فقط تو را می خواهم

 

شعری ِاز " کارول آن دافی "شاعر انگلیسی نخستین زنی که به مقام ملک الشعرایی انگلیس رسیده ا ست وبه زودی توسط خانوم فریده حسن زاده- مصطفوی در کتاب مجموعه أشعار عاشقانه در دست انتشار نشر نگاه به چاپ خواهد رسید.
 
کیلومتر ها دورتر
 
می خواهمت و نیستی
پرسه زنان در این باغ
هوا را تازه می کنم با دم زدن در رنگ های یادت
رها از خاطره ی واژگانت.
 
حتی نامت ، شبحی ست پریده رنگ
که نفسی با من نمی پاید
اگر چه با هر نفس آن را تازه می کنم.
 
امشب تو را در رؤیاهایم باز می آفرینم
زنده تر از کلماتی که در دهانت می کارم
و پیش تر از تو شنیده بودم.
 
هر کجا باشی اکنون
تو را درون ِ خود احساس می کنم.
 
نگاهت خیره به من ،
سدی می کشد در برابر ِ نور ِ سرد ِ شامگاه
در لحظه ی نقوذ به ژرفای خاک.
 
تو را فرسنگ ها دورتر ، تنگ تر در آغوش می فشارم ،
جان می بخشم به عشق،
تا چیره شدن شدن ِ آواز ِ بوف ها
و بدل کردن ِ همه ی آرزوها و یقین ِ سرشارم به خاطرات.
 
ستارگان ِ آسمان از من و تو فیلم می گیرند
اما نه برای نشان دادن به کسی
 

   + بهاره رهنما - ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱۸

تنها صداست که می ماند

 

همیشه از نوجوانی یا حتی از بچگی، جمله هایی بود که فکر میکردم معنی شان را حتی وقتی بزرگ بشوم هم نمیدانم. چنان که لغتهایی را از روی سردر مغازه های توی خیابان اشتباه میخواندم و فکر میکردم که نباید از بزرگترها سوال کنم که درستش کدام است. سر کوچه مادربزرگ یک مغازه قدیمی بود که عکس روی سردرش تصویر مردی با کت شلوار و زنی با کت و دامن بود که به هم پشت کرده بودند و میان این دو، کلمه «دو زندگی» نوشته شده بود. من همیشه وقتی با شتاب به منزل ماردبزرگ برده میشدم و نگاهم به این تابلو میافتاد، نمیفهمیدم که «دو زندگی» میتواند چه جور مغازهای باشد و چه چیزی به مردم بفروشد. در عالم کودکی ام چون همیشه نگران این بودم که مبادا پدر و مادرم تصمیم بگیرند زندگیشان را از هم جدا کنند، فکر میکردم این تابلو هشداریست برای پدر و مادرها که یعنی یک زندگی را تبدیل به دو زندگی نکنید.

بعدها این جمله زیبای تنها صداست که میماند هم جایی در ذهن نوجوانم تبدیل به علامت سوالی شد که طولانی باقی ماند. اینکه همه ما و کسانی که دوستشان داریم روزی میمیرند هم از دغدغه های همان روزها و سن و سالم بود. اگرچه وودی آلن گفته است: «هر آدمی که بعد از سی سالگی به مرگ فکر نکند آدم احمقیست. اما من خیلی از آدمهایی را که به دنیای هنر وارد شده اند دیده ام که از سن و سال بسیار کم دغدغه ای شبیه به دغدغه هملت داشتهاند و شاید دغدغهای بزرگتر از آن. دغدغه بودن یا نبودن نه، دغدغه ماندن یا نماندن و این که این مانایی چقدر قرار است میل به جاودانگی همه ما آدمهای عرصه هنر را پاسخ بدهد و حتی چگونه پاسخ بدهد. صدا بعدها در ادبیات فارسی برای ذهن رمانتیک من جای مهمتری پیدا کرد وقتی شنیدم که در افسانه شیرین و فرهاد، فرهاد ابتدا به ساکن از پشت پرده بر صدای شیرین عاشق شده است. کمی بعدتر در مدارس مربوط به ماورا و انرژی انسانی، با خواندن ترجمه خوب مهرجویی از تالیف ارزشمند کتاب جهان هولوگرافیک و باور این نکته مربوط به فیزیک که همه صدایهای عالم از زمانهای گذشته تا حال هنوز وجود دارند و میتوان آنها را به نوعی با دستگاههای مدرن علم صدا بازیابی کرد، متوجه شدم که چقدر صدا از عناصریست که در روح خود آزادمنشی و رهایی دارد. آنطوری که نه میتوان محصورش کرد، نه به بندش کشید، نه محدودش کرد و نه اگر آن معجزه پیامبر گونه صدای داوود را داشته باشد، کتمانش کرد.

این روزها آن جمله تقریبا برایم رمز گشایی شده. در باور من صدا بخشی از وجود انسانی است که با مرگ کالبد به خاک برنمیگردد. صدا شاید چیزی شبیه به انرژی یا روح موجود در آن کالبد باشد که با مرگ انسان، حتی اگر در جایی ضبط هم نشده باشد، در گستره هستی باقی میماند.

روزگاری بود که در دانشکده ادبیات شاعری به نام خیام از قرن ششم حذف شده بود. یا لااقل تدوین کنندگان مباحث ترمهای دانشگاهی در آن سالها که متاسفانه من هم دانشجوی همان دانشکدهها بودم، فرض را بر این گذاشته بودند که خیلی ناگهانی و بیمنطق از روی شاعری به نام خیام بگذرند. اما کدام دانشجوی ادبیات است که قرن هشتم ادبیات ایران را با نامی به جز نام خیام به یاد آورد.

این روزها وقتی صدای خاطره انگیز ربنایی که هجوم خاطرات کودکی ماهی که ما را به مهمانی خدا دعوت میکرد به خاطرمان میآورد را نمیشنوم، باز فکر میکنم که صدای استاد شجریان خصوصا هنگام خواندن آن ربنای کذایی چنان مستقل از شخص خود شجریان، رها و آزاد و فراتر از کالبدهای مادی، نگرشهای دنیوی و تصمیم گیریهای این جهانیست که اگر مخالفانش به آن آگاه بودند هرگز چنین تصمیمی نمیگرفتند. اگر تمام نسخه های موجود از این ربنا مفقودالاثر هم شوند، در گنجینه هستی، جایی که صدای قوامی، تو این پری کجایی را میخواند؛ صدای داریوش رفیعی، زهره را میخواند، جایی که خیلیها خیلی چیزها را خواندند و جدا از کالبدشان باقی ماند، حتی اگر با این اعتقاد هم نگاه نکنیم با علمیترین و مادیترین فرمولها هم صدای ربنای شجریان را در غروبهای خاطره انگیز ماه رمضان، به سادگی و فقط با بستن پلکهایمان میتوانیم در سر بشنویم. جدا از اینکه مثل بسیاری از ایرانیان احترام و علاقه خاصی به استاد شجریان دارم، احساس میکنم حتی اگر خلاف منش فکری ایشان هم فکر میکردم، سعی میکردم حضور چنین صدایی را از حضور خود شخص منفک بدانم. بیشک حتی خود شجریان هم نخواهد توانست ربنای جادویی اش را اسیر کند، حتی اسیر خاک. و در آخر اینکه اثر هنری به گفته بسیاری از بزرگان عرصه هنر از درجهای از اعتلا که بگذرد دیگر حتی متعلق به خود هنرمند هم نیست. صدا را که نمیشود زندانی کرد.

   + بهاره رهنما - ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٩