اسفند غباری من

غبار سنگینی و سایه سال های جنگ است بر سال های نوجوانی من و ما ، چیزی پس ذهن و قلبم همیشه وسوسه ام میکرد تا از آن بگویم جنگی بود که در سال های أوجش ما عاشقی کردیم ، مدرسه رفتیم ، شعار دادیم و بزرگ شدیم ، دوست داشتم جیزی بنویسم یا بسازم چیزی بیش از بازی کردن نیاز داشتم تا برای دخترکان نوجوانمان از حس و حال آن روزهایم بگویم و برای نسلی که نه تنها تجربه زندگی و دوستی زیر حمله موشک و بمب را نداشته ، بلکه متاسفانه حتی با مفاهیمی مثل ، خاک ، ریشه و وطن غریبی میکند ، غبار یک ادای دین شخصی به مردمان روزهای جنگ است به مردانی که با خونشان و زنانی که با روحشان ،عزیزشان ، ایران را از تکه تکه شدن نجات دادند.و بیشتر از هر قضاوتی برایم مهم است که سهم خودم از قصه غریب هشت سال جنگ و دفاع از وطن را در قالب یک درام بازگویی و ثبت کنم .از همراهی گروه بازیگران هم نسلم که با ارق و عشق خارق العاده به این داستان و این مضمون زنان این نمایش را زندگی کردند و گروه همراه و خلاق پشت صحنه که در باز سازی حماسه عظیم وطنم ، در زمانی بسیار اندک یاریم کردند، سپاسگزارم...
تقدیم به مادران و زنان داغدار جنگ و برای پریا که مبادا در غبار زمان یادش برود وطن یعنی مادر...
از بیست بهمن تا بیست و پنجم اسفند ساعت ٧/٣٠ شب سالن سایه مجموعه تئاتر شهر


   + بهاره رهنما - ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٧

ساعت ها/نزار قبانی

در ژنو از ساعتهایشان به شگفت نمی آمدم - هرچند از الماس گران بودند - و از شعاری که میگفت: ما زمان را میسازیم. دلبرم! ساعت سازان چه میدانند این تنها چشمان تو اَند که وقت را میسازند و طرحِ زمان را میریزند. پس از آنکه دلبرم شدی مردم میگفتند: سال هزار پیش از چشمانش و قرن دهم بعد از چشمانش. مهم نیست بدانم ساعت چند است؛ در نیویورک یا توکیو یا تایلند یا تاشکند یا جزایر قناری که وقتی با تو باشم زمان از میان میخیزد و خاک من با دمای استوای تو در هم میامیزد. نمیخواهم بدانم زاد روزت را زادگاهت را کودکیهایت و نورسیدگیت را که تو زنی از سلسله ی گلهایی و من اجازه ندارم در تاریخ یک گل دخالت کنم. ساعتهای گرانی که پیش از عشق تو خریده بودم از کار افتاده اند و اینک جز عشق تو ساعتی به دستم نیست. "نزار قبانی"

   + بهاره رهنما - ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٦

بًاران نزار قبانی

دوباره باران گرفت باران معشوقه‌ی من است به پیش وازش در مهتابی می‌ایستم می‌گذارم صورتم را و لباسهایم را بشوید اسفنج وار باران یعنی برگشتن هوای مه آلود شیروانی های شاد! باران یعنی قرارهای خیس باران یعنی تو برمی‌گردی شعر بر می‌گردد پاییز به معنی رسیدن دست های تابستانی توست پاییز یعنی مو و لبان تو دست‌کش ها و بارانی تو و عطر هندی‌ات که صد پاره‌ام می‌کند باران‌، ترانه‌ای بکر و وحشی ست رپ رپه‌ی طبل‌های آفریقایی ست زلزله وار می‌لرزاندم! رگباری از نیزه‌ی سرخ پوستان است عشق در موسیقی باران دگرگون می‌شود بدل می‌شود به یک سنجاب به نردیانی عرب یا پلیکان غوطه ور در مهتاب! چندان که آسمان سقفی از پنبه های خاکستری ابر می‌شود و باران زمزمه می‌کند من چون گوزنی به دشت می‌زنم دنبال عطر علف و عطر تو که با تابستان از این جا کوچیده! از: نزار قبانی

   + بهاره رهنما - ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱۳

به زودی با نمایش غبار

تئاتر همیشه با معجزه و درمان همراهه، این روزها از صبح تا ظهر در گوشه أی از سالن منزلم با نسیم و الهلم و سپیده و إیمان نمایش غبار راتمرین میکنیم ، و مفاهیم خوبی مثل رفاقت ، عشق، و وطن را با کلمات این نمایش حس میکنیم، و من با لذت مضاعفی در بازی هر سه بازیگرم شریک میشوم و با جادوی نمایش لااقل یک نصفه روز دنیای بی مهربانی این روزها را از یاد می برم ، گروه خوبم ممنونم که هستید .. از جمعه بیست بهمن در سالن سایه تئاتر شهر /ساعت هفت شب

   + بهاره رهنما - ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱۱

آرزوی من /نزار قبانی

من نه معمار مشهوری هستم و نه پیکرتراشی از دوران رنسانس و آشنایی چندانی هم با سنگ مرمر ندارم... اما دلم می‌خواهد یادآوری‌ات کنم که دستانم چه کرده است تا پیکرِ زیبایت را تراش دهد... و با گل‌ها بیارایدش و ... با ستاره‌ها ... و شعرها... و مینیاتورهایی که به خطِ کوفی نگاشته شده‌اند... دلم نمی‌خواهد استعدادهایم را در بازنویسیِ تو به رُخ بکشم... و در طبعِ مجددِ تو... و نقطه‌گذاریِ دوباره‌ات از الف ... تا ی ... زیرا عادت ندارم که اعلام کنم چه کتاب تازه‌ای نوشته‌ام... و کدام زن بوده که افتخار عاشق شدن‌اش را داشته‌ام... و افتخار تالیف دوباره‌اش از نوکِ سر... تا انگشتانِ پا... که این نه در خور شعرِ من است و نه در شانِ معشوقه‌هایم!! نمی‌خواهم به تو عدد و آمار نشان بدهم از تعدادِ خال‌هایی که بر نقره‌ی شانه‌هایت کاشته‌ام... و از تعدادِ چراغ‌هایی که در خیابان‌های چشمانت آویزان کرده‌ام... و از تعدادِ ماهیانی که در خلیج‌هایت پرورانده‌ام... و از تعدادِ ستارگانی که در زیر پیراهن‌هایت یافته‌ام... و از تعدادِ کبوترانی که در میان سینه‌هایت پنهان کرده‌ام... که این نه در خور غرور مردانه‌ی من است و نه غرورِ سینه‌هایت... بانویِ من، تو آن رسواییِ زیبایی هستی که از آن معطر می‌شوم... و آن شعرِ دل‌نوازی که آرزو دارم من آن را نوشته باشم و آن زبانی که از آن طلا می‌ریزد. پس چگونه تاب این را بیاورم که در میادینِ شهر فریاد سر ندهم: دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم؟ چگونه می‌توانم خورشید را در خودم نگاه دارم؟ چگونه می‌توانم با تو در باغی همگانی قدم بزنم و ماه‌واره‌ها نفهمند که تو محبوبه‌ی منی؟ من توان این را ندارم که نگذارم پروانه‌ای در رگ‌هایم شنا کند... نمی‌توانم مانع آن بشوم که سایبانی از یاسمن از شانه‌هایم بالا نرود... نمی‌توانم شعر عاشقانه‌ای را زیر پیراهنم پنهان کنم چون که مرا با خودش منفجر خواهد کرد... بانویِ من، من آن مَردی هستم که شعر رسوایش ساخته... و تو آن زنی هستی که رسوای کلماتِ من است... من آن مَردی هستم که جز عشقِ تو جامه‌ای نمی‌پوشد و تو آن بانویی هستی که جز زنانه‌گی‌اش چیزی بر تن نمی‌کند... پس به کجا برویم ای محبوبه‌ی من؟ و چگونه مدال‌های عشق را بر سینه‌های‌مان بیاویزیم؟ و چگونه روز ولنتاین را جشن بگیریم... در روزرگاری که نمی‌داند عشق چیست؟؟ بانویِ من، آرزو داشتم تو را در روزگاری دیگر دوست می‌داشتم که بیش‌تر مهربان بود و شاعرانه‌تر و حساس‌تر بود به رایحه‌ی کتاب‌ها... و عطرِ یاسمن... و شمیم آزادی!! آرزو داشتم که در عصر شارل آزناوُر محبوبه‌ام بودی و روزگارِ ژولیت گریکو... و پل الوار... و پابلو نرودا... و چارلی چاپلین... و سید درویش... و نجیب الریحانی... آرزو داشتم که همراهِ تو شبی را در فلورانس بگذرانم جایی که مجسمه‌های میکل آنژ ممکن نیست نان و شراب را با گردش‌گرانِ شهر تقسیم نکنند... آرزو داشتم در عصرِ پادشاهیِ شمع... و هیزم... و بادبان‌های اسپانیایی... و نامه‌هایی که با قلم‌‌پرها نگاشته شده‌اند... و پیراهن‌هایِ چین‌دارِ رنگ و وارنگ شیفته‌ات می‌شدم نه در عصر موسیقیِ دیسکو... و خودرو‌های فراری... و شلوارهای جین پاره‌پاره!! آرزو داشتم تو را در روزگارِ دیگری ملاقات می‌کردم روزگاری که در آن پادشاهی در دستان گنجشک‌ها بود... یا در دستان آهوان... یا در دستانِ قوها یا در دستان پریان زیباروی دریایی... یا در دستان نقاشان و موسیقی‌دانان و شاعران... یا در دستان عاشقان و کودکان و مجنون‌ها... آرزو داشتم که مالِ من می‌بودی در روزگاری که نه به گل سرخ جفا می‌کند و نه به شعر نه به نِی و نه به زن؛ به عنوان جنسِ دوم... اما صد افسوس که ما دیر هم‌دیگر را دیدیم... و در روزگاری به دنبال گلِ سرخِ عشق رفتیم که نمی‌داند عشق چیست!! نِزار قبّانی مترجم مسعود ناسوتی

   + بهاره رهنما - ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱۱