اخرین مطلب سال نود و یک / روزنامه شرق ستون یک حرف ، یک نگاه

: یک حرف یک نگاه وقتی بچه بودم در شلوغی میهمانی های خانگی عادت داشتم حوصله ام که سر میرفت به ترانه هایی که گاه در شلوغی ادم های فأمیل به زور شنیده میشد گوش میکردم و مهم تر از ملودی ترانه به کلمه هایی که میشنیدم ، نوجوان که بودم وقتی در ماشین پدر ، دائی، یا برادرم مینشستم یک جور با ترانه هایی که از ضبط ماشین پخش میشد فال میگرفتم مثلا میگفتم اگر سه ترانه بعد تر حال و خوای حوبی داشت فلان چیز فلان طور میشود یل برعکس ، در حال و هوای غرور جوانی هم عجیب به این فال من دراوردی خودم اعتقاد داشتم ، بعد ها کلمه برایم جدی تو شد، شد شعر و سال های دبیرستان، فروغ و شاملو ، فریدون مشیری و إخوان ثالث و سهراب را در کلاس های خوب أدبیات مدرسه و معلم های ادبیاتی که در جا عاشقشان میشدم ، حالا سالیان سال است که خواندن شعر برایم مثل هوا واجب است عادت دارم که وسط شلوغی های روز و روزگار و دلگیری ها یم شعر هایی را که بلدم زمزمه کنم ، در میان نامه نگاری هایم دوستان و شاعرانی را میشناسم که فقط با هم شعر رد و بدل میکنیم ، مترجمان شعرها که گاه لطف میکنند اولین نسخه ترجمه شعرشان را برایم میفرستند، نه چون من تخصصی در ترجمه یا شعر دارم نه ، فقط چون من خواننده حرفه ای شعر هستم و بی قرار شنیدنش ، أما تازیگیها به تقسیم بندی جدیدی در دنیای این روزهایم رسیدم ، تقسیم بندی ادم ها به دو دسته: أنها که شعر را لااقل می خوانند، فهمیدنش را پیشکش میکنم و انها که حتی حوصله خواندن یا شنیدن سه بیت شعر را ندارند، همان ها که وقتی میگویی چرا در خوش ترین زمان عمرت فلان ترانه را مرتب گوش میدادی و جواب میدهد تا حالا نشنیدم چی میگه اون ترانه فقط داستان اینه که ضبط ماشینم رو این آهنگ گیر کرده ، همان ها که مدت ها یک شعر خوب کوتاه در باکس پیغام های شخصی شان خاک خورده و با لبخند میگویم ـز هنوز آن شعر را نخوانده ام ، همان ها که وقتی داری سی ثانیه شعر برایشان میخوانی وسط حرفت میگویند از اون مسیر میرفتیم بهترنبود؟ بله این ها را میگویم و عجیب معتقدم که دوست داشتن شعر مثل دوست داشتن بچه ها و حیوانات در ذات همه ادم های خوب وجود دارد ،حتی آقا ماشاالله کم سواد راننده سنگلج که شاید شعر را نفهمد أما نا خوداگاه دوستش دارد و تا دو ماشینش مینشینم میگوید: خانم جان شعر مر جدید چی داری بخونی برام . یک نگاه: میشود با نگاه باز و روشن و پر أمید شمس لنگرودی شاعر عزیز کشورمان و تهیه چند مجموعه شعر چاپ شده ای که در کتابفروشی ها از أو هست أیام نوروزتان را شاعرانه کنید و برای ادم های خوبی که شعر را دوست دارند هم ببرید یا بهتر که بخوانید این شعرش از مجموعه ملاحان خیابان که همچون دعایی تکرارش برایم معجزه ارامش را به همراه دارد پیشکش روزهای آخر سالتان میکنم : آرام باش عزیز من آرام باش حکایت دریاست زندگی گاهی درخشش آفتاب ، برق و بوی نمک ، ترشح شادمانی گاهی هم فرو می رویم ، چشم های مان را می بندیم ، همه جا تاریکی است ، آرام باش عزیز من آرام باش دوباره سر از آب بیرون می آوریم و تلالو آفتاب را می بینیم زیر بوته ای از برف که این دفعه درست از جایی که تو دوست داری طالع می شود. "شمس لنگرودی " از مجموعه: ملاح خیابان‌

   + بهاره رهنما - ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢٧

می ترسم از باران

می‌ترسم باران برتمام دنیا ببارد و تو نباشی از آن روزی که رفته‌ای من عقده‌ی باران دارم آه زمستان بود زمستانی که پوستینش را بر من می‌افکند و من از سرما و دلتنگی هیچ هراس نداشتم و تو نجوا می‌کردی دست‌هایت را بیاور گیسوانم اینجاست حالا می‌نشینم و باران‌ها تازیانه می‌زنند بر بازوانم ، بر رخساره‌ام ، بر اندامم پس چه کس پناهم دهد ؟ ای همچون کبوترِ مسافر در میان چشم و نگاه چگونه تو را از خاطراتم بزدایم ؟ تو همچون نقش روی سنگ در قلبم جاودانه‌ای ای که در قطره قطره‌ی خونم خانه داری هر کجا که باشی دوستت دارم ناشناخته‌هایی در توست گوشه‌ای از تاریخ و سرنوشت که پا به عرصه‌اش می‌گذارم نزار قبانی

   + بهاره رهنما - ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱٤

این روزهای آخر سال را با قبانی میگذرانم...

وقتی باران به پنجره می کوبد جای خالیت ملموس تر می شود وقتی مه بر شیشه های ماشین می نشیند و بوران محاصره ام می کند وقتی گنجشک ها جمع می شوند تا ماشینم را از عمق برف بیرون بکشند... گرمای دستان تو را به یاد می آورم و سیگارهایی که با هم کشیدیم مثل سربازها در سنگر نصف تو... نصف من... نزار قبانی ===================================== =====================================

   + بهاره رهنما - ۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱۳