بدرقه

میان همه هواپماهایی که امشب إز آسمان این شهر میپرد ، یکی عجیب سنگین است ، همه خاطراتم را داده ام یکی إز مسافر ها با خودش ببرد، من سبک میشوم و او نمیداند بیشترین أضافه بار دنیا را حمل میکند... ... و زندگی ادامه دارد به تاریخ شروع آبان نود و یک

   + بهاره رهنما - ۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/۱

پاییز و هموفیلی اشک

پاییز عجیبی است ، با این که فصل من است ولی امسال سور پاییز میت رساندن ، آشنا نیست ، و این روزها هم که باز هموفیلی اشک به سراغم آمده،پدر از در انتظار گودو میگوید ، میگریم ، مادر پایش درد میکند ، میگریم ، همسایه ها روی دیوار مینویسند: نگهداری حیوان خانگی ممنوع ،میگریم، پریا ساز میزند ، میگریم ، ورزش می کنم ، میگریم ،تحسین میشوم میگریم ، نقد میشنوم میگریم و آنقدر میگریم تا مثل نمایشملن زیر چشم هایم اگزما شود ،ونمیفهمم باز چه ام شده که عکس العملم در مقابل هراتفاقی فقط اشک است و اشک است و اشک ، داروی تیروییدهم بی تاثیر نیست ، خبر های بد هم بی تاثیر نیست ،غربت این پاییز هم بی تقصیر نیست ،با اینهمه همه اش شکر میکنم در همان حال که تسلیم ریزش دانه های سنگین اشک میشوم، غر نمیزنم و میگویم ،:(آنیدجا) ،ذکر جادویی من و میدانم که این نیز میگذرد، و این خاصیت زمان است ، کسی میگوید ،این روزهای اشکی چشمهایت عجیب تر شده اند ،گریه میکنم ، برای پریای قصه ام ، مرغ پخته ام در زود پز باز نمیشود ،کارد می اندازم ، در کثری از ثانیه تصویر ها مخدوش میشود حواسم میپرد، خون با جهش از انگشت اشاره ام روی گاز میریزد،مثل بچه ها هق هق میزنم ، و در حال که انگشتم را گرفته ام تا خون بند بیاید ، در کابینت ها پی چسب زخم میگردم ،گره توی گلویم باز شده انگار ،بهانه خوبی است اینهمه و درد زخم، ادم برای زخم های مرئی و گریه های با بهانه ،راحت تر با خودش کنار می إید، باید این روزهای پاییزی چسب زخم های بیشتری دم دست بگذارم ،دمر روی کاناپه می افتم ، انگشت و زخم سخت زق زق میکنند،لحظه ای سر بلند میکنم به بهانه نفس ،حتی حیوان خانگی هم با من قهر کرده است ،و رو به در انتظار باقی اهالی خانه دراز کشیده و وقعی به اینهمه اشک و خون نمیدهد.. بعد از تحریر : این یادداشت فقط برای فضای وب نوشته شده و مطلقا هرگونه استفاده یا نقل قول با نام یا بی نام از آن غیر مجاز میباشد. م ،

   + بهاره رهنما - ٢:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱٦

 

هرگونه اقتباس ، نقل قول ، یا استفاده از این داستان منوط به اجازه کتبی نوبسنده است تصورات پشت یک خط مرد می گوید ::بخون زن جواب میدهد: صدام خوب نیست.مرد -میدونم، زیاد مهم نیست، بخون. -آخه خندم میگیره. آخر آن یکی شروع کرد:«چشمات چه مهربونه»... زن هم جرأت پیدا کرد. و زیر صدای مرد ادامه داد:«رنگ آسمونه» میخندد و میگوید: دیدی نمیتونم، صدام خیلی خارجه. -همهاش را اشتباه میخونی بیشتر از صدات غلط غلوط خوندنت بامزه است. -آره، عجیبه، بچه هم که بودم، یک آهنگ را هزار بار توی ضبط عقب جلو میکردم تا بشنوم، مثلا فلان فلان کلمه اش چیه؟ بزرگ شدم و هنوز هم خیلیهاشو درست بلد نیستم. -شاید مشکل شنوایی داشتی مثل بقیه زنا! -نه اتفاقا میدونی که گوشام خیلی تیزه. -از کجا بدونم اگه گوشت هم مثل حس ششمت باشه که اوضاعش خرابه. -نخیرم حس ششم من خیلی هم درسته مگه امشب دلت منو نمیخواست؟ -نه والله، خب جور عجیبی دلم نخواستت. دروغ بگم؟ -نه دروغ نگو، حالا کجا بریم؟ -کافه مرکزی چه طوره؟ -بستنش، گلفروشی شده. -ئه؟؟ دیوونهها! کی؟ ارمنیهاش کجا رفتن؟ -سر قبر بابام، چه میدونم! -گفتی قبر. میخوای بریم بهشت زهرا؟ دلم واسه خیلیها تنگه. من آدرس میدم و تو تک تک سنگ قبرا رو واسم میخونی، چه طوره؟ -نه تورو خدا! باز من گفتم قربون چشای بارونیت برم! -بادومی! -میدونم، اما مال تو بارونیه. -راستی اگر بارون اومد، چتر نمیگیریم ها. میریم زیرش تا خیس خیس شیم. -این جا نمیاد، امسال نیومده، هوا افتضاحه، آسمون سفیده! -میخوای بریم لرد طبقه بالاش؟ -به شرط این که اون میز آخر دم توالت نشینیم. -اصلا اگه گشنته بریم جوجک؟ -اونم بستنش فضای سبز شده. گشنه ام هم نیست. سردمه. همون کاپوچینوی لرد بهتره. -هنوز هم دارچین میریزه روش؟ -موسیو دیگه نیست. بازنشسته کرده خودشو. یک مرد دیگه است مسلمونه میگه بهم نگید موسیو! آن روز خودش را توی بغل مرد ول کرده بود  گرم بود و مثل همیشه بوی شکلات و ادکلن میداد. -خیلی خب. را بیفت زیاد وقت نداریم و هزارتا برنامه گذاشتیم. زن دارد کاپوچینوی لرد را قطره قطره میچشد بوی دستشویی را حس میکند اما مهم نیست آخر سر هم همان میز آخر نشسته بودند، گاتا میخوردند. اول نصفش میکردند بعد مرد فقط یک گاز میخورد و زن باقیمانده گاتای او را زیر دندانش حس میکرد. دلش میخواست باز بی مقدمه در آغوشش بکشد اما میترسید تا همین جا هم دیوانگی کرده بیشتر به خاطر او. -باید بریم کتاب هم بخریم. هنوز کتابیو که میخواستی نخریدم. -مهم نیست دیگه یادم نیست چی میخواستم. -چشمه را اتیش زدند؟ -خوابت خوش! این که مال هفت هشت سال پیش بود! -میریم ثالث، اما کاش قهوه نخورده بودیم همونجا میشد خورد. -نه یه کم طی مسافت کنیم میریم پنجره. زن میچرخد به پهلو،ده سال پیش شبی قبل از سال نو مرد تقویم شرکتش را برای زن آورده بود. شرکت آهن و فولاد تهران . زن نگاهش هم نکرده بود تا شب، شب، قبل از خواب در تاریک روشنی اتاق ورقش زده بود و یادداشت مرد را دیده بود «شمارش معکوس » مثل نوشیدن شیر داغ صبحهای مدرسه با سرعت یادداشت را بلعیده بود و تا چهار پنج صبح بارها خوانده بودش، تقویم را گذاشته بود زیر بالش و چراغ را خاموش کرده بود. مرد تقویم های کوچک رنگارنگ را از ردیفهای جلو برداشته بود و پرسیده بود: امسال سال چیه؟ -سال خروس، جوجه جان! مرد چشم غره رفته بود و آرام از کنارش رد شده بود و گفته بود:حالا نمیشه داد نزنی جوجه جان؟ زن دلش گرفته بود، صورتش آویزان شده بود و زیر لب گفته بود:داد نزدم به خدا. مرد از سمت دیگر زن رد شده بود و با صدای بلندتر از جوجه گفتن زن گفته بود: حرص نخور عسل. خانم پشت پیشخوان یک روان نویس سبز کادو داده بود. زن خواسته بود آن را بدهد به مرد اما ترسیده بود باز یک بحث فلسفی جدی درباره عدم کنترل زن روی رفتارش و کادوهای بیمورد و ریزریزش سر بدهد، نخواسته بود آن روز را خراب کند. -زود باش تصمیم بگیر حالا کجا بریم؟ -یه هوس احمقانه کردم، دعوام نکنی ها بریم تو مدرس، دور دور کنیم؟ -ترافیک نیست؟(میخندد) -خب باشه ما که میخواهیم حرف بزنیم چه فرقی میکنه؟ -پس برو پرانولتو بخور میترسم باز تو شلوغی اضطراب بگیرتت. زن  باز میچرخد قرص صورتی را از کیف کوچک سیاه در میاورد ،میاندازد کف دستش وبی آب میرود بالا. توی ماشین مرد بودند یک دوج قدیمی نقرهای دو تا سنگ رنگی عجیب یکی سیاه و یکی سفید پشت فرمان جلوی شیشه زن گفته بود:از اینا میخوام. مرد گفته بود:یکیشو بردارف یکی اش مال تو سفیده که شکل خودته! زن گفته بود: نه برنمیدارم دوتائیش خوبه. حالا بعد واسه منم پیدا کن. مرد جواب داده بود: مال صد سال پیشه. به گمونم بشه پیدا کرد. بعد دنده را مثل همیشه روی هوا و موقع نگاهکردن به زن عوض کرده بود و بهش گفته بود: استخوان دوستداشتنی من. زن سنگ سفید را به گونهاش و به لبهایش کشیده بود و روی سینهاش نگه داشته بود تا با گرمای بدنش گرم شود. از سینما برگشته بودند. اتفاقا زن بلیطهای آن شب را امسال موقع جمع کردن لباسهای زمستانی که خیلیهایش دیگر کهنه شده بود یا حسابی  دمده بود توی جیب کتی پیدا کرد که محض رضای خدا یک دکمه هم رویش نمانده بود، «یک فنجان قهوه تلخ» ساعت 7  بیرون از سالن، مرد هیچ از نمایش نگفته بود. زن هم جرأت نکرد چیزی بپرسد. میدانست که اگر خوشش آمده بود حالا سکوت نمیکرد. میدانست که اگر خوشش آمده بود حالا سکوت نمیکرد. -حالا کجا بریم هنوز وقت داریم؟  هنوز کارتم کلی اعتبار داره. زن گوشی تلفن را جابجا میکند. پهلو به پهلو میشود ،سنگ سفید را از میان سینه هایش در میآورد و میگوید: تو بعد مسافت را کاملا میتونی ندیده بگیری اما من خیلی بی استعدادم. تجسم خلاقم مزخرفه. محض رضای خدا یک بار نشده که موقع مدیتیشن یاد روشن یا خاموش بودن گاز نیفتم. -بزرگ شدی هادیگه نمیترسی؟ هنوزم که تنهایی! -نه چراغ را پله روشن شد، فکر کنم دارن میان بالا! زن سریع و عجولانه میگوید تا سه شنبه خداحافظ تو زنگ نزن من کارت تلفنم هنوز کلی جا داره ، همین موقع ها به وقت شما زنگ میزنم  و میان زمین و هوا گوشی را قطع میکند. همیشه از خداحافظی عجولانه اضطراب میگرفت گرچه همیشه هم بابت کشدار بودن خداحافظی هایش از طرف مرد توبیخ میشد. اصلا این طوری خداحافظی کردن شرمنده اش میکرد. سنگ را در کشوی بالای تختش میگذارد. آباژور کنار تخت را خاموش میکند. سعی میکند به فضای خانه برگردد و فضای اتاقها را مجسم میکند، میرود به سرسرای خانه چراغ را روشن میکند، پدر و پسر ساکهای فوتبالشان را به کناری انداخته اند و همچنان دارند کری میخوانند، میپرسد: شام را گرم کنم؟ صدایش به آنها نمیرسد یا نمیشنوند. به آشپزخانه میرود و قبل از این که در یخچال را باز کند روی مثلث برج ایفل آهنربایی که به در یخچال چسبیده دست میکشد و اسمش را زیر لب زمزمه میکند اسفند 84 بعد از تحریر : برای مجموعه داستلن جدیدم دنبال داستان عزیزی می گشتم به نام اردک زرد که سال ها پیش فقط در مجله ای چاپ شد، دوست داشتم مقدمه یا شروع مجموعه جدیدم با همین داستلن باشد ، در خلال جوریدن میان کوه کاغد های قدیمی موقعی که نوشتنم قلمی بودم تا تایپی به سر برگ روزنامه ها و مجلات تعطیل شده بسیاری بر خوردم که هر کدام داستان خودش را داشت و تاسف دوباره من بعد سالها از تعطیلی مجلد های به آن خوبی به آه و اشک وسط کپه های کاغد بدل شد ، که شاید تعطیلی شرق هم در میزان اشک هایم کم تاثیر نبود، سه داستلن از اولین مجموعه داستان من ، چهار چهار شنبه و یک کلاه گیس حذف شد که میان همان کاغذ ها بود و تصمیم کرفتم به مرور برایتان اینجا به اشتراک بگذارم ، اما داستان کوتاه بالا یک اتود سال های دور کارگاه داستان نویسی عزیزی است که میرفتم ، عجیب دلم را به شوق آورد پیدا کردنش و خواندن دوباره چک نویس خطی اش با یا دداشت های ضمیمه استاد، پس این را هم با شما سهیم شدم،

   + بهاره رهنما - ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱۱

در موطن خویش غریب

حال خوبی ندارم این روزا، نمیفهمم چطوری میشه تو این شهر زندگی کرد ؟ چطوری میشه رفاقت کرد ؟چطوری کار کرد؟ چطوری رفت و آمد کرد،البته که به دلائل زیاد میفهمم که من هم این روزها حساس تر از همیشه خودم هستم ، ولی إنصافا چه خبره؟ گرونی؟ بد بختی؟ بیکاری؟همه اینا تو سال های جنگ هم بود ، حالا شاید کمتر اما حرف من چیز دیگر ی است ؟ من این روزها مرتب دارم جا میخورم از اینهمه، بی ادبی ،،بدجنسی، وحوشت ،حسادت و بخلی که در جامعه هست ، نه تنها کسی نمیخواهد دست از آستین برای کسی دربیاورد، نه تنها سلامت را پاسخ نمیگوید ، بلکه حتی نه در ذهن بلکه با کمال وقاحت جلوی چشم خودت طناب دارت را برایت متر میکنند، من دیگر چه بگویم که بی شک با هر موقعیت و سنی خودتان با این زشتی ها مواجه شده اید و میفهمیید از چه میگویم، روزگاری شیفته و مرید ادمهای واقعی بودم ، ادم هایی که خودشان هستند ، حالا ایده آل هایم انقدر پایین آمده که فقط اگر کسی توی گوشم نزند فکر میکنم قهرمان است ، واین حد از فناعت حالم را از خودم بد میکند، این قناعت به حد اقل ها ی حیوانی که همین ندریدن یکدیگر است ، سعدی گفت که فریاد ما از برون به درون ما باز میگردد، لابد من هم آینه اینهمه کدورت و بدی شده ام و به بوی تعفن این شهر عادت کرده ام ، ولی من می خواهم سعی کنم ، و سعی میکنم به سفارش نازنین رفیق سال های دورم حلقه اطرافم را تنگ تر کنم ،کمتر کار بیرونی کنم و بیشتر بنویسم ، مگر دلم برای نقشی بلرزد ،می خواهم بیشتر با خودم خلوت میکنم تا همرنگ این جماعت رنگارنگ و کارناوال مرگ نشوم ،کاش بتوانم که این روزها سخت در موطن خویش غریبم و تنها ، انگار همه این سال ها دور از وطن بودم و حالا که برگشته ام هیچ چیز جای خودش نبست، هیچ چیز ، و من دلم نمیخواهد در این وانفسا به جای فکر کردن به ایده آل های معنوی و رو حی ام دو دستی این زمین سله بسته را بچسبم...

   + بهاره رهنما - ٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱٠