برای آقای شوهر

قبل از تحریر: این یادداشت فقط برای وبلاگ شخصی من نوشته شده و هرگونه برداشت انتقال مطلب یا استفاده از آن غیر مجاز است . قبلن از توجه تان ممنونم .

a

پیمان فاسم خانی را به عنوان مرد سرنوشتم سال هاست که میشناسم .آشنایی ما به سال 70 برمیگردد,دوستی که  مثل خیلی از ازدواج ها در ایران بالاخره به دلایل احساسی ,اجتماعی و غیره ,بعد دو سال به ازدواج منجر شد . مردی که از هفده سالگی ام میشناسم و از نوزده سالگی ام به طور رسمی در کنارش بوده ام .مردی است که در عین  هوشمندی غریبش به طرز باور نکردنی ساده و بی پیرایه است . به واقع بی پیرایه با وجود این که به اذعان اهل فن و مخاطبانش او فیلمنامه نویس سوپر استار سال های بعد  از انقلاب است و جاودانه هایش مثل : مارمولک ,مکس,پاورچین و دختری با کفش های کتانی و..به آثار جریان ساز سینمای بعد از انقلاب با تکه کلام ها و سکانس ها و شخصیت های خلق شده توسط او تبدیل شد .با  تمام این ها هرگز برایش مهم نبوده که این شماره یک بودن را نشان بدهد . هرگز در بحث های حاشیه ای  همکاران داخل نشده , هرگز نشنیدم از همکاری حتی گلگی بکند حتی وقتی بعد نزدیک به هجده سال کار با یکی از ممتازان عرصه کمدی به دلایل شخصی از او جدا شد باز هم همیشه من به عنوان یک همراه شاهد بودم که بهترین ها را برای او ,کارش و گروه جدید نویسندگانش داشت .

وقتی به او می گفتم:" پیمان شنیدم فلانی در مورد فیلنامه تو حرف بدی زده یا نوشته ".آرام میگفت :"خب نظرشه به من و تو ربطی نداره ."و بعد فوری حرف را عوض میکرد ومن با همه هیجان هایم از آرامش او آرام می شدم .

با همه این ها زندگی ما هم مثل همه زندگی های مشترک بالا و پایین هایی  داشته, دوره های دوری و نزدیکی , روشن و تاریک!

 اما اذعان میکنم که زندگی با آدم غیر قابل پیش بینی مثل من کاربسیار سختی بوده آدمی که مثل ابر و بارون و آفتاب بهار در حال تغیر و تاثر دائم ازحالش و درونیاتش است  .  اما حالا که از پس نزدیک به بیست سال آشنایی دارم به راهی که طی کردیم نگا ه میکنم . میبینم این بی حاشیه بودن پیمان نه فقط در کارش که حتی در زندگی شخصی و خصوصیش هم رعایت شده . او هرگز پس از دوره های بد و سخت ,حمایتش را از من به عنوان یک دوست بیشتر از یک همسر دریغ نکرده , در مسیر کاری که طی کردم همیشه نگران ترین آدم برای آینده حرفه ای من او بوده و البته بسیار باگذشت . و شاید, از مردی که در مقابل بد گویی های برخی همکارانش هموار ه و از ته دل  , برایشان آرزوی خیر و برکت داشته چنین رفتاری در زندگی شخصی اش عجیب به نظر نرسد .

هرگز در هیچ شرایطی با وجود این همه نقد و بررسی و جایزه و خبر خوب از موفقیت  از آثارش حس نکردم که لحظه ای گمان کرده که این جا آخر مسیر حرکت اوست .شاید چون این نابغه ساده, تعارض عجیب دیگری نیز با خودش دارد این که هم بی نهایت آرمان گراست و هرگز موفقیت های سینمای ایران راضیش نمیکند  و هم به شدت  قانع و راضی است .و البته این  جور وقت هاست که من گمان میکنم اگر سر راهش نبودم و درگیر بند های خانواده و باید نباید هایش نبود شاید الان نام او در دنیا   نامی شناخته شده بود , وقتی اولین موهای سفید کنار شقیقه اش را دیدم باز این حس در من زنده شد که شاید بی من ,خوشبخت تر از اینی بود که هست . گرچه می گوید: "وقتی نیستی همه چیز زیادی آرام است ".اما باز هم این نگرانی با من است: نگرانی محصور کردن یک نابغه بسیار انسان در حصار بند های عادی آدم های معمولی مانند بچه و ازدواج و البته در مورد پدر شدن  , حیف بود که نمی شد چون بی نظیر ترین پدر روی زمین است .

تمام این مدت آشنایی به کنار اما در دو سال اخیر روزگار نقش های عجیبی زد تا  به طرز غریبی بهتر بشناسمش ,  از پس گذشت خیلی اتفاق ها و روزها حالا بهتر می فهمم که چرا نمی تواند برایم شعر بگوید یا داثم تحسینم کند یا جمله دوستت دارم را به زبان بیاورد . او مردی است که بر روی کاغذ هایش جاری می شود . وقتی زن های آثارش فقط طالب مهرند و مرد هایش از بیان این مهر عاجزند .حس میکنم از پس سال ها حالا تازه درکش میکنم .

و  با این شناخت عجیب خوشحالم که در مسیر کارگردانی حرفه ای نیفتاد . کارگردانی در ایران نیاز به شخصیت چند رویه و پیچیده ای دارد. همین است  که پیمان قاسم خانی برای کارگردان شدن زیادی انسان است و البته برای همسر بودن هم زیادی درون گرا .

این روز ها یک دهه بعد عاشقانه باز با هم روی اکران سینما هستیم با فیلم پر مخاصب و کمدی متفاوتی به نام :"سن پطرز بورگ ".از مصاحبه و توجه زیاد و عکس هایی که گاه در معذور چیزی یا کسی می رود و می اندازد گریزان است . از این که چنین بازی بی نظیری را با توجه به شخصیت واقعی خودش که درست نقطه عکس شخصیت  مردفیلم است را ارائه داده ,هیچ به خودش غره نیست . بازیگری به راستی بر قامت او جامه کوچکی است و واقعن هم به طبع شرایطی ناگهانی تقریبن دقیقه نود پذیرفت که به قول معروف خودش برود توی رینگ و بازی کند . به هر حال و با وجود  این  که به گمانم بازیگری یکی از باارزش ترین شغل های عالم است , اگر بی تعارف بخواهم حرف بزنم ته اش این است که هر علاقمند به بازیگری و در نهایت هر بازیگری میلی به دیده شدن و جاودان ماندن دارد . و این همان بخشی است که برای او کوچک و حتی محو است . وقتی در یکی از داستان های آخرم از زنی نوشتم که از فراموش شدن در یاد معشوقش بعد از مرگ خودش می ترسد . پیمان که شنید ازمن پرسید : " چه ترس عجیبی !مگر برای خود تو  واقعن این مهم است که در یاد آدم ها بمانی "؟ و من اعتراف کردم که :"اگر این نبود هرگز به دنبال بازیگری نمیرفتم ."

او مردی است که نیازی به دیده شدن و حتی در یاد ماندن ندارد بی هیج غلوی این حرف من یادتان باشد :"پیمان قاسم خانی مرد خیلی بزرگی است ".

   + بهاره رهنما - ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢۱

مقدمه کتاب ماه هفت شب

 

 مقدمه کتاب "ماه هفت شب"ناشر :حوض نقره /اردیبهشت هشتادو نه خورشیدی

نه سال است , وبلاگ مینویسم ,بعد از دوسال اول آنقدر برخوردهای غریب و غیر عادی دیدم که رفتم و حذفش کردم و البته باز خیلی زود روحیه مبارزه جویم آمد سراغم و گفت :"نباید میدان را خالی کنی "!چه میدانی؟ میدان دنیای مجازی ,میدانی که تورا حول محور خودت آنقدر چرخ میدهد تا گاهی با سرگیجه بخوری زمین و گاهی هم از توان خودت متعجب شوی . میدانی که تو خالق زوایا و قوانین آن هستی و به نوعی حتی تصمیم گیرنده در مورد همه عابرینی که به میدان تو می آیند و پیغامی میگذارند و میروند ویا اهلی آن میدان میشوند و سال ها دیگر نمیتوانند از سر زدن هرروزه به میدان تو اجتناب کنند . همان ها که وقتی نمینویسی ,وقتی حوصله هیچ کس و هیچ چیز را نداری عزلب وجدان اهلی کردن آنها به سرت میزند و کشان کشان میکشاندت پای این دنیای مجازی تا با ز به در و دیوار میدانت اعلامیه و پاکارد و شعارهای شخصی ات را بزنی . شعارهایی که هر چقدر هم بکوشی شعار نباشند و بیانیه صادر نکنند باز هم تو مسئول کامل خلق آنها هستی .

 میدان تو یک حیطه کاملن خصوصی و در عین حال به میل خودت عمومی است که نوشته هایش پبیشتر از هر جور نوشته دیگری به شخص تو نزدیک است و برمیگردد .و شاید خلق و نظارت بر این میدان بهتر و ساده تر  از هر راه دیگری برای خودشناسی تو باشد . به همه این ها اگر این را هم اضافه کنی که صاحب این میدان یک چهره شناخته شده باشد کار سخت تر اما شیرین تر میشود . به گمان من بازیگران در ظول زندگیشان کمترین فرصت را برای این که خودشان باشند دارندو نیز کمترین خلوت هارا ! از سوی دیگر در بازخورد های عمومی با مخاطبینشان کمتر از مردم عادی میتوانند از نقطه نظر و مکنونات قلبی آدم ها ی اطرافشان نسبت به خود آنها وآثارشان با خبر باشند . مردم به واسطه شغلشان با آنها به نوعی فاصله و معذب بودن دچارند و حتی همکارانشان .

نه سال وبلاگ نویسی چهره دیگری را از من برای خودم بازشناساند . چهره دیگری که با وجود تمام قوت و ضعف هابش یک چهره واقعی است و این شناخت به جرات بدون حضور در میدان مجازی وبلاگ نویسی به این وضوح برایم رخ نمیداد. اما متاسفانه داستان ها همیشه اینقدر خوش جلو نمیروند , در این چند سال آخر آدم های غیر واقعی که خودشان را بی نام معرفی میکردند فضای وبلاگ را به نحوی مخدوش کردند که من فهمیدم  متاسفانه برخی ازما حتی برای تمرین دموکراسی هم آمادگی نداریم, از طرفی زمان و وقتی که باید برای تایید یا عدم تایید این کامنت های مخدوش کننده از من میگرفت واقعن زمانی بود که میشد به نوشتن یا خواندن یا هر کار مفید دیگری بگذرد . به نظرم این تایید نظرات هم کار قشنگی نبود,اینکه بعضی را قبول کنم و بعض دیگر را نه ,به من حکم یک سانسورچی را میداد و از خودم بیزارم میکرد.سرانجام نازنینی با پیشنهادش نجاتم داد .قرار شد بعد از هر پست جدید دوستانی که میخواهند راجع به آن نوشته صحبت کنند برایم میل بزنند و خودم را موظف کنم که حتی الامکان جوابی اگر خواستند با همان میل برایشان بفرستم . کمی حیف است میدانم اما آنقدر کار مفید نکرده دارم که مجبورم برای وقتم کاملن صرفه جو باشم !ا

و نکته آخر اینکه چاپ یک وبلاگ شخصی در سرزمینی که باز قضاوت در مورد دیگران سهل ترین کار است اصلن  تصمیم ساده ای نبود :گاهی من به حساب گذر عمر و بالا رفتن سن و تجربه ام دیگر نظرات قدیمی خودم هم برایم مانوس نبود .گاهی ن  مثلن میترسیدم که به خاطر نام بردن از ترانه های پاپ به سطحی نگری متهم شوم ,یا گاه میترسیدم کسی ماجرایی یا چیزی را به خودش بگیرد اما دست آخر دیدم  همه این ترس ها به هیجانش می ارزد . ترس ها را که کنار زدم ,از پس همه تردید ها نزار قبانی عزیز به دادم رسید آنجا که در مقدمه ای نوشته بود:" احساس شاعر به  مرور زمان دیگراحساسات یک نفر نیست " و خیل عظیم مردم نازنینی که در نوشته های این وبلاگ خودشان و خاطراتشان را پیدا کردند ,گواه درستی ادعای قبانی نازنین است .
پ.ن : کتاب در تهران در اکثر کتابفروشی ها موجود است دوستان شهرستانی با مراچعه به سایت حوض نقره می توانند تقاضای ارسال کتاب را بکنند .

 

   + بهاره رهنما - ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٠

حتی مردگان

  ازشاعر بزرگ  چک :"یاروسلاو سایفرت"

حتی مردگان نیز نیازمند ِ اندکی عشق اند ؛

برای در نوردیدن ِ آن راه ِ طولانی

و رسیدن به انتهای ابدیت."

ترجمه : خانوم فریده مصطفوی - حسن زاده

پ.ن: که بعد از خواندن یکی از داستان های مجموعه دومم به نام " مالیخولیای محبوب من " این شعر را برایم فرستادند.

 

 

   + بهاره رهنما - ۸:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٠

کتاب وب نوشت و جشن محک

تمامی عواید چاپ این کتاب به کودکان سرطانی محک اختصاص دارد

آدرس محل جشن :بزرگراه ارتش . بزرگراه اوشان . بلوار محک . بیمارستان محک 

 

   + بهاره رهنما - ۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱۱

هنر ترک کردن

فرید دیانت را با شعر ها و نوشته هایش در میان شلوغی و همهمه و هرج و مرج دنیای مجازی فیس بوک گم کرده ام . در میان قطعات ادبی ،شعر ها و نوشته هایی که برایم می فرستاد یکی روزگاری حکم شفا را داشت .برای شما هم  نقلش می کنم که در میان نامه هایی که برایم می فرستید خیلی هایتان این درد مشترک را داشته اید ،مسئله در این است ترک شدن یا ترک کردن؟

پ.ن :نویسنده مطلب زیر آقای "فرجام "صاحب "وبلاگ فرجام "هستند و قبلناین مطلب را در وبلاگ شخصی شان منتشر کرده اند از خانوم نویسنده وبلاگ "آلوجه خانوم " که نام نویسنده مطلب را برایم فرستادند سپاس گذارم .

 

همه ما وقتی درگیر بوده ایم شاید. درگیر خواسته ای که از دست رفته و در دل مانده. همه ما مزه گسش را همیشه در ذهنمان داریم: چیزی را که می خواستی دیگر نداری و نمی توانی باور کنی. نمی خواهی و نمی توانی.

ترک کردن و ترک شدن شاید وحشتناک ترین اتفاق دنیاست. اما وحشتناک تر از آن وقتی است که درد ترک کردن را کشیده ای و هنوز ترک نکرده ای، هنوز ترک نشده ای. از وقتی می گویم که دیگر مهم نیست چرا و چگونه و چطور رسیده به این سر بزنگاه. از وقتی می گویم که آوار ترک کردن و ترک شدن بر سرت می ریزد و باید بتوانی یا زیر آوار نمانی یا از زیر آوار سر بر آوری. از زنده ماندن و زندگی بعد ترک کردن می گویم.

مسخره است برای آدم خرد و خسته و خورده به بن بست نسخه نوشتن. این هم نسخه نیست. یک روایت است که شاید جایی به درد کسی بخورد، حتی خودم و همین بس است شاید. اگر وقت ترک کردن است یا ترک شدن یادت باشد فقط یک اشتباه را نباید مرتکب شد، این که چشمت و دلت با هم بروند و بی هم نمانند.

وقتی می رسی به لحظه پایان، بلند شو، چشمت را بردار از خواسته ات، دلت را هم. و با خودت قرار بگذار که تقسیم شوی به پیش و پس از آن. اگر پایت بلرزد برای یک لحظه برگشتن، برای دوباره نگاه کردن، برای یک نفس بیشتر از هوایی که پریده و بریده، همان جا بدان باخته ای و ترک شده ای و ترک نکرده ای. ترک کردنی که بیش از یک لحظه طول می کشد ترک کردن نیست. آغاز ترک خوردن است. اگر کسی جایت گذاشته تو جا نمان. اگر بمانی به امید معجزه دیگر مانده ای. ماندن یعنی گندیدن. حتی اگر اهل ترک کردن نیستی اهل ترک شدن هم نباش. چشم و دل و دستت را با هم ببر از جایی که لیاقتت را ندارد.

چیزی را جا نگذار. ترک کردن طوفان کاملی است که باید فقط یک لحظه طول بکشد. بیشتر از آن را فقط می شود گفت خودزنی. ترک کردن وحشتناک ترین هنر دنیاست در این دنیای وحشتناک. اما نه وحشتناک تر از ترک شدن و ترک نکردن. دنیا همیشه برای تو بیش از یک قصه دارد برای گفتن. هیچ وقت گوش هایت را نبند از قصه نو شنیدن.

فرق فهمیدن و نفهمیدن این چند خط، فرق باختن یک عمر است به جرم یک رابطه با ماندن و بودن بعد یک فاجعه. امیدوارم هیچ کس این چند خط را لازم نباشد بفهمد.

 

فرجام به نقل از وبلاگ شخصی :

farjam.worldpress.com

نویسنده :فرجام

 

 

   + بهاره رهنما - ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٠

من ومحک

یکشنبه صبح برای قرارم در دفتر محک با ناشر کتاب دومم :حوض نقره عازم هستم ،قرار بوده و هست که عواید چاپ این کتاب تمامن برای بچه های محک برسد از در که وارد می شویم از همان نگهبان جلوی در تا بقیه خانوم ها و آقایانی که ما را به دفتر مدیر ارتباطات مردمی دعوت میکنند همگی یک ویژگی منحصر به فرد دارند : لبخند بزرگ و استقبال کننده ای که به شدت توی مراجعه کننده را به یک دیدار خوب و امید بخش نوید میدهد ، چیزی ساده اما بزرگ که متاسفانه در سال های اخیر در ادارات دولتی یا حتی بخش های خصوصی بسیار نایاب شده ، بارها شده که برای یک کار اداری ساده به جایی مراجعه کرده ام صرف نظر از این که مردم به واسطه حرفه من با من مدارا و مهربانی بیشتری دارند ،چنان جو نا لطیف و سنگینی بین کارمند و مراجعه کننده برپا بود که تا بعد از ظهر آن روز این سنگینی بر روح من باقی میماند ، و درمحک این برخورد کاملن متفاوت بود . بعد نوبت رسید به مدیران قسمت های مختلف که در مورد چگونگی جذب مشارکت های مردمی با ما صحبت کردند و البته این بخش بیشتر به ایجاد زمینه فرهنگی مناسب برای همکارانی دوستان هنرمند منجر شد . سپس بانو پاکزاد همراه ما شد تا در بازدید از محک یاریمان کند . . بخش بازدید از محک شامل تاریخچه پیدایش این تشکل از دفتر کوچکی در خیابان چیذر تا این ساختمان چندین طبقه و ذکر نام خیرین و موسسین اصلی و (بازدید از بخش های مختلف مثل اتاق های خانوادگی برای بیماران شهرستانی ، اتاق بازی ، بخش شیمی درمانی ، آی سی یو که به دلیل احتمال عدم کنترل احساسی ما ، به آنجا نبردندمان) ، آزمایشگاه وچند بخش دیگر بود ،عجیب بود که خانوم پاکزاد می فرمودند که سرطان اغلب مشکل پنجم یا ششم این خانواده های اغلب کم بضاعت شهرستانی است . یکی از بخش های مهم و زیبایی که با کارمندان داوطلب اداره می شد، بخش مددکاری بود که مربوط به پرکردن فرم های مربوط به میزان درآمد و شکل خانواده کودک بیمار بود .، می پرسم : بعد از پر کردن فرم شما تیم تحقیق برای چک کردن درستی گفته هایشان را دارید ، خانوم پاکزاد زیباترین جواب دنیا را میدهد : تو این بیست سال تا به حال نشده خانواده یک کودک سرطانی به ما دروغ بگویند ، از سوالم خجالت میکشم که در ادامه می فهمم هر بچه بهبود یافته در محک تا پایان عمر کمک هزینه تحصیلی و تسهیلات ازدواج و کمک در معرفی و درمان ناباروری که معمولن مشکل شایع پسران رسته از دام سرطان است را با همکاری موسسه رویان دارند : چتر حمایتی که از سر این بچه ها کنار نمی رود چه وسیع و سایه گستر است .بچه ها و والدینشان دانه دانه می آیند و با هم عکس می گیریم ، بیشتر بچه ها کم حوصله و خسته اند اما لبخند و چشمهای پر از شور زندگی و گرمی تن های کوچکشان وقتی دستم را پشتشان میگذاشتم تا با هم عکس بگیریم حس بی همتایی را بعد مدت ها در من زنده کرد : حس این که چقدر کارهای خوب عقب افتاده دارم و داریم،وقتی داریم محک را ترک میکنیم با بی قراری خانواده یک کودک دو ساله که در کما رفته و احتمال بازگشتی برایش در منطق و علم پزشکی نیست مواجه میشویم می ایستیم و با دردشان هم کلام میشویم در تمام طول بازدید خوشحال بودم که اینقدر بعد از مکه توان احساسی ام بالا رفته و تاب نگه داشتن اشک هایم را داشته ام ،اما دیدن عکس های آرسام دو ساله آخرین مقاومتم را میشکند و اشک هایم پیروز میشوند ، با اعتقاد عجیبی که بر تقدیر محتوم تولد  و مرگ داشته ام و ندانستن عظمت حکمت الهی ،با پدر آرسام که خودش هم دکتر است حرف میزنم چیزی در میان گفته هایش تنم را می لرزاند میگوید؛(بهار خانوم این خیلی سخته که تو در خونه ای رو بزنی صاحب خونه باز نکنه و تو بازهم امیدوار پشت اون در بمونی)... .

 

ترکشان میکنم در حالیکه الان نمیدانم آرسام کوچولو چه بر سرش آمده ،جرات پرسیدنش از دوستان محک را هم ندارم ،....در آخر این که تصور عمومی براین است محک موسسه ایست خیریه اما با کمک های بسیار مردمی نیاز چندانی به نیرو وکمک ندارد ، این تصور غلطی است اگر می خواهید با عمق درد آشنا شوید به سایت محک مراجعه کرده و تقاضای بازدید بدهید ، بروید و ببینید سرطان چه نیرو و سرمایه عظیمی را می طلبد ،حضور شما و فرزندان سالمتان به این بچه ها یادآوری میکند که سرطان یک دیوار نیست، ناراحت بشویم اماخوشحال بکنیم و بزرگتر شویم.

 

پ. ن١: همان طور که در اوایل پست گفتم عواید چاپ کتاب دوم من ماه هفت شب تقدیم به این موسسه شده پانزدهم و شانزدهم مهر ماه در جشن قلک شکان محک کتاب ماه هفت شب را نیز رونمایی میکنیم .  

پ. ن٢: داوطلبانی که مایل به کذراندن ساعاتی از وقت هفتگی یشان را برای بازی با این بچه ها در اتاق های مخصوص محک هستند می توانند با مراجعه به محک و انجام یک مصاحبه ی حضوری و پر کردن فرم مربوطه و در نهایت تشخیص مسئولان  ,در شادی این بچه ها سهیم باشند.

 

 

   + بهاره رهنما - ٤:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٦

وقتی مادربزرگ شوم

جایی خواندم که یک مادربزرگ شست و دو ساله در یورکشایر پست منزل دو هزار یورویی اش را فروخته تا به آرزوی دیرینه اش که سفر با موتور سیکلت به دور دنیا بوده جامه عمل بپوشاند،آن هم با یک موتورهارلی دیویدسون و تا پایان عمرش هم این سفر را ادامه دهد ، اسمش گریدی است و با وجود اینکه بچه ها و نوه هایش این تصمیم او را دیوانگی نامیده اند. او تصمیمش را عملی میکند ،او امیدوار است تا هفتاد و پنج سالگی دور دنیا را دور بزند ،با خواندن این خبر باورم شد که آرزوهایی که من هم برای اگر روزی مجال بدهد پیری ام دارم خیلی هم غیر عملی نیست وقتی چهارده سالم بود آرزو داشتم با یک کوله پشتی راه بیفتم دور دنیا آن موقع خیلی خودم را نمیشناختم اما حالا خوب میدانم که چه می خواهم و خوب روی هدف هایم تمرکز دارم پس پیش به سوی سفر مادربزرگانه به دور دنیا ، البته چون عاشق نوآوری هستم باید به وسیله نقلیه دیگری فکر کنم و سفر عجیبم را پی ریزی کنم ، این روزها میبینم غیر از عشق و مرگ و جنگ دنیا چیزهای دیگری هم دارد که تا دم مردن ادرنالین خون هیجان دوستانی مثل من را بالا نگهدارد و آن هم با سرخوشی نه با دقمرگی.

 

 

   + بهاره رهنما - ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۳

دل

 

چه سرنوشت غریبی دارد این دل !

محکوم به شکستن ها و ترک خوردن ها

از آن  پیش تر که گذر ِ سالیان ِ دور و دراز

یک جو عفلش دهد.

________________

 شعر از  : سارا  تیسدیل

منبع: کتاب شیدایی ها _ترجمه ی خانم فریده حسن زاده_ مصطفوی

   + بهاره رهنما - ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱