شب چله چلچراغی من

قبل از تحریر : ظاهرن اعلان بزرگ و مشخص کنار صفحه کافی نیست پس باز اعلام میکنم :  نویسنده ,کلیه نوشته های موجوددر این  وبلاگ را اختصاصن برای فضای مجازی نوشته !  استفاده از آنها به هر شکلی غیر مجاز بوده و قطعن  پی گرد قانونی  خواهد داشت ! مگر خود نویسنده بنا به صلاح دیدش در مواردی مربوط به مسائل عمومی و اجتماعی  یادداشتی را انتخاب و به مجله , سایت یا روزنامه ای ارسال نماید.

با تشکر مدیریت وبلاگ شخصی بهاره رهنما "ماه هفت شب "

شب یلدا مهمتر از همه چیزبرایم  یادآور چلچراغ است ...یاد آور مرد بلند قامت و چهار شانه ای که امروز گمان می کنم حتی ما روی استقامت شانه هایش خیلی حساب کردیم ...یادآورآقای خاتمی وقتی می آمد شب چله چلچراغ و برایمان حافظ باز می کرد ... یادآور آن سالی که پیمان از دست ایشان مدال برگزیده نویسنده جوانان ایران را گرفت ، همان سالی که ایشان دوبار حافظ را باز کرد و هر دو بار یک مطلع آمد ،...یاد آن سالی که خانوم معتمد آریا مجری بود و من جزو بارهای  اندک زندگیم بود که شاید, شاید ,شاید ,حسادت کردم ...یاد منصور ضابطیان و آن سالی که با هم مجری بودیم ...یاد همه بچه های چلچراغ ...یاد سفر های استانی مان ..یاد کل کل های من و نیلوفر سر تصاحب  بابا لنگ دراز ...بابا لنگ درازی که مال همه ما بود و مال هیچ کس نبود ...یاد آن باری که برای بار اول آقای رییس جمهوررا می دیدم و دوتا "پروپرانول "بیست یک جا خوردم و وقتی دیدمشان با آن عبای شکلاتی و لبخند بزرگ با زهم ضعف کردم ... یاد مادر بزرگ هم می افتم اما دیرتر  از چلچراغ ،خیلی دیر تر... شب چله برای من تا ابد با نام چلچراغ همراه است ...تا ابد ...به حافظی که قسمش داده ام دل شکسته ام را مونس باشد پناه خواهم برد اما قسم خورده ام که برای هیچ رفته ای  باز نیت نکنم . ...نه مهم نیست چلچراغ توبه شکن همه ما بوده و هست ...پس قسمم رامی شکنم و برای برگشتن چلچراغ نیت می کنم ...آرزو می کنم ...دعا می کنم ... 

و شیخ  نازنین شیرازی من  پاسخ می دهد :  گر دست دهد خاک کف پای نگارم    بر لوح بصر خط غباری بنگارم
 ...

و من به این سه نقطه و به "نون وال قلم "ایمان دارم که سپیدی ها در راه این شب بلند طولانی اند...

   + بهاره رهنما - ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۳٠

یه حالی . یه وقتی . یه جایی

قبل از تحریر : ظاهرن اعلان بزرگ و مشخص کنار صفحه کافی نیست پس باز اعلام میکنم :  نویسنده ,کلیه نوشته های موجوددر این  وبلاگ را اختصاصن برای فضای مجازی نوشته !  استفاده از آنها به هر شکلی غیر مجاز بوده و قطعن  پی گرد قانونی  خواهد داشت ! مگر خود نویسنده بنا به صلاح دیدش در مواردی مربوط به مسائل عمومی و اجتماعی  یادداشتی را انتخاب و به مجله , سایت یا روزنامه ای ارسال نماید.

با تشکر مدیریت وبلاگ شخصی بهاره رهنما "ماه هفت شب "

 

نمیدانم بعضی لحظه های عجیب چه طور می آیند سراغ آدم ، یا بهتر بگویم چه طور شکل میگیرند؟،  همین قدر میدانم که مدت هاست ایمان آورده ام که چیزی عجیب تر و جادویی تر از ذهن انسان وجود ندارد....

 نشسته ام توی یک کافی شاپ خیلی بزرگ با سقفهای بلند و یک آبشار مانند مصنوعی پشت پنجره ای شیشه ای جلوی نظرم است  و منتظرم تا دوستم نوشیدنی ها را تحویل بگیرد و بیاید ، احتمالن رفته تا سیگاری هم بکشد ، یا شایدهم رفته دستشویی به هر حال دیر کرده . نگاهم را میگردانم ، بین آدم ها و گاهی به عادت همیشه ام بی هیچ دلیلی لبخند میزنم ، میان این نگاه کردن ها نمیدانم چه میبینم ، نمیدانم  یک هو ناگهان چه ام میشود که در لحظه حالی سرشار ا ز دلتنگی و نا امیدی ، حالی که شاید آخرین بار دو سال پیش تجربه اش کرده بودم , واقعن بی هیچ دلیلی در تمام بدن و سر و جان و ذهنم زنده میشود، حال خراب عجیبی ....چیزی شبیه خفگی و نفس تنگی، گریبانم را میگیرد، هرچه فکر میکنم نمیفهمم این سقف بلند ، این آدمها ،این بوی قهوه ، آن صدای آبشار کدام این حال را باز  در من زنده کرده ؟،بوی دوری در سرم میپیچد ، بوی پاکو رابان سیاه آمیخته میشود با بوی سیگار کمی آنسوتر , با همه توانم سر می گردانم ، نه کسی هست نه آشنایی نه دوستم ..و به قول شاملوی نازنین و جهان از هر سلامی خالی است ...انگار توی یک آکواریوم شیشه ای  بزرگ و بی هوا گیر افتاده ام وبیرون این شیشه ها زندگی ادامه دارد ، می ترسم وگرنه داد میزدم ، که اشک به دادم میرسد بغضم میشکند و آبشاری شبیه همین که پشت پنجره است از چشمانم جاری می شود ...

خدا را شکر این جا مثل ایران نیست که همه نگاهت کنند ، گرچه به هر حال و با احتیاط دو سه نفری که در میز های کناری هستند زیر چشمی نگاهی می اندارند اما من این جا فقط یک زنم همین ، بهاره رهنمایی در کار نیست و حریم خصوصی همه آدم ها ارزش خودش را دارد که البته کم هم نیست .

در دلم همه اش از خدا می خواهم تا قبل از آمدن دوستم این اشک ها بند بیایند ، آخر هیچ توضیحی برای این حال عجیب وسط یک سفر کاملن مفرح که کلی هم خندیده ایم ندارم .. دخترک ریز نقش چشم بادامی گارسون به سمتم می آید. جدا از دستمال های روی میز برایم دستمال آورده ، به انگلیسی لهجه دار عجیبش می پرسد : "کاری از دستم بر میاد? "خنده ام می گیرد. می زنم روی دست ظریفش که یعنی مثلن ممنون از تسلی ات و در دلم میگویم:" خب که چه من اصلن نمیدانم خودم یک هو چه مرگیم شده تو چه کار می توانی بکنی آخر دخترک؟" ، که نرمی پست دستش بغضم را باز به گلو میاورد و اشکی دوباره... به فارسی دلم می خواهد حرف بزنم ، به فارسی به او میگویم : " می دونی نرمی این دستا هیچ وقت  از یاد آدم نمی ره؟"... و دستش را که حالادر دستم گرفته ام , نوازش میکنم ، او لبخند میزند,  من پلک می زنم که یعنی خوبم, او می رود .....

دوستم که بالاخره می رسد نگران می پرسد:" کسی مزاحمت شد؟ چی شد؟"  میگویم :"نه بنشین کسی رو دیدم یادچیزی افتادم ...بی خیال, نپرس الان اینو می خورم حالم جا میاد ." او می گوید : "وای تقصیر من بود دیر کردم معذرت می خوام ." من در دلم میگویم : "من هم معذرت می خوام که دروغ گفتم ، راستش نه کسی رو دیدم که منو یاد چیزی بیندازه و نه درست می دونم یاد چی افتادم! فقط حال عجیبی بود تو جای عجیبی که یهو شکل گرفت . همین ..."و به انگشتر دستم نگاه می کنم که رویش نوشته : "این نیز بگذرد" ، موقع رفتن می روم به آرامی باز دست دخترک چشم بادامی را می نوازم و می گویم:thanks for your kindness

   + بهاره رهنما - ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢۸

سپیدارها

سپیدارهای بلند ، پشت دخترک
آرام و موزون تکان می خورند ...
به باد سپرده اند شاخه های بلندشان را
همچون مادری با هزاران دست دعای رو به آسمان
برای دخترک ، برای عشق ، برای باران...
و من می اندیشم که چه خوشبختند این سپیدارها 
و می اندیشم که چه سخت است این روزها مردن
یا چه سهل نیست این روزها مردن
و می اندیشم که روزی با هزاران دلیل عاشقانه مرگ از راه نرسید
و میدانم روزی بی هیچ دلیل عاشقانه ای مرگ از راه می رسد...
می اندیشم که چنین مرگی ، مرگی بی حتی یک دلیل عاشقانه چه غیر شاعرانه است
و به یاد می اورم که روزی عاشق شاعرانه مردن بودم
و به حال سپیدار ها غبطه می خورم که روزی :
عاشقانه ، ایستا و شاعرانه خواهند مرد ....

Bahare rahnama

بعد از تحریر : شاعر نیستم. نبودم یا نخواستم باشم نمی دانم. اما  این روز ها از پس سال ها و ماه ها باز هوای شعر در سرم پیچیده یا شاید هوای شاعرانه گفتن ...

   + بهاره رهنما - ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٢

ابرهای کودکی من

کلمبوس , استراتوس , سیروس و یک ابر دیگر که الان یادم نیست , ولی خوب یادم هست که چقدر آن درس را دوست داشتم و چقدر همیشه آن روز ها و سال ها سربه هوا بودم . به دنبال ابرهایی که گاهی شکل پدر و عمو بودند, گاه شکل بابا نوثل و  گاهی شکل دختر شاه پریان و گاه شکل خداییی که در دنیای کودکانه  آن روز های من همیشه مرد بود . 

 ابرها در آسمان کودکی من و در شکل گیری نگاهم به  نقش ها  عامل مهمی بودند .بعد ها وقتی در نمایشی دعوت به کار شدم که در بخشی از آن نویسنده نمایش , نوشته بود :"ابرها وجود خارجی ندارند و چیزی نیستند جز توده های هوای متراکم که از فاصله این طور مشکل به نظر می آیند ."حسابی حرص خوردم و به طرز احمقانه ای  آقای چرمشیر را  که نویسنده ان متن بود ,  نابود کننده  بخش مهمی از رویاهای کودکی ام " ابرها" می دانستم . یادم هست وقتی رضا بهبودی در نقش خلبانی که به وجود ابرها به شکلی که مردم می پندارند بی اعتقاد بود این جمله را می گفت :"ابرها چیزی نیستند جز توده های متراکم هوا." , قلبم می ریخت توی سینه ام و هر بار اضطراب عجیبی به دلم می افتاد .

 اما آن روز ها هنوز ابرها بودند و من سعی میکردم ذهنم را برگردانم به زمانی پیش از این نمایش . زمانی که من واقعیت مزخرف و علمی تود های هوای متراکم را هتوز نمی دانستم و گمان می کردم به جای پایین آوردن ماه از آسمان باید از مرد رویاهایم بخواهم که یکی از آن ابرهای کلومبوس را که مثل تکه های بزرگ پنبه بود و من از همه بیشتر دوستش داشتم را برایم بیاورد پایین تا یک شب سرم را روی این بالش ابری بگذارم و به خواب بروم ...

این روز ها اما  انگار هزار سال از آن روز ها گذشته , حالا که آسمان شهرم را آستری بد رنگ و چرکی پوشانده و انگار آسمان با من و شهرم قهر کرده و جایی رفته و این سقف کاذب و بدلی را جای خودش گداشته تا هرچه نگاهش کنی جز یاس و سیاهی و تاری و ناامیدی نبینی .

 با پریا به آسمان نگاه می  کردم که در آن دیگر هیچ چیز نبود , سپیدارها پشت سر دخترکم رو به آسمان انگار دست دراز کرده اند . به پریا می گویم:" یه وقتی که من هم سن و سال الان تو بود م همش سرم تو آسمون بود واسه تشخیص نوع ابرا", پریا می خنده و می گوید : "آسمون یه جور ترسناکیه مامان . نه ؟ عین این فیلمای علمی تخیلی شده , تو مدرسمون می گفتن واسه بد حجابی خانوم های تهرانی آسمون این جوری شده و بارون نمیاد مامان این چه حرفیه آخه ؟ "می گویم : "نمی دونم اما شاید یه ظلمی شده, شاید کسی که خیلی پیش خدا عزیزه دلش گرفته از دست مردم , و توی دلم ادامه می دهم :"ولی آخه کسی که پیش خدا انقدر عزیزه که چیز بد واسه کسی از خدا  نمی خواد ؟" پریا  حالا رفته گوشه ای و دارد با گربه ای ور می رود , گوشزد میکنم که دستش را به چشم هایش نمالد , آخر به هرنوع حیوانی از این حیث حساسیت دارد ومی ترسم , می ترسم  از روزگاری  که حتی حیوان های اهلی هم از شهرمان فرار کرده باشند و پریا روزی برای کودکش تعریف کند که: زمانی در شهر ماو کنار ما ,گربه هایی بودند و زندگی می کردند و کلاغ هایی و کبوترهایی و سپیدارهایی بلند ....

   + بهاره رهنما - ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٩

برای شهلا جاهد و لاله سحر خیزان

 ماجرای شهلا جایی تمام این  سال ها در گوشه ای از ذهنم مانده بود و با لغاتی مثل اخلاق , تعهد ,خیانت , عشق , خشونت , گناه و بی گناهی با وجود میل وافر و سعی ام به عدم قضاوت هی هر از گاهی زنده می شد و می آمد جلوی نظرم . 

 سه سال پیش برای دیدن از زنان زندانی اوین با جمعی از دوستان به آن جا رفتیم . مناسبتی بود نمی دانم چه ؟ اما منسوب به حضرت علی (ع). آن روز کبری  هم بود , همان کبرایی که مادر شوهرش را کشته بود و خیلی های دیگر . یادم هست مجری برنامه خانومی بود که به خاطر کشتن شوهرش در نوبت اعدام قرار داشت . و البته شهلا ...  بیشتر مراسم هم  روی دوش شهلا و برنامه ریزی های او می گشت . برای من که در همه عمرم معروف بودم به حلقه اتصال دوستانم و روابط عمومی آشنایان و زود جوشی و چه و چه .. آن روز اتفاق عجیبی افتاد . در مقابل شهلا خودم را باخته بودم . از نگاه  پر تاثیرش با آن چشم های عسلی و مژه های بلند ریمل زده می ترسیدم . نه شاید هم ترس نبود اما نمی توانستم با او ارتباط برقار کنم . کم حرف شده بودم و وقتی آمد و لطفی کرد و چیز هایی در مورد چشم هایم گفت مثل دختر مدرسه ای های خجالتی سرخ شدم . بی شک زن تاثیر گذار و عجیبی بود . الان هم که دارم این یادداشت را برای او یا به بهانه او می نویسم نمی دانم آنهمه عقب نشینی آن روزم برای چه بود ؟ آنهمه فاصله گرفتن و .. نمی دانم حالا فقط به یک جواب می رسم و آن هم این که شاید از همان قضاوتی که گفتم می ترسیدم . خوب یادم هست که شهلا, آن روز  رفت بالای سن و متنی در مدح امیر مومنان خواند . مدحی با شور و جذبه فروان در تحریر های صدایش و تکان دادن دستهای زنانه  سفیدش در هوا که هنوزهم جلوی چشم هایم موج می خورند .

 وقتی جوان تر بودم نگاهم به دنیا خیلی سیاه و سفید بود .تا قبل از بیست و پنج سالگی یا چیزی در همین حوالی همه مفاهیم دنیا را در همین دو رنگ می دیدم . اما سی سالگی برایم پرده های عجیبی را کنار زد . پرده های که دیگر بیشتر اشیا و مفاهیم و موجوداتش خاکستری بودندو حتی گاه رنگی . گاه حتی سرخ و سبز و بنفش و...

 در این دنیای رنگارنگ بود که دو باره به ماجرای این دو زن نگاه کردم . داستان لاله و شهلا و در داستان شهلا عشق نفرینی او را از سیزده سالگی به یک آن روز ها "قهرمان" مرور کردم و در کنارش  تصویر انتطار بی پایان لاله برای دیر رسیدن های همسرش به خانه یا نیامدن هایش و صبوری او در تحمل این دور ی ها را حس کردم . بعد یادم آمد وقتی تازه ازدواج کرده بودم . در زیرزمین نقلی در خیابانی از خیابان های قلهک خانه ای داشتیم و من هر از گاهی محمد خانی را می دیدم که پر هراس و پیاده کوچه را گز می کرد و من که آن روز ها دوستش داشتم همیشه سلام می کردم و او هم همیشه چیزی شبیه جواب سلام زیر لب می داد . با عجله و قدم های بلند می رفت . نمی دانستم واقعن که  چرا انقدر اضطراب   دارد .. بعد ها که داستان بر ملا شد . فهمیدم خانه ای که برا ی شهلا گرفته بود, در انتهای همان کوچه خانه ما بود ...وقتی خبر را شنیدم هنوز سی ساله نبودم . هنوز رنگ ها همان سیاه و سفید بود ند و من که خودم تازه مادر شده بودم از تصور دو طفل معصومی که ظهر از مدرسه برگشته اند و با جسد غرق به خون و مثله شده مادرشان مواجه شده اند تا مدت ها خشمگین و هراس زده بودم و دعا میکردم قاتل لاله سحر خیزان به جزای عمل وحشتناکش برسد .. .

بعد ها در سی و چند سالگی ام نمی دانم کجا فیلم همکار عزیزم " مهناز افضلی " را دیدم و آن جا بود که دیدم, بنا به حریمی که برای این پرونده , قاثل شده اند ,بسیاری مساثل مربوط به این پرونده از اذهان عمومی پنهان مانده بود و آن جا بود که  من هم  تردید کرد م  که شهلا حتی اگر قاتل هم باشد دست تنها نبوده . شواهد ی بود حاکی  از وجود مردی در صحنه قتل و البته همین ابهامات بود که پرونده این فاجعه را سال ها به تعویق انداخت . تا قاضی پرونده به حج رفت و سرنوشت شهلا با وجود خستگی بسیارش از این همه بلاتکلیفی ,به دست قاضی دیگری سپرده شد که استنباط او بر قاتل بودن شهلا بود ...

و به قول پیمان چه بار سنگینی , شکر که هرگز قاضی نیستیم بر هیچ محکمه ای .

شهلا جاهد در طول این مدت پدر و برادرش را از دست داد . بماند که قضاوت خانواده سحر خیزان را هم نمی شود کرد که شاید  آرامش این بچه ها را در کشیدن آن صندلی می دانستند . جایی خواندم گذشت از قصاص , آنقدر عمل بزرگی است که همه گناهان اولیای دم را این گذشت ازخون عزیزشان پاک میکند  و می برد . دیروز سوار آژانسی بودم . پسر راننده میگفت:" تو درگیری کسی و کشتم اما خانواده اش لجظه آخر رضایت دادن . اونا خیلی بزرگوار بودن اما من دیگه زنده و مردم واسه خودم و اطرافیانم یکیه . این از مرگ سنگین تره خانوم رهنما  می فهمین ؟و من سکوت کردم چون واقعن خیلی چیز ها را نمی فهمم و ترجیح می دهم قضاوت شان نکنم . شهلا در آخرین عکسی که از او دیدم دیگر پیر شده بود دیگر حوصله رنگ کردن ناخن ها و مو هایش را که حالا کمی سفید شده بود نداشت و در نگاه او فارغ از قاتل بودن یا نبودنش ,دیگر من زنی خسته  را می دیدم که به پای عشق سوخته بودو تمام شده بود ...

شهلا فقط یک بار به این فتل اعتراف کرد و آنهم بعد از دیداری با  تنها عشق زندگی اش محمد خانی در حیاط اوین و در یک شب بارانی و ظاهرن رمانتیک این تصمیم را گرفت . شنیده های بسیاری حاکی از آن است که محمد خانی این تقاضا را از او کرده است ..شهلا اما نگاهی دارد در یکی از عکس های دادگاهش به محمد خانی که معنی تاوان را برایم سخت زنده می کند . او قاتل بود یا نبود , تاوان عشق را پس داد تاوانی که برای زن عاشق سرزمین من تاوان باید و غیر قابل گذشتی است . زن سرزمین من برای عشق تاوان می دهد از مرگ و پیری و تف و طرد و لعن تا اعدام ...

 شبی که قرار بود شهلا اعدام شود تا صبح خوابم نبرد . یادم افتاد وفتی روزگاری که سیاه و سفید می دیدم هنوز جمعی از دوستان دعوتم کردند تا برای گرفتن رضایت از اولیای دم برویم . پایم به رفتن نبود و نرفتم . بر عکس پرونده دل آرا که همه یعی خودم را کردم و نشد و شاید این جا باید یک خسته نباشید قرا به آقای خرمشاهی وکیل این دوپرونده مجهول بگویم ...صبح بیدار شدم از پیمان که او هم نگران بود چیزی نپرسیدم . و  برای کاری  باید جایی می رفتم  و رفتم ,تا رسیدم  پرسیدم اعدام شد ؟ گفتند : آره و سکوت....

می گویند شهلا دردقایق آخر فقط پرسید : "ناصر هم راضیه که منو بکشنن ؟"و وقتی شنید که او فقط به همین قصد آمده دیگر سکوت کرد و هنگام رد شدن از کنارش حتی دیگر نگاهش هم نکرد ..این در حالی است که با ز شنیده ها حاکی از آن است که در تماس های تلفنی  هفته پیش ,محمد خانی به شهلا قول داده بود تا پای چوبه دار  هم که ببرندش , او نهایتن رضایت  اولیای دم را خواهد گرفت و..

شهلا سکوت کرد و حتی به اصرار وکیلش برای گفتن جملاتی در لحظات  آخر تسلیم نشد .شاید چون باز خام قول عشق شده بود ... در آن سحر گاه ,حضور ناصر محمد خانی به عنوان یکی از مصران بر مجازات اعدام , شهلا را تمام کرد..شاید  نیازی به چوبه دار نبود , محمد خانی مسافر بود باز هم عجله داشت وشک ندارم که باز هم اضطراب و  شنیده ام که  بعد از اجرای مجازات  فقط گفت :" آرام شدم "!!!

..سکوت شهلا مرگ قلبش را زودتر از لگد زدن به صندلی دارش رقم زد . شهلا بعد از آن سوال تمام شد ...

روز اعدام شهلا با روز تولدم یکی بود . و  نیز با روز  دیگری , روزی که مجموعه هفت داستان عاشقانه من برای چاپ بعد از مدت ها کار و ادیت به نشر چشمه سپرده شد . و جالب است که مر دهای این هفت داستان عجیب شبیه مرد داستان لاله و شهلا یند و البته زن های هم یک وجه اشتراک بزرگ با شهلا و لاله , دارند  :آن ها نیز سخت عاشقند و ترک خورده از عشق .. اما زن های کتاب من هرگز بر سر مردی نمی جنگند ,  بل که عشق آنها را بهم نزدیک می کند .. در تقدیم کتاب نوشتم : برای پریا و دخترکان سرزمینم که هیچ نمی دانم آرزو کنم روزی عاشق بشوند یا نشوند ؟

اما ته دلم می دانم که آرزو می کنم در این سرزمین هیج زنی عاشق نشود . حلاوت عشق بر زن ایرانی هیچ با تاوانش برایری نمی کند . هیج ..

بعد از تحریر :همان  شب بی حوصله و به اجبار بزرگتر هایمان , در جمع خانوادگی تولد من در رستورانی هستیم , خواننده پیر می خواند : غمگین چو پاییزم از من بگذر ... پیمان دستم را فشار می دهد . نگاهش میکنم , چشم هایش نم زده اند .. آرام می گوید : یاد شهلا افتادم خدا رحمتش کنه . .

 

   + بهاره رهنما - ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱۱

هرگز کنار نکشیدم

 در طول عمرم به طرز عجیبی از بعضی واژه ها پرهیز کرده ام , چه از به کار گیری شان و چه حتی تا جای ممکن از نسبت دادنشان . یکی از آن لغت ها همین "کناره گیری " است . این لغت به طرز عجیبی من را به یاد سفسطه کردن , محافطه کاری , کم آوردن و خیلی لغت های با ربط و بی ربط دیگر می اندازد که هیچکدام را دوست ندارم .

گرچه زندگی گاهی بازی هایی دارد که تمام محاسبات تو را بهم میریزد اما به هر حال  برای من که اساسن  اهل برنامه ریزی هستم می شود قرار گذاشت که این لغط ها به کار نرود یا حد اقل  تا جایی که زندگی مجال می دهد به کا ر نرود  .

هفته پیش در میان شلوغی ها و درگیری های کاری و درسی و...از سایتی تماس گرفتند تا از کار های اخیرم خبر بگیرند . برایشان توضیح دادم که چون پنج فیلم آماده اکران دارم و مشغول خواندن برای امتحان کانون وکلا در نیمه  آذر و امتحان دکترا برای پایان اسفند, هستم  ,عجالتن  تا پایان سال قصد بازی در هیچ فیلمی را ندارم و اصولن هم که  قصد بازی در تلویزیون را ندارم . پس در چند ماهی که از سال 88باقی است قرارداد جدیدی نمی بندم و بعد از آن هم  ترجیح می دهم این روزه را با یک کار تیاتری بشکنم . در واقع برنامه ریزی خودم را تا پایان اسفند برای این دوستان توضیح دادم و بعد نمیدانم به عادت بد شلوغ کاری های مطبوعاتی چرا یک دفعه تیتر زدند :"بهاره رهنما از سینما کناره گیری کرد" . و جالب است که بعد از زدن این تیتر توسط این دوستان کلی میل و تلفن به من شد که :الان مگر موقع کناره گیر توست ؟ما نگران شدیم ؟ و مگر چه شده ؟ و چه و چه ....راستش قصد داشتم" ماه هفت شب" را با یادداشتی  درباره سی و هفت سالگی ام به روز کنم  اما بعد  تصمیم عوض شد  و بر این شد  تا برای دوستانی که این تیتر جنجالی برایشان سوال ایجاد کرده بود پاسخی دهم .

 دوستان عزیزم :

 چنین تصمیم های ناگهانی و عجیبی را برای کاری که بیست سال از عمرم را صرفش کرده ام هرگز منطقی و درست نمی دانم. دقیقن از بیست و نه سالگی ام تصمیمم را برای ماندن در عرصه بازیگری گرفته ام و هرگز لحظه ای  ادامه این راه مردد نشدم . گرچه که از فاصله هفده تا بیست ونه سالگی و در تمام سال های دانشکده حقوق  همیشه شک داشتم  که آیا این حرفه را ادامه می دهم یا نه؟ اما خب خدا را شکر نه سالی است که تکلیفم را با کار بازیگری روشن کرده ام و تا زنده ام قصد ماندن در این عرصه خصوصن عرصه تیاترش را دارم . بماند که در چند سال اخیر به دلیل سایه ای که علاقه همیشه ام به ادبیات و نوشتن بر بازیگری ام افکنده , گاه مجبور می شوم که به این سوی علاقه ام بیشتر بپردازم . درست مثل الان که جدا از همه دلایلی که گفتم مثل درس و خستگی و چه و چه . به پایان رساندن رمان نیمه کاره ام را نیز در برنامه ام دارم و همه این ها به من میگوید که این دوره دوساله پر کاری من باید با  فیلم "مهرداد فرید": " ما سه نفر "  که دو سه هفته ای است از پایانش می گذرد , به اتمام برسد و  دوره جدیدی شروع شود شامل کارهای گزیده تر ولااقل برای خودم بدیع تر . و تمام این ها که برایتان گفتم هیچ دلیی نمیشود برای کناره گیری من از سینم که حتی شاید  باشد بر جدی تر گرفتن کارم کاری که  با وجود عدم نگارش فیلمنامه های بکر در عرصه اش باز هم به گمان من حرفه مقدسی است .

خلاصه این که :شاید روزی برسد که سایه ادبیات داستان ها و نوشته هایم بسیار سنگین شود یا حتی مساثلی چون سفر , یا ادامه تحصیل یا   رسیدگی های به خانواده یاحتی خستگی و یا هرچیز دیگری مدتی مرا از این عرصه دور نگه دارد ,اما شک ندارم که تا زنده ام حتی شده دیر به دیر اما می توانید مرا در میان نقش هایی که  با شما زندگی شان  میکنم پیدا کنید .

 قول می دهم ,پس  شک نکنید ...

 

   + بهاره رهنما - ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٩

تو را من چشم در راهم چلچراغ...

چلچراغ هم رفت ...
در این ده دوازده سالی که کنار بازیگری و داستان نویسی ، کار مطبوعات هم میکنم ، خیلی جاها بودم که بسته شد ، جاهایی که کم هم ارزشمند و تاثیر گذار نبود : کارگزاران . اعتماد . اعتماد ملی. شرق سابق. زنان .شهروند امروز. ایراندخت و...

 کم مثل اجاره نشین های کم بودجه تا عادت کرده بودیم به یک وجب جای نوشتن ، جل و پلاسمان را به کوچه نینداخته بودند و تمام نظم فکریمان را به اضمحلال نکشیده بودند, که حالا کجا و چه طور سقف جدیدی برای نوشتن بیابیم ؟خبر بد هم که خدا را شکر این روزها کم نمیشنویم و آنچه نیست ,خبر خوش است .پس با همه اینها منطقن نباید تعطیلی چلچراغ این طور بر شانه هامان بار سنگینی میشد ، حتی حالا که  فکر میکنم میبینم تعطیلی چلچراغ شاید در این روزهای رواج تعطیلی و بستن و بسته شدن ، امر دور از ذهنی نمی بود  ، اما از باور ما دور بود ، شاید چون روز های سخت ترش را با دقت و احتیاط گذرانده بودیم تا چلچراغ را در هر شرایطی روشن نگه داریم ، دیشب یاد خط قرمزهایی افتاده بودیم که آقای خلیلی روی مطالب مان میکشید . خط قرمز هایی که حالا می فهمیم چقدر دقیق ودر عین حال شرافت مندانه اعمال میشد تا سقف پر چراغ ما از سرمان برداشته نشود و ما گاهی بچه گانه و بی منطق دل گیر هم میشدیم .

اما چرا  بسته شدن چلچراغ با بسته شدن هر نشریه دیگری این قدر برای جمع ما فرق داشت ؟، همه مان که بنا به دلایل مختلف همزمان با چلچراغ حداقل در یکی دو نشریه دیگر می نوشتیم! 

 آقای خلیلی در این هشت سال یک نظام آموزشی و یک مدرسه روزنامه نگاری را با جمع برو بچه های چلچراغ آغاز کرد. بچه هایی که آن روز هاخیلی هایشان هفده هجده ساله بودند و من هم  بیست و هشت ساله  ، و شیدا و منصور و آرش کمی از من بزرگتر...

 دیشب که بادخترهای دیروز و امروز چلچراغ حرف میزدیم همه مان اعتراف کردیم که اگر چلچراغ نبود مسیر زندگی ما هرگز به سمت و سوی این روزهایمان کشیده نمیشد ،نگار میگفت : "من و نازنین و خیلی های دیگر با چلچراغ قدرت کندن از رشته های تحصیلی که دوست نداشتیم را پیدا کردیم ".دنا و خیلی از دختر ها معتقد بودند چلچراغ روی تصمیم گیری های بسیار شخصی شان مثل ازدواج تاثیر مهمی داشته ، من اعتراف کردم که جسارت و جدی گرفتن نوشتن را از چلچراغ دارم و.....

همین است که میگویم چلچراغ فرق داشت ، همین هاست که میگویم چلچراغ مثل یک نظام فکری بود، مثل یک مدرسه ،وگرنه که در دنیای پر شتاب امروز ، یکه پردازی درهر زمینه ای دیگر امری محال و نشدنی است و ادعایی پوشالی ... آدم ها ، مجله ها ، خانه ها ، دانشگاه ها ، مقاطع سنی و حتی نگرش ها و دیدگاه ها همه و همه روزی تمام میشوند و چیزی یا کسی جایگزین شان  میشود یا لااقل سعی میکنیم باور کنیم که جایگزین شده است . همین دیشب هم همه مان  در بین غم و غصه های مان از نقشه های دیگری, برای نوشتن در جاهای دیگر می گفتیم .

اما ادعای بزرگی نیست اگر بگویم , برای هیچکدام از ما سقفی مطمئن تر از چلچراغ وجود  ندارد .دیشب موقع رفتن به تیاتر محمد یعقوبی که شب آخرش بود و با سعی یک دوست به زور یک بلیط برایش یافته بودم توی ماشین بودم که نیلوفر زنگ زد وخبر را داد ، شوکه شدم اما فوری بلیط را به یکی از عزیزانم که می دانستم او هم مشتاق دیدن این نمایش است رساندم و خودم را به چلچراغ و کوچه برمک !موقع بالا رفتن از پله  ها انقدر پایم سنگین بود که به زور خودم را کشاندم بالا ...مثل رفتن به مجلس ختم یک جوان نمیدانستم باید چه کار کرد ، یک لحظه پیش خودم گفتم:" باشه بهار محکم باش مبادا اشکات بریزه !تو توی این بچه هاحالا دیگه بزرگتری .اصلن برو بالا و مثل همیشه بخندونشون ."،...اما دیدن شرمین و ابراهیم رها در پله ها همه نقشه هایم را بهم میریزد اشکم به همان تمثیل آقای کلاری عزیز مثل شیشه شور برف پاک کن ماشین سر و روی شرمین را خیس میکند ... بالاتر که میروم مرتضی عزیزم مثل همیشه زده به رگ شوخی میگوید:" ممنون از همدردیتون ممنونیم .زنونه طبقه پایینه بفرمایید خرما ...... و امادیدن آقای خلیلی................................

 که نیلوفر گفت اشک هایش از پشت شیشه عینکش چند دقیقه پیش جاری شده بود و دل بچه ها را آتش زده بود ، حق داشت میدانستم چه طور این بار شیشه ای سنگین را بر شانه های مردانه اما خسته اش حمل کرده تاچنین اتفاقی نیفتد که افتاد ، کودکانه و کلیشه ای می پرسم :"یعنی هیچ امیدی نیست ؟" هوتن میگه :"ما واقعن تخلفی نکردیم اشتباه شده مرتضی برده روزنامه رو نشون داده "، نگاه پرسانم  را میگردانم به چشمهای نازنین آقای خلیلی , او آرام و غمگین جواب میدهد :"هنوز نباید نا امید شد ."و من چون همین جمله را یک روز دیگر , یک روز خیلی بد دیگر ,در پاگرد یک ساختمان سفید و بزرگ  از او شنیده بودم بنددلم پاره شدو باز اشک بود و اشک که امانم را برید....همان موقع  پیمان  که زنگ زده بود  تا ببیند رسیده ام به تیاتر یا نه؟ از صدای بغض آلودم ترسید و گفت : "بهار کسی طوری شده ؟"، گفتم :"آره چلچراغ بسته شده "....

واقعن انقدر چلچراغ برای ما اراگان زنده و ملموسی بود که حالا همه سوگواری یک آدم زنده که شاید در کماست را داریم که  شاید ,شاید ,برگردد ، به نیلوفر اس ام اس میزنم که نیلوفر جان چه خوب که این کلمه "شاید" را از مانگرفته اند و میشود امید کوچکی داشت که زندگی برگردد ...

بیرون در اتاقی که من هستم ,بر و  بچه های خیلی جوان تر چلچراغ مثل پرنده های زخمی  و بال شکسته کنار هم  در سکوت نشسته اند . به پری کوچولوی غمگینم نگاه میکنم دخترک نازنینمان  پریچهر که چه با وسواس و عشق حتی تلفنی ستون آمیلی مان را به روز می کرد و به نامه ها جواب می دادو ذوق میکرد و عشق من را به این کار هفتگی بیشتر میکرد , حال بی پناهی اش دلم را آشوب میکند...

 نگاهم را به شیدا می اندازم ...برای من وشیدا که مادر هستیم وقتی با هم حرف می زنیم چلچراغ انگار یک بچه دیگر بود حس مادرنه تعلق خصوصن برای شیدایی که همه زندگیش را  چلچراغ سهیم شده بود و حال اتفاقی عکس های سفر هشت سال پیش مان به چلچراغ همراهش است عکس ها را با حسرت نگاه میکنیم .شیدا میگوید:" چون آملی این هفته تو راجع به جمع آوری عکسای قدیمی بود اینا رو آورده بودم تا برات پرینت بگیرم" . به عکس هانگاه میکنم, بهاره رهنمای توی عکس انقدر جوان وشاد و پر از زندگی است که دارد از توی عکس چشمم رادر می آورد ... همین موقع محبوبه تازه عروسمان می آید تو ,نگاهش میکنم از همان هفده ساله های دیروز چلچراغ است بغلش میکنم و میگویم چرا متوجه نشده بودم شماها ، تو و نگار چقدر بزرگ شدید انقدر که تو نبودی و ما نگران برگشتنت بودیم و حالا هم...انگار قرار است همه مان در همین نگرانی ها پیر شویم ...

این پاییز پاییز عجیب و درس انگیزی بود برایم . پاییز از دست دادن وتمام شدن ورفتن چیز های که ایمان داشتم درتقدیر الهی من نبودند پس راحت و آرام و بی دغدغه تمام شان را پذیرفتم...اما راستش رفتن چلچراغ را با هیچ تقدیر گرایی وتوکلی نمی توانم تطبیق بدهم ، پس به واژه آرام بخش "شاید "فکرمیکنم و این که چه خوب که واژه هارا نمیشود توقیف کرد و خسته و کوفته روی کاناپه خانه ام با تکرار کلمه" شاید"تسلیم پلک های سنگینم میشوم , شاید, شاید, شاید...

بعد از تحریر :افشین عزیز دل یکی از خوبی های بازگشت دوباره من به چلچراغ پیدا کردن دوست نازنینی مثل تو بود . عجیب است که آدم موهبت ها را در مصیبت ها به یاد می آورد . عجیب ...امیر هم زنگ زد و گفت رفاقت ما هم چنان پا بر جاست ...

از دفتر خیابان ویلا ,تا  بچه هایی که رفتند وحالا خیلی دورند و سفر های هشت سال پیش ,تا آن مدتی که  من هم به دلایلی غیبم زد, تا برگشتنم, تا یاد داشت های  گاه به گاهم تا خلق صفحه آملی  تا  سفر های  پر شور پارسالمان تا...

خاطراتم همه با هم قاطی شده و بالای هم این خاطرات یک چلچراغ بزرگ  روشن است و روشن می ماند ...

   + بهاره رهنما - ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢

جوابیه پیمان قاسم خانی به سردبیر تابناک

آقای قادری عزیز,سردبیر سایت تابناک :

پیرو جوابتان به نامه همسرم بهاره رهنما در خصوص تصادف ایشان لطفا جوابیه من را روی سایت بگذارید .

1- خبر اولتان در خصوص تصادف بازیگر پر مدعا ب. ر همسر طنز نویس تلویزیونی را در سایتتان خواندم . تماس گرفتم و خواستم این خبر توهین آمیز را بردارید . فرمودید تحقیق میکنیم . بعد عبارات پر مدعا و طنز نویس تلویزیونی را برداشتید که البته دیگر دیرشده بود و همه سایت های دوستانتان خبر را به نقل از شما کار کرده بودند و این ماجرای نوشتن حرف اول اسم آدم های مشهور برای حفظ آبروی طرف هم شوخی بی مزه ای است همه مان میدانیم .

·         2- من و شما در صحنه تصادف کذایی حضور نداشتیم شما فرض بر راستگویی دوستانتان گذاشتید ,بر اساس شناختی که به گفته خودتان از ایشان دارید حالا بماند که در خبر اولتان ایشان فقط شهروندی بود که مظلوم واقع شده بود و بعد معلوم شد که همکارتان است . من هم همسرم را خوب می شناسم می دانم که آدم آرامی نیست و گاهی راه حرص دادن آدم ها را خوب بلد است . .  اما آدم صادقی است ,برای همین وقتی در نوشته آقای فرامرز خواندم که بهاره برایش کف زده باور کردم از آن کارهایی است که از بهاره بر می آید , خودش هم تایید کرد که این کار را کرده.  از طرفی ایشان جزو بهترین راننده های دنیا هم نیست . تصادف هم کم نکرده , بعضی را خودش حل و فصل کرده  وبرای بعضی من به صحنه تصادف رفته ام . اما هیچ وقت از صحنه هیج تصادفی فرار نکرده . اصولا هم دلیلی برای چنین کاری وجود ندارد .  آن هم  برای یک چهره شناخته شده که به راحتی می توان پیدایش کرد .پس این کار بسیار ابلهانه است . همه مان اغلب تصادف کرده ایم و می دانیم روال چنان پیچیده ای ندارد . خدا را شکر بیمه ای هست و خسارت را می دهد و اگر هم خرجش کمی بیشتر شود , بهاره پول یک سپر و گلگیر را دارد که بدهد و از صحنه تصادف فرار نکند .حالا هم که   اساسا معتقد است که تصادفی در کار نبوده و برخوردی با اتومبیل این آقا نداشته .پس به دلایل فوق من نمی فهمم که همسرم با چه منطقی از صحنه تصادف فرار کرده . اگر هم کرده چه طور توانسته با دنده عقب با سرعت از پمپ بنزین خارج شود و کسی را زیر نگیرد!و به ماشینی نزند . من که چنین دست فرمانی را در همسرم سراغ ندارم .

·        

           3- ضمنا به نظر من شخصی که بتواند پانزده دقیقه خروجی یک پمپ بنزین شلوغ را ببندد . آدم عصبی و شری است . که اگر دقت کنید . پانوشت پلیس برای ایشان هم ذیل ورقه همین موضوع را تایید می کند . پس وقتی نهایتا این حالشان را میگذارم کنار نظرشان در مورد بازیگران که فرموده اند: "در آن غرور و مستی شهرت خانم بازیگر جز خودش هیچ کس را نمی دید."به این نتیجه می رسم که نباید حرف های ایشان را چندان جدی گرفت . حالا چه طور در صف پمپ بنزین ایشان به سرعت به چنین قضاوتی رسیدند نمی دانم ؟

·       

           4- در مورد استشهادی که در سایتتان گذاشتید من شخصن به پمپ بنزین مربوطه رفتم و و با دو نفر از کارکنانش که در آن شب در محل حضور داشتند صحبت کردم . گفتند این آقای فرامرز نه همان شب ,که شب بعدش برای گرفتن استشهاد رفته ولی ما چیزی را امضا نکردیم و او هم رفت . حالا این دو نفری که پای استشهاد ایشان را که در سایت شما منتشر شده امضا کردند چه کسانی بودند ؟خدا می داند ! این دو نفری که  من دیدم حاضر بودند پای استشهادی که ما تنظیم میکنیم مبنی بر ایجاد مزاحمت توسط آقای فرامرز را امظا کنند .

·       

           5- بعد از همه این ها بهاره رفت در مایه های شکایت برای هتک حرمت و تنظیم استشهادو پیگیری های قانونی . حقیقتش من هم در ابتدا با او موافق بودم ولی الان بعد از گذشت چند روز به نظرم کل ماجرا بی معنی و حتی سخیف می آید .

·        

            6- برای تک تک بند های جوابیه تان جواب دارم ولی واقعن چه فایده ؟ حیف وقت ما و شما و خوانندگان است . آنقدر گرفتاری و مشکلات مهم تر در مملکت داریم که قضیه تصادف بهاره و یک آقایی در پمپ بنزین صاحبقرانیه این وسط به یک شوخی می ماند .تمامش کنیم لطفا. پرداختن به چنین موضوعاتی در شان ما و شما نیست .قانون هست . این آقا هم که می فرمایند شکایتشان را کرده اند . ما هم پایه ایم .و در نهایت  تابع نظر قانون خواهیم بود .اگر هم نه که هیچ .من که به شخصه حوصله کش دادن این ماجرا و سر و کله زدن با آدم های عصبی و بی کار را ندارم . ایشان هم که با کمک شما تلاششان را جهت دادن درس عبرت به بازیگران فراری از صحنه تصادف کرده اند .اجرشان با خدا . این بحث ها و نامه نگاری ها از طرف ما تمام شده تلقی میشود .

·       

          7- و در نهایت اگر برایتان مهم است حد اقل  یکی از خوانندگان سایتتان و اعتمادش را از دست دادید .

·         با تشکر پیمان قاسم خانی

·         سی ام آبان ماه هشتادو نه

       جواب بهاره رهنما به  سردبیر تابناک : آقای سر دبیر شما شماره همسر من را داشتید . پس چرا ندادیدبه آن آقا تا بحث را شخصن دنبال کند تا ببینیم واقعن مشکلش چیست؟  پس از عنوان کردنش در جای عمومی قطعن قصد هتک حرمت  من  و موضع گیری دارید ، من همیشه خاک پای مردمم بوده و هستم هیچ وقت هم نگذاشتم غروری احمقانه بر من  مستولی شود.شاید چون  اعتقاداتی دارم که مبتنی بر آنها مهمترین وبزرگترین موهبتم را در این میدانم که بنده خداوند یکتا هستم ! امروز سر کلاس حافظ شناسی کسی بی مقدمه این روایت را از حصرت علی ذکر کرد و این برای من یک نشانی  بود .پس  من  دیگر تمایلی به ادامه  این بحث, ندارم .راستش گمان میکنم اگر آن آدم شکایتی دارد روالش به لحاظ قانونی طی خواهد شد. و بدانید که من جز از خدا وند ترسی ندارم .پس دیگر انرژیم را هدر نمی دهم . تمام!

و اما آن جمله زیبا:خدایا مرا در نکوهش کسی که عطایش را از من دریغ کرده آزمایش مفرما که در نهایت هر بخشش و دریغی از آن توست .علی.ع

 

   + بهاره رهنما - ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱