من , تصادف , نشر اکاذیب و درهای بسته

مدت هاست که زمان برایم مفهوم طلایی تری پیدا کرده ، آنقدر که دیگر  زمان های عمرم را با خساست خرج میکنم ، از پس این دیدگاه بدیهی است خیلی جاها سرک نمیکشم ، دنبال خیلی از موضوعات را نمیگیرم و در خیلی بحث و جدل ها حتی سکوت میکنم ، انرژی که جنگ از من میگیرد با توجه به این اعتقاد که هیچ کس و هیچ چیز عوض نمی شود به نظرم سخت حیف می آید .

 در همین راستا خبر کذب سایت تابناک مبتنی بر این که من از پس یک عمل جراحی به کما رفته ام . اگرچه موجب آزار و نگرانی حتی اطرافیان نزدیکم شد اما حوصله پیگیری و تکذیب و بحث با سایتی که نقطه نظراتش برای مخاطبان آشکار بوده و هست را نداشتم .

تا این که چند روز پیش شنیدم با ذکر جزئیات نوشته اند من خودروی یک شهروند را درب و داغان کرده و سپس با سرعت از صحنه تصادف فرار کرده ام ، ابتدا باز هم خنده ام گرفت از دشمنی ادامه دار و علنی  سایت مزبور با خودم ، بعد دوباره ور خوش بین ذهنم آمد سراغم و رفتم برایشان کامنت گذاشتم و ماجرایی را که حدس میزدم این خبر کذب را از آن ساخته باشند شرح دادم ، . با کمال تعجب دیدم کامنت من را تایید نمیکنند ، بعد پیمان قاسم  خانی همسرم مطلب مفصلی برایشان نوشت ، و با یکی از مسئولین سایت مزبور تماس گرفت تا خبر را بردارند و اصل داستان را گفت, گفتند که پیگیری میکنیم و نکردند . و این در حالی است  که خودشان   به مردم جواب میدادند جالب است سایتی که ادعای مذهبی بودن دارد راجع به نه یک بازیگر _نویسنده ,بلکه راجع به یک زن شوهر دار و تن و بدنش چیزها نوشتند که حتی از مرز وقاحت هم فراتر بود  به قول یکی از مردم نمیدانم چه قانونی به این ها اجازه داده که بدون حضور پلیس و رای ومدرک فقط به ادعای کذب کسی که معلوم است از  دوستان خودشان است ، آدم معروفی را بدنام میکنند . 

 البته به گمانم بدگویی برخی سایت ها و آدم ها به قدری روشن و کودکانه است که لااقل برای آنها که برای من مهم اند ,مسجل است که این خبرها کذب است .

 و اما ماجرای احساس بی پناهی من از جایی اوج گرفت که  اخبار  رسمی " بیست و سی "هم خبر را علنی اعلام کرد .

جالب است که تا مدت ها بعد از ماجرای انتخابات امثال من هنوز هم دارند گوشه و کنار جواب پس میدهند در حالی که جانبداری شخص من در حوزه قانونی پیش از انتخابات بوده ، اما در چنین جاهایی که پای امنیت و آسایش و اعتبار ما به میان است ، حتی اخبار رسمی تلویزیون در هتک حرمت ما کمک هم میکند .

به کجا شکایت کنم ؟ میدانید که خودم هم حقوق خوانده ام .از طرفی من مشخصاتی از فرد مزبور ندارم از طرف دیگر سایت ها قبول مسئولیت خبری نمیکنند و نشر شنیده هایشان را میکنند  و این ها در حالی است که حتی  برای دوستانم  هم سوال شده که چرا سکوت میکنم ؟

پس مثل همیشه چهاردیواری  امن تر از خانه مجازی ام وبلاگ نه ساله ام ندارم .پس بخوانید و بدانید و مطلب را هر کجا به دستتان میرسد  به بقیه بفرستید  که مانند همیشه مهر ، دوستی و حمایتتان را نیازمندم .

 و اما شرح ما وقع :هفته پیش با پدرم عازم دکتر بودیم در پمپ بنزین اقدسیه توی صف بودم که خودروی دویست و ششی با سبقت غیر مجاز از سمت راست من خودش را انداخت جلوی من و از توی آینه نگاه کرد و به مسخره خندید ،بیشتر به رعایت پدر هفتاد و چند ساله ام حتی بوق هم نزدم . او از آینه مرا با دقت و وقاحت می پایید و با فاصله از ورود به یکی از لاین های جایگاه امتناع میکرد ،  این بار دیگر بوق زدم. او باز هم خندید ، فهمیدم مرا شناخته و به هر علتی قصد سر به سر دارد .پدرم خواست پیاده شود نگذاشتم بالاخره ماشین ها بوق زدند و او کمی جلو رفت و من از کنارش رد شدم و رفتم در جایگاه بنزین . او هم در صف موازی من وارد شد و بنزین زد . بعد از دقایقی موقع خروج پیچید جلوی ماشین من و ادعا کرد که موقع رد شدن از کنارش ماشینش را داغان کرده ام و باید به ایستم  , تازه بعد حدود ده دقیقه از بنزین زدنمان، هرچه همه کارکنان جایگاه و حتی پدرم به او گفتند این چه دروغی است آخر کجای این ماشین به تو خورده او سکوت می کرد و با  نیشخند  برای من  به حالت تهدید دست تکان میداد .

ساعت حدود ۸ بود که من با پلیس ۱۱۰ تماس گرفتم و گفتم شخصی با چنین ادعایی قصد مزاحمت دارد .حتی خودم را هم معرفی کردم و آدرس جایگاه را دادم . گفتند مامور می فرستیم . ، آمدن پلیس طول کشید مردم در صف مانده بودند و همه بوق میزدند اما مرد دست بردار نبود تا این که با مساعدت خود مردم و جلوی چشم خود آن مرد من عقب عقب و خیلی آرام از پمپ درآمدم و و بعد هم رفتم از کنار او رد شدم و گفتم خودم با پلیس تماس میگیرم  و البته آخرش یک "دیوانه "هم نثارش کردم و رفتم .

 در رفتنی در کار نبود و حتی عجله ای .  انصاف به کنار ,آخر کدام عقل سلیمی من گاو پیشانی سفید در این شهر را به در رفتن از صحنه حکم میدهد ؟ همین کار را هم کردم به پلیس زنگ زدم و گفتم :مردم و کارکنان کمک کردند تا من از پمپ در بیایم .. بعد هم به همسرم گفتم و نیز به دوست وکیلمان و قضیه گذشت . دستم به جایی بند نبود وگرنه در همین حد مزاحمت اگر قرار نبود پدرم را به دکتر ببرم واقعن قصد شکایت از او را داشتم .

وحالا جالب است که این آقا نمی دانم به کجا وصل است که در عرض چند روز حتی خبر رسمی تلویزیون را محمل عقده و نشر اکاذیبش کرده . از مسئولین محترم سوال دارم :این جور جاها ماایرانی نیستیم ؟ما حقوق شهروندی نداریم ؟که حقوق هنرمندی مدت هاست پیش کشمان است! و با این اوصاف , من باید از خبر بیست و سی به کجا شکایت ببرم؟ آیا این موضوع  هم سیاسی است ؟یا یک دلخوری عمیق از جانب یک بازیگر نسبت به رسانه اش ؟
به هر حال این بار با وجود حرمت و ارزش بسیاری که برای وقتم قائلم بسیار خوشحال می شوم که این آقا که ادعای شکایت از من را دارد و پشت اسم فرامرز . ح و دوستانش مخفی شده را در دادگاه ملاقات کنم تا بتوانم من هم از او شکایت کنم نا امنی در این است که من هیچ نشانی از او ندارم و او از من همه چیز می داند ! 

این کار لازم است شاید برای این که فردا سر هر کو چه و بازاری امنیت و اعتبار آدم های شناخته شده توسط افرادی که به هر دلیلی از آنها دل خوشی ندارند و با استفاده از روابطشان  به شکل رسانه ای خدشه دار نشود .که البته کار ساده ای هم نیست ! 

 

بعد از تحریر : آقای سر دبیر شما شماره همسر من را داشتید . پس چرا ندادید به آن آقا تا بحث را شخصن دنبال کند تا ببینیم واقعن مشکلش چیست؟  پس از عنوان کردنش در جای عمومی قطعن قصد هتک حرمت  من  و موضع گیری دارید ، من همیشه خاک پای مردمم بوده و هستم هیچ وقت هم نگذاشتم غروری احمقانه بر من  مستولی شود.شاید چون  اعتقاداتی دارم که مبتنی بر آنها مهمترین و بزرگترین موهبتم را در این میدانم که بنده خداوند یکتا هستم ! امروز سر کلاس حافظ شناسی کسی بی مقدمه این روایت را از حصرت علی ذکر کرد و این برای من یک نشانی  بود .پس  من  دیگر تمایلی به ادامه  این بحث ندارم .راستش گمان میکنم اگر آن آدم شکایتی دارد روالش به لحاظ قانونی طی خواهد شد. و بدانید که من جز از خداوند ترسی ندارم .پس دیگر انرژیم را هدر نمی دهم . تمام!

و اما آن جمله زیبا:خدایا مرا در نکوهش کسی که عطایش را از من دریغ کرده آزمایش مفرما که در نهایت هر بخشش و دریغی از آن توست .علی.ع

Bahare rahnama

   + بهاره رهنما - ٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٩

تولد خورشید در آبان

امروز تولد شمس لنگرودی عزیز است .مردی که اگر بخواهم جزو کارهای مهم عمرم دنبال یکی از مهمترین هایش بگردم ، مصاحبه با او در روز هایی  که هنوز اعتمادی در کار بود و من در قسمت ادبی اش مصاحبه هایی میگرفتم بود جزو همان هاست .

شمس لنگرودی با نگرش ریاضی وار عجیبش به زندگی انقدر منطقی و عاقلانه و در لحظه زندگی میکند که باور نمیکینی ، او معتقد است که عشق زمینی اگر منجر به رشد و امنیت و آسایش و پیش روی نشود به هیچ نمی ارزد ، دو ساعت تمام با او چانه زدم تا به خیال خام خودم مرد دنیا دیده و ارتیستی چون او را مجاب کنم که عشق زمینی با رنج و هرمان و دوری همراه است و او صبورانه  برایم تکرار کرد که چنین عشق و هرمانی فقط یک بیماری است و این که بسیاری از انواع عشق های حک شده بر بدنه ادبیات ما از نوع همین بیماری  است تا عشق .

شمس لنگرودی ,به زندگی ایمان دارد به بهتر شدن و نو شدنش ، به این که دنیا جای سر خوشی است  و بودن در ان غنیمتی بزرگ ، برای من معتقد به تاثیر ماه ها روی شخصیت افراد ر,ویارویی با چنین مرد ابان ماهی همه قضاوت هایم را بهم ریخت ، از کینه و خشم و تیرگی نگاه مرد متولد آبان در وجود این شاعر ریاضی دان هیچ خبری نیست ، این حس زندگی را در میان شعر های او حتی انها که چنان هم شاد و سر خوش نیستند می توانید بیابید .
وقتی دفتر شمس لنگرودی را ترک میکردم ، منطق جدیدی همراهم بود این که عشقی که بیازارد عشق نیست ، وهیچ انسان با خردی گرد چنین عشقی نمیگردد مگر این که عاشق این بیماری باشد ، بیماری حرمان .

از شمس لنگرودی یاد گرفتم که: زندگی خود خود عشق است و عشقی از این دست تکرار شدنی است. چه آنکه تکرار نمیشود همان بیماری حرمان است که به حصبه می ماند .و هرکس یک بار دچارش شد دیگر باقی عمرش را مصون خواهد بود . با این همه نگرشی که در احساس من ریشه دارد هنوز هم از اندیشه زیبای ریاضی وار شمس لنگرودی دور است .اما منطق و عقلم دیدگاه او را می پذیرد و دلم آرزو میکند که دهه
پنجاه عمرم اگر زنده بودم من هم مانند او فکر کنم ، مانند شمس لنگرودی عزیز که تولدش سخت ، سخت ، سخت مبارک است .

سی و دومین ترانه عاشقانه شمس لنگرودی از کتاب پنجاه و دو ترانه عاشقانه :

به سرش زده باد

نگاهش کنید !

چگونه میان درخت ها می دود , و سرش را به پنجره ها می کوبد

به سرش زده باد

دستش را

 به دهان گنجشک ها گذاشته نمیگذارد سخنی بگویند

آب حوضچه را به هم می ریزد

فرصت نمی دهد که گلویش را ماه تر کند

به سرش زده این برهنه  گرمازده ,...

گفته بودم طوری بیایی که بوی تو را باد نشنود 

دیوانه شده این پسر

پیراهن تو را به دهان گرفته کجا می برد ؟

دوم مرداد هشتاد و دو  

   + بهاره رهنما - ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٦

بار دیگر من و چلچراغ

 مصاحبه نازنین متین نیا با من در یکی از شماره های پاییزی چلچراغ:

 

- بعد از چاپ کتابت، فکر می‌کردم در دوره‌ای به سکوت و خلوت می‌روی و در سینما و تلویزیون کمتر از تو کار می‌بینیم. اما این‌طور نشد، تازه پرکارتر شدی و این روزها فیلم روی پرده داری.

آره، دقیقا پرکار شدم. البته ربطی به کتاب ندارد، چون در همین فاصله من یک کتاب دیگر منتشر کردم. الان هم یک مجموعه داستان دست ناشر دارم.

- پس این پرکاری فقط مربوط به سینما نیست؟

دقیقا، البته اگر فیلم بازی نمی‌کردم، بیشتر از این هم نمی‌نوشتم، چون همین‌قدر می‌توانستم انرژی بگذارم و خلق کنم. اما درباره آن پرکاری در سینما، فکر می‌کنم که از سریال «زیرزمین» شروع شد. در این سریال جنس و سن و سال دیگری برای نقش من نوشته شد و من دیگر دختر زیر 30 سال نبودم. قدم خوبی بود. با این‌که معتقدم تلویزیون مدت زیادی است که دیگر چنگی به دل نمی‌زند، اما انرژی کار در سریال‌های ماه رمضان را دوست دارم. همه اینها و هم این‌که آن نقش، نقش درستی بود، با اعتقاد ماورایی که دارم، تصمیم گرفتم که در یک دوره پرکاری بیفتم.

- یعنی این پرکاری از یک اتفاق ماورایی می‌آید؟

یک دلیل دیگرش هم این است؛ این پرکاری عمدی است. من حق انتخاب دارم، نیاز مادی هم ندارم و اصولا آدمی هم نیستم که حرص بزنم و بخواهم چند کار با هم داشته باشم. حال خوبم برایم مهم است و این را در نوشته‌ها و کارهایم نشان دادم. نقش‌هایی هم به من پیشنهاد شد که برای بازیگری در سن و سال من غنیمت بود و همه اینها، این پرکاری را آورد.

- این غنیمتی که می‌گویی چیست؟

بازیگر زن در ایران عمر کوتاه کاری دارد. این‌که یک بازیگر زن بتواند در دهه 30 تا 40 عمرش نقش‌های متفاوتی را تجربه کند، مثل زن جنوب شهری «ده رقمی» تا شاعر «دایره زنگی» تا زن خل و چل «توفیق اجباری» - سوا از این‌که تعدادی از این فیلم‌ها، فیلم‌های خیلی معمولی هستند - برای من کارنامه کاری خوبی دارد با نقش‌ها و تجربه‌های متفاوت. من دارم تجربه‌های متفاوتی را برای خودم رقم می‌زنم و می‌خواهم یک تصویر از من در شروع میانسالی بماند. شاید بعد از 40 سالگی، کم‌کاری را انتخاب کنم، اما الان فقط کمی خسته‌ام، ولی ادامه می‌دهم.

- به جز خستگی، به آن حال خوب رسیدی؟

اگر خوب نباشد که نمی‌توانم کار کنم. البته نمی‌گویم که حالم خیلی خوب است. آدم یک واقعیت عمومی دارد که حضورش در جامعه است و یک واقعیت شخصی. واقعیت خودم این است که یک احساس انرژی قوی دارم. نمی‌دانم، یک وقت‌هایی فکر می‌کنم نکند قرار است بلایی سرم بیاید که این‌قدر عجله دارم. شاید باید آن حرفم را تصحیح کنم و بگویم، برای درآمد حرص نمی‌زنم، اما برای تجربه‌های بیشتر و متفاوت حرص می‌زنم. برای خودم عجولم که این تجربه‌ها بیایند و به سراغشان بروم.

- این حس و حال تجربه‌کردن، از تغییر سن و سال می‌آید یا اتفاق دیگری تو را به سمت این همه پرکاری و تجربه هل می‌دهد؟

نه، یک درگیری جدی است که ربطی به سن و سال ندارد. من تا 29 سالگی مدام می‌گفتم: مطمئن نیستم در بازیگری بمانم. ولی در 29 سالگی یک پروسه عشق و عاشقی و شیفتگی شدید نسبت به بازیگری برایم پیش آمد. آن سال هم سال پرکاری شد برای من. سریال «ملاصدرا»، تئاتر «پیش از ناشتایی»، فیلم «نان، عشق و... موتور هزار» و «بچه‌های بد» را داشتم. این‌هاله پیش آمد و این‌که 29 سالگی پایان دهه 20 است، باعث شد تا بدانم در بازیگری می‌مانم.

- پس گذر سن و سال هم اهمیت داشته.

نه، من اصولا روحیه‌ام از سن و سالم جوان‌تر است. تا این لحظه هنوز درگیر گذر سن نبودم. شاید درگیر قیافه و ظاهرم  مثلن در عکس باشم، مثل همه خانم‌ها، اما درگیر سنم نبودم.

- پس چرا از 29 سالگی حرف می‌زنی؟

می‌خواستم تکلیفم را روشن کنم. همان زمان‌ها وبلاگم را هم ساختم و نویسندگی هم برایم جذاب‌تر شد. یک چیز دیگر هم هست؛ وقتی وارد سینما شدم، دختر کم‌سن و سالی بودم که حالا  قیافه خاص وچشم رنگی دارد و آقای اعلامی در خیابان او را دیده، بازیگر شده. این تصویر آزارم می‌داد، می‌خواستم آن را بشکنم و تبدیلش کنم به زنی که عاشق کارش است و می‌خواهد خلق کند. برای همین است که نوشتن و بازیگری برای من شبیه به هم است.

- چطور؟!

خلق یک نقش  در سن و سال الانم به من این فرصت را می‌دهد که ثابت کنم یک بازیگر بدون این‌که 20 سالش باشد، قدش 170 باشد، کمر 45 سانت داشته باشد و... بالا بیایی و یک بازیگر درجه یک - نمی‌گویم سوپر استار، چون تعریفش فرق دارد - باشی. برای من مهم بود که در این درگیری، بدون این‌که در باند و دسته خاصی باشم، یا شرایط فیزیکی ویژه ای داشته باشم، موفق شوم. می‌خواستم بگویم فقط با عشق به کار می‌شود به این مراحل رسید.

- نتیجه هم گرفته‌ای؟

نامه‌هایی که برای من می‌آید، یا احساس حضوری که در جامعه دارم، نشان می‌دهد که این‌طور بوده. جمله‌ای که این روزها می‌شنوم و قند در دلم آب می‌کند، این است که: خانم رهنما، بازی که می‌کنی ما خیال می‌کنیم همان اتفاق برای خودت افتاده. این پلی که توانستم بین خودم و مردم بزنم، برای من ارزش دارد. من به ماندگاری این تصویر احتیاج دارم؛ میل به جاودانگی. شبیه تصویری که از خواننده‌های قدیمی داریم. تصویری که از آنها داریم، به جز صدا و آثارشان، تصویر هنرمندانی است که ایستادند و ماندند و در کارشان ویژه بودند. برایم مهم است که هر وقت مُردم، در این فرهنگ تصویری از بهاره رهنما باقی بماند.

- آن تصویر چیست؟

به‌عنوان یک زن بازیگر، توانسته باشم آن چیزی را که در کارم خواسته‌ام، به مردم نشان دهم. مثل هنرمندی که در سه دهه کاری با آثارش با مردم ارتباط می‌گیرد، من هم می‌خواهم با مردم پل ارتباطی داشته باشم.

- این پل ارتباطی، این عشقی که از آن حرف می‌زنی، چیست؟

این عشق نه تزریق‌کردنی است و نه چیز دیگری. شاید ادعای بزرگی باشد، اما در خیلی از بازیگران بزرگِ ما هم این عشق وجود ندارد. من خیلی از زنان بازیگر را دیده‌ام که بازیگران خوبی بودند، اما همیشه می‌گفتند ازدواج کنیم، کار نمی‌کنیم. و این اتفاق افتاد. این عشق همان است که باعث شده این نقش‌ها برای من بیاید. البته من دوستان فیلمنامه‌نویس زیادی دارم که در همین سال‌ها برای من نقش‌های متفاوتی نوشتند. نقش‌هایی که شاید همه مهم و تاثیرگذار نبوده باشند، اما تجربه‌های مختلف و متفاوتی بودند. از آنجایی که خودم هم شخصیت چندگانه‌ای دارم، این فرصت ناخودآگاه پیش می‌آید که در نقش کلیشه‌ای زن خانه نروم.

- در میان تمام این نقش‌هایی که از تو می‌بینم، هیچ کدام تصویر آن بهاره نویسنده «چهار چهارشنبه و کلاه‌گیس» نیست. تصویر تو در سینما با تصویرت در دنیای ادبیات خیلی متفاوت است.

آره، اما نمی‌دانم این باید خوشحالم کند یا نه. اتفاقی است که افتاده. در مورد وبلاگم هم همین است. خیلی وبلاگ سرحالی نیست. نمی‌گویم افسرده است، اما آن تصویر آدم شلوغ و اکتیو را هم از من نمی‌دهد.

- چرا این‌طور است؟

یک بخش بعد اجتماعی حضور و تصویر است و تفاوتی که با بازیگر دارد. و بخش دیگرش هم این است که آدم‌ها وقتی می‌نویسند، از خودشان فاصله می‌گیرند. به خاطر این‌که از لایه‌های دیگری از وجودشان می‌نویسند که دوست ندارند آشکار شود.

- تو هم همین‌طوری؟

در مورد من این‌طور نیست، چون من دوست دارم خودم را کار کنم. تفاوتم در بازی و نویسندگی هم تفاوت تصویر است با خودم. تصویرم با خودم متفاوت است. آدم‌هایی که من را نمی‌شناسند، فکر می‌کنند من خیلی متفرعن و دیرجوش هستم، ولی در حالت عادی اصلا این‌طور نیستم.

- این تصویر غلط از کجا آمده؟

خب سینمای طنز ما خیلی درجه یک نیست، اما در ادبیات می‌توانی خلاق‌تر باشی. من از تصویر خودم در سینما خیلی دور هستم. شاید از 18 سالگی تا 22 سالگی‌ام به آن کاریکاتوری که پیمان در «نان، عشق و... موتور هزار» از من ساخته بود، شبیه بود. اما بعد از آن در هیچ کدام از نقش‌هایم شبیه خودم نیستم. حالا درست است که دوستانی که می‌خواهند کم‌لطفی کنند، می‌گویند خودش را بازی کرد. اما این خودش را بازی کرد، مجموعه‌ای از بازی لنگوییج و خود آدم است و من اصرار دارم که با همین خصوصیات بازی کنم. واقعیت این است که آن چیزی که هستم، هیچ وقت به من پیشنهاد نشده و آن چیزی که در درونم هست، به «چهار چهارشنبه و کلاه‌گیس» نزدیک‌تر است، چون اگر دور بود، آن‌قدر داستان‌هایش پراکندگی زمانی نداشت.

- این دوربودن از خودت در سینما اذیتت نمی‌کند؟

نه، اتفاقا بازیگری فرصت زندگی‌کردن در روح و جلد آدم‌های دیگر را به من می‌دهد. فرصت تجربه‌کردن آدم‌ها و زندگی‌هایی که خودم از آنها دور هستم را دارم. شاید اگر یک روزی، یک نقش شبیه به خودم به من پیشنهاد شود، خیلی از بازی لذت ببرم، چون خودم را می‌بینم. ولی هنوز آن نقش به من پیشنهاد نشده.

- این نقش شبیه به بهاره رهنمای واقعی چیست؟

مجموعه تصاویر مختلفی از یک زن است که هیچ کدام خودش نیست، چون من خیلی آدم پر از ضد و نقیضی هستم. من معتقدم که همه آدم‌ها در ذاتشان شبیه هم هستند. حالا در این دنیای ظاهری و اسباب بازی ظاهرشان با هم فرق دارد.  من  هم از این قاعدع مستثنی نیستم اما با همین دیدگاه اسباب بازی بودن تفاوت ها حس میکنم در بین آدم‌ها ی این شهر، آدم عادی نیستم و  این خرق عادت ها  و یک‌جور دیگر زندگی‌کردن من  برای  استفاده در خلق یک شخصیت توسط فیلمنامه نویس  ابزارساده ای نیست. شاید پیمان باید برای 40 تا 50 سالگی‌ام هم دوباره بنویسد.

- وسط تمام این تجربه‌های متفاوت، به‌جز همین ماندگاری در حرفه‌ات، چه دغدغه دیگری برای زندگی‌ات داری؟

من از 18-17 سالگی که تصمیم گرفتم وارد هنر شوم، دختر نپخته‌ای بودم، دختر کوچک ومورد توجه و لوس خانواده بودم و در اجتماع زیاد حضور نداشتم، اما خیلی زود فهمیدم هنر یکی از مهم‌ترین راه‌هایی است که می‌توانی به اصلت و ریشه‌های اصلی‌ات برگردی. حتی در سن کم هم به این اعتقاد داشتم... حالا شاید محبوبیت و شناخته‌شدن و امضادادن و... برای من مهم بود، ولی این ماجرا هم در پس ذهنم بود و هرچه سنم بالاتر رفت، پررنگ‌تر شد. برای همین است که وسط این همه شلوغی نمی‌توانم تئاتر را کنار بگذارم، چون تئاتر مرا به این رسیدن خیلی نزدیک می‌کند.

- چطور؟

چون تو مرتب خودت را در این بازی‌ها می‌شناسی و نزدیک‌شدن به ذاتی که از آن آمده‌ام، خیلی راحت‌تر است. من مطمئنم که آمده‌ام به این دنیا تا کار مهمی در هنر انجام دهم. اگرچه مدت‌هاست به این اعتقاد پیدا کردم که سینمای ما نقطه کوچکی است در دنیا و من خط و خطوط سینما را برای خودم مشخص کردم.

- با این کوچکی سینما کنار آمدی؟

کنار آمدن نیست. پذیرفتم. این دو با هم فرق دارند. کنار آمدن تحمل‌کردن است، اما پذیرفتن یعنی با منطق و اصول می‌دانی که چهارچوبی هست و اتفاقا ممکن است با آن خوش هم باشی.

- یعنی چه؟!

خیلی آگاهم به این ماجرا که در سینمای ما از جهت جایزه‌بردن یا مطرح‌شدن، اتفاق خارق‌العاده‌ای نمی‌افتد. ممکن است وقتی خوب یا بد بازی کنم، آدم‌هایی باشند که متوجه شوند، اما ارتباط با مردم برای من مهم‌تر است و دنبال آن هستم.

- با پذیرفتن این ماجرا، حسرتی نداری؟

چرا، حسرت خیلی چیزها را دارم.آدم بی حسرت که نمیتوتند کار هنری بکند . البته این‌طور نیست که برگردم به گذشته و نگاه کنم و بگویم چرا این‌طور نشد، چون تقدیرگرا هستم و معتقدم هر اتفاقی در لحظه، برای من بهترین بوده. اما حسرت‌هایم خیلی شخصی است؛ این نیست که چرا فلان جایزه را نبردم یا فلان کار را نکردم و... اما مثلا دلم می‌خواهد پریا کوچک شود و من با بینش الانم مادری کنم.

- آرزو چی؟

در مورد نوشته‌هایم این آرزو را دارم که یک روزی داستان‌هایم به زبان‌های دیگر منتشر شود، چون خیلی دلم می‌خواهد زن بعد از انقلاب، به‌خصوص زن بعد از جنگ را معرفی کنم. یا دوست دارم با آگاهی الان برگردم به تجربه‌های گذشته‌ام؛ مثل مادرشدن، عشق‌ورزیدن، درس‌خواندن و...

- پس در دنیای بازیگری هم حسرتی نداری؟

یک وقت‌هایی تئاترهایی به من پیشنهادشده که نتوانستم بروم و بعد که دیده‌ام، ناراحت شدم از این‌که نتوانسته‌ام. بروم اما در بازیگری سینما، واقعا حسرتی برای من وجود ندارد. اگر یک فیلم خوب  . جایزه باشد که در "دایره زنگی " و "گاو خونی "، "نان، عشق و... موتور هزار"اتفاق افتاده. با کسانی که دوست داشته ام مثل آقای شکیبایی، آقای نصیریان، آقای پسیانی و... هم بازی کردم. شاید در سینما تنها کسی که دلم بخواهد با او کار کنم و تا الان پیش نیامده، خانم بنی‌اعتماد است که مطمئنم آن هم یک روزی اتفاق می‌افتد.

 پ. ن: راستی دقت کردید چقدر عدد در این مصاحبه بود ؟ :))

اما مجموعش را دوست داشتم ممنونم نازنین جان.

   + بهاره رهنما - ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٥

محک و سن پطرزبورگ

دوشنبه 24 آبان ساعت 8 شب در پردیس سینمایی ملت (واقع در بزرگراه نیایش شمال) فیلم سن پطرزبورگ به نفع کودکان سرطانی محک سانس ویژه ای را در نظر گرفته. بلیت برای عموم آزاد است. قیمت بلیت های این سانس از قیمت پایه بلیت سینما تا همتِ عالی است.

بازیگران فیلم و تنی چند از ستارگان دیگر سینما در این مراسم حضور خواهند داشت.

دوشنبه 24 آبان ساعت 8 شب پردیس سینمایی ملت

پ.ن: قبلا از همکاری علی سرتیپی، حمید اعتباریان (تهیه کنندگان فیلم) و خانوم ملک زاده (مدیریت پردیس سینمایی ملت) و مهم تر از همه، مدیران و دست اندرکارانِ نازنینِ محک که پیشنهادهای عجیب و پُر دردسرِ مرا با مهربانی می پذیرند، سپاسگزارم. 

   + بهاره رهنما - ٧:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٢

قانون برای من همیشه عطف به ماسبق می شود

این دل عزیزم از من پرسیده که آیا آبان ماه هنوز هم برایم عزیز است . نمیدانم چرا این را پرسیده ای اما قانون برای من همیشه عطف به ماسبق میشود ، من گذشته ام را نفی نمیکنم که اگر بکنم هویتم را باخته ام مثل ایرانی های دو پاسپورتی که ، بیشتر وقت ها پاس ایرانی شان را رو نمیکنند نیستم به گمانم گذشته هر کسی تابعیت اصلی اوست . به گمان شخصی من نباید به گذشته آویزان ماند و تاب خورد، ، اما نفی اش هم  دروغ بزرگی است که اول از همه به خودمان می گوییم و به مرور بی هویتی و بی ریشه گی اش بیمارمان میکند .
آبان ماه به هر دلیلی که همیشه برایم عزیز بوده مثل تولد عزیزان ، مادرم ، خواهرم ، برادرم و... هنوز و همیشه عزیز خواهد ماند ، لااقل تا همیشه ای که بودن من رقمش می زند . . حالا شاید خیلی از بهانه های این دوست داشتن دیگر در اولویت نباشند یا کمتر به خاطرم خطور کنند یا کمرنگ شده باشند اما به هر روی پاک نشده اند و نمی خواهم که پاک شوند . دلبستگی های من بخشی از تاریخ وجودی و تابعت اصلی زندگانی من است . مهم نیست که آنها چه بوده اند ، مهم این است که مال بخشی از گذشته من اند.
و اما سمانه عزیزم می دانم بعد پنج سال زمانی طولانی را باید سپری کنی تا دوباره خودت را پیدا کنی و به قول نازنینی کودک وجودت را در آغوش بگیری و نوازشش کنی و دلداری اش بدهی و مخصوصن این کودک درون را برایت مثال زدم که واقعن تا او را دوباره دوست نداشته باشی ،، از این زخم سرباز شفا نمی یابی .در چند پست قبلی من مطلب هنر ترک کردن را که از وبلاگ دوستی به نام فرجام نقل کرده ام پیدا کن و بارها و بارها بخوان . عین نسخه ای شفا بخش تکرارش آرامت میکند ، من که دیگر حفظش شده ام . و اما به تو قولی میدهم ، نیچه گفته : آنچه مرا نکشد قویترم می سازد ، قول میدهم بعد از گذراندن این دوره گذر و درمان چنان خود محکم و صیقل خورده ای از خودت ببینی که خدا را بابت همه ماجرایی که روزی مصیبت می شمردیش ، هزار هزار بار شکر کنی .

و من هم خدای خودم را شاکرم که این وبلاگ هنوز هم بعد از نه سال وبا وجود معذوریت من برای باز کردن صفحه کامنت ها ، باز هم مخاطبان خود را دارد . مخاطبانی که با نامه هایشان مرا از دیدگاه های بی حب و بغض و گاه بسیار آموزنده شان با خبر میکنند . این روزها باز آبان ماه تیاتری من در جریان است . معجزه ای سال هاست آبان ماه های زندگی مرا با تیاتر پیوند میدهد ، مشغول تمرین نمایش مرثیه خواب به کارگردانی محمد حاتمی هستم ، وقتی بعد از ساعت ها کار در روزهای پایانی فیلم مهرداد فرید شب ها تا یازده و دوازده شب مشغول تمرین این نمایش در نقش دختری به نام رویا با تردید ها و سوال های بسیار هستم ، حتی بابت خستگی هایم خدا را شکر میکنم بابت همه آنچه مرا به این روز ها و به این لحظه ها رسانده ، بابت تیاتر ، آبان ماه و عشق عجیبم به زندگی.

   + بهاره رهنما - ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٠

اعلامیه ای برای گربه های شهر من

کار پیدا نمی کنند زیرا آن ها را نه بازویی ست و نه زور بازویی. تنها دو گوشِ پشمالوی کوتاه دارند که آفریده شده برای تعجب کردن.

 این اعلامیه را دوست خوبم خانوم فریده حسن زاده - مصطفوی برایم فرستادند مترجم - شاعر و حامی گربه های بی پناه تهران .می توانید و البته خوشحال می شویم اگر این اعلامیه را در حمایت از گربه های طفلکی شهرمان با دوستانتان البته با ذکر منبع و نام شریک شوید . هیچ منطقی نگفته که حیوانات از ما انسان ها کمتر نیازمند مهر و توجه و دوستی اند .

اعلامیه ای برای گربه های شهر ما:

شکار کردن نمی توانند زیرا موش هایی که در زمانه ی آن ها می زیند از ان ها قوی هیکل تر و تنومند ترند .

 

 چشم ِ امیدشان به شماست :  به ته مانده ی بشقاب ِشما حتی وقتی خودتان  سفره ی رنگین ندارید .گاهی همین قدر که لگدی نخورند و دادی بر سرشان کشیده نشود و سنگی به سویشان  پرتاب نشود خود را خوشبخت می یابند.  چه بسیار از آن ها که چشم ها یا دُم ها یا پوست خود را بر اثر انفجار ترقه های بچه های بازیگوش از دست داده اند.

نمی دانند چرا حتی از ورود به  پارکینگ ها و نشستن زیر اتومبیل های آدم ها  محرومند وفتی تاریخ نشان داده است  که تا به حال هیچ گربه ای نه خانه ی کسی را خورده است نه ماشین کسی راو نه موتورخانه ی هیچ آپارتمانی را.  

 سردشان است در شب های  این زمستان زود از راه رسیده .

به کدام گناه باید این همه تنهایی و بی پناهی  را تحمل کنند؟  

 

 

؟

   + بهاره رهنما - ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٥

دست خط پانزده سالگی من

پدرم "هشت کتاب" سهراب سپهری را از خانه اش که خانه قبل از ازدواج من هم بود آورده تا با پریا در مورد شعری حرف بزند . عالم خاص خودشان را دارند این پدر بزرگ و نوه و من هم آرام و بی صدا گاهی فقط به تماشایشان قناعت میکنم گاهی پریا مداخله ام را می خواهد وقتی خصوصن در مورد رو خوانی حافظ شک میکند که شاید من چیزی را بهتر بدانم . اغلب هم پدر درست گفته اما پریا می گوید:" مامانم آخه حفظه" و من باز برای چندمین بار تکرار میکنم که تمامش را نه ، و باز برای چندمین بار عهد میبندم که تمامش کنم . پدر از اتاق پریا میاید  به طرف من و هشت کتاب را میدهد دستم و میگوید:" وقتی این را برا ی پریا باز کردم دیدم تو کنار بعضی شعر ها دست خط هایی نوشته ای." وکتاب را به من میدهد و میرود چای بریزد . کتاب را باز میکنم در یک حساب سر انگشتی این کتاب و دستخط های من باید مال پانزده یا شانزده سالگی من باشد .

 نگاه می کنم دست خطم نا آشناست حسابی عوض شده یاد دختری می افتم که از روی دست خط آدم ها می توانست خصوصیات شان را پیش گویی کند ، یک لحظه حس میکنم من هم همین توانایی را لااقل در مورد خط خودم دارم ، خط زیبا و ظریفی که با دستان دخترک خودخواه اما مهربان ،شاد اما غمگین ،تنها اماشلوغ و بسیار طالب تحسین اطرافیان و در عین حال بی اعتناست . دختری که تصمیم گرفته تا شناخته شود ماندگار شودو تمرین امضا میکند تا بعدن به هوادارانش امضا دهد ، دختری که میدانم موهای صاف و بلندش را طبق معمول آن روزها با خودکاربیک پشت سرش جمع کرده و دارد سعی میکند فروغ حفظ کند اما چیزی را که نفهمد نمی تواند به خاطر بسپارد و هر روز کتابچه زرد وکوچکی رامی نویسد قبل از رفتن به مدرسه در گونی لباسهای زمستانی قایمش میکند و.....قرار است افسار ذهنه گریز پایم را از دست ندهم افسار را میکشم و یکی از یادداشت ها را می خوانم :نوشته ام : "ناگهان تو از بیراهه لحظه ها ،میان دو تاریکی به من پیوستی
....

اول نمیدانم این قسمتی از شعر های هشت کتاب است یا کسی دیگر گفته و من نوشته ام  یا شایدخودم که احتمال این آخری کمتر است .دلم میریزدپایین که چرا این را نوشته ام که این" تو "آن روزهاکه بوده که من این را به چه حالی نوشته بودم که چرا اینقدر سعی کردم ظریف و زیبا بنویسم که که که ....

 هیچ چیز یادم نمی آید میدانم که هرگز آن روزها عاشق نبوده ام میدانم که غمگین هم  نبودم ، میدانم که آشنایی نبود جز مهمترین مرد هنوز زندگیم پدرم و بعد می ترسم ، می ترسم که نکند چیزی و حالی و کسی بوده و من دیگر به یادش نمی آورم  و این جاست که می فهمم نه من فقط از فراموش شدن نیست که می ترسم که ازفراموش کردن هم می ترسم .بعد شروع میکنم به شمارش اعداد که از پانزده سالگیم چقدر گذشته ،قلبم آتش میگیرد وقتی فکر میکنم بیست و یک سال بعد در پنجاه و هفت سالگی شاید دیگر بهانه های نوشتنم را به یاد نیاورم.اصلن شاید دیگر آ ن زمان در جهان ذهن باشم و حیاط سفلی و همه خاطراتش پشت سرم مهر و موم  شده باشد خودم را دلداری میدهم که نه فقط نوجوانی آن همه شور و جوشش و زندگی است که زود از یاد میرود و میانسالی را با همه خاطرات سی سالگی به بعد دو دستی چسبیده ایم تا عصای مجازی احساس زندگی در کهن سالی باشد . چیزی نمی گذرد که اندیشه متناقض دیگری ذهنم را پر میکند اندیشه ای که وسوسه اش را دوست دارم , اندیشه این که  شاید هم باید بیش از این ها جرات داشت،جرات فراموش شدن و فراموش کردن .
نمیدانم فقط خوب میدانم که باز موتیوی از گذشته ها حالم را بهم ریخته و البته این را هم دانم که  همیشه عاشق جرات کردن و جرات داشتن هستم . 

   + بهاره رهنما - ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱۳

تو هم کتابت را جا بگذار و برو

چندین روز پیش مقاله ای در روزنامه شرق خواندم با عنوان کتابت را جا بگذار. در آن مقاله از حلقه تکرار شونده ای یاد شده بود که در همه جای دنیا توسط آدم های اهل مطالعه و البته آدم های پر شورو با حال راه افتاده بود . حلقه ای که با جا گذاشتن کتاب هایی که دوست داریم بعد از پایان خواندنشان در محل های عمومی مثل : مترو .اتوبوس .تاکسی .مطب دکتر یا مثلن فرودگاه شکل میگرفت . در این مورد آخر یعنی فرودگاه خوب یادم هست که یک بار کلی اراجیف شخصی برای دوستی نوشته بودم اول کتاب شعر پابلو نرودا "هوا را از من بگیر خنده ات را نه " و او کتاب را در فرودگاهی جا گذاشت . تا مدت ها فکر میکردم که واقعن کسی که این کتاب را پیدا میکند با این عنوان شاعرانه و در تضاد با مسخره بازی هایی که من در تقدیم کتاب آورده بودم و اغلب هم اسم حیوان هایی بود که دوستم شبیه شان بود :))چه فکر میکند ؟ خلاصه شد خاطره با مزه ای که هنوز هم یادآوریش می خنداندم . من پیشنهاد می دهم که بیایید این حلقه را برای کتاب های ایرانی در ایران و جهان راه بیندازیم . در نورد کتابهای که به شیوه این حلقه در سطح دنیا شناورند ,حتی سایتی هست که شما می توانید سفر کتاب به جا گذاشته تان را پی گیری کنید و مشخصه اش یادداشت کوتاهای است که اول کتاب به نام خودتان یا یک نام مستعار میگذارید و نیز محل به جا گذاشتنتان .دنیا تغییر کرده و این روزها می توان حتی به عمد چیزی را جا گذاشت و خوشحال هم بود .  یکی از دوستان روزنامه نگار من به زودی سایتش را راه خواهد انداخت یا شاید یک وبلاگ بسازد برای کسانی که کتاب جا می گذارند  تا بیایند کامنت بگذارند که کی و کجا چه کتابی را جا گذاشته اند ؟ و بعد یکی دیگر که کتاب را پیدا میکند بیاید و بگوید کتاب را کی و کجا پیدا کرده و باز هم او بعد تر کامنت بگذارد که کتابی را که پیدا کرده و خوانده کجا جا گذاشته و البته باید آدرس سایت یا وبلاگ مربوط به این حلقه گم و پیدا شدن کتاب هم در کنار یادداشت مان در صفحه اول کتاب بگذاریم و شاید توضیحی در مورد این کار .

همه عمر عاشق نو آوری شگفتی و ساختار شکنی بوده ام حالا چقدر اجرایش کرده ام یا جاهایی بنا بر باورهایی از آنها گذشته ام بماند . اما از وقتی آن مقاله را خواندم همه اش به فکر این بودم که حتی تقلید  از کار خوب فرهنگی هم اتفاق خوبی است .

بعد از تحریر 1: راستی بعد از اهدای عواید کتاب دوم من " ماه هفت شب " به بچه های محک , فیلم سوم من که در این هفته ها روی اکران است یعنی : "هرچه خدا بخواهد " هم بخشی از فروش فیلم را به این کار اختصاص داد.گفتم که تقلید از کار نیک , خوب است:)) و البته جسارت هم می خواهد که تهیه کننده این کار داشته و دارد .

2: از موسسه مهربان محک که کمک های فرهنگی دست اندر کاران فرهنگ و هنر را با روی گشاده و مهر می پذیرد و ما را در این خانواده نازنین جای میدهد سپاسگذاریم .

   + بهاره رهنما - ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٤

ساحل بهانه بود، رفتن رسیدن است

جایی سر کلاسی نشسته‌ام که استاد این جمله ساده اما عمیق را می‌گوید و بهانه را دستم می‌دهد. بهانه آملی‌وار این هفته‌مان را که از راه‌های زمینی و آسمانی همیشه خودش را به من نشان می‌دهد تا با شما‌ها تقسیمش کنم... تو زندگی خیلی‌هامان یک وقتی یک جایی یک روزگاری چیزی یا کسی هدف بوده، خیلی مهم و کاملا تغییردهنده. خب زمان که منتظر ما نمی‌ماند، بخواهیم و نخواهیم می‌گذرد و هیچ تضمینی هم نیست که تو به آن‌چه روزی تمام هدفت همه زندگی‌ات و پل رویاهایت بود، برسی. اما این روز‌ها شک ندارم که هر آن‌چه که ما تلاش کافی را برایش می‌کنیم، اما به هر حال و به هر روی نمی‌شود، درسی در نشدن داشته. پرشکوه ماندن و گذشتن از این مسیر در این راز نهفته است که تو این درس را بگیری. دقت کن محال است که نشدن چیزی که برایش تلاش کرده‌ای و گمان می‌کردی حقت باشد بدون درس باشد. پس یک بهانه این‌که برای خوشحال‌کردن کسی که چیزی را که احساس می‌کرده حقش بوده نگرفته، برو پیشش و با او موضوع را باز کن و کمکش کن ببیند چه درسی در این نشدن بوده. بعد وقتی برگشتی خانه خودت را مرور کن. یادم هست که مادرم همیشه می‌گفت شب موقع خواب کارهای روزی را که پشت سر گذاشتی مرور کن ببین آیا چیزی بوده که نباید انجام می‌دادی. حالا که دوستت را با یادآوری درسِ نرسیدنش آرام کردی، خودت هم شب آرام و تنها دراز بکش و فکر کن ببین برای خودت چه نرسیدن‌هایی درس‌های خوب داشته و شاید حتی در طول زمان برکات خوب. گرچه این نگرش در مورد موضوعاتی که همین الان با آنها درگیری جواب نمی‌دهد چه برای خودت و چه برای دوستت دنبال موضوعی برو که زمانی از نشدنش گذشته باشد. زمان همیشه قضاوت ما و نگاه ما را عادلانه‌تر و آرام‌تر می‌سازد. بعد شاید یکهو مثل من دیدی اصلا ساحلی که آرزویش را داشته‌ای امروز دیگر هیچ مقصد نیست، ساحل آن روز به نظر مقصد می‌آمد تا رفتن را به من بیاموزد، حرکت‌کردن و با موج جلو رفتن را، پویش را و نامیرای کندن و جلو رفتن را... دوستی می‌گفت نصف بیشتر اشعار عاشقانه دنیا به زن‌هایی تقدیم شده که الان دیگر حتی چهره‌شان به یاد آن شاعران نمانده، اما آنها بهانه‌ای بوده‌اند برای شاعرشدن اینها. و البته از حق نگذریم که ما زن‌ها بزرگ‌ترین ملکه‌های الهامیم.

پ. ن: این مطلب در شماره ۴٠٨ مجله چلچراغ در صفحه آملی چاپ شده است.

   + بهاره رهنما - ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢