می خواهم میوسوو را ملاقات کنم

باز هم به جایی که به دلایل بسیار عجیب در آن احساس امنیت و آرامش میکنم برگشتم به تیاتر و برای من هنوز هم با وجود سالن های خوب و محیط دلچسب تماشاخانه ایرانشهر ، تیاتر شهر جای دیگری است ، و عجیب هم نیست برای آدم زیادی درگیر گذشته ، مکان ها و جاها و آدم ها با زمان تعریف می شود ، من هنوز هم خدا را به گواهی میگیرم که مثل همان دخترک شانزده ساله ای که هربار با رسیدن به چهارراه ولیعصر قلبش به سرعت باد میوزید، هنوز هم هر بار که برای تمرین و اجرا به تیاتر شهر میروم ، حالم کم از حال آن روزهایم ندارد ، بیست و یک سال گذشته و من هنوز عاشقم ، این ها را گفتم که اگر چهارشنبه خوانی این هفته را به چهارشنبه بینی تغیر داده ام و اگر می خواهم دعوتتان کنم که حتمن برای دیدن نمایش ما بیایید بدانید که شوق و شور عشقی قدیمی را با شما سهیم شده ام ، الهام پاوه نژاد ، دکتر مسعود دلخواه ، مهوش افشار پناه ، مهشاد مخبری ، فرزین صابونی ، داریوش موفق ، فروغ قجا بیگی و خسرو شهراز همراهان نمایشی هستند که از امروز در سالن اصلی تیاتر شهر اجرا خواهم کرد ، نمایشی به کارگردانی دکتر محمود عزیزی و برگردان از یک کمدی به سبک وودویل از ادبیات روسیه ، نوشته خانم تامارا دالمارت ،کار به شدت شخصیت های ویژه ای را در طول دوساعت و نیم نمایش به صحنه می آورد ، ، شخصیت هایی که بی شک تا مدت ها در ذهن و یاد مخاطبان باقی میماند ، این که نمایش چقدر در جذب مخاطب و چقدر در حضور هنری خود به عنوان یک اثر موفق خواهد بود به قضاوت من نیست من فقط به شدت روی ویژگی های خاص متن و شخصیت پردازی طنازانه اش تاکید دارم و به گمانم پر پرسوناژ بودن اثر ، و بداعت متن بهانه خوب و درستی برای این بود که پیشنهاد این هفته ام را به دعوت از شما برای دیدن این نمایش اختصاص دهم و نیز چهارشنبه خوانی ام را به چهارشنبه بینی تبدیل کنم ، ، احتمالن متن نمایش به زودی با ترجمه دکتر محمود عزیزی به بازار کتاب خواهد آمد ، البته این به زودی منهای احتمالات عجیب گیر کردن کتاب در مراحل بعدی است ،و خبر بسیار خوب این که دست اندر کاران این نمایش سعی دارند برای اولین بار به جای یک روز چهار روز هفته از یکشنبه تا چهارشنبه را به کلیه دانشجویان با ارایه کارت دانشجویی بلیط نیم بها بدهند

 


   + بهاره رهنما - ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢

بازگشت اعتماد

بازگشت" اعتماد" ، مثل بازگشت هر روزنامه دیگری که روزگاری حیات اجتماعی ما از لا به لای سطورش بیرون می زد و نفس می کشید و یک روز بنا شد دیگر نفس نکشد, بازگشت یک نفس است و هوایی تازه که باز هر چند از روزنه ای اما دارد دمیده می شود و حال ادم را خوب می کند. در طول این ده دوازده سالی که کنار دوستانم کار روزنامه نگاری کرده ام و از آنها آموخته ام . هی بیشتر و بیشتر حس کردم که در دنیای مطبوعات در کشوری مثل ایران چقدر یک روزنامه صادق با مردم حکم یک ارگان زنده و پویا را دارد و چقدر تعطیلی اش حکم از دست رفتن یک آدم زنده به درد بخور در جامعه را دارد ، به درد بخور را به هزار و یک معنا می توان تعبیر کرد به گمانم مهم این تعبیر ها نیست ، مهم اصل انکار نشدنی درد است که وجود دارد و هست و گاهی این نوشته ها و یادداشت ها و مقاله ها کمی تحملش را آسان می کند ، این جدا از وجه آگاهی و اطلاع رسانی است که لازمه هر رسانه مستقل و درست است ، این وجه اتفاقن شاید همان سوپاپ اطمینانی است که خیلی ها بارها آدم ها و رسانه هایی را که در این فضا هنوز وجود دارند به آن متهم می کنند ، اما من با وجود همه تهمت هایی که در افراط  احساس خورده ام و می خورم ، از زندگی در این روز ها یاد گرفته ام که سخت واقع گرا باشم ، انقدر که بگویم این مسکن ضد درد ، یا این مرهم را,حتی مهم تر از آن وجه آگاهی و اطلاع رسانی می دانم ، این که میبینم روزنامه ای دارد بر می گردد این روز ها مثل حس بازگشت بیمار محتضری از بستر مرگ است ، چیزی شبیه به معجزه که این روزها به سختی دارم ایمانم را به وقوع دوباره اش حفظ می کنم ، چیزی شبیه به بازگشت احساس امیدواری که انقدر کمش دارم که گاهی احساس افتادن می کنم ، وقتی سال ۱۹۷۵ در چک بعد از سال ها کتاب های" بهومیل هرابال" نویسنده آزاد شد ، چیزی که دیدنی و لذت بخش بود صف های طویل مردمی بود که از صبح زود برای خریدن داغ داغ آثار نویسنده محبوبشان در خیابان ها بسته بودند ، صف هایی که نشان داد ملتی که از خواندن محروم شوند چنین حریص و گرسنه کاغذهای پر حروف باقی میمانند ، بازگشت اعتماد در لغت و در زندگی واقعی امری محال است یا شاید بهتر است بگویم به گمان من تقریبن محال است . ، اعتمادی که از بین برود مثل آب ریخته هرگز به جای اولش بازنمیگردد ، اما بازگشت این" اعتماد "در فضای مطبوعاتی امروز کشورم مثل یک نسیم خوش از امید یا بارقه ای از وجود هنوز معجزه است و اینکه به قول" پل نیومن" نازنینم در فیلمی به همین نام : کسی آن بالا هست که مرا دوست دارد .

 

 

   + بهاره رهنما - ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢