محمود حسینی زاد

   + بهاره رهنما - ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٤

خواب

داشتم به دوستی میگفتم که اگر مشغله های بسیار امروزم نبود ,یکی از علومی که دوست داشتم از پایه و اساس به دنبال شناخت و یادگیری اش بروم شاخه ای از روانشناسی است که به مقوله خواب و رویا  برمیگردد.مباحث یونگ را چه در دوره کارشناسی ارشد و چه به صورت مطالعه شخصی پیگیر بوده ام اما برایم کافی نبوده شاید به نظر من ماجرا ماورایی تر از شرح آن حتی به زبان علمی است .

 از کودکی ام هیشه خواب های عجیب خانه مان مال من بود . این که وقتی اتفاقی دز خانه ما می افتاد گاهی از ترسم که عین آن واقعیت را چند شب پیش در خوابم دیده بودم زبانم را در دهان میگرفتم و خاموش میماندم . وقتی کسی که با مادرم ماجرایی داشت از طریق خواب من پیغامی را برای مادرم داد و من رساندم و مادرم از تعجب تا ساعت گیج مانده بود . وقتی عمویم جند سا عت پیش از مرگش به خواب پدرم آمده بود و گفته بود:" برادر بیدار شو که کلی کار من را باید تو امروز انجام دهی!" و خیلی وقت های دیگر در اعجاب این ماجرای خواب حیران شده ام.

این ویژگی خاص من نیست خیلی از آدم ها را میشناسم که رویاهای صادقه دارند . خود من یکسال تمام رویای تکرار شونده ای را میدیدم که هر بار مانند تکه های پازل کامل و کامل تر میشد .یا همین چند شب پیش که تمام سوالاتم در باب یک ماجرایی از طریق خود کسی که همه چیز را در این میان میدانست در یک مهمانی شخصی در منزل او والبته در خواب من جواب داده شد . حیران تر شدم . در حالی که دیگر مدت ها بود من حتی به سوالاتم هم در مورد آن ماجرا فکر نکرده بودم.

گاهی خواب های ما زاییده توهمات و خیالات بیداری ما هستند و لی گاهی آنقدر بی ربط و غیر منتظره  به سراغمان می آیند که تازه از پی مدت ها میرویم به عوالمی که کلی کوشیده ایم تا ازسر به در کنیم . مورد اعجاب آور دیگر این بود که با دوستی که موقع حیاتش کلی در مورد فلسفه حیات پس از مرگ در دانشکده ادبیات بحث میکردیم تا مدت ها به خواب من می آمد و ادامه این صحبت ها را میگرفت و حتی گاه تا جایی که اجازه داشت جواب سوالهای مرا میداد .

همه این ها را گفتم که بگویم به گمانم خواب یکی از دلایل مهم بقای روح پس از حیات جسمانی است و آمدم که بنویسم:" خدای خوبم این خواب ها را از من نگیر و چشم دلم را در فراموشی جسمم بگشا !"ََ

آمین...

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت بدویم

سپهری

این یکی از جواب های دوستم بود در خواب که روحش همیشه شاد بادا ...

   + بهاره رهنما - ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۱