چشم ها در گلستانه

عزیز ترین داستان مجموعه دوم من که به تازگی به ناشر سپرده شده به نام " چشم هایی که مال توست " در این شماره نشریه"  گلستانه " چاپ شده است .

برایم اتفاق شیرین و مهمی است . شاید چون از سال ها ی نو جوانیم خواننده گلستانه بودم و صادقانه بگویم :هرگز گمان نمیکردم روزی خودم مطلبی در آن داشته باشم !خواستم با شما سهیمش شوم . بخوانیدش!

ماهنامه ادبی گلستانه شهریور٨٩

   + بهاره رهنما - ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢۸

با کی ؟ کی ؟ کجا؟

با کی کی کچا ؟

با همه آشنایانم در طواف خانه خدا  دو پنج شنبه پیش

مکه هستم از هول و ولای طواف اصلی که در میایی و به انجامش می رسانی شب ها وقت خوبی است  برای طواف های مستحبی که در این طواف راز های بسیاربود و حالی بس گوارا نصیب آدم میکرد ., تو گم میشدی در فوجی از رنگ سفید یکدست که از حرکت باز نمی ایستاد که هرگز از حرکت باز نمی ایستد .و تنها چیزی که در میان این فوج سفید چرخنده بر گرد خانه خدا مشترک است مسلمان بودنشان است . آنها از اقوام و کشورها ی متفاوتی به این جاو به این لحظه, که تو در ان شریکی رسیده اند . و تو با آنها( یا آنها با تو که آنجا این ضمائر همه به ما تغییر مییکنند) هیچ قرار از پیش تعیین شد ه ای نداری . کمی که میچرخی یکی را میبینی مئلن شبیه معلم اول دبستانت به خودت میگویی چه جالب که این جا یادخانوم  کیوانی کردم  برایش در حال که نمیدانی کی و کجاست دعای سلامتی میکنی , جلو تر پسر بچه سه چهار ساله ای را می بینی   که در طواف دست در دست مادرش دارد میرود اما هی برمیگردد و از پس سر به دخترکی  هم سن و سالش که او هم دست در دست مادرش در حال طواف است نگاه میکند یاد دختر و پسر همسایه می افتی که موقع غروب منتظر هم میمانند تا مادرهایشان به کوچه بیایند تا با هم  بازی کنند ,برایشان آرزومیکنی وقتی این بچه های امروز جوانان فردا شدند روزگاری خوشتر از جوانی ما را تجربه کنند , باز می گردی و زن و مرد مسن هندی را میبینی  که بازو در بازوی هم با وجود کهولت سن به طواف مشغولند بدون ویلچر اما شانه به شانه هم , یاد خانوم و آقای مسنی از بستگانت می افتی که چقدر همگام و همراه هنوز هم در سایه وجود هم روزگار می گذرانند و برای همراهیدشان آرزوی تداوم میکنی و باز می چرخی . می چرخی و دیگر تعجب نمیکنی که  انقدر یاد همه آنها که میشناسیشان ( از دور و نزدیک) می افتی . برای من که آنقدر زیاد بود که گفتنش در مقال این ستون نمیگنجد .تو کم کم میبینی همه این غریبه ها چقدر آشنایند همه این اقوام چقدر هم ریشه اند و وحدتی که در مرکز این دایره هست چقدر همه ما را بهم شبیه کرده همه ما جنس آدمیزاد را و وقتی به این نقطه میرسی عجیب است که چهره های ناخوشایند عمرت هم به خاطرت می آیند آنها که آزرده اندت و تو عمیقن رنجیده ای از ایشان , در آن حلقه اتفاق خدایی که می افتد این است که یک آن میبینی چقدر حتی بزرگترین این رنجش ها در مقابل این عشق کمرنگ میشوید .بعد به کسی که از کنار رد میشود و شبیه اوست که بزرگترین ضربه را به روحت وارد کرده لبخند میزنی او هم لبخند میزند , او دیگر دشمنت نیست ,  او قثط یکی از آدم های این حلقه است , یکی از بنده های آفریده خداوند با همه غم و غصه های خودش و تو در همین گردش الهی می بخشی خودت را ,او را و رحم می آوری برانسان این  جنس ضعیف و نا توان اما در عین حال خلیفه لله  و به خودت که می آیی دور هفتمی و باز دلت می خواهد که نیت کنی و خودت را در این ازدحام خوش گم کنی خودت را که نه ,غم هایت را گم کنی و خودت را پیدا !و تو خوشحالی که میدانی اگر تو هم نباشی این فوج هرگز خالی نمیشود,هرگز!

پ.ن: تصمیم دارم از این هفته  ستون سابقم در  روزنامه  شرق را با همین تیتر:" با کی ؟ کی ؟ کجا "در همین وبلاگ منتشر کنم و البته شاید دریکی از صفحات میانی همین روزنامه مطلبی از نوع دیگر به دست بگیرم .

از خانوم مینا اکبری , شیما شهرابی و بقیه دوستان خوبی  که در طول این چند ماه در رسیدن ستون من به صفحه آخر  روزنامه شرق صمیمانه تلاش کردند سپاسگزارم .

   + بهاره رهنما - ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٥

شبی که حاج خانوم شدم

از مدینه تا مکه  کلی راه  بود از لحاظ مسافتی به کنار انقدر دلت با رسیدن است که همه راه را بیقراری به گمانم ذکر لبیک گفتن هم رازش در همین آرام کردن بیقراری هاست . در طول راه با کاروان شیراز همسفر بودیم و برای چندمین بار برای من سخت معتقد به نشانی ها رازی در این همسفری دیدم. شیراز برای من هممیشه با اتفاقات عجیب و معجزه آسا آمیخته بوده  حتی تا همین اواخر سفر خرداد ماه پارسالم به شیراز و ...شیرازی ها با مهر و لطفشان حسابی هوای ما پنج نفر را دارند . راننده اتوبوس اما با دل فراخ می راند و راه شش ساعته را به هشت ساعت میکشاند و در دل ما را کم طاقت تر میکند مادر را که اصلن نمیشود با او حرف زد بس که طاقتش طاق شده !...

چراغ های مکه را که میبینم در دلم چیزی می ریزد و خونم انگار گرم میشود انگار جایی هستم که غریبم جز یک خانه و می ترسم که این یک خانه هم راهم ندهند . دلم میلرزد می ترسم از این طرد شدن که هرگز حسش را در هیچ رابطه انسانی حتی تجربه نکرده ام . شنیده ام که خیلی ها تا رسیدن به خود کعبه خیلی اتفاق ها برایشان می افتد که محروم از دیدن یار میشوند به همه بیقراری های عمرم فکر میکنم و همه دیدار هایی که بیم و امیدش جانم را به لب رسانده بود و میبینم چقدر همه شان کوچک و حقیر وناچیزند پیش این وعده دیدار !!

با دوستانی همسفرم که چتدین بار به این سفر آمده اند . راه و چاه را خوب یادمان میدهند ساعت دو نیمه شب است و از هتل دوباره راه می افتیم به سوی یار. میرسیم صحن اصلی حرم بزرگ و نورانی است ولی منتظر چیز دیگری هستم جای دیگری خانه هم او یک نفر که اگر راهم ندهد نمیدانم در این خرابات دیگر غریبه دنیا مرا چه کاریست .دوستم می گوید دیگر فقط زمین را نگاه کنید تا من خبرتان کنم من به زمین نگاه میکنم سجده میکنم می گوید: حالا! سرم سنگین است و گیچ میخورد بلندش میکنم چهار گوشی گرد با نوشته ها ی طلاکوب و فوجی سفید که گرداگردش چون هال ای از نور میگردند و بهمین سادگی ,نفسم کم میاورد .عظمتی با اینهمه سادگی را باور کردنش مشکل است انگاردارم خواب میبینم خدای بزرگ باید اولین و مهمترین خواسته ام را بر زبان بیاورم تمام تنم به بزرگی یک قلب شده قلبی که دارد میطپد  از درونو انگار هر لحظه دارد  میشکافد...

قرار است که همین امشب مراسم را انجام دهیم ولو که تا صبح طول بکشد که میکشد . کعبه از آنی که از بچگی در ذهنم بودو در تصاویرش دیده بودم کوچکتر به نظر میرسد  شاید هم حالاکه بلاخره دارم بر گردش میگردم این جور به نظر میاید خودمانی و ساده .هم  مال همه است و هم فقط مال توست انگار همه ما که برگردش می چرخیم یک نفریم با یک آرزو :آنسان.رهایی.

یاد همدم خوب این سفر کتاب حج "دکتر شریعتی" می افتم که در آن  می گوید: در تمام این مناسک حج رازی نهفته است و انگاه میپرسد : آسماعیل تو کیست ؟ عشقت ؟ پولت ؟ زیباییت ؟ شهرتت؟ اعتبارت ؟  ان جا که میرسی ابگذار ش زمین برای لحظه ای رهاییش را حس کن و من در پای خانه کعبه برای نخستین بار حس کردم که این جمله کلیشه ای که محبوب حقیقی خداست چقدر واقعی است . اوست که از پس همه تعلق ها میماند و نمیرود هر قدر نافرمانی کنی باز به پایت صبوری میکند . هر که را از دست بدهی او هست . او از ازل پای این عشق سودایی به آفریده اش بوده  تا ابد هم پای این عشق می ایستد. خدای خوبم همه اوراد عربی را از یاد برده ام همه انچه را به من یاد داده بودند تا در پای خانه ات بگویم از یاد برده ام جز این که سرم برمیگردد به سمت قلبم آنجا که الان خانه توست و با سر و صورت خیس تکرار میکنم خدایا عاشقتم , عاشقتم ,عاشقتم و عجیب این که در طواف همه هرکس در حالی است و تو با هیچکس نیستی و با همه ای تو بی نام سفید و در حلقه ای . حلقه آغوش خداوند جایی که مدت ها بود شاید از پس دوران نوزادیم چنین آرامشی را  نیافته بودم  ..

در اولین هفت دور  طواف کاملن در مسخی اما در طواف های مستحبی آدم هایی با هیبت های قوم های مختلف  اما شبیه  اطرافیانت آنها که به تو سپرده و نسپرده اند میبینی و یادشان میکنی :آدمهایی شبیه سوپری محلت . معم کلاس اولت . همکارت . بازجویت دکترت, رفیقت ,عشقت ,عزیزت و....تو در تکثر این آینه های انسانی همه شان را با خوبی ها و بدیهایشان به خدا میسپری و سبک میشوی آنقدر سبک که حس میکنی آن حرف بزرگ که بعد حج تولد دوباره پیدا میکنی یعنی چه ؟!

 بعد نوبت سعی است سعی بین دو کوه جایی که خدا زنی را به قول دکتر شریعتی کنیزی را کنیز سیاهی را چنان مقامی داد که بعد در دامن خودش در دامن خانه کعبه جایش داد زیر ناودان طلا جایی که انرژی وجود هزاران پیغمبر را از زمینش حس میکنی حاجر آنچا به خاک سپرده شده  , من مقبره را آخرین نشانی دنیای مادی میبینم . حاجر انجا نیست حاجر در تمامی طول حج همراه توست .و در سعی بین صفا و مروه بیشتر از همه این سفر همراهت ,خصوصن اگر زن باشی و مادر حس میکنی که توکلی که حاجر کرد یعنی چه جایی که همه تلاشش را کرد اما بعد خسته از اینهمه تلاش بی حاصل

      همه چیز را به خدا سپرد و دید از زیر پای نوزادش چشمه ای جوشیده :زمزم.

 نکته در ان جاست که توکل او بعد تمام سعیش بود . هفت بار به قداست این عدد ایمان می آورم وقتی با پاهای سوزن سوزن شده از این طی طریق دارم در سعی بین دو کوه حس حاجر را تکرار میکنم زمزمه میکنم حس میکنم و معنی عمل در عین بی عملی را می فهمم . می فهمم که توکل  مطلقن به معنی بی عملی نیست توکل یعنی نا امید نشدن بعد همه تلاش ها خسته نشدن وقتی پایت خسته است و دیگر می افتی اما دلت امید دارد و خودش را به او می سپرد . سعی را تمام میکنم تقصیر میکنم و ....

مردد بودم که از این شب این جا بنویسم یا نه سفری بود بس شخصی و درونی و من بی شک  نمی خواهم سفربزرگی مثل  حج بهانه ای باشد برای به روز کردن  اعفقاداتم .پس همین جا اعتراف میکنم  که شاید من من با همان اندازه اعتقادی که داشتم با همان ظاهر و شکل همیشگیم از این سفر بازمیگردم اما دلم نمیاید  این خوشحالی بزرگ را با شما سهیم نشوم خوشحالی از این که  در  دلم و در باطنم چیز بزرگی تغیر کرده !چیزی که قطعن در ادامه راه زتدگیم به درد اطرافیانم هم خواهد خورد در یک کلمه دستاورد حج برای من همین یک کلمه ساده بود :بخشش

   + بهاره رهنما - ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢۱

ماه پشت پنجره های بقیع

با خودم ,چند روز پیش پشت پنجره های بقیع
درج شده در روزنامه شرق مرداد هشتاد و هشت
مدینه هستم ,شهری که به قول یکی از همسفرانم حد اقل در کتاب های تاریخ و دینی سال های مدرسه کم از آن نشنیده ایم . به گمانم شهر غربت عجیبی دارد  که  هنگام غروب بیشتر هم میشود . غروب مدینه نمی دانم چرا من را یاد همه تنهایی ها و تنها های که می شناسم می اندازد . . شب های جمعه و روز جمعه مسجد النبی پر است از زوار و جای سوزن انداختن نیست . دولت عربستان هم که قوانین خاص خودش را برای زوار گداشته که البته این قوانین عجیب که هر روزو ساعت هم احتمال تغییرشان هست بیشتر قوانین دست و پا گیر زیارت  برای زن هاست و خصوصن اگر مامورین مساجد بفهمند که ایرانی هستی که ماجرا بد تر میشود . سال ها هم هست که در بقیع را بر روی زوار زن بسته اند . و فقط ساعت های خاصی از پشت پنجره های بقیع و دو را دور خانوم ها برای زیارت می ایستند . انهم در ازدحامی باورنکردنی که این منع ورود ایجاد کرده . همین ساعت های خاص را هم چنان در ظل گرما انتخاب کرده اند که خانم های مریض یا مسن کمتر ی توانند سر ظهر و در ان ساعات طاقت فرسای گرما به آنجا بروند . پنج شنبه غروبی است و از زیارت حرم پیامبر بیرون آمده ایم . مادر دارد با قدم های خسته و سنگین عقب تر راه می رود . به عادت عجله همیشه ام هی جلو میروم و می ایستم تا به من برسد و باز راه بیفتیم . در فکر تنهایی های خود م و آنها که می شناسم هستم که کمی بیش از معمول از مادر دور میشوم می ایستم کنار دیوار بیرونی حرم پیامبر و تکیه می دهم به دیوار تا مادر برسد . نگاهم از پشت پنجره های بقیع از دور به ماه می افتد که نیمه کامل اما درخشان و زیبا دارد به من نگاه می کند؟ . یاد جمله ای می افتم که در سایتی اینترنتی زیر عکسی که پشت پنجره است نوشته ام: "زنان سرزمین من چشم انتظار پیر میشوند ". یاد انتظار ا"م البنی "می افتم که چند قدم آن سوتر زیر خروار ها خاک خفته و مادر بزرگ چه ارادت و اعتقادی به  او داشت . و یاد مادربزگ که چهار سال تمام چشم انتظار خبری از دایی وسطی بود . همزمان با این یاد ها مرد عربی از جلویم رد  میشود که دارد با عتاب با زنش چیزی میگوید زن که حامله است حتی صورتش در پارچه های سیاه محصور است  و کودکی هم دست در دستش یدک میکشد  . زن از پی عتاب مرد قدم هایش را تند تر میکند و پسرک کوچکش را هم به دنبال می کشاند . روی از آنها میگیرم ابری تیره روی ماه پشت پنچره های بقیع را پوشانده به ارتباط جسمی و روحی  زن این آفریده الهی با ماه فکر میکنم . به تنهایی زن عرب و غربت این غروب . دلم میگیرد برای غربت پیامبری که دست دخترش را جلوی چشم جها لت عرب بوسید اما امروز در شهرش زنان با فاصله از پشت پنچره های بقیع باید به آرمیدگانی که خیلی هایشان زنانی هستند که رسول خدا احترام را بر ایشان تمام کرد سلام کنند . زنان عربستان امسال تازه برای حق رانندگی در خیابان شاید امتیازاتی بدست آورند . مادر که می رسد شرطه دم دیوار با خشم مرا از ایستادن بیشتر بر حذر می دار شاید همه این حرف ها را در نگاه ایرانی ام خوانده .   
 

 

   + بهاره رهنما - ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٢

نازکای شکننده عشق

از امروز , اما برای همیشه  می دانم :

زمین به راستی گرمایی دارد.

پس , سوزش را به گزنه ,

و سنگ را به سنگپشت باز پس می دهم.

 

از امروز همه چیز فرشته ی نگهبان من است.

و تمامی جهان گهواره ای از شاخساران بید ,

که باد در آن ما را تاب می دهد  ,

و نفس هامان را با هم گره می زند.

 

 

کریستینه لاوانت (1973-1915)

شعر نازکای شکننده ی سعادت عشق

ترجمه ی دکتر محمود حدادی

 در مدینه هستم که این شعر را برایم میفرستد بانوی چراغ به دست...

   + بهاره رهنما - ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۸