برای سی پنچ سالگی فیلم شعله

نوشتن از یکی از عاشقانه ترین فیلم های دوران ویدیوی نو جوانی من برایم لذت بخش و خلسه آور است دوران ویدیو های بتا ماکس و وی اچ اس و قایم کردنش لا به لای رختخواب های کهنه و سیم کشیدن و سیم رساندن به خانه همسایه وتصویر خوش رنگ دخترک کم سن و سالی که  دوست داشت مادرش آبنبات های مینوی ریز رنگی را زیر پاهایش بریزد تا او مانند دخترک طناز فیلم شعله روی آنها راه برود و تصور کند که به خاطر عشق دارد روی خرده شیشه ها راه می رود و دارد از پاهای نحیف کوچکش خون می ریزد . دخترکی که هیچ نمی دانست وقتی سی و چند ساله شد به خاطرچه چیز های مهمتر از عشقی خون زنان و دختران  بر روی خاک ریخته می شود . دخترک سال های دور که به تقلید اشتباه از همان ترانه فیلم شعله با صدای کم جان و نازکش می خواند : آآآ دس دسته چا ,جانی چا ها , منا چوری , منا چوری , مناچوری ...و با تکرار  این کلمه آخرکم کم  صدایش را پایین می آورد تا مانند دخترک عاشق فیلم به خاطر آنهمه خونی که از پاهایش به زمین ریخته بی هوش شود و بعد با صدای دست مادر و پدر و برادر و خواهر دو قولویش به هوش بیاید و برای هزارمین بار در دلش قول بدهد که وقتی بزرگ شد فقط بازیگر شود , فقط که نه حتمن قرار است عاشق هم بشود و اگر لازم شد به خاطر عشق روی شیشه هم راه برود . رویاهای این دخترک وقتی شکل گرفت که عروسی هندی زن مرد خلبان همسایه روبه رویی شد با همه النگو های رنگی و لباس های سرخ و خال پیشانی و غذاهای هندی . دختری به نام "شاثینا "که بعد ها آنقدر با دخترک و خانواده اش دوست شد که نام دخترش ر ا از روی نام دختر همسایه " بهاره " گذاشتو اولین باری که به شهرش بنگلور رفت و برگشت یک ساری سرخ با کلی النگو گوشواره و آویز فرق سر برای دخترک هدیه آورد .  این دختر حالا برای خودش هنرپیشه شناخته شده ایست که هنوز هم با دیدن فیلم های هندی مثل همان سال های کودکی اش اشک های درشت و سنگین می ریزد . آنها از آن محل رفتند و دخترک و زن هندی  در غبار مرور زمان هم را گم کردند اما  بعد ها دخترکی که دیگر برای خودش زنی بود صاحب دختری شد که به علاقه او به فیلم های هندی می خندید و آنقدر عاقل بود که حتی یک بار هم به  آن النگو ها و ساری سرخ کوچکی را که مادرش برای او به یادگاری نگه داشته بود نگاهی نکرد . زندگی است دیگر شاید باید به همین قانع بود که از آن همه علاقه یه عشق و سینمای هندی بعد ها در این سرزمین بازیگر زنی به عرصه آمد که  در همه نقش هایش به نوعی رمانس را گنجاند .وشاید که رسالت آن زن در خنداندن مردم بود اما خودش به عشق همه آن گریه ها ی پای فیلم های هندی بازیگر شده  بودو باور داشت که  گفتن از نوستالژی  از هر پز روشنفکرانه ای جذاب تر است

   + بهاره رهنما - ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢٥

امیدم را مگیر از من خدایا ...

این یادداشت صرفن برای درج در این وبلاگ نوشته شده و هرگوته گرته برداری نقل یا استفاده از بخش یا تمامی آن بر خلاف اصول حرفه ای بوده , واز طرف نویسنده  غیر مجاز اعم شده و پیگرد قانونی دارد( پوزش از این  یاداوری چندین باره )

 هیچ وقت فکر نمی کردم در  جشن ده سالگی مجله ای که با آن بزرگ شدم وجهت فکری پیدا کردم , و باآن نوشتن و خوندن راتمرین کردم  , اینقدر خسته و نا امید باشم , روزی که چلچراغ را بستند حتی این حال را نداشتم . آن روز در راه پله های ساختمان نو ساز  قیطریه که اشکهای آن آدم نازنین را دیدم هم این حال را نداشتم , داستان , داستان  بود و نبود امید است . در آن بد ترین روزها امید بود و در این روزها ی نه چندان بدتر امیدی نیست و شما بی شک می دانید  بودن این امید چقدر حیاتی است  , چقدر آدم  رو به مرگ با امید سالیان سال پیش بینی  همه فرمول های پزشکی رابهم ریختند و چقدر آدم های سالم با مردن امیدشان خودشان هم مردند.

 خود من درزمستان نحس 87 حالی داشتم که گمان می کردم دیگر هرگز  نمی توانم به زندگی عادی برگردم . اما برگشتم چون امید داشتم که شاید ..شاید.. شاید  ,هنوز بتوان منتظر ماند . منتظر یک خبر خوب , یک حس خوب , یک کلمه حتی که نشان بدهد هنوز هم ارزش هایی هست که می شود به خاطرشان و برایشان نوشت و زنده ماند . ..

چه می گویم ؟ من زیر آن ناودان طلا از خدا صبر خواستم  و این که خدا  به ملتم  به مردمم  به جوانهایمان  نگاهی کند , و صلح و دوستی را به سرزمین من ارزانی دارد , من هنوزهم  ته دلم امیدی دارم که خدا وندهر سه چیزی را  که از او  خواستم به من می دهد,اما دروغ چرا امیدم کم شده , فکر می کنم نوبت ما دارد دیر می شودو میگذرد . از خدا می پرسم که پس نوبت مردمی که حرمت زن و آبروی داغداری و مردم نوازیشان سینه به سینه حفظ شده  و زبانزد بوده کی می رسد ؟

نوبت مردم سرزمینی که در آن شیعه ایرانی بزرگترین داغ مذهبی اش شکستن پهلوی فاطمه (س)و به خاک سپاری شبانه اش دور از چشم اغیار است کی می رسد ؟ و شاید حالاوقت آن است که از خود بپرسیم ما سال ها  به یاد این حوادث گریسته ایم یا برای این حوادث؟ و اگر در جلوی چشم ما کسی  به ناحق , کسی نه زنی مورد هجوم قرار گرفت ما چه می کنیم ؟ نه این جور مواقع زن گرا نمی شوم .به اعتقادم حرمت زن نه در ضعف او که در تقدس مادری او نهفته است در تقدس خلق کردنش . واگر پدر بزرگمان می گت زن که زدن ندارد از این روی نبود که معتقد باشد زن را خدا زده . نه او از دسته مردانی بود که این تقدس را می فهمید و حس می کرد ...

ای وای که .دیگر چهار شنبه ها را دوست ندارم . که در ظهر چهار شنبه ای در سرزمین  شیعه من زنی به  تا حق به خاک می افتد و برگ از برگ تکان نمی خورد و او  بی صدا و آرام به بیماری قلبی اش و خاک  سپرده می شود تا ما به یاد بیاوریم که چقدر دل مرده ایم , چقدر پیریم و چقدر معلول و چقدر نا امید و بعد مرد نازنینی چون افشین اعلا پیامک  بدهد " : تف بر من که اسم مرد بر من نهاده اند "... و زن مستاصلی چون من  فقط  زمزمه کند که " : آدمی را آدمیت لازم است ...

این روز ها چلچراغ ده ساله می شود و ما هیچ کدام رمق و شور و حس جشن گرفتن نداریم .

من و ما نا امیدیم ! فقط وقتی به حس آن ناودان طلا فکر می کنم می ترسم که مبادا نا امیدی گناه بزرگی باشد . بعد به دنبال مر همی می گردم . به دنبال بارقه ای از امید , از شور .. این روز ها دلم از همه سیاست های عالم پر است , از همه جناح های فکری و اجتماعی خسته ام , از همه ایده ثولوگ ها و ایده ها بیزارم , این روز ها مثل یک زن ساده روستایی دلم اندکی صلح می خواهد , اندکی امید و زمینی که بتوان در آن چند دانه کاشت بی آن که گندمش بوی خون بدهد , همین و به خدای احد واحد قسم که این توقع زیادی نیست ...

نزار قبانی  هم که به شاعر زنان معرف بود سال ها پیش بر حال این روز های من سرود :

محبوبم 

 من از اخبار جنگ خسته ام

 از اخبار صلح نیز خسته ام

 از شنیدن دلاوری هایم

و نام هواپیماهایی که سقوط می کنند

 من خسته ام 

 نه محبوبم  نه این روز ها از من انقلاب چشم مدار

 که حس می کنم آخرین انقلاب من

تو بوده ای ....

 

   + بهاره رهنما - ۳:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٤

مثل درختان کاج...

کدام همسفر ، کدام همراه ؟

به دیروزها می سپارم رؤیاهایم را

و به راه می افتم از پی ِ سایه ام.

درختان ِ کاج

سربلند  و بی نیاز می زیند

بر دامنه ی کوه های  بلند.

                                            یو هسوان-چی ، شاعره ی چینی

با تشکر از دوست نازنین و فرهیخته ام خانوم فریده حسن زاده _مصطفوی که خود شاعر و مترجم شعر است و همیشه در بزنگاه های درست زندگی من به خواندن شعری میهمانم می کند که انگار برای من سروده شده . یا بهتر است بگوبم  دوست دارم این طور بیانگارم که برای من نوشته شده ...

   + بهاره رهنما - ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٦