شیطان هم عاشق بود

 

به سال گذشته  که نگاه میکنم تا ببینم  چه خوانده ام در میان همه کتاب ها باز کشف الاسرار خودش را نشان می دهد و برق می زند .

از پس بارها خواندنش شاید بشود این مقام بهترین پارسالم را از میان همه رمان هایی که اتفاقن ژانر مورد علاقه من در کتاب خوانی است به کتابی بدهم که در زمره کتاب های درسی بود که وقتی در دانشگاه به اجبار واحدش را برداشتم و سال گذشته در میان کتاب های درسی که باید دوباره می خواندم دیدمش و برش داشتم , ورقش زدم  آن روز را از خیر درس خواندن گذشتم باز در صفحات عجیب این کتاب گم شدم . و باز مهمترین چیزی که در همه فصل بندی ها و اشارات و حکایات این کتاب نظرم را به خود مشغول می کرد حکایت عجیب و بی نظیر عشق و دیوانگی شیطان بود .

در فصل تفسیر سوره بقره که  حکایت حسادت شیطان بر انسان به واسطه عشق پر از شور و آتشش بر خداوند را شرح می دهد : عالمی بود آرمیده در هیچ دل آتش عشقی نه , در هیچ سینه تهمت سودایی نه ,...طاعت بی فترت ابلیس را بود و خطاب "اسکن انت و زوجک الجنه" آدم یافت.

در جای جای کتاب " تفسیر عده الابرار و کشف الاسرار" منسوب به  " ابوالفضل میبدی " دستخط دخترک سال های دانشکده ادبیا ت را می بینم که با دست خط زنی که امروز من هستم بسیار فرق دارد و بی شک همه چیز آن دخترک پر صدا تا من خسته امروز , یادم آمد که نعوذبالله چقدر از پس سال ها باز هم تحت تاثیر این کتاب  امسال در حیاط مسجد الحرام یاد شیطان و عشق و حسادتش و طردشدنش و دشمنی اش با انسان افتادم و چقدر اشک ریختم بر همان جمله ای که استاد ماحوزی مرحوم موقع تدریس این اثر تکرار می کردند : زیرا که من او را ز همه بگزیدم ...ز همه حتی ز این که عابد و زاهد خداوند باشد ,

و این چنین بود که  شیطان  عشق نفرینی اش  را بر همه چیز و همه کس و همه جایگاهی,  ترجیح داد . آمیختگی  افسانه گون و داستان پردازانه این اثر , کتاب کشف الاسرار را از حد یک کتاب عرقانی صرف فراتر برده و در شمار آثار عاشقانه و  ماندگار ادبیات آورده است .که تا مدت ها حتی از نگاه استاد معین به خواجه عبد الله انصاری نسبت داده شده بود . معرفی دوباره یا پیشنهاد این خواندن این اثر یا انتخابش به عنوان بهترین اثری که در سال گذشته خوانددم شاید به صرف معرفی کتاب مناسب و به جا نبود . اما شاید جدا از پی گیری خود این اثر , حتی ترغیبتان کند که در خلوت روزهای نوروزی باز سری به کتاب های دوران دانشگاهتان بزنید با حاشیه نویسی هایی که شمایی را که شاید از دستش داده باشید باز به خاطرتان  آورد ..

بعد از تحریر: این یاد داشت در مهرنامه شناره فروردین به چاپ رسیده بود.

 

 

 

   + بهاره رهنما - ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢۸

مریم خانوم و خوشحالی دزدیده شده

زن موهای بهم ریخته‌اش را از زیر شال بلند سیاه جمع و جور کرد و با کلیبسی که به جلوی روپوش نخی‌اش زده بود محکم بالای سرش پیچاندو محکم کرد. دکمه آسانسور را زد و شال را دور گردنش انداخت، توی آینه آسانسور به افتادگی‌های تازه گوشه لبش نگاه کرد و به خودش لبخند زورکی زد از آن خنده‌ها که در یکی از این مجله‌های توی مطب دکتر رضا خوانده بود کار خوبی است برای عضلات صورت که روزی چند بار ولو به زور هم که شده و خصوصن توی آینه به خودمان لبخند بزنیم،. آسانسور می‌ایستد و بلافاصله تصویر الله قاب شده روی در با رنگ‌های طلایی و سبزش چشم زن را می‌زند. مریم خانم در را باز می‌کند و با چهره کمرنگ استخوانیش لبخند بزرگی به زن می‌زند وکنار می‌رود تا زن تو برود.

 زن شال و مانتویش را به پشت صندلی چوبی جلوی پیشخوان آشپزخانه کوچک می‌اندازد و نگاهش را به عقب می‌گرداند تا خانه کوچک و تاریک مریم خانوم را برانداز کند، مبلیران‌های قهوه‌ای  شل و ول گوشه و کنار سالن تاریک با عدم تقارن عجیبی گذاشته شده‌اند، صدای ابی از ضبطی که دیده نمی‌شود که دارد می‌گوید: میون راهت نکنه قلبتو دادی به کسی.. مریم خانوم با ورودش از جایی در عمق خانه جایی که زن هیچ نمی‌فهمد کجاست سر می‌رسد با یک سینی چای تیره خیلی تیره، زن فکر می‌کند که شاید آشپزخانه دیگری در آن سوی خانه هست اما بعید به نظر می‌رسد، خانه مریم خانوم کوچک‌تر از این هاست. مریم خانوم یک چای را جلوی زن می‌گذارد و دیگری را جلوی خودش، برای چندمین بار در طول این سال تکرار می‌کند: «طوری بخور که تفاله‌ها به دیواره فنجون بچسبه.» خودش هم می‌خورد، زن در این فکر است که چرا مریم خانوم از ته خانه چای را آورده و در همین آشپزخانه دم نکرده.

همیشه این مریم خانوم بود که چندین بار با هماهنگی زن آمده بود خانه آنها یا خانه چند نفر از دوستانش و فال چایی معروفش را به راه انداخته بود، اما امروز آن هم پنج ساعت مانده به تحویل سال نو واقعن برای مریم خانم سخت بود که برود جایی، آن هم چون زن برایش عزیز بود قبول کرده بود که او را در خانه خودش ببیند. در سکوتی که بین‌شان افتاده بود زن به تزیینات زیاد دیوار روبرو و روی در کابینت‌ها و یخچال نگاه کرد عکس‌هایی از ملکه ثریا از فوزیه و بعد از رقاص‌های کاباره‌های قدیمی پاریس توی قاب‌هایی که معلوم نبود به کجا و چه چیز آویزان‌اند و بعد چند لنگه کفش رنگی پاشنه بلند که از سقف آویزان شده بود ودکور عجیب غریبی را ساخته بود و سبد بزرگی پر از سیب زمینی و پیاز و گل‌های رز پلاستیکی که هر شاخه‌اش به در یکی از این کابینت‌های فلزی سبز رنگ بود، مریم خانم گفت: «تو این مسیری که داره می‌ره اگر روش می‌شد اگر می‌تونست وسط راه برمی‌گشت» زن از دست مریم خانم کلافه است سه سال است که او رفته و مریم خانم هر بار امید می‌دهد که برمی‌گردد، گرچه همه چیز‌های دیگری که در فالش می‌گفته صحیح از آب در می‌آید، مثلن همین امسال از مرگ پدرش وجابه جایی خانه‌شان گفته بود، از گم شدن یک سند که پای برادرش را به میان می‌کشید و خیلی چیز‌ها پس چه طور همه آن اتفاق‌ها می‌افتاد جز برگشتن مرد، به خودش که برگشت دید نصف فال را نشنیده و مریم خانم دارد می‌گوید، «چیزی مثل لج به خودش، به تو. حالا این سفر را آخر ماجرا می‌دانی اما می‌بینیم که زنگ می‌زنی و می‌گی طرف برگشته» زن خیره نگاهش می‌کند، بوی سبزی پلو ماهی شب عید توی دماغش پیچیده انگار تازه دارد به دم می‌افتد به گاز قدیمی و باریک مریم خانم نگاه می‌کند که قابلمه لعابی آبی رنگی رویش است که دم کنی نارنجی‌اش دارد بخار می‌کند و می‌گوید: «اصلن از اون نگو بقیه چیزا رو بگو از اون هرچی می‌گی هیچی نمی‌شه» مریم خانم انگار حرفش را نشنیده ادامه می‌دهد «روزی که گفتی بره پی زندگیش باید فکر این حالتو می‌کردی الانم فقط باید صبر کنی همین، نکنه می‌خوای بگی چند ساعت مونده به تحویل سال اومدی از چیزی غیر اون بشنوی» زن خنده‌اش می‌گیرد و ابرویی می‌اندازد و می‌گوید: «نکنه فکر کردی انقدر احمقم که دیگه کسی و جز اون نبینم» مریم خانم لیوان را می‌چرخاند و ادامه می‌دهد: «آره هستی. اگرم بری هیچ‌وقت احساس خوشحالی نمی‌کنی، عشق وقتی می‌ره خوشحالی آدمو می‌دزده، مثل اینکه یادت رفته منم زنم، الانم رو نبین یه روز صد تا خاطرخواه داشتم، سن تو قد نمی‌ده تو خیابون با ملکه فوزیه اشتبام می‌گرفتن» زن به صورت مریم خانم خیره می‌شود و تعجب می‌کند که چه طور هر بار که او را دیده انگار فقط صدا بوده و بس. مریم خانم حالا دارد فال را ادامه می‌دهد و حرف می‌زند اما برای اولین بار این صدای اوست که شنیده نمی‌شود و مریم خانم جلوی زن یک عروسک است که لب‌هایش تکان می‌خورد، زن چشم‌های میشی کشیده مریم خانم را می‌بیند و لب‌های گرد و پری که هنوز خوش آب و رنگ‌اند و ابروهای تک و توک درآمده طوسی رنگی که به نظر می‌رسد برای خودشان روزگاری کمانی بوده‌اند و گونه‌های خشکیده‌ای که استخوان‌های برآمده‌شان این روز‌ها به زور جراحی و هزار ترفند هم کم پیداست. زن باز نگاه می‌کند، مریم خانم دامن طوسی بلند و بلوز یقه گرد چسبان صورتی به تن دارد. انبوه موهای سیاه و سفیدش بالای سرش با چیزی که معلوم نیست چیست جمع شده و حالا انگار دکمه میوت از کار می‌افتد و صدای مریم خانم را اول کشدار و بعد عادی می‌شنود که می‌پرسد: «خب اگه نیتی داری فوت کن تو فنجون اگرم نداری بشین تا برم هفت سینم رو بیارم قبل رفتنت ببینی، گذاشتم دم پنجره چسباش خشک شه، تو هفت سینتو چیدی؟» زن نیت ندارد. هیچ وقت آخر فال نیت دوباره نمی‌کند، و هر بار باز هم مریم خانم همین را می‌پرسد انگار این‌ها جزیی از آیین سی ساله‌ی فال گرفتن  مریم خانوم است. مریم خانوم که انگار یادش می‌آید که زن هیچ وقت نیت نمی‌کند، بی‌انتظار پاسخ او راهش را می‌کشد به سوی عمق، به‌‌ همان تاریکی که از آن سینی چای را آورده، زن به عکس ملکه فوزیه خیره می‌شود شباهتی پیدا نمی‌کند جز اینکه هر دو زیبایند، یا روزگاری بوده‌اند.

 زن از جیب بغل کیفش که کنارپایش روی زمین انداخته آینه‌ای در می‌آورد به افتادگی‌های گوشه لب‌هایش نگاه می‌کند، لبخند می‌زند و منتظر می‌ماند تا هفت سین مریم خانم را ببیند. نگاهش به ساعت فلزی پایه دار روی پیشخوان آشپزخانه می‌افتد. فقط سه ساعت و نیم مانده به سال تحویل و او می‌خواهد موقع تحویل سال کنار کبوترهای صحن امامزاده صالح باشد، اگر کبوتری هنوز مانده باشد.

   + بهاره رهنما - ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٠

حکایت یک دیدار غیر مترقبه و بی نظیر

 قبل از تحریر :هرگونه استفاده ازتمام یا قسمتی از  این مطلب منوط به اجازه کتبی نویسنده وبلاگ می باشد و در غیر این صورت پیگیری قانونی خواهد داشت .

تویی که می شناختمت ...

نوشتن از برخی اتفاقات را باید موکول کرد به زمانی که حواشی و بحث های مر بوط به آن کمی آرام بگیرد . این طوری هم نوشته در امان می ماند . هم حریم تو و چیز هایی که برایت عزیز و ارزشمندند .

حدود ده روز پیش بود که ظهر" پیمان قاسم خانی "با من تماس گرفت و گفت از طریق" امیر جعفری "برای دیدن نمایش آقای "مهرجویی" دعوت شده و می خواهد برود . چون هم او خیلی کم بر تنبلی ذاتی اش برای بیرون آمدن از خانه و محل کارش غلبه می کند و اصولن مدت ها بود که در هیچ جامعه عمومی با آقای شوهر دیده نشده بودم و نیز این که خودم هم قرار بود برای دیدن این نمایش روزی به ایرانشهر بروم . با وجود روز بسیار شلوغی  که در پیش داشتم گفتم که من هم سعی میکنم خودم را همان حدود ساعت  نمایش به ایرانشهر برسانم . راستش قطع که کردم حس کردم شاید هم واقعن خسته باشم و نتوانم به موقع آنجا باشم . بر خلاف همه سال های عمرم که به برنامه ریزی و انجام دادن همزمان چندین کار در یک روز و انرژی تمام  نشدنی ام مثل همه اطرافیانم بودم حالا سه چهار سالی است که  یک هو ,یک جاهایی, یک روز هایی تمام می شوم و نمی کشم باید گوشی را خاموش کنم و فقط به سکوت اتاقم پناه ببرم . عجیب است که آن روز هم چندان پر انرژی و سر حال نبودم . همه این ها را گفتم که ببینید وقتی میگویم او , "خدا "نقشه های بی بدیل برای من می کشد واقعن گزاف نگفته ام .

نزدیک ساعت نمایش باز با پیمان حرف زدم و قرار شد دو تا از دوستان مشترکمان هم به دیدن درس بیایند . حلاصه چنین شد و چنان شد و زمین چرخید و آسمان تابید تا این که در کمال ناباوری از تخمین تحمل خودم برای یک روز شلوغ توانستم خودم را همان ساعت قراربه ایرانشهر برسانم . حالا یا من جادو گرم یا کمی عجیب و غریب یا حتی خرافاتی از همان بدو ورودم به سالن حس کردم که فضا کمی عادی نیست و چیزی در هوا موج می زند . چیزی شبیه به پیش درامد یک اتفاق عجیب یا غیر قابل پیش بینی و دوستان قدیمی و مشتر ک با دوستان سابقم هم آنجا بودند . انقدر انرزی سالن به سرم هجوم آورده بود که در دو کلام ساده حال و احوال با یک دوست قدیمی و یاداوری خاطرات مشترکمان یک هو و بی مقدمه اشکم سرازیر شد و حالا می فهمم که بیشتر از آنکه آن یاد قدیم من را نوستاژیک کرده باشد , آن حال غریب سالن که هنوز برایم قابل تشخیص نبود ,دگرگونم کرده بود . برگشتم که چیزی به دوستی بگویم که لبخند آشنای آقای "مسجد جامعی" غافلگیرم کرد . بعد پج پچه های دور م و لبخند ها و نگاههایی که به سمت در ورودی کشیده می شد و من که فقط  به پیمان نگاه کردم و پرسیدم :خاتمی ؟.. ..

دیدنش مختص آن روز نبود .بارها و بارها  در جاهای مختلف از نزدیک دیده بودمش اما حس دیدنش در آن روز های شروع سال در یک مکان فرهنگی , و آنهم اینهمه غیر مترقبه بی نظیر بود و شبیه معجزه . از همان معجزه های ناگهانی و ساده ای که یک هو از راه می رسند وایمانت به وقوع معجزه های دیگر  را دوباره به تو بر می گردانند .

پیش خودم هزار بار از خودم از تنم از روحم  که تاب این روز شلوغ را آورده تا من در آن لحظه آنجا باشم تشکر می کنم . در میان این هیجان شیرین چهره نازنین "عمو زاده خلیلی "را می بینم که همیشه از دیدن شوق و شور من در مواجهه با این مرد عبا شکلاتی به خنده می افتد . دیدن او را همیشه در این جور مواقع انتظار دارم اصلن انگار این جور دیدارها بی حضور آقای "خلیلی "میسر نمی شود و تازه اگر هم بشود و او نیاید واقعن لطفش کامل نیست...

به سالن هدایت می شویم . هنوز نیامده , "پیمان "اصرار دارد زودتر داخل شویم تا جا برای نشستن داشته باشیم . من اما حالا به تنها چیزی که فکر نمی کنم نشستن است . به آقای "خلیلی "نگاه می کنم و می پرسم : شما منتظر می مونید ؟ می خندند و می گویند : شما برید داخل حالا نگران نباشید میان . داخل می روم و مینشینم ,انقدر روز شلوغی داشته ام که نرسیده ام از هشت صبح چیزی بخورم ظرف سالادم را در میاورم و روی پایم می گذارم و مشغول خوردنش می شوم . حد اقل کمی از اظطراب انتظارم کم می شود عادتم همین است موقعی که خیلی منتظرم اگر سرم را به کاری غیر موضوع انتظارم گرم نکنم ,قطعن از هجوم هیجان غش می کنم . چند چنگالی خورده و نخورده کنارش می گذارم با صدای صلوات و همهمه مردم می فهمم که داخل شده. می ایستم ,نگاهش می کنم از دور که چه آرام و متین و بی هیاهو در میان اینهمه خستگی و هیاهوی این روز ها هنوز برق می زند . دلم می ریزد پایین که این روز ها حتی به عنوان یک چهره فرهنگی نمی شود به دیدارش رفت . حسابی لاغر شده و این کشیده ترش نشان می دهد دو ردیف پایین تر از من می نشانندش و تمام است تحملم  که داد می زنم : آقای "خاتمی "من اینجام میشه نگام کنین دلم براتون تنگ شده سال نو تون هم مبارک . به خنده ای آشنا که معلوم است صدایم را شناخته بر می گردد و آن لفظ همیشگی اش در موردم را به کار می برد : خانوم بهار احوال شما و فورن سراغ پیمان را می گیرد . پیمان از بالای شانه ام سرک می کشد و می گوید : بهار که امان نمی دهد .او باز می خندد . "دکتر جوزانی "آقای" مسجد جامعی "آقای "خلیلی "و چند همراه همیشگی اش دورو برش هستند یک جا نزدیک خودش را تعارفم می کند و من پیمان و تیاتر و همه همراهانم را فراموش می کنم و کله معلق از روی نیمکت ها مثل دختر ک خای سر به هوا پرواز می کنم تا خودم را به آن صندلی جادویی برسانم . خودکار پر از دانه های برفم را در میاورم و به عادت همیشه ام که از همه دیدار هایش دست خط کوچکی دارم ,می دهم روی بروشور تیاتر را برایم بنویسد . آقایی که خودش را آرش معرفی می کند بروشورش را به من می دهد تا بدهم ایشان امضا کنند . خودکار را به خود آقای "خاتمی" می دهم و می گویم :دوست دارم با دیدنش یاد من بیفتید . می فرمایند : ما همیشه یاد تان هستیم . قلبم انقدر تند تند می زند که صدای ایشان را زیر صدای قلبم می شنوم . نمایش بالاخره آغاز می شود . امیر و طناز و نادر دوستان بازیگرم محشرند اما من بیشترطول نمایش را به او نگاه کردم . به متانتش به کاریزمای عجیبش ,یه حضور ماورایی اش به ابخند های  به موقعش ,به این که هرگز به مسخره کردن هیچ چهره ای توسط آدم های نمایش حتی یک لبخند نهفته نزد اما خیلی از جاها  هم آزاد و کودکانه و البته به روال همیشه اش کم صدا خندید...

به هر حال و متاسفانه  یا خوشبختانه  از نمایش چیزی نفهمیدم و باید باز ببینمش بی شک . ...بعد نمایش هم دیدمش و بازخواستم که برای این آرامش باز یافته ام دععا کند همیشه دعایی که از او می خواهم همین است و خودش هم می داند که چقدر نیازمندش هستم و یادم هست از مکه هم که برگشته بودم وقتی با یکی از دوستان که از نزدیکان ایشان هساتند حال و احوال می کردم ایشان گوشی را بی مقدمه به آقای "خاتمی "دادند و من با همه دست و پایی که از این هدیه غیر مترقبه گم کرده بودم فقط توانستم  در جواب لطفشان  بگویم:بله, خدا ان آرامش را بالاخره به من بازگرداند . ....

در حضور آقای "خاتمی "تنها وقتی است  که آن شور همیشگی ام در مواجهه با  آدم های عزیز و جذلبی مثل: آقای "مهرجویی "یا آقای "خلیلی "بسیار بسیار عزیز یا خود آقای "مسجد جامعی" را کمتر بروز می دهم شاید چون انقدر این شور از همه نگاه و کلام و حرکت های دست و شلوغی هایم به سمت آقای "خاتمی" روانه می شود که چیزی برای ابراز باقیش نمی ماند .

صرف نظر از هرگونه برداشت یا دیدگاه سیاسی خاتمی جزو پنج مرد تاثیر گذار و همیشه نازنین عمر من باقی مانده است و بی شک می ماند. این حس را هرگز در مورد هیچ چهره سیاسی در تمام عمرم نداشته ام شاید چون یکی دیگرا ز آدم های این لیست پنج نفره پدر عزیزم است و احساس بی شاٍثبه من نسبت به او که موجب تحسین داثمی اش می شود .

و آخر این که دیدار هر باره اش خصوصن حالا که نمی شود درست و حسابی به دیدارش رفت آن تابلوی نصب بر دیوار  دفترش  با شعر خواجه شیراز را هی برایم تداعی میکند :

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت /آری به اتفاق جهان می توان گرفت ...َ

 

 

 

   + بهاره رهنما - ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۳