لهستان، مرداد 90

دارم لهستان را ترک میکنم با برادرم و همسرش خداحافظی کرده ام و با چشم هایی که هنوز خیس إز خداحافظی است نشسته ام تا گیت باز شود و بروم ...
در پایان این سفر دو هفته ای باز برای چندمین بار فهمیدم که ادم کوچ نیستم،همین چیز های کوچک عادی ،همین زبان،همین شناختن خیابان ها،بقالی ها،کافه ها،کتابفروشی ها و حتی ارایشگاه های یک شهر دل من را آرام میکند ..
جوانتر که بودم همیشه فکر میکردم چرا ادم ها جفتشان را معمولن إز میان همزبانانشان انتخاب میکنند ، حالا میفهمم همین هوا همین اب همین گونه های گیاهی همین رنگ اسمان ولو که حسابی سربی باشد ، همه و همه ریشه میدواند جایی در عمق وجودمان ،جایی حتی نه در جسم که در لأیه های احساسمان ، شاید همین است که بیست سال هم که در جایی غیر إز وطنت مقیم باشی ،عاشق انجا هم که بشوی باز هم ته دلت غربت مثل ماری پنهان هی نیشت میزند.حتی در جایی که قرار است انجا بدنت به خاک بازگردد،حتی اگر همه پل های پشت سرت را خراب کرده باشی،حتی اگر أزادی بیان ،فرهنگسازی، و مسیولیت اجتماعی ان کشور چندین برابر خاک خودت باشد،باز هم با شنیدن صدای سازی شبیه به موسیقی خاکت ،مار پنهان توی قلبت وول می خورد و یادت می اندازد که چیزی سر جایش نیست و تو غریبه ای ،غریبه ...
اما لهستان برای من کشور عزیزی است و حس غربتم در ان بسیار کمتر إز سایر کشورهای اروپا بود.شاید هم چون یکی إز عزیزترین هایم در این کشور ،ریشه دوانده،وصلت کرده و برای همیشه انجا زندگی خواهد کرد ،و بعد تر شاید چون چهارراه حوادث بودن این کشور إز مردمش ادمهایی کوشا،قانع و بسیار پر لبخند تر إز سایر مردم اروپا ساخته ،مردمی که با تکه تکه اجرهای ساختمان های تخریب شده شان توسط المان ها و بعد إز جنگ ، با باز یابی نقشه های قدیمی ، دیوار به دیوار و در به در و پنجره به پنجره شهرشان را باز ساخته اند.و معماری ،بنا،هنر ،فرهنگ و تاریخ را احترامی عجیب میگذارند،و نمونه های این ارج و قرب را در این کشور فراوان میتوان یافت.یکی اش این است که ساختمان های قدیمی روستایی توسط مردم به شهر اری ها گزارش شده و بوسیله متخصصان ویژه ،تکه به تکه برداشته میشود و در باغی بزرگ و چند هکتاری به همان شیوه اصلی باز سازی میشود.تا شیوه زندگی روستایی قدیم و بافت معماری إش حفظ شود. مردم در طی سال های متمادی جنگ ، حس تعاون غریبی دارند ،مثلن یک کانتا أزاد رادیویی برای مردم است که در ان به یکدیگر گزارش اتفاقات بزرگراه هاو حتی حضور پلیس را میدهند،میپرسم پلیس با این بودن این کانال موافق است ؟میگویند پلیس اعتقاد دارد همین که مردم بهم خبر بدهند تا قبل إز رسیدن به پلیس قواعد ایمنی رعایت شود خودش ایجاد امنیت در رآه ها میکند ،می گویند که نتیجه مفید و ثمر بخش عمل برای سیستم پلیس مهمتر إز ایجاد رعب و وحشت و حس قدرت نمایی است...
دارند گیت را باز میکنند ،به برادرم به اندازه در یک بطری اب دادم که پشت سرم بریزد میخندد و برای خانومش حکمت این اب ریختن را توضیح می دهد و اب را میریزد پشت سرم،میدانم که زود خواهمش دید،زودتر إز انچه فاصله ها به ما دور و بعید مینمایند

 

 

   + بهاره رهنما - ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۳۱

...

در اتوبوس فرودگاه به هواپیما روبه روی هم ایستاده ایم ،جا تنگ است و چاره ای جز نگاه کردن بهم نداریم ،زن روبه روی من پنجاه و چند ساله مینماید ،با موهای کوتاه روشن و چشمهای سبز ابی قشنگی که مژه های هنوز پرش،چین و چروک های اطرافش را کمرنگ ترنشان می دهد.،زن جین تیره راسته ای به پا دارد و بلوز مردانه سورمه ای رنگ مارک داری به تن کیف و کوله سیاه سفری اش جلوی پایش و بین من و اوست.پوست صورتش با وجود چروک های مشخص هنوز رنگ خوشی دارد که با رنگ مختصری هماهنگ با رژ لبش ان را گل بهی کرده ...

ذهن قصه پردازم بازی اش را شروع میکند به نظر زن موفقی میاید که برای شرکت در سمیناری جلسه ای در ارتباط تخصصش به سویس دعوت شده بوده ،به دستش نگاه میکنم که حلقه دور برلیان و ساعت نسبتن گران بهایی بر ان است . با نگاه به دستش چیزی شبیه به کارت شناسایی که میان انگشتانش گمانم نظرم را به خود میکشد.کارت رنگ و رو رفته وقدیمی است که عکس رنگی  رویش، زنی سی و اندی ساله با چشمهای درشت ،و موهای حلقه حلقه بلوند است. طوری که جلب توجهش را نکنم ،جا به جا میشوم تا  باز به عکس نگاهی کنم ،نگاه میکنم و مطمءن میشوم که عکس خود اوست...
چیزی در دلم میریزد پایین ،چندین بار نگاهم بی محابا بین صورت زن و عکس  بالا و پایین و میرود،زن لبخند میزند،من هم...
چرا عکس  رنگی روی کارت اینقدر قدیمی است؟چرا حالا لبخند میزند؟نکند که متوجه دقت من شده؟
ذهنم گیر داده و رهایم نمیکند انهم با سؤالات مهمتری، دوست دارم بدانم در فاصله مهم بین این دو عکس چه تردیدهایی کرده ،إز پس ان روزهای زیبایی ایا حسرتی برایش مانده؟ چه چیزهایی را فدای چه چیزهایی کرده؟ ایا هر راهی رفته باشد ،فقدان انتخاب های راه نرفته ازارش میدهد؟ جمله دوستی با صدای خود او در ذهنم تداعی میشود،که:"رفیق این زندگی رو کلن خیلی سخت نگیر،ادمیزاد  با انتخاب هر مسیری هر چقدر هم درست و عاقلانه،بازم پیش میاد که هی به امکانات اون راهی که  نرفته غبطه می خوره ،اینم إز  ذات ناسپاس خلقت ما ادماست"باید به یادش می اوردم ،این را خود خالق جهان هم گفته که ما انسان ها در در خسران ابدی هستیم ، اما کو گوش شنوا؟ اغلب  برای گرفتن هر تصمیمی انقدر مردد میمانیم تا دنیا إز ما گاو کند،و چنان با احتیاط انتخاب میکنیم  که انگار  برای هزار سال ........
 
اتوبوس میرسد ،پیاده میشویم ،اوجلوتر میرود...
موقع بالا رفتن از پله های هواپیما با کوله ای که به دوش انداخته واز پشت سر،هنوز همان زن جوانی را مینماید که در میان شاهراه های عمرش، به دنبال شور زندگی است...

   + بهاره رهنما - ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٧

من و دوربین موبایلم در وین

   + بهاره رهنما - ۳:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢۳

چشمهایش...

دیده اید که گاهی از یک شهر ،إز یک مهمانی از یک آدم حتی یک تصویر ،یک فریم و یک کلوز آپ انقدر پر رنگ میشود که وقتی دکمه خاطراتش میخورد حجم و رنگ آن تصویر باقی خاطرات را محو میکند؟ شهر وین برای من جدا إز این که شهر موسیقی و دانوب آبی و باله و اپرا بود ،و نیز پر بود از بچه های چشم آبی موطلایی گردی که دو سه تا ازشان با زوج های جوان و گاه نه چندان جوان( که لابد امتیازاتی از دولت بابت ساختن این جوجه های زیبا میگرفتند)دیده میشدند و توجه من عاشق بچه و دوربینم را به خود جلب میکردند با یک تصویر عجیب جاودانه شد ... با چشم های آبی سیر درشت و جادویی روبه روی من در مترو نشسته ناگهان شروع میکند به آلمانی حرف زدن ،فقط کلمه" بیته" را میفهمم که یعنی خواهش میکنم ،دستش را به دلش گرفته و آرام به خودش می پیچد و یک ریز چیز هایی میگوید. تاپ بنفش و جین روشنی به تن دارد و نحیف و پریده رنگ است و حدودن بیست ساله می نماید،نمیفهمم و به انگلیسی میگویم:" آلمانی نمیدانم". "چشمهایش که به من نگاه میکند انگار من را نمیبیند نگاه زیبایش از من رد میشود :تکرار میکند:"بیته ،بیته .. نمیدانم چه مرگم میشود ،که میترسم ؟ آدم های صندلی های دور و برم کاملن به او و التماس هایش بی توجهند،انگار همه آدم آهنی هستند .قبلن در پاریس هم إز این آدم های سر گردان زیاد دیده ام، و نیز میدانم که بعد تعطیلی آخر هفته این جا گاهی تا فردایش جوانان مست و موادزده در خیابان ها سرگردانند ،اما او فرق میکند ،او و چشمهایش چیزی مست نیست نمیدانم شاید معتاد بود شاید مریض،و شایدحتی عاشق( که عجیب حال نگاهش مرا یاد بینوش شیدای خیابان گرد فیلم عشاق پل پنجم می اندازد) اما من چه ام بود که ترسیدم نمیدانم بلند شدم به ته واگن رفتم امد دنبالم ایستاد دستم را گرفت ،و باز آنچه را نمیفهمیدم تکرار کرد چند دختر چینی به او نگاه میکردند پرسیدم:" میفهمید چه میگوید؟"که یا نفهمیدند من چه پرسیدم یا انها هم نمیدانستند که با خنده شانه بالا انداختند.، دستش را با احتیاط پس زدم حالا دیگر رسیده بودم به ایستگاه مورد نظرم،به سرعت پیاده شدم او با همان چشمهای عجیب به من که با ترس دور میشدم نگاه میکرد و میگفت :بیته ،بیته...یک لحظه برگشتم دیدم کفش به پا ندارد در مترو بسته شد ،تازه بغضم به گلو رسیده بود از محافظه کاریم حالم بهم خورد،نگاه کردم اما نه انگار او نبود ، به خودم گفتم وقتی میلن آنهمه آدم آمده سراغ تو لابد باید کاری میکردی ،نمیدانم اما چه کاری؟... چند ساعت بعد در هواپیما عازم سویس هستم فقط موقع اوج گرفتن پرواز توانستم بغضم را بی صدا رها کنم ،چشمهایم را بستم برایش دعا کردم ،دعا های خوب و در ذهن قصه سازم داستانش را به چندین راه جلو بردم ... وقتی فقط به دعا کردن بسنده میکنم یادم میاید کتاب تئوری سایه چه اندازه کتاب ویژه و دقیقی است ،ما دقیقن إز همان چیز هایی متنفریم که بالفطره خودمان هم زمینه إش را داریم حتی اگر مهارش کرده باشیم ، در دلم به خودم و همه محافظ کاری هایم و همه محافظه کارانی که میشناسم بد و بیراه می گویم و باز برایش دعا میکنم چشمهایش که گیرا ،زیبا و ملتمس بودند تصویر ابدی من إز این شهر چه به آن بازگردم و چه بازنگردم حتی با شنیدن نام وین چشم های جادویی او روبه رویم زنده میشوند... برایش دعا کنید.... و برای همه ما محافظه کاران لعنتی!!!

بهاره رهنما ،مرداد نود ،وین

   + بهاره رهنما - ۳:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢۳

هم جون حباب

هم چون حباب های بازی کودکی ات شده ام .

گریز پا، لرزان و سوار بر باد

 تو باکیت نباشد

همچون همان ها فدایم  کن ،

منتظرم

نفس بکش 

مرا بشکن ...

مرداد نود شمسی اتریش 

بهاره رهنما

   + بهاره رهنما - ۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢۱

من و دوربین موبایلم در پراگ

   + بهاره رهنما - ٤:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱۸

روایت من از شهر کافکا

مرداد تود است و من بعد از یک دوره طولانی کار به پراگ آمده ام شهری که همیشه آرزوی دیدنش با من بوده  شهری که کوچه های تنگ و پر درختش و رودخانه های بسیار و پل هایی که با رودخانه ها در آشتی ابدی هستند و معماری عجیب و خانه های شیروانی دار و سنتی عجیب حال و هوای آدم را سودایی می کند . 

شهری که در کافه های کوچکض کافکا به ملیسا اظهار عشق کرده و شهری که موزارت را به خود گدرفته شهری که یاد پریا میاندازد که هوای پاک اولین حق هر کودکی است و به یاد من می اندازد که خوشبخت کردن یک ملت و نگهداری از طبیعت بکر یک کشور نیاز به تمهیدات خیلی پیچیده ندارد .

بالای پل چارلز می توانی ساعت ها بدون خس مفهوم زمان راه بروی و به نوازندگان دوره گرد و بساطی های روی پل که حتی گاهی آرتیست های  شناخته شده ای هستند لبخند بزنی .

از روزی که آمدیم باران می بارید و من به بوسه های بی پایان عشاق زیر باران نگاه می کردم که گویی عمر شیدایی شان ابدی بود و من تخمین می زدم که عمر این عشق چقدر خواهد بود؟

بالای پل چالرز عروس بلند بالایی برای عکس با دامادش آمده ،برای دخترک بوسه ای با دست می فرستم با لبخندی پاسخم می دهد و من باز در ذهنم عمر خوشحالی او را رقم می زنم ...

باد توی موهایم پچ پچ می کند . دست می کشم روی گردنبند  سفیدی که یادگاری ونیز است و د رتمام طول اجرا نزدیک به چهل شب به گردنم بوده و هنوز هم هست ، دلم برای مادام دودکینای نمایشم تنگ شده به ساعت نگاه می کنم که نزدیک هفت تهران است زمانی که هر شب این زن تشنه عشق را روی صحنه متولد می کردم ، بعد هر نمایشی تا چند روز این احساس عجیب سقط جنین همراهم هست . حس می کنم مادام دودکینای نمایش هنوز مال من است  و ناگهان میبینم که نیست...

باید کتاب جدیدم را بخواند و بگوید آیا باید آخر نامش علامت سوال بگذارم یا نقطه ؟

این جا همه مردها شبیه کافکا به نظرم می رسند و دارم هی چشم می گردانم تا شاید در پرسه های این شهر جادویی نه چندان بزدگ پرویز دوایی نازنین را هم ببینم .

مرداد هزارو سیصد و نود شمسی

پراگ...

   + بهاره رهنما - ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٧