آرامش

غروب است خوابیده ام کنار پریا و پیمان ، من خواب نیستم اما آنها  خوابیده اند . قرار است شب به منزل دوستی برویم که درست در نقطه مقابل شهر ماست در آن سوی تهران قرار دارد، به خاطر سفر پیمان و نزدیک شدن مدارس از صبح زود همگی این ور و اون ور بوده ایم و حسابی خسته ایم ، به آنها نگاه می کنم به سنگینی نفس های پریا و دستش که بر گردن پدرش حلقه مانده و در یک آن می فهمم اگر زمان و مکان و همه چیز به عقب بر می گشت با تمام فراز و نشیب های زندگی باز هم در همین لحظه همین جا کنار این دو بودم ، آرامش این لحظه را با دنیا عوض نمی کنم باید بیدارشان کنم اما از تماشایشان در خواب سیر نمی شوم

دوستشان دارم.

   + بهاره رهنما - ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢۸

جادوی زمان

توی ایوان خانه ما نشسته ایم شب است  و نسیم شهریور بگویی ونگویی تنمان را مور مور کرده است . عقیلی دارد می خواند که :"فردا تو می آیی "و من نسیم را از بین موهایم عبور می دهم و با آن بازی میکنم و دست دیگرم را  با لیوان چای یاسمن میانشن گرم میکنم ,...

 دوست من در آستانه بیست و شش سالگی است , کارش هنر و چشم هایش درخشان , سرش پر شور و من از دست بی محاباتی هایش دلخور !آلبوم عکس های آی پدم را می جورد و نظراتش را در باب مدل های مختلف بهاری که در صفحه مانیتور می بیند اظهار میکند , از حرف هایم به شیطنت شیرین یک  گربه پرشین فرار میکند . با خودم میگویم:" تو هم دیگر بس کن بهار دنیا را میبینی؟ حالا تو شده ای آدم عاقله ؟ جل الخالق!"

که یک هو آی پد را میبندد و میگوید :"خب خانوم عاقل میشه بگید چقدر طول می کشه تا من حالم خوب شه ؟تا یادم بره چه بهم گذشته ؟"  قیافه جدی و فکورخانوم معلم های پرورشی را به خودم میگیرم و میگویم :" زملن ثابتی در کار نیست برای هر کسی مدلش فرق میکنه" می گوید :"خود سرکار در داستا ن آخرتون ننوشتید زن ها به دو برابر زمان رابطه عاطفی شون نیاز به وقت برای فراموش کردنش دارن؟"می گویم :"عزیزم خودت که داری میگی قصه اون یک قصه است قرار نیست تمامش واقعیت باشه یا مانیفست شخصی من در این مورد "!

 دلم برای ور خودمانی پدر سوخته اش غنج میزند وقتی میگوید :"بهار بس کن من دارم باهات جدی حرف میزنم " ! میگویم :" ای بابا حالام که من یک بار دارم جدی حرف میزنم تو باور نمیکنی ؟"ببین گربه جان به خدا بستگی به آدمش داره ...

می پرد وسط حرفم و معصومانه می پرسد :و مرد و زن بودنش ؟

نه عزیز من برای مردها که نود درصد اوقات یک قصه ثابت است: ورود بی محابا یه یک ماجرای جدید , داریم از خودمان حرف میزنیم از جنس برتر !_ به این جایش که میرسم خودمم خنده ام گرفته و این خوب نیست _دوست ادامه حرف را میگیرد که :"مثل فیلم" دمیج" توی اون فیلم هم مرد میگفت:" برای هرکسی زمانش فرق میکنه". برای اون چهار ماه طول کشیده بود .

می پرم وسط حرفش و گوشزد میکنم که زیر شش ماه مختص آقایان است یادت باشد تو یک زنی اما خوبیش زیر سی سال بودنت است اگر بالای سی بودی حداقل به دو برابر زما نی که صرف کردی برای فراموشی نیاز داشتی اما حالا امید بیشتری هست و  شاید کارت زود تر از این ها درست بشود !

دارم از عشق حرف میزنم اما لحنم بیشتر به دلال های  خرید و فروش سربازی میماند یا معلم های آمار و باز خنده ام میگیرد ! من ذوق  این خود جدیدم را میکنم که می توانم رمانتیک ترین و سوزناک ترین  وقایع را با دیدی علمی و فیزیکی  به یک ماجرای قابل حل و ساده بدل  سازم !

 دوستم ادامه میدهد : " و در پایان اون فیلم مردخطاب به عکس   زنی که زمانی  تمام زندگیش بود  میگه : بار آخر توی فرودگاه دیدمت و بعد از اون هرگز نیدیمت . تو بچه ای توی بغل داشتی اما جالب بود که  دیگه برای من با بقیه آدم های فرود گاه هیچ فرقی نداشتی !"

 خوب آن جمله را به یاد دارم ....

  دوست بیست و چند ساله مکث میکندو مژه های بلند و چشم های عمیقش در یک لحظه غرق آب میشوند و با صدای خفه از بغض و باز معصومانه از من می پرسد :" بهار ممکنه برای من هم روزی این جوری بشه ؟"

بلند میشوم میروم به سمتش از پشت سفت بغلش میکنم وصورت قشنگش رابا مو هایم قاب میگیرم و در گوشش زمزمه میکنم :"بهت قول میدم روزی برسه که با بچه یا بی بچه توی فرودگاه یا هرجایی ببینیش و انقدر قوی شده باشی که نه تنها با آدم های اون مکان, بلکه با دیوار ها یش برات فرقی نداشته باشه , فقط کمی زمان لازمه ,

 برای تو فقط کمی !

 

 

   + بهاره رهنما - ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢۱

بی ستاره

وقتی تله فیلم ها شروع شد به ساختن الان یادم نیست چند سال پیش بود اما من به شدت حالت دفاعی به خودم گرفتم و گفتم :"های و هوی و سریال بد به از این موجود شتر گاو پلنگ و چه و چه "...

بعد زمانی رسید که انقدر سریال مبتذل آبکی ساخته شد و طبعن به من هم پیشنهاد شد که گفتم:" نه اگر سر کار سینمایی نباشی یلم هم ه تجربه بدی نیست با داستان خوب و کارگردان به نام البته."..

واصولن هر بار در عمرم چیزی را منع کردم ,خدای خوب و تیز بین من همان را برایم تجربه کرد تا منع کسی و چیزی را نکنم .الان هم تصمیم دارم چند سالی در تلویزیون بازی نکنم دلایلش هم شخصی اند و البته بسیار ...  البته صدایم زیاد هم از جای گرم بلند نشود اینکار نکردن من  خیلی هم کار شاقی نیست چون هم نیاز مالی مثل مردهای همکار  محترم و عزیزم که سرپرست خانواده اندندارم و هم این روز ها  پیشنهاد های سینمایی کم و بیش خوبی دارم و گرنه شاید من هم مجبور میشدم که هرنقشی را برای امرار معاش -که این روزها کار بسیار سختی هم شده -قبول کنم برای همین هرگز نسخه خودم را به هیچ همکاری پیشنهاد نمیکنم که شرایط آدم ها بسیار متفاوت است  و ....

پدیده دیگری به نام فیلم ویدیویی یا سریال ویدیویی ا ین روز ها کشف شده و روانه بازار است . پارسال یک قصه عاشقانه بی مووی اما دلچسب به من پیشنهاد شد هم کارگردانش "بهمن گودرزی"دوست خوب و قدیمیم بود و هم کار کردن با "سروش صحت " همیشه برایم وسوسه انگیز است از اول  هم گفتند فیلم روانه  بازار ویدیویی می شود . با خودم گفتم :"به جای دور نشستن از گود و نظر دادن خودم بروم وسط گود ببینم چه خبر است ؟ "

رفتم و بازی کردم و اتفاقن هم خیلی خوش گذشت گرچه گریه هایی که در صحنه های این فیلم کردم را هرگز از یاد نمیبرم چون واقعی ترین گریه های بیست سال بازیگریم بود  . ..

صحنه ای در فیلم هست که دو زن عاشق یک مرد که حالا به رفاقت رسیده اند تا رقابت تعریف شان را از آن مرد برای هم میگویند . لحظه زنانه عجیبی بود حتی برای یک بی مووی و تجربه اش برای من خیلی عجیب!

ببینیدش برایم میل بزنید تا ببینم تجربه فیلم یا سریال ویدیویی در این روز های عدم محبوبیت سریال های تلویزیونی آیا تجربه خوبی است ؟ و البته یادمان باشد که همه چیز در این شهر و این روزگار به شدت نسبی است ..

"بی ستاره" نام این فیلم است و  راستش خوشحالم ,حیلی خوشحالم  که می توانید همین الان هم بروید سوپری محلتان و فیلم من را همراه با پفک و چیپس به خانه هایتان ببرید . قند هم در دلم آب میشود که عکسم را در سطل های بزرگ ماست و جای جارو میگذارند و حتی کارگرهای شهرداری هم می توانند  آخر شب ها و صبح های زود که سوپر ها باز میشوند به عکس من لبخند بزنند, آخر آنها  معمولن حوصله سر بلند کردن برای نگاه کردن به سر در بلند سینما ها را ندارند ! ...

به همه شرافت حرفه ام قسم که گاهی به فکر میکنم در دل این مردم ماندگار شدن به همه این روشنفکر بازی های مرسوم می ارزد !

 

   + بهاره رهنما - ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٧

بارسلون و اسپانیا در نگاهی دوباره

مقدمه :مطلب زیر را به اشاره دوست و همراه خوب مطبوعاتی ام "پریچهر باقری" نوشته ام .که اگر یاری و پی گیری او نبود خیلی از نوشته های من به موقع به حروف چینی  و چاپ نمیرسید  . هر دوی این مطالب چند روز پیش در مجله" پیک سبز" چاپ شد و نوشتن شان ,خاطرات من از این دو سفررا مرمت کرد . خاطراتی که حالا با گذشت زمان خوب غربال شان کرده ام خوب !

پاریس دوستت ندارم

سفر به پاریس- سال 86

اگر بخت یارت بوده باشد تا در جوانی در پاریس زندگی کنی، باقی عمرت را، هر جا که بگذرانی، با تو خواهد بود، چون پاریس، جشنی است بیکران.

همینگوی به یکی از دوستان خود، 1950

پاریس با همه زرق­وبرق­ها و رنگ­وارنگ بودنش برای من شهر غمگینی بود. بارها شنیده بودم و خوانده بودم که پاریس شهر عشق است. شهری است که باید قبل از مردن حتما به آن سری زد و خیلی جملات رویایی دیگر و البته که شهری با این سابقه فرهنگی و تاریخی و این همه موزه و ابنیه تاریخی، ساختمان­های بلند و کوتاه با معماری عجیب، شهری دیدنی است. اما برای من کافی است یک ماه در پاریس زندگی کنم تا افسردگی مطلق بگیرم. خانه­ها یا لااقل خانه آدم­های معمولی­ای که من به آن آمدوشد داشتم، آن­قدر کوچک بود که حتی سوییت­های 50، 60 متری تهران در پیش­شان خانه بزرگی به چشم می­آمد. آپارتمان­ها با معماری تنگ و تاریک و اثاثیه و مبلمانی که همه به­صورت کم­جا طراحی شده بودند و قابلیت تبدیل به یکدیگر را داشتند، دلم را می­فشرد.

تعجیل عجیبی در این شهر موج می­زد که بیشتر از همه در متروهای زیرزمینی آن به چشم می­آمد. جایی که ترامواها با سرعت سرسام­آور و سرِ ساعت می­آمدند و می­رفتند و مردم با عجله سوار آنها می­شدند تا سر کار بروند یا از سر کار برگردند. با چهره­های خسته و خواب­آلوده و نه چندان شاد و دیوانه­های بی­شماری که در این ایستگاه­های مترو با خودشان یا دیگران حرف می­زدند.

خیلی جاهای دنیا را دیده­ام اما در هیچ شهری به اندازه پاریس، آدمِ دیوانه و سرگردان در خیابان­ها و مغازه­ها و متروها ندیده­ام. اگر برایتان از موزه لوور و زیبایی مجسمه مریم و مسیح در کلیسای نوتردام یا موزه اکسپرسیونیست­ها یا برج ایفل می­نوشتم، چیز تازه­ای نبود. عظمت و زیبایی و البته نظمِ موجود در بازدید از این مکان­ها را می­توانید در هر سایت گردشگری بخوانید. این وجهی از پاریس که برایتان نوشتم وجهی بود که به چشم و قلم من آمد. پاریس برای من شهر دلگیری بود که اگر هیچ­وقت هم به آن بازنگردم، اتفاقی نخواهد افتاد. تازه از ناامنی و کثیفی خیابان­هایش برایتان نگفتم چون به هر حال به یک بار دیدن می­ارزد. این تابلوی من بود از پاریس که شاید با اغلب تابلوهایی که دیده­اید و شنیده­اید، بسیار متفاوت باشد.

شهر مردمان باهوش و کم­ادا

سفر به بارسلون- سال 87

برعکسِ پاریس اگر قرار باشد چشمم را ببندم و از غول چراغ جادویی که جلویم سبز شده، تقاضا کنم که در لحظه مرا به یک جای دنیا ببرد، آن اسپانیا و مشخصا شهر بارسلون است. شهری که به طرز عجیبی به آن­چه که من از شادترین شهرهای دنیا شنیده بودم یا دیده بودم بسیار نزدیک بود. همان رنگ و شادی و صمیمیتی که مثلا در بمبئی می­بینید منهای آلودگی و بی­نظمی­اش در بارسلون موجود بود. به عبارتی بارسلون شهری بود منظم، اروپایی، خوش آب­وهوا و در عین حال پر از رنگ و موسیقی و شعر و گرمای روابط انسانی. شهری که یک معمار معاصر، «گااودی»، با نگاه خاص خودش به فرهنگ کشورش و البته سلیقه و نبوغ عجیبش در نقاشی و مجسمه­سازی، جابه­جای این شهر- از پارکی که موسوم به نام خود اوست تا کاشی­های خیابان­ها، تا کلیسای عجیب و غریبی که البته اجل مهلت اتمامش را به گااودی نداد- نشانه­گذاری کرده است. جالب این­جاست که در بستنی­فروشی­ها و بوتیک­ها هم کاغذها و پاکت­های طراحی شده همه به شکل و رنگ و فرم کاشی­های گااودی هستند. در کلیسای «گااودی» مسیح، مریم و همه حواریون به شکلی تقریبا کارتونی و فانتزی طراحی شده­اند. سرستون­های این کلیسا همه پر از میوه­ها و گل­های رنگ­وارنگ است. او شادترین و عجیب­ترین کلیسای دنیا را در شهرش طراحی کرده و این شادی و اعجاب که به شدت از معماری سبک او ناشی شده و در شهر جاری است، در گوشه و کنار گردش شما به بارسلون به چشم می­خورد. برعکس پاریسی­ها، اهالی بارسلون همگی با لبخند و کلام شیرین و روی گشاده مشغول خوشحال کردن توریست­ها به عناوین مختلف هستند. نمی­دانم شاید رسوخ فرهنگ عربی- آندلسی و تلفیق آن با فرهنگ اسپانیش این گرما و روی گشاده را به مردم بارسلون هدیه داده است.

در بارسلون برعکس پاریس لحظه­ای هم فکر نمی­کنی که اگر همین الان کیفت گم شد و در خیابانی بودی که راه را هم بلد نبودی، چه بلایی سرت می­آید. کافی است به یکی از مغازه­های دکه­مانند کوچک یا پنجره­ یکی از خانه­هایی که همگی با گل­های شمعدانی و پیچک­های آویزان و فرفره­های کاغذیِ رنگی تزیین شده­اند، سر بزنی یا در بزنی و به هر زبانی حتی ایما و اشاره بفهمانی که گم شده­ای. هم باهوشند و هم کم­ادا. برعکس پاریسی­ها که وقتی به انگلیسی سلیس هم حرف می­زنی، قیافه کم­رنگشان را طوری کج و معوج می­کنند که انگار دارند زبان مریخی می­شنوند. تازه کاسب­های پاریسی خسیس هستند و تا سنت آخر پول را از تو می­گیرند ولی در اسپانیا کافی است مغازه­دار عشقش بگیرد و از تو خوشش بیاید، به زور چهار تا چیز دیگر هم به تو هدیه می­دهد که حتما یکی­اش از همین بادبزن­های رنگیِ خوشگل است که من چپ و راست از آن­ها عکس گرفتم.

در تابلویی که برایتان ارایه دادم و به گمان من، بارسلون نقطه مقابل پاریس است. جایی است که برای درمان افسردگی مکان بسیار مناسبی است. از طرفی با وجودی که واحد پول هر دو این کشورها یکی است، برعکس پاریس که یک لقمه ساندویچ نزدیک به هشت هزارتومان برایتان تمام می­شود، بارسلون شهر بسیار ارزان­تری است و این به نظر من به دو علت است: یکی به خاطر تنوع بسیار زیاد هتل­ها و رستوران­هایش و یکی دیگر به خاطر همان دست­ودلبازی مردمش. مثلا در بارسلون همان یک لقمه ساندویچ این­قدر پُر و پیمان است که به عنوان یک وعده غذایی کامل به حساب می­آید.

پ.ن: رفتن به ورزشگاه نیوکمپ جزو رویاهای پریا بود که من از این یکی خودم را معاف کردم و او با پدرش به آن­جا رفت. به جایش من شب آخر که در بارسلون بودم، با وجود این­که پیمان سرماخورده بود و مریض بود، تنهایی به خیابان زدم و تا نزدیک صبح در خیابان بزرگ و شلوغ هتل­مان که به میدان کریستف­کلمب ختم می­شد، قدم زدم و سعی کردم آن همه نور و شادی و زندگی را که حتی در تمام ساعات شب در آن شهر جاری بود، سخت به حافظه­ام بسپارم. بارسلون جایی است که اگر مجالی باشد بی­شک دوباره به آن سری خواهم زد.

   + بهاره رهنما - ۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٢

سوئ تفاهم محبوب من

برای محمد خاطرات دور :

راهی راهی هستم با آژانس عقب ماشین نشسته ام و رویم میشود که سی دی خودم را از کیفم در آورم و به آقای راننده بگویم میشود این را گوش کنیم ؟قبلن رویم نمیشد ."ترانه های جنوب ""ابراهیم منصفی" با تنظیم و صدای محشر" سهیل نفیسی "نازنین است و داریم گوشش میکینیم که اس ام اس می آید :"دو ساعت تمام در وبلاگت چرخیدم با بغضی در گلو و نمی بر چشم ". تعجب میکنم شماره آشناست اما نمیشناسم .جوابی نمیدهم حوصله وارد شدن به هیچ لابیرنتی را ندارم .

تا می آیم خودم را باز بسپرم به ترانه ها باز اس ام اس می دهد :"و رد خاطرات من در این یاد داشت ها هست ,شاید کسی به انداز ه من این یادداشت ها و بخش مربوط به خاطرات را نفهمیده باشد "

ور اراکی بدجنس ذهنم می آید رو و جواب می دهم :" هر کسی از ظن خود شد یار من ...دوست عزیز این گونه اگر باشد هزاران آدم در این شهر هر روز می توانند چنین ادعایی داشته باشند "جواب می دهد :" من هزاران نفر نیستم کسی هستم که سایه اش در داستان های و نوشته های تو ثبت شده "

سر حوصله کل کل افتاده ام و به آشنایی شماره هم هنوز مشکوکم جواب می دهم :"آدم واقعی اسم و رسم دارد هویتش سایه نیست ". جواب می دهد :درست است و شما در جای جای نوشته هایتان به نام دایی وسطی از من نام برده اید ."در پایان این اس ام اسش نشانه ای از ادایی که من در بچگی با لب و لوچه ام در میاوردم و رمز میان  من  و او:" بچه اردک" میاورد که خاطرات را مثل هجوم آب پشت سد میریزد به سرم .با صدای بلند و با خنده میگویم :"وای خدایا دایی!"

راننده ضبط را خاموش میکند و میپرسد :"اتفاقی افتاده ؟ "میگویم :"نه "!و شماره را میگیرم صدای خندان و بم و گیرای دایی وسطی جواب میدهد : "تو واقعن منو گذاشتی سر کار؟ " وجالب است که من هم دقیقن همین سوال را از او دارم .

همه شماره هایم در مدینه پاک شده و مدت هاست ذهنم را تربیت کرده ام که شماره ای را به یاد نیاورد . ذهن جای اطلاعات مهم تری است به گمانم .با داییی وسطی گپ میزنیم و می خندیم و بغض میکنیم و من از این که چهار سال زندانی سیاسی بودنش  و چشم انتظاری مادربزرگ را در جاهایی از نوشته هایم آورده ام خجالت میکشم .اما او با یک جمله آرام میکند : " من محمد خاطره های خیلی ها بودم "و هست او دایی وسطی من است در قصه هایم و در زندگیم به او افتخار میکنم و یاد این قرار همیشه مان خوردن لوبیا پلو با دست می افتم و به خودم میگویم :"همین روزها عملی اش میکنیم ".بعد به این جمله او که زمانی که خواهرو برادر دوقلویم (رهام و بهانه )ایران بودند همیشه برای سر به سر گذاشتن آنها می گفت می خندم :"روزی برای کسی گریه میکنید که یک سیگار را از او دریغ  کرده اید "!

ماشین به مقصد میرسد سی دی را به راننده می بخشم از او می خواهم موقع افطار برای ماندگاری آرامشم دعا کند و با لبخندی بر لب از خاطرات خوب دور میروم به سوی مقصد .

   + بهاره رهنما - ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٥

خورشید های همیشه

چاپ شده درستون جید من در شرق " عجیب تر از قصه" دوم شهریور هشتاد و نه
عجیب تر ازقصه :اگر زمان و مکان در دست ما بود ده سال پیش از طوفان نوح عاشقت میشدم .
وقتی همه قوایم را جمع کرده بودم که اعتراف کنم دهه شصتی ها دارند مرا تحت تاثیرقرار میدهند چون تا سال پیش فقط متعجبم میکردند و کتابی از یک نویسنده زن متولد شصت و چهار به ذستم میرسد . با یک سوال غافلگیر میشوم . دوستی تماس میگیرد و از من می پرسد : آیا آلبوم موسیقی جدید مرکز بتهون "آفتاب های همیشه "که شامل شعرهای شاملو با صدای آیداست را شنیده ام یا نه ؟ نشنیده ام اما قبل از سفرم خبرش را شنیده بودم سخت مشتاق شنیدنش بودم . چند ساعت بعد در یک حرکت ضربتی از آن حرکاتی که جادوی ترافیک تهران را نابود میکند پیکی موتوری برایم آلبوم را می آورد.با ترس سی دی را در پخش صوت می گذارم و گوش می دهم منتظر صدای زنی هستم که برای من لیلی معاصر است . زنی که به گمانم در آینه هایی که شاملو از او تصویر کرد جاودانه شد و در خورشید های همیشگی زیبایی اش تا به ابد ثبت شد . همیشه گمان میکردم تصویر آیدا درشعر عاشقانه شاملو تصویر معشوق است در حالی که در زندگی کنار اودر حکم مادر فرزندانش هم بود. اما آیدای شعر شاملو برای من همچنان لیلی نو رسیده  باقی مانده بود. زنی خاص که همچنان همه کار ها و تصمیماتش را پس از مرگ شاملو از طریق سایت ها و خبر ها دنبال میکردم . به گمان شاید بسیار احساسات گرایانه من آیدا یکی از خوشبخت ترین زنان دنیا ست حتی اگر او هم همه روز مرگی های زندگی زناشویی را تجربه کرده باشد آیدا زنی است که شاملوی سرزمین من مقابل آینه اش نشاند و از او ابدیتی ساخت .اراثه این آلبوم و هماهنگی هایش به نظرم اقدام بسیار جسورانه ایست خصوصن موسیقی های ساخته شده و یکی دو ترانه ای که در آلبوم خوانده میشود . هوشمندانگی مهم دست اندر کاران این آلبوم در نظر گرفتن جذابیت راز گونه خود آیداست که در انتخاب قطعات یا حتی خوانش آنها ازسلیقه شخصی  خود او استفاده شده و بدیهی است که روح این زن نه تنها در صدایش که در انتخاب و چیدمان قطعات به خواننده منتقل میشود . صدای آیدا خیلی زود بعد شروع خواندن سی دی از پخش در میاید . تا میشنوم بغضی به گلویم می پرد . صدای عجیبی است صدایی شاید نه کمتر جادویی تر  از صدای خود شاملو !صدایی که حس عجیب اتنظار عاشقانه یک زن را به همرا ه دارد , قصه دارد و سخت آشنا ست . جنسش آشناست حتی اگر هرگز نشنیده باشی .با همان جمله اول به قول مادربزرگ بند دلم پاره شد و اتفاقن جمله از شعرشاملو نیست از" اندرو مارول "است :"اگر زمان و مکان در دستمان بود دهسال پیش از طوفان نوح عاشقت میشدم "چیزی در گلویم باز بهم گره می خورد و  دنبال علت این بغض می گردم میبینم باور نمیکنم که لیلی معاصر زمان من هم پیر و تنها شده است صدای آیدا و این قطعات پر از تنهایی است . چنان شیفته جادوی حظور آیدا شدم که یادم رفت از تنظیم خوب قطعات و آهنگسازی سخت اثر یاد کنم گرچه این بخش شاید فقط اظهارنظر یک شنونده خارج از حیطه موسیقی باشد, اما کاملن حس میکردم  که چقدرممکن بود  یک موسیقی کلیشه ای  یا بی رمق, از تاثیر گذاری  این  آلبوم بکاهد . .  شجاعت , دقت و سلیقه گرد آورندگانش را تحسین میکنم و به شما پیشنهاد شنیدنش را میدهم  
بعد از تحریر : اگر زحمت کشیدید و تا بتهون یا جایی برای تهیه آلبوم رفتید, آلبوم " نه آن چنان " از گروه بهنا هم تهیه کنید در این روز های نه چندان خوشرنگ ,رنگ (به فتح ر)و رنگش (به کسر ر)شنیدنی است ,ایرانی و خوشحال و نو ...

   + بهاره رهنما - ۳:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٤