اعترافات یک عشق

 
 مدت ها بود میدانستم تمام تلاشی که برای فراموشی وحید کرده ام بیهوده بوده . شاید چون این تنها او نبود که باید از سرم میرفت بیرون . سیل مطالب ,عکس ها و پلاکاردهای این شهر  که عکس رقیبم روی آنها بود بی پایان می رسید. چاره ای نبود . از سال سوم به بعد می دانستم که تا او و من در این شهریم من درمان نمیشوم و او وحید نبود بلکه رقیبم خانوم  نگین درخشان بود . خداییش همین که رقیب آدم چنین اسم و فامیلی داشته باشد کافیست تا هیچ چیز از یادت نرود ؛ هیچ چیز. آن روز هم وقتی داشتم با تاکسی از خیابان تجریش رد میشدم تا به کشیکم  برسم باز سرم را  چرخاندم تا پلاکارد سینما را ببینم ,مرض داشتم , می دانستم مدت هاست فیلم پر فروش او روی اکران  است و حالم آشوب میشود از دیدن عکس او که در آستانه چهل و دو سالگی هم هنوز لباس عروس تنش میکردند اما توان دزدیدن نگاه هم را نداشتم.
از بخت ِ بد ِ من روزنامه ها و مجلات  بسیاری هم در چند سال اخیر به خانوم درخشان افتخار همکاری داده بودند و من هرگز هیچکدام از این نوشته های بی ربط و هچل هفت خانوم درخشان را از دست نمیدادم .اگر نمیرسیدم یک روز روزنامه ای را که او در آن مطلب دارد بخرم ,فردای آن روز تا میرسیدم بیمارستان قبل از شروع هر کاری باید میرفتم و از دکه پشت بیمارستان روزنامه دیروز را می خریدم و می خواندم ،نوشته هایی که  گمان میکردم در این دنیا فقط یک مخاطب اصلی دارد و آن منم . من باید از زندگی عاشقانه او, از دیدگاهش در مورد زندگی با یک موزیسین ,از سفرهای دو نفره شان ,از اینکه دیگر بعد هشت سال زندگی مشترک به  خلوت ِ دو نفره شان  انس گرفته اند  و نمی خواهند بچه خلوتشان را بهم بزند و از هزار و یک ماجرای زندگی او و عشق سابقم از خلال این نوشته ها با خبر می شدم . باید تحمل میکردم که حتی مادرم  طرفدار پر و پاقرص خانوم درخشان باشد , باید در آرایشگاه از بحث زن ها در مورد رنگ چشم های نگین درخشان لذت می بردم یا باید در تاکسی در بحث  ِ مسافر های دیگر   در مورد جایزه ای که او برده شرکت می کردم , باید قبل از پایان هفته میرفتم احمد سینما کاپری و بلیط فلان فیلم مزخرف خانوم درخشان را برای مادر و خاله ام میخریدم تاعصر جمعه ای را که با همند بروند و ببینند او را ,نگین درخشان را و...همه این باید ها برای این بود که من جرات نمیکردم به مادرم  ، به کسی ،   از نزدیکترین دوستم فیروزه تا به دورترین آدمی که یکبار در تاکسی دیده ام اعتراف کنم که این زن رقیب عشقی من است .می دانستم که حتی اگر روزی هم ببینمش به خود او هم باید لبخند بزنم و تحسینش کنم.  بارها این صحنه را تجسم کردم و مودبانه جلو رفتم و از بازی خوب و نوشته ها و رنگ چشم های او تشکر کردم و او بزرگوارانه به من لبخند زد .
راستش وقتی فهمیدم پای کسی, زنی  در میان است اول گمان کردم وحید یا با دختر یکی از مقامات مهم دربار یا با زن یکی از آنهاست که انقدر برایش مهم است که اسم طرف لو نرود . وقتی هم که برای دیدن من بعد ِتهدیدم به خودکشی که البته جراتش را نداشتم .بالاخره ماجرای آشنایی و عاشق شدنش بر نگین درخشان را که در پشت صحنه یک نمایش اتفاق اقتاده بود را برایم توضیح داد .
تا هفته ها گمان میکردم دروغ گفته . از او خواستم تا مرا به نگین درخشان نشان دهد و بعد من بروم پی کارم . قول دادم اگر این دیدار را ترتیب دهد دیگر برای ادامه ارتباطمان پافشاری نکنم . اما چند روز بعد وحید با نامه ای در دست به دیدنم آمد ,مادرم که از شکراب شدن میانه من و وحید و بی حوصلگی های من چیزهایی فهمیده بود, آنقدر از وحید پذیرایی کرد که حالم را بهم زد, نامه را گرفتم و آنروز آخرین باری بود که وحید را دیدم .یادم هست وقتی رفت خودم را انداختم روی کاناپه قهوه ای رنگ کهنه مان و لیوان آب نیم خورده او را در دست گرفتم . مادرم که با وجود زانوهای پر دردش وحید را تا دم در مشایعت کرده بود وقتی برگشت با دیدن من تقریبن فریادکشید :"نه ! از  لیوان ِ دهن زده ی اون  نخور !از چشش می افتی !" و من نخوردم و نگفتم که ماه هاست به خاطر نگین درخشان از چشمش افتاده ام .هرگر با مادرم یا با حتی با همین فیروزه که در مدت این شش سال همکاریمان با هم ، از زیر و زبر هم خبرداریم از رقیبم حرفی نزدم . مادرم گمان میکرد که وحید برای ادامه  ی تحصیل از ایران رفته و فیروزه می دانست که من به خاطر عشقی قدیمی در دنیا را به روی خودم بسته ام . اما خودم گمان میکردم که من تمام این هشت سال را در کنار زندگی وحید و نگین زندگی کرده ام .  تمام عکس های سفر های عیدشان را که نگین درخشان بی محابا در اختیار روزنامه ها  میگذارد بریده بودم و در پوشه ای نگه داشته بودم انگار که  در تمام این سفر ها  همراهشان بوده ام . وقتی در مجله مدی عکس های خانه نگین درخشان را دیدم که همه جایش سیاه و سفید بود ،  رفتم و همان عصر در یک عملیات ضربتی با کمک عمله های ساختمان نیمه کاره ی  بغلمان کاناپه قهوه ای باستانی را سر کوچه گذاشتم و از مبلیران عین کاناپه بزرگ نشیمن نگین و وحید را خریدم اگرچه هیبت بزرگ آن هیج با آپارتمان هفتاد متری من و مامان نمی خواند اما هر بار که خسته از کار برمیگشتم و روی آن ولو میشدم .حس میکردم که در خانه ی  آنها هستم انگار بی آنکه بدانند کلیدشان را پیدا کرده بودم و رفته بودم تا سر از کار و خانه و اشیاءشان در بیاورم . یادم می آید موقعی که پدر زنده بود آقای" ذوالمجد" رییس پدر, تابستان ها می رفت امریکا تا  پیش زن آمریکایی اش و بچه هایش بماند . پدر من را با خودش آخر هفته ها به خانه ویلایی شیک و تمامن سفید او میبرد تا به گل و گیاه هایش رسیدگی کند . به محض اینکه او با آبپاش بزرگ و  زرد رنگ رییس مشغول آب دادن  به گل ها  میشد , من کم کم از او دور میشدم و در میان اتاق های سفید و خوشبو شلنگ تخته می انداختم ,روی تخت بزرگ آقای رییس، گرم و نرم ترین حس دنیا را تجربه میکردم . غلت میزدم از این سر تخت تا آن سر و همان طور که عطر یاس خنک  ملحفه ها توی سرم میپیچید, حواسم بود که به سوال های بلند پدر که : خوبی؟ کاری نکنی! دست به چیزی نزنی؟ و ...جواب های اطمینان بخش بدهم.
به بیمارستان رسیده بودم,لباسم را عوض کردم، کلاه پرستاری ام را روی موهای کم پشتم به زور سنجاق سفت کردم و به خودم هشدار دادم که باز دارم زیادی به این نگین درخشان فکر می کنم. جمله تاکیدیم را تکرار کردم: گور بابای هردوشان,گور بابای هردوشان و وارد سکشن پرستاری شدم, فیروزه نگران آمد جلو و بی سلام پرسید :"خیابونا شلوغ بود؟ از کدوم مسیر اومدی؟ میدونی که امروز بیست و هفتمه؟" تا بفهمم که منظور او چیست نگاهم  به موهای قرمز کرده اش  افتاد  که از زیر روسری کوچکی که تازگی ها زیر کلاهش به سر می بست زده بود بیرون و  گفتم ":زهر مار !بالاخره به دستور آقاتون گوش دادی و خودتو شکل ملنگا کردی ؟"فیروزه عصبانی  از این که میدید از حرف زدن  در مورد سیاست در میروم دلخور میشد. معتقد بود که آدم تحصیل کرده و دانشگاه رفته نمی تواند در این جریانات بی طرف باشد .
"فیروزه جان من از این ماجراها هیچ سر در نمیارم. خبری هم بیرون نبود ,دکتر امیری ,لطفی رو مرخص کرد  ؟"جوابم را نمی دهد و می رود. قهر میکند اما تا آنتراکت چای همه چیز یادش میرود این قهر های کوتاه از شیرینی های اوست . مدل خودش است و گرچه آن روزها  کمی دلخوری اش از بی تفاوتی من نسبت به اوضاع سیاسی روز طولانی شده بود. کاش میدانست دنبال کردن اخبار زندگی و کار و نوشته ها و سفرهای نگین درخشان مرا حتی از هم صحبتی با مادرم دور کرده چه برسد که من وقتی و خلوت  فکری برای اندیشیدن به مسایل روز پیدا کنم .مادرم بس که  شب ها پشت میز تحریر کوچکم مینشستم به خواندن روزنامه ها، اسم میزم را گذاشته بود جعبه سحر و جادو و معتفد بود من که پشتش مینشینم کاملن مثل جن زده ها مسخ میشوم و انگار پریزم را از برق میکشند! وقتی آرام می آمد از کنار پیشخوان آشپزخانه که نزدیک میزم بود میگذشت و چای یا نسکافه ای کنار دستم میگذاشت، هر بار صدای آه کشیدنش را میشنیدم . دلم برای نا امیدیش از آینده من میسوخت و منم آه میکشیدم و برای لحظه ای چشم از خطوط روی کاغذمیگرفتم و لبخندی تحویلش می دادم که یعنی اوضاعم خیلی هم خوب است و او هم هر بار دستش را در هوا تکان میداد و سری به چپ و راست تکان می داد که یعنی: آره جان عمه ات ! و میرفت به اتاق خواب.
آن روز قهر فیروزه کمی طولانی شده بود. به عنوان  سر پرستار بخش جراحی,  بالطبع او باید کارهایی را با من چک میکرد .اما هی کارآموز هایش را می فرستاد ؛  آن دخترکان را,که میدانستم پشت سرم به من لقب  "باکره ی مقدس"  را داده اند و البته جلوی رویم جانانه  از من  حساب می بردند. موقع چای هم نیامد. ناهار نمی خورد و کیسه سیب و انگور یا موزش را همیشه می آورد به اتاق من تا با هم بخوریم .  آن روز حتی موقع ناهار هم ندیدمش .  ساعت چهار بعد از ظهر بود و  نوبت کشیک من. از صبح آمدنم هم  به خاطر جبران مرخصی بود که گرفته بودم . ماه پیش خاله و مامان را با مینی ماینر قراضه ام به ساحل چمخاله برده بودم . حاصل این سفر این بود که فهمیدم پیر دختر کم حوصله ای هستم که نه حوصله دختر های جوان دور و برم را دارم و نه حوصله این پیرزن ها را . با قهر با مامان سر سیگار کشیدن در ویلا و جلوی خاله  که تنگی نفس دارد به تهران برگشتیم تمام طول راه قهر بودیم . خاله اما عین خیالش نبود که ما به خاطر او دعوایمان شده تمام طول راه را از سرهنگ خواستگار سابقش که اتفاقی در کتابفروشی در پالیزی دیده اش حرف میزد. گوشهایم آخر مسیر می سوخت از پر حرفی او و سکوت مامان . آخر شب که به خانه رسیدیم چپیدم پشت میزم . مامان چند لحظه بعد نسکافه ام را آورد و گذاشت کنارم و رفت حتی آه هم نکشید. مجله زیر دستم را بستم  و بی صدا به او در تاریکی اتاقمان ملحق شدم . آن شب از آن وقت های نادری بود که حوصله نگین درخشان را هم نداشتم .
ساعت پنج بعد از ظهر فیروزه با لبخندی به سراغم می آید و از من اجازه می خواهد تا امشب او هم در بیمارستان بماند . میدانم که نگران شلوغی های بیرون است اما به رویش نمی آورم و به او میگویم :"اگر از این حالت برج زهر مار بیرون بیاید می تواند بماند " با موهای قرمزش ور می رود، ادای مسخره ای با لب هایش در میاورد و میرود و من میدانم میرود  تا از تلفن بخش  به فرزین پسری که  سه سال است با اوست و مطمئن است تا سی سال دیگر هم نمیگیردش خبر بدهد. آب می خورد میرود پای تلفن و برای فرزین تعریف میکند .فرزین در پاساژ صفویه بوتیک جین فروشی دارد و همیشه برای حرف زدن با فیروزه وقت دارد و به گمان من این تنها حسن اوست .
ساعت هفت شب است و خیابان ها شلوغ است. این را فیروزه که با گوشی تلفن از عالم و آدم خبر دارد میگوید. در میدان نزدیک بیمارستان  درگیری است. امشب بخش به طرز عجیبی خلوت به نظر میرسد . فیروزه میگوید :"شبیه آرامش قبل از طوفانه نه ؟"به طبع شاعرانه ی او می خندم و میگویم:" مگر برایت نگفته ام که  یکشنبه گدای بیمارستان ها  معروف است. مردم یک شنبه ها مریض نمیشوند چون همیشه دوشنبه ها روز قرار های مهم کاری است و یک شنبه ها همه زود می خوابند و عاقلانه مواظب خودشانند.فیروزه که عاشق تئاتر و تماشاچی پر و پا قرص آن است میگوید :"چه جالب یکشنبه گدا مال تئاتر هم هست , تئاتر ها هم یک شنبه ها مشتری ندارنو بلیطاشون واسه دانشجو ها نصف قیمته , یادت نیست چون تو هیچ وقت ذوق تئاتر دیدن نداشتی
 دو تایی نشسته ایم پشت میز توی راهرو و داریم  دو تایی همین چرت ها را میگوییم .دختر های کار آموز رفته اند و  دکتر کشیک تازه وارد و شهرستانی امشب  هم جوانکی است که هیج با ما اختلاط نمیکند .  حالا هم  در اتاق خودش چرت میزند و کتاب قطور درسی اش را می خواند تا ما خبرش کنیم. همان جا نشسته ایم و فیروزه دارد از روی صفحه حوادث یک روزنامه زرد که همیشه می خرد, ماجرای کشته شدن دختری را که نمیدانستم چقدر «واقعی است برای من بلند بلند می خواند که  نگین درخشان وارد میشود. هراسان با برانکاردی که خدمه بیمارستان پشت سرش می کشند. خوابش را زیاد دیده ام.این بار هم که با صدای فیروزه می فهمم که: نه !   خواب نیستم. او با جیغی آرنجش را به پهلویم میکوبد و میگوید: "خانوم درخشانه. همون بازیگره. " و میرود به سمت برانکارد. حالا میفهمم چه طور در افسانه ی  زیبای خفته  زمان از حرکت ایستاد اما در این داستان من هم جزو اهالی شهر و پری های بدجنس  میخکوب شده ام.  انگار در محفظه ی شیشه ای گیر افتاده ام. چشم های درشت نگین درخشان مثل فیلم هایش غرق اشک است وموهای سیاه و براقش از دور و بر صورت سفیدش رها شده. او  روبه روی من ایستاده که ناگهان دنیا رنگ موهای او میشود !
به هوش که میایم اولین تصویر موهای سرخ فیروزه است که تقریبن روی صورتم ریخته. او آرام و با لبخند پج پج میکند:"احمق آبرومونو بردی یعنی انقدر از دیدنش هول شدی؟ نمیدونستم از این عاشقای خل و چل هنرپیشه هایی! ". دستگاه فشار را با حرکت دستم به زمین می اندازم. می گویم:" برو بابا حالا مگه سوفیا لورنه ؟ من فقط فشارم افتاده بس که دیشب  از قوره هایی که مامان پاک میکرد خوردم . حالا برا چی اومده؟ "
فیروزه کوتاه و همچنان پچ پچ وار گویی نگین درخشان پشت در است ,برایم  توضیح میدهد که شوهرش در زد و خورد توی میدان با گاردی ها آسیب دیده اما بالاخره توانسته اند در بروند. خانوم درخشان پای پیاده رسانده اش به نزدیکترین بیمارستان که همین جاست !
"شوهرش ؟ وحید بنکدار ؟ اون زخمی شده ؟ "
 "اسمش وحیده مگه ؟  میشناسیش ؟"
"نه تو یه مصاحبش خوندم,برام آب میاری ؟ "
فیروزه میرود و بغض سالیان من در متکای رختکن پرستاری با بلندترین صدای خفه دنیا می شکند .
به بهانه ی حال بدم یک ساعتی در را می بندم و توی رختکن میمانم. دکتر جوان ما  رفته اتاق بغلی و دارد بیمار را ویزیت میکند . کار ها را به فیروزه سپرده ام .  چشم هایم را می بندم و حس میکنم گرمای تن وحید را از انسوی دیوار سردی که به بازویم چسبیده حس میکنم, یک بار دیگر از پس سالها نامه ی  آنروز نگین درخشان را در  پشت پلک های بسته ام می خوانم :" دخترک عزیز :خطابت میکنم  دخترک نه برای تحقیر که عزیز عزیز من عزیز خود من است و تو هنوز و همیشه برای وحید عزیزی .اما به زعم من دخترکی، چون میدانم هفت هشت سالی از من و وحید کوچکتری ,از وحید خواسته ام تا راجع به رابطه فبلی اش چیزی برایم نگوید. احترام رابطه ی شما  ، مرا از نزدیک شدن به تو و دیداری که خواستارش شده ای باز میدارد . مرا ببخش . عشق یک حادثه است و امیدوارم تو هم آدم خودت را پیدا کنی . برایم در گمنام ماندن تو آرامش بیشتری نهفته است و باور کن که حتی برای تو هم آرامش در همین است . با وجود این که ممکن است این نامه برای من و حرفه ام حواشی درست کند به اعتماد وحید من هم به تو اعتماد کردم و این چند سطر را برایت نوشتم تا عذرم را برای ندیدنت درک کنی .با مهر,اعتماد  و دوستی بی نشان نگین درخشان "
 ساعتی بعد بدون هیچ مهر و اعتماد و دوستی با نقابی سرد از اتاق بیرون میایم. تا به دیدن مریض آشنایم بروم. به آینه رختکن نگاه میکنم  . رنگ سبزه ام مثل گچ دیوار سفید شده و این اتفاقن خوشحالم میکند. از کشوی میزم ته  رژ سرخابی رنگ را در میاورم و با شدت روی لب هایم میکشم . فیروزه خبر داده که به خاطر ضرب دیدگی شدید قوزک پا دکتر به شوهر خانوم درخشان  مسکن تزریق کرده و او نیمه خواب است. فیروزه میگوید که به چشم برادری چه قد و بالایی دارد. فیروزه مغتقد است نگین درخشان به زیبایی فیلم هایش نیست و تازه! سنش،بی آرایش خودش را نشان می دهد .
فیروزه اما می گوید که او را خیلی دوست دارد . در همه این سال ها با حماقتی عجیب هرگز از ته دلم احتمالش را نمیدادم که در جایی اتفاقی ببینمشان . هردو یا یکی شان را فرق نمیکرد با وجود این که دورا دور لحظه لحظه ( ی )  حیاتشان (زندگی  ِ مشترکشان  )  را تعقییب میکردم اما شهرت نگین درخشان از دید من  دیوار غیر قابل نفوذی به دور آنها کشیده بود . حالا میدیدم چه حماقتی !  مگر آنها به مریخ رفته بودند ؟ نمی دانم شاید هم هر دویشان برای من  در قصه ای  رفته بودند که به خیال و رویا بیشتر شبیه بود . و شاید من  هم مثل خیلی از زنان دور و برم خودم را با خیال هرگز ندیدن آنچه واقعی بود, اما مرا میترسیدم گول زده بودم . هرچه بود حالا دیگر پرده افتاده بودو زندگی به واقعی ترین شکل ممکن در جریان بود .
 پا میگذارم به اتاق سفید و سرد و  نیمه تاریک .کف پاهایم میسوزند مثل وفتی که  پری کوچولوی دریایی ،  باله اش به دوتا پا تبدیل شده بود و به دیدار همسر  امیرزاده میرفت.  نگین درخشان پشت به من نشسته بود .تی شرت ساده سفید و جین روشنی به تن داشت  باریک بود و بلند  بود و موهای پر پشتی داشت که تا کمرش میرسد و رها و پریشان انداخته بودشان  پشت سرش . با ورود من برمیگردد. چشم هایش زیباست  ؛  خیلی زیبا , برای لحظه ای به وحید حق میدهم . صدای دورگه اش اتاق و دور سرم را پر میکند : " دکتر گفته تا صبح باید بمونه تا ازش عکس بگیرن معذرت می خوام سلام ,خیلی بی تمرکز و گیجم (دستش را جلو میاورد )نگین درخشان !".دستش مثل یک ماهی کوچک سرد و لیز و مرطوب است  و بوی عطرش سخت عجیب و نا آشنا ! دست میدهم و با ادای معمول پرستارهای خونسرد و مسلط  در حالی که خدا خدا میکنم که صدایم نلرزد میگویم :"مگر کسی هم هست که شما را نشناسد خانوم درخشان؟بفرمایید بنشینید." و او را به نزدیک  لبه تخت هدایت میکنم.همان جا که صندلی همراه هست و او چند لحظه پیش پشت به من در آن نشسته بود
او عقب عقب میرود و در حالی که با عجله موهای انبوهش را بالای سرش بهم گیر میدهد ,مینشیند! نه هنوز حتی چهل ساله هم به نظر نمیرسد .جراتم را جمع میکنم و  نگاهی به مردی می اندازم که با مو های جو گندمی ِ لَخت ِ خیس از غرق  نزدیک من روی تخت افتاده . موهایش هارمونی ِ رنگ ِ  اتاق های خانه ی نگین درخشان را دارد . برای لحظه ای فکر میکنم همه ی ماجرای زبانزد زندگی مشترک موفق وحید و نگین یک شایعه بیش نبوده و این مرد شوهر دوم نگین است .اما بوی خون ماسیده بر پیشانی اش با بوی سیگار پیراهنش و ادکلنی که سخت آشنا است می خورد توی صورتم و من کمی پس میکشم تا باز بر زمین نیفتم ."باید لباس بیمارستان برایشان بیاورند".نگین دستم را میگیرد و با صدای لرزان میگوید:"خانوم شما سر پرستار اورژانسید نه ؟" منتظر جوابم نمیماند:میتونم بهتون اعتماد کنم؟نمیدونم اما خب چاره ای ندارم! ما باید امشب وحید رو از بیمارستان ببریم گاردی ها کلی تعقیبمون کردن حتمن میان دنبالمون !
وحید همیشه پر بود از ایده های مختلف . راجع به همه چیز فرمول و قانون مخصوص خودش را داشت و اعتقادت خاصش را . در دانشکده دو ترم معلقش کرده بودند , با گزینش دانشکده  هنر درگیر شده بود سر پوشیدن تی شرت چگوارا . اما نمیشد هرگز انگ سیاسی بودن به او زد اتفاقن گاه محتاط بود و سرش را در لاک خودش میکرد و توی جمع از نظر دادن طفره میرفت .اولین بار همین سکوت او در هیاهوی مهمانی که همه دم از انگیزه و اعتقاد و آرمان میزدند مرا به سمتش کشاند . دانشجوی پرستاری بودم که خیلی الکی به آن جمع نیمه هنری دعوت شده بودم  از طریق خواهر یکی از بچه ها که نقاشی می خواند و الان حتی اسمش هم یادم نیست !و شاید هم نه خیلی الکی که انتخاب شده بودم تا بروم و در آن مهمانی به قول نگین ,عشق برایم اتفاق بیفتد .
جرات نگاه دوباره به وحید هشت سال پیرتر روی تخت را ندارم نه به او و نه به قوزک خرد شده پایش! لحظه ای درنگ میکنم که برای نگین درخشان  از حال رفتنم را در لحظه ورود او به اورژانس توجیه کنم که هق هق او می فهماندم که هیچ به حال خودش نیست . برایش آب میاورم . مثل بچه ها شده . مثل همان فیلمش که وحید به عنوان نوارنده ی صحنه ای بازی کرده بود    برای اولین بار  و من هرگز بلیطش را برای مامان نخریدم ،  همان که برای اولین بار اسم وحید در تیتراژ فیلم به عنوان آهنگ ساز آمده بود و من از ذوق درتاریکی سینما اشک هم ریخته بودم .او میگوید و من  فقط نگاهش میکنم و واژه ها دور گوشهایم می چرخند . وحید پایش در این هواداری  و پخش اغلامیه حسابی گیر است و نگین درخشان هم که  آدمی نیست که بشود آب شود و برود به  زمین . میان حرف های او ،  وحید ناله میکند و سرش را می چرخاند به سمت ما ,توان روی برگرداندن از او را ندارم  . سرش به سمت ماست ,من و زنش و  لب هایش هنوز تفتیده و داغند .
نیم ساعتی گذشته ,فیروزه برای تسکین درد قوزک وحید کیسه یخ آورده و  آن را به من میدهد و حس میکند وسط حرفی رسیده و میرود,آخر  نگین درخشان هنوز دارد با چشمان تر ماجر ا میگوید و مرا از میزان خطری که همسرش را تهدید میکند آگاه می کند.او در این لحظه نه اغواگر چندان فریبا است ,نه قدرتمند,و نه رقیب و نه حتی درخشان ,او زنی است که ترسیده و این را لرزش دستان کوچک  مرطوبش که دستانم را رها نمیکند گواهی میدهد,کیسه ی یخ را به خودش میدهم تا روی قوزک پای شوهرش بگذارد .
فیروزه که برای این داستان ها  نزده میرقصید با شنیدن ماجرای وحید  آمادگی اش را برای هر کمکی اعلام کرد . دکتر اورژانس قبل از اینکه دوباره به اتاقش برگردد تا ادامه ی چرتش را بزند به فیروزه اعلام کرده بود بیمار حق ترخیص شدن ندارد و فیروزه برایم  توضیح داد که در این روزها مسئولیت ترخیص بیمارانی که  تظاهرات  خیابانی  به بیمارستان آورده میشوند با پرسنل بخش نیست و حتی  با پزشک مربوطه که ترخیص این گونه بیماران  مستقیمن باید  با نظارت مدیر بیمارستان است و بس.
 بی حرف تصمیم میگیریم .فیروزه دستم را یک لحظه با محکم ترین فشار دنیا گرم میکند,یعنی که میشود کاری کرد ,می فرستمش به اتاق  تا  از نگین درخشان  بخواهد اگر فرد مطمئنی دارند , شماره اش را بدهند تا خبرش کنیم  با ماشین بیاید دم در پشتی بیمارستان و خودم میروم سراغ فهرست همکاران و از روی لیست فهرست نگهبان در پشتی را چک میکنم , باقر آبادی پیر و شوخ خودمان است .من و فیروزه  انگار در عملیات دقیق چریکی وارد شده باشیم حسابی دقت میکنیم .شنیده ایم که راهرو های بیمارستان پر است از دوربین های مخفی . راه و مسیر به در پشتی  را برای نگین شرح میدهیم .بعد هر دو  کمک میکنیم تا وحید از درد نیمه بیهوش  با تکیه برپای سالمش بایستد.  دستش را پشت گردن  نگین حلقه می کنیم, من و فیروزه نمی توانیم با آنها از این اتاق بیرون برویم . لحظه ای در این میان سنگینی وحید با همه بویش و آشناییش می افتد روی منِ .بی صدا و در لحظه  صورتم خیس اشک میشود . فیروزه در تاریک روشن اتاق یک لحظه نگاهم میکند و آرام میگوید :"تو چه عرقی کردی  دختر؟". نگین به ساعتش نگاه می کند فیروزه تمام هیکل وحید را که نیمه هوشیار است بر شانه نگین می اندازد,عجیب است که هیج چشم هایش را باز نمیکند اما ناله اش بلندتر شده . من و فیروزه قرار است  با هماهنگی و با فاصله  از اتاق خارج شویم. او که قبلن از نگین شماره فرد معتمد را گرفته  به ما می گوید تا ده دقیقه دیگرمی رسد شانس آوردیم که حکومت نظامی نیست امشب و بعد بی حرف و مضطرب میرود بیرون و پشت ِ سرش را هم نگاه نمیکند. می خواهم از زیر بار سنگین وحید شانه هایم را خالی کنم و مثل فیروزه بی نگاه بروم که نگین صدایم میکند و تا بفهمم با همان یک دست آزادش مرا  به سینه اش می فشرد . می افتم در شکاف بین او و وحید وبرای لحظه ای حس میکنم در این شکاف جای مطمئنی دارم. خودم را از شکافی که مرا تنگ در خود جای داده  می رهانم و میرسانم پشت تلفن و نگهبان پیر و آشنای در پشتی را میگیرم به حرف که سخت مشتاق حرافی با خانوم ها است . دلم دارد از سینه ام می زند بیرون. یادم است  من و فیروزه یک ساعت تمام باقرآبادی را به حرف گرفتیم و وقتی گوشی را عوض میکردیم ,پیرمرد هیج نمی فهمید که ما دو نفریم .
حالا. چهار ماه است منتظر خدمتم , در سوال و جواب های گزینش گفته ام فیروزه بعد از پذیرش مریض چون شیفتش نبوده با اجازه  ی من به خانه اش رفته ، دکتر کشیک گیج شهرستانی مان هم اعتراف کرده که در اتاقش مشغول درس خواندن بوده و چیزی ندیده.باقر آبادی را هم شنیده ام چند بار برده اند و آورده اند اما سر کارش است ,پدر پنچ دختر است و احترامی دارد .در طول این چند ماه  به شکل عجیبی هیچ مطلبی از  نگین درخشان  در هیچ جایی چاپ نمیشود .فیلم روی پرده اش پایین آمده و عکس هایش در تبلیغات شهری کمتر دیده میشود .و فقط چند مجله ی زرد,خبر خروج غیر قانونی ن.د و همسرش از کشور و احتمال ارتباط آنان با گروهک های ضد نظام را میدهند. رادیو ترانزیستوری بابا را داده ام تعمیر و هرشب می نشینم پای رد یابی امواج رادیویی آنور آب اما خبری از نگین درخشانی نمیابم. حتی شایعه هم در باره اش نمی سازند . سکوت عجیبی است گویی هرگز نگین درخشانی در این سرزمین وجود خارجی نداشته . امروز عصر فیروزه از بیمارستان آمده این جا تا با من و مامان چای بخورد . کیک خانگی دستپخت خودش را آورده ,یک هفته ایست که با فرزین بهم زده واز وقتی آمده نشسته ایم و حرف چند فیلم اخیر نگین درخشانی را میزنیم . مادر هم که چیزی از راز ما نمیداند چون طرفدار نگین است و این روزها هیچ فیلم و خبری از او ندارد هی قربان صدقه اش میرود .به مادرم میگویم :"مامان دعای شما گیراست دعا کن هرجا هست سلامت باشه ". این را که میگویم بوی آغوش نگین در سرم میپیچد . نگاهی با فیروزه رد و بدل میکنم و احساس دلتنگی غریبی دلم را پر میکند .بلند میشوم میروم یکی از مجله هایی که پر بود از عکس های قدیمی اش را میاورم و میگذارم جلوی مامان تا ببیند ، عکس ها مال همان موقع هایی که خیلی قشنگ بود و من هیج دوستش نداشتم .فیروزه بی هیچ مقدمه ای می گوید مطمثن است که رژیم شاه تا بهمن سقوط می کند
 
 
از مجموعه داستان جدید من (این تابستان فراموشت کردم). زیر چاپ . نشر چشمه
 

   + بهاره رهنما - ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٢

تراس

این روز ها تا پنجم آذر ماه در نمایشی از زان کلود کریر به نام تراس بازی میکنم سالن اصلی تیاتر شهر هر شب جز شنبه ها ۷،۳۰الی ۹،۳۰

به جرات کامل ترین و عجیب ترین نقش زنی است که خوانده ام و بازی کرده ام ، متن و بازی سایر بازیگران  به شدت غافل گیر کننده است .

پیشنهاد می دهم در این دو هفته باقی مانده از اجرای ما حتمن شبی را به دیدن تراس ما اختصاص دهید ، قول می دهم آنشب از ماندگارترین خاطرات تیاتری تان خواهد شد .

چشم به راهیم ...

   + بهاره رهنما - ۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۱

پری

 

وزنه را به پایم ببند

مگر نمی بینی خشکی جای من نیست

بگذار به قعر آب ها بازگردم

از همان نگاه اول تو  پری شدم من

پاهایم باله شد و شش هایم آبشش

مرا به دریا بازگزدان

امیرزاده ی من!

دیر بود برای باز کردن وزنه از پای این پری پیر

دیگر بلد نیستم نفس کشیدن در خشکی را

پای رفتن ندارم

خشکی غرق ام می کند

مرا به دریا بازگردان

وزنه را به پایم ببند

و به قعر آب ها

بسپار

آنگاه به بستر شاهزاده خانم ات بازگرد

امیرزاده !

 

بهار

مهر نود

کلار آباد

جنون دو نفره

 

   + بهاره رهنما - ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢