سرباز زدن از خشونت و قساوت در قالب ِ یک درام ِ عاشقانه

 

فریده حسن زاده - مصطفوی

 نگاهی به نمایش چشم هایی که مال توست

کارگردان : نسیم ادبی

با بازی بهاره رهنما

19 آبان الی 2 آذر ساعت 18:30

فرهنگسرای نیاوران

 

اگر بالانشین نباشی و علاقه ات به تئاتر در حد ِ وابستگی ات به شعر یا موسیقی نباشد نمی دانی به چه انگیزه ای باید  در این ترافیک ِ سرسام آور و بی پولی ِ" نعمت الله" وار*،  راهی ِ فرهنگسرای نیاوران شوی برای دیدن ِ یک نمایش عاشقانه ی پاییزی که نویسنده و بازیگرش یکی ست و یک بازیگر هم بیش تر ندارد. شک نمی کنی که کابوسی در انتظار تو خواهد بود: یک صحنه ی خیلی روشنفکرانه با نور پردازی ِدلگیر ِ  کافه تریایی  و دکورِ  عجیب و غریبِ سوررئالیستی  و بازیگری که مدام  سیگاری آتش می زندو کلماتی را با آه و ناله های سوزناک حواله ی مغز ِ تماشاگر ِ بی نوا می کند و از همه ی حالاتِ  سطح بالایش پیداست که کارگردان نمایش ،  پیشاپیش هیچ امیدی به درک شدن از سوی ِ تماشاگر بی سواد و بی سلیقه ندارد.

تنها انگیزه ی خود ِمن برای دیدن ِ این نمایش  ، دوست داشتن ِسادگی و صداقت ِ  قصه ای بود که این نمایشنامه بر اساس ِ آن شکل گرفته بود.این قصه را قبلا  در نشریه ی  گلستانه خوانده بودم و با احساسی به شدت مازوخیستی  می خواستم ببینم چطور موفق شده  اند آن را با تبدیل کردنش به یک نمایشنامه ی زورکی از ریخت و قیافه بیندازند. در تمام ِ طول ِتمام نشدنی ِ راه ، حتی داشتن ِ  بلیط مهمان هم این احساس ِ آزارنده را از من دور نمی کرد که دارم وقت تلف می کنم . صحنه ی اول حدسم را تایید کرد: صدای  فرهاد در سالن طنین می انداخت و زن ِ بازیگر  کوهی از پیراهن های مردانه را اطو می زد وتا آخر ِ ترانه هیچ اتفاقی نمی افتاد.  تماشاگر سینما وقتی در تله ی احساس بطالت بیفتد می تواند پفک بخورد اما تماشگر تئاتر از هر دست آویزی محروم است.صحنه ی دوم مثل چتر نجاتی فرود آمد. این را می شد از اشک هایی که بر چهره ی تماشاگران سرازیر شد دریافت و نیز از خنده هایی که همزمان بر همان لب های آغشته به شوری ِ اشک  نشست.   نخستین منقدی که لورکا را ستود ، هنر او را در همین نکته دانست: لورکا  در نمایشنامه هایش می توانست در آن ِ واحد   چشم ها را گریان و لب ها را خندان کند و نقاب ِ دوگانه ی شادی و اندوه را که تمثیلی از تئاتر است ، بر چهره ی تماشاگر به نقابی واحد بدل کند. صحنه های بعدی به شکل ِ روزهای هفته جلو می رفتند ، کاروانی که بی اختیار آرزومی کردی آهسته تر براند زیرا آرام ِ جانت را می دیدی که دور تر و دور تر می رود. و چیست آرام ِ جان ِ مخاطب ِ ادبیات و هنر جز رهیدن از حالت ِ خمودگی ِ ناشی از تاثیرات ِ وقایع ِ هولناک ِ قرن؟ 

در طی ِ نمایش چه بسا ذهن ِ آگاه و حتی  ناخودآگاه ِ تو ، مدام سرزنشت کند که :" خب ! بی اعتنا به همه ی بدبختی هایی که گریبان ِ بشر را گرفته این جا در فرهنگسرایی در شمال ِ شهر نشسته ای وداری یک پرده ی عاشقانه را تماشا می کنی. "

 ادیسه الی تیس شاعر یونانی  برنده ی جایزه ی نوبل1979 در کتاب اوراق پراکنده که برگزیده ی آثار منثور ِ اوست  می گوید که در طی جنگ جهانی دوم ، ادبیات معاصر دچار این اشتباه اسفناک شد که به رقابت با حوادث بپردازد و به جای موازنه ی وحشت ، سر ِ تسلیم در برابر ِ آن فرود آورد.اما کلام ِ هنرمندانه آن گاه که صرفا گزارشگرانه رفتار می کند تلاش کسی را می ماند که اصرار دارد به کمک چوبدستی های دیگری راه برود و با نادیده گرفتن ِ پاهای خود ، تظاهر به افلیج بودن کند. "الی تیس " در مقابل ، نقاش معروف "هنری ماتیس" را مثال می زند که در سال های اوج وحشت و خشونت و ویرانیِ ِ جهان ،  به نقاشی ِ  گل ها و میوه هایی بس شاداب ، پر طراوت ، زیبا و تحسین بر انگیز پرداخت ، گویی کشف ِ معجزه ی هستی رابه نمایش می گذارد که می تواند عصاره ی خود را تا ابد در اندرون ِ آن ها محبوس بدارد.

نمایشنامه ی "چشم هایی که مال ِ توست " دقیقا همین کار را می کند . یعنی در بدترین شرایط ، به فکر ِ  تقطیر ِ زبان  است و گرفتن ِ عصاره ی زندگی ، با فراخواندن ِ همه ی نیروهای روحی برای جان بخشیدن به تخیل خلاق.

داستان ،  فراتر از حدیث نفس ، توصیف ِ احساسات است نه وصف الحال. به قول ساموئل هازو شاعر آمریکایی لبنانی الاصل ،  وصف حال محدود به شخصی ست که آن را توصیف می کند اما توصیف احساسات ،  همه ی ما رادر بر می گیرد و ما  قلبا" و عمیقا" تحت تاثیر قرار می گیریم.  نمایشنامه عطش ما را برای توصیف دقیق احساسات مشترک جهانی فرو می نشاند و سخن «رابرت فراست» را تجربه می کنیم :« احساس جاودانگی در برابر جهان فانی».

بهاره رهنما  در این تئاتر اصلا  فیلم بازی نمی کند. همدل با تماشاگر می گرید و همراز با او می خندد.  به جای نقش بازی کردن ، دقیقه به دقیقه بیش تر خودش می شود. چندان که در صحنه ی آخر یقین می کنی  هیچ راهی برای فرار از خود نیست و سرنوشتی   بهتر از پر پر زدن به خاطر ِ  عشق،بی هیچ عذری برای فراموش کردن ِ آن از  خیانت وخشونت گرفته  تا  جدایی و جنون.

در همین نمایشنامه ی چهل و پنج دقیقه ای دیگر بار  کشف می کنیم و حتی به خاطر می آوریم چرا  رنج کشیدن بهتر از مردن است و تنها ماندن شرافتمندانه تر از دل ندادن به عشق.

کارگردان خانم نسیم ادبی ، شکر ِ خدا داستانزده نیست . با شعر رابطه ی عمیقی دارد. این از استفاده های به جایی که از شعر می کند پیداست. در عین ِ حال به شدت پرهیز می کند از شاعرانه جلوه دادن ِ داستان. مرا یاد این شعر چارلز بوکوفسکی می اندازد با هشدار هولناکش به مخاطب ِ ساده لوح: وهم است که می پنداری شعری ست این و دیگر هیچ. حقیقت را ندیده می گیری.بسی فراتر از شعر است این :شعر ها رخوت زایند،تورا خواب می کنند.

این کلمات اما به جنونی تازه ات  می کشانند.

و چیست این جنون ِ زیبا جز مقاومت در برابر ِ خشونت ، پیامی که تنها پیام ِ مهم داستان ِ بهاره رهنماست و کارگردان نسیم ادبی به هشیاری آن را دریافته و با مهارت آن را به نمایش در اورده است: آری . مقاومت در برابر ِ خشونت . و خشونت جلوه های گوناگونی دارد همچون خیانت ، پاییز ، تاریکی ، بی تفاوتی ،  غیبت ، جهل ، جنگ ، اختناق ، سرکوبی ، و بسیاری مظاهر دیگر که  ساده و پیش پا افتاده  به نظر می رسند مثل تارمویی سپید لابه لای خرمن  گیسوانی  سیاه.  . و ریشه ی خشونت های  پنهان، همچون سایه ای هراسناک از خشونت های عیان آیا همان حجم گمشده ی عشق  نیست  ؟

انتخاب صدای شهاب حسینی و نماهایی از چهره ی او ، تیزهوشانه است زیرا  در عین شفقت ِ پنهان در صدا و چهره ی او ، امکان ِ باور کردن ِ بی رحمی و بی عاطفگی ِ ویران کننده  را نیز به تماشاگر می دهد.و این خصوصیات  همان مالیخولیای ِ حادث بر روح است  که ابن سینا ، طبیبانه  از آن به عنوان ِ عشق یاد می کرد!

در تمام ِ صحنه های این نمایشنامه ی کوتاه اما به یاد ماندنی آرزومی کنی بهاره رهنما  در تئاتر بماند و امکان ِ رشد و تجلی استعدادهای  انکار ناپذیرش را به خودش بیش تر بدهد جایی که بر خلاف ِ سینمای امروز  ، کارگردانان ِ هشیاری چون نسیم ادبی قدرش را بیش تر می دانندو او را نجات می دهند از گمشدن در نقش های بیگانه با نقش ِ واقعی ِ او در عالم ِ هنر.

____________________________________________________________

اشاره به فیلم بی پولی به کارگردانی حمید نعمت الله.

   + بهاره رهنما - ٧:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٩

وانهاده ها /یادداشت امروز اعتماد بر نمایش چشم ها...

واگویه‌های تنهایی وانهاده‌ها هوشنگ گلمکانی «چشم‌هایی که مال توست» که در سالن گوشة فرهنگسرای نیاوران بر صحنه آمده، در واقع ادامه‌ای‌ست بر واگویه‌های ذهنی بهاره رهنما در نمایش «این تابستان فراموشت کردم» که بهار امسال در خانة هنرمندان بر صحنه رفت. نمایش دوپرده‌ای «این تابستان...» حکایت دو زن تنها بود و در نمایش تازه هم یک زن در همان سن‌وسال و همان حال‌وهوا از رنج و حرمان تنهایی‌اش می‌گوید. رهنما در تمامی قطعه‌های کتابش «چهار چهارشنبه و یک کلاه‌گیس» و برخی از قطعه‌های کتاب دیگرش «ماه هفت شب» نیز از تنهایی می‌گوید. تک‌گویی‌های زنان تنهای وانهاده در آستانة میان‌سالی. زنانی روشنفکر از طبقة متوسط. «چشم‌ها...» نخستین تجربة کارگردانی نسیم ادبی است که اخیراً بازی‌های گاه فوق‌العاده‌ای از او بر صحنه دیده‌ایم، اما این نمایش تقریباً به‌تمامی از آن نویسنده/ بازیگرش است و توانایی‌های خانم ادبی به عنوان کارگردان را باید با نمایش دیگری محک زد. مانند نمایش «این تابستان...»، «چشم‌ها...» هم نمایشی متکی بر متن و بازیگر است. میزانسن در آن نقش کم‌تری دارد. ذهنیتی دیگر می‌تواند برای همین نمایش‌های تک‌نفره، برای همین واگویه‌های تنهایی زنان وانهاده، میزانسن‌های خلاقانه‌تری بیندیشد. اما در این هر دو نمایش، پس از متن، بار اصلی بر دوش بازیگر گذاشته شده است. در پردة اول نمایش «این تابستان...» بهانة تک‌گویی زن، ضبط حرف‌ها برای تماس احتمالی مرد از طریق نرم‌افزارهای صوتی/ تصویری اینترنتی است. در پردة دوم مخاطب حرف‌ها را – که یک بازجوی ساواک است – باید در صحنه فرض کنیم، در حالی که هم حضور و هم کلامش در اجرا حذف شده و این تمهید (تصور کردن او و پاسخ‌هایش) لحظه‌های بامزه‌ای خلق می‌کند. اما در نمایش «چشم‌ها...» از چنین تمهیدهایی هم خبری نیست. زن تنها مستقیم رو به رخت‌آویز گوشة صحنه صحبت می‌کند؛ به عنوان مرد غایب! البته برای نگارنده بیش از این ویژگی‌ها و قوت‌وضعف‌های اجرایی، درون‌مایة این تک‌گویی‌های بهاره رهنماست که ذهنم را مشغول کرده است. در همة این‌ها زنانی تنها حسرت‌خوار از دست رفتن جفت‌شان هستند که معلوم نیست چرا از دستش داده‌اند. در همة این واگویه‌ها جمله و اشاره‌ای به یاد نمی‌آورم که زن از جفا و بی‌وفایی مرد سابق زندگی‌اش بگوید. اگر مرد حالا با زن دیگری‌ست، همه بعد از جدایی اتفاق افتاده. زنِ تنها نه مرد را ملامت می‌کند و نه ضعف و قصوری را به او نسبت می‌دهد. حتی در این دادگاه یک‌نفره او را محکوم نمی‌کند. به زن جدید زندگی او نیش و کنایه می‌زند اما نهایت تعرض او به مرد یک شوخی ملایم است. و به این ترتیب در همة مروری که این زن‌ها بر رابطه‌شان با مردان گذشتة زندگی‌شان می‌کنند، در همة این رنجنامه‌های تنهایی، سرانجام درنمی‌یابیم که مشکل این رابطه‌ها چه بوده که به بن‌بست و جدایی کشیده. و چرا ادامه نیافته. از این حیث، به نظرم این تک‌گویی‌های بهاره رهنما تراژدی رابطة مردان و زنان روشنفکر طبقة متوسط در روزگار ماست. رابطه‌هایی که برخلاف ظاهر عاشقانه‌شان انگار فقط برای گریز از تنهایی شکل گرفته اما همان تنها دلیل شکل‌گیری این رابطه‌ها معلوم نیست به چه دلیلی نادیده گرفته می‌شود و به جدایی و تنهایی می‌انجامد. در لابه‌لای این جمله‌های گاه هذیان‌گونه پیداست که انگار میلی به پیوند دوباره (البته میلی یک‌جانبه) وجود دارد اما با روایتی که شنیده‌ایم بعید است در این پیوند دوباره هم نور امیدی باشد؛ بس که همه چیز مبهم است. حالا دیگر تصورم این است که اگر در نمایش‌هایی فرضی تک‌گویی‌های مردان مخاطب زنان این داستان‌های بهاره رهنما را هم ببینیم و بشنویم کم‌وبیش همین حال‌وهوا را دارند. از این حیث این تک‌گویی‌ها برایم یادآور آثار آنتونیونی هستند (به یاد بیاورید مونولوگ لیدیا را در قالب نامه‌ای خطاب به جووانی در انتهای فیلم «شب»)؛ تراژدی تنهایی و گسسته شدن ارتباط‌ها در فضایی که شبیه خلأ و بی‌وزنی است. اگر در بی‌وزنی نوعی سرخوشی فیزیکی وجود دارد، این‌جا به معنای بی‌تکیه‌گاه بودن انسان معاصر است که حتی گاهی نمی‌داند چه می‌خواهد. این داستان‌ها دست‌مایه‌های نابی برای مطالعه‌های موردی روان‌شناسان است. خوبیِ این داستان‌ها هم این است که گرچه تک‌گویی‌های زنانه‌اند اما اصلاً فمینیستی نیستند و لحن و حالت تنها به قاضی رفتن را ندارند. بیش‌تر شرح عشق‌هایی شاید بی‌جهت‌آغازشده و بی‌دلیل‌پایان‌یافته است که راوی آن‌ها هنوز اندک امیدی به تجدیدشان دارد بی‌آن‌که خود او هم امیدی به تداوم‌شان داشته باشد. بهاره رهنما در روایت این تک‌گویی‌هایش، همچنان که شیوة بازیگری اوست، قطعه‌ها را با روش بینابینی «تلخ و شیرین»، به‌زیبایی اجرا می‌کند. در چنین مواردی هرچه بازیگر بتواند متن‌ها را بیش‌تر به‌اصطلاح «مالِ خود» کند موفق‌تر است. اما رهنما نیازی به چنین تلاشی ندارد، چون این متن‌ها مال خود اوست. او این تراژدی‌های انسانی را طوری اجرا می‌کند که در هر دو شکل شیرین و تلخش به قلب بیننده چنگ می‌اندازد.

   + بهاره رهنما - ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٩

یادداشت هایی بر "چشمهایی که مال توست"

یادداشت پیمان قاسمخانی بر نمایش "چشمهایی که مال توست"

در میان داستان‌های کوتاه بهاره رهنما، «چشم‌هایی که مال توست» را بیشتر از بقیه دوست دارم. آنهایی که داستان‌هایش را خوانده‌اند می‌گویند کارهای بهتر هم دارد، ولی این یکی روی من تاثیر بیشتری گذاشت. قصه زنی که از خاطرات عشق از دست رفته‌اش می‌گوید. و انگار کم‌کم دارد تعادل روانی‌اش را از دست می‌دهد. ولی وقتی بهار گفت تصمیم دارد این‌کار را به‌صورت یک نمایش تک نفره اجرا کند ته دلم نگران شدم، تا حالا نمایش یک نفره ندیده بودم و فکر کردم اینکه یک نفر راه برود و مونولوگ بگوید کجایش می‌تواند جالب باشد. قبل از شروع اولین اجرا هم همین حال را داشتم. مطمئن بودم که پنج دقیقه از کار نگذشته حوصله همه سر می‌رود و دقیقه‌شماری می‌کنند برای پایان کار. بهار وارد صحنه شد و شروع کرد به حرف زدن، و در میان حرف‌هایش هم هیچ‌کار خاصی نکرد. خانه را مرتب کرد، گردگیری کرد، لباس‌های شوهر سابقش را تا کرد (اینجای نمایش دخترم زیر گوشم گفت: نمی‌دونستم مامانم بلده لباس‌ هم تا کنه) شمع روشن کرد. راه رفت، نشست، بلند شد و حرف زد و حرف زد. و بعد از پنج دقیقه نگرانی من تمام شد. نمایش یقه همه را گرفت و تا آخر هم ول نکرد. از یک جایی من بغض کردم و با تمهیداتی که همه‌مان هنگام تماشای فیلم‌های گریه‌دار استفاده کرده‌ایم، سعی کردم آقای میانسال محترم کنار دستم متوجه اشک‌هایم نشود، ولی چند دقیقه بعد وقتی آقای کناردستی با خیال راحت دستمال درآورد و عینکش را بالا زد و اشک‌هایش را پاک کرد، خیال من هم راحت شد و تا آخر نمایش دوتایی با هم سیر اشک ریختیم. وقتی نمایش تمام شد با دیدن دستمال‌های مچاله و چشم‌های پف کرده فهمیدم ما دو نفر تنها احساساتی‌های جمع نبودیم.
من تماشاگر حرفه‌یی تئاتر نیستم. شاید در عمرم سر جمع بیست تا تئاتر دیده باشم. این را به‌عنوان یک تماشاگر عادی می‌نویسم، «چشم‌هایی که مال توست» تماشاگر را با خودش همراه می‌کند. می‌خنداند و می‌گریاند بدون اینکه لوس و سانتی‌مانتال باشد و داستانش را ساده و بدون سکته تعریف می‌کند. بهاره بازی معرکه‌یی دارد. این‌را منی می‌گویم که بارها به‌خاطر بازی?اش در بعضی فیلم‌ها و سریال‌ها با او جر و بحث کرده‌ام و تاسف خورده‌ام که استعدادش را این طور هدر داده اما بهاره رهنما در تئاتر کلا داستان دیگری است. کوچک‌ترین شباهتی به آنچه اخیرا در سینما و تلویزیون از او دیده‌ام، ندارد و حتی گاهی من را شگفت‌زده می‌کند. در نمایش «خیال‌های جاده جاجرود» آنقدر با خود واقعی‌اش متفاوت بود که در لحظاتی حس می‌کردم حتی چهره‌اش را هم نمی‌شناسم. و حالا در این نمایش با کمک بازیگر درخشانی مانند نسیم ادبی در مقام کارگردان، دوباره مرا غافلگیر کرد. نسیم حشو و زوائد بازی بهاره را گرفته و او را جوری هدایت کرده که من حالا در این نمایش حس می‌کنم با یک بازیگر پخته تئاتر طرفم. بازیگری که راحت و مسلط است و تماشاگر را توی مشتش دارد و همسرش می‌تواند از همان اجرای اول با خیال راحت در سالن بنشیند و نگران هیچ چیز نباشد.


یادداشت خانم فرشته طائرپور عزیز
نگاهی به تئاتر چشمهای که مال توست

چه خوب شد که به خستگی و بی‌حالی ناشی از دو شب بی‌خوابی محل نذاشتم. چه خوب شد که از ترافیک هولناک یک غروب بارانی نترسیدم... چه خوب شد که به خودم گفتم از پیچ شمیران تا فرهنگسرای نیاوران را حتی اگر دو ساعت هم طول کشید، به گوش کردن موسیقی و رادیو بگذران... چه خوب شد به خودم یادآوری کردم که تئاتر و سینما و موزه و کنسرت، فقط با آفت رخوت، از برگ و بار می‌افتند... چه خوب شد که تنبلی و دودلی و بهانه‌های بدلی را پس زدم و رفتم و دیدم و شنیدم و گونه‌های نمناک بهاره رهنما را پس از اجرا بوسیدم و نامه‌یی که حرف‌های مرد نمایش بود را موقع برگشت، پشت چراغ قرمز خواندم.
چقدر بی‌اعتنایی به خستگی، به بی‌حوصلگی، به راه دور و به ترافیک کور، به خاطر تماشای یک تئاتر خوب است...
وارد سالن «گوشه» فرهنگسرای نیاوران که می‌شوی و می‌بینی که هیچ پرده‌یی تو را از صحنه ساده نمایش جدا نمی‌کند و به یاد می‌آوری که قرار است تئاتری را با بازی تنها یک بازیگر تماشا کنی، خیلی زود سنگینی راه آمده را از خود می‌تکانی و انگار که در گوشه‌یی پنهان از خلوت یک زن عاشق نشسته باشی، به تماشا مشغول می‌شوی.
چقدر تماشای یک تئاتر خلوت و بی‌پیرایه، از خلوت یک عاشق رها شده، با صدای فرهاد که می‌خواند و صدای شهاب حسینی که می‌گوید و همه وجود بهاره رهنما که می‌گوید و می‌خندد و می‌گرید، آسان است... و تو در بازگشت از راهی که آمده‌یی و تحمل دوباره ترافیکی بارانی و همچنان سنگین، سبک هستی.


یادداشت اقای داریوش نوروزی

یک اتاق پذیرایی با پنجره ای به درختان سرسبز و زنی که یک تنه باید روایت، بازی و تنهایی را در چهره، نگاه و کوچک ترین حرکات دستش به نمایش بگذارد. روایتی نامکرر از عشقی که پس از سال ها هنوز سوسو می زند و گاهی شعله می کشد.
متن نمایش چشم هایی که مال توست، با تمام سادگی اش، متنی کلاسیک است که طی آن تنها بازیگر صحنه می کوشد با طمأنینه به پرسش هایی که روایت هایی از این دست به طور طبیعی در ذهن مخاطب بر می انگیزند پاسخ دهد. به تعبیری دیگر، هر چند دقیقه یک بار گره ای از راز نامکشوف زندگی زنی تنها گشوده می شود.
شیوه ی روایت زنانه است، اما نه چندان که بتوان آن را سندی بر نکات تازه ای از درونیات یک زن نامید. با این حال، این قدر هست که بیننده را به شگفت بیاورد و بخنداند. شاید بازی های کلامی و جسارت هایی که در طول نمایش نامه در کند و کاوها و بیان روحیات یک زنِ تنها به آنها اشاره می شود، خود ظرافت و لطافت دیگری را به نمایش می گذارد که کار را از حد یک نمایش ساده به کشف دنیای یک زن ارتقا می دهد؛ بازی نرم و گیرا و احساس برانگیز.
بهاره رهنما مخاطب را چنان درگیر اوج و فرودهای احساسی و روانی می کند که، بی آنکه گذشت زمان را احساس کند، همچنان منتظر می ماند تا چند دقیقه ی بعد باز هم از خلال کلمات  بتواند غبار از حوادث گذشته برگیرد. رنج های زن تنها آنچنان نیست که نمایش را تبدیل به تک گوییِ زنی افسرده و غمگین کند و همه چیز را به طرف مجلس ماتم و ملال سوق دهد.
بازی رهنما، که اکنون دیگر با پختگی و تجربه همراه شده، آمیخته با شیرین زبانی هایی است که فرصت ملال را از نمایش می گیرد و در ضرباهنگی منظم، همچنان که پستوهای ذهن زنانه را به روی مخاطب می گشاید، یک نواختی کار را نیز می شکند. تمامی نمایش حدود پنجاه دقیقه است، با این حال، شاید به سبب همین بازی خوب رهنما و شاید به سبب آنکه نمایش بی جهت مطول نشده و شاید هم به سبب روان و بی آزار بودن متنِ نمایشنامه، تبدیل به فیلمی سینمایی شده که در یک نشست مخاطب دل به آن می سپرد و با شخصیت ماجرا همدل می شود. می گویم تبدیل به فیلمی سینمایی شده، زیرا در این روزها که سینما چون قهرمانی اسطوره ای بر خاک افتاده، این تئاتر است که از میان گرد وغبار سالیان سال بی مهری و کم لطفی استوار و بالنده ایستاده بر زانوان خود و در قامت یک هنر اصیل و غنی خود را چون بدیلی شایسته به رخ می کشد.
نمی توان اشاره نکرد که به نظر می آید طی این سال ها تئاتر کوشیده است زبان و موضوع خود را به گونه ای تغییر دهد که، در عین حفظ مخاطبان فرهیخته و خاص خود، گوشه چشمی هم به گسترش علاقه مندان این نوع روایت داشته باشد.
نیاز به هنر چنان با سرشت آدمی آمیخته است که هرگاه به هر دلیلی یکی از هنرها ره به سوی مردگی و رکود سپرده، هنر دیگری سر بر آورده، و به دیگر تعبیر، مردم برای به گور نبردن این عشق و ارادت رو به سوی هنری دیگر از همان جنس آورده اند.
نمایش چشم هایی که مال توست نشان از گرایش تئاتر به دادن پاسخی است به عطش عامه ی مردم به روایت هنرمندانه.
یادداشت آقای بهروز نشان
دیدن این نمایش همچون با سواد شدن باید برای ایرانی ها اجباری شود

خیلی از حس ها رو نمیشه به اشتراک گذاشت؛ نه اینکه نشه نه سخته. خیلی خیلی سخت و دشوار و این اصلا کار هر آدمی نیست که از عشق حرف بزنه و مردم به راحتی باورش کنند. این رو گفتم تا بدونید بهاره رهنما یه کار خیلی سخت رو درنمایش چشم هایی که مال توست برای دوستان و مخاطبان خودش راحت و ممکن کرد. شاید گفتن و حرف زدن درباره این نمایش تو این فضای مجازی از حوصله خیلی ها خارج باشه پس تنها میخام بگم این کار خانم رهنما و نسیم ادبی( بازیگر مورد علاقه من تا امشب و بازیگر-کارگردان مورد علاقه من از امشب به بعد) و بقیه همکاران آنها خیلی انسانی و در خور احترام است. دیدن این نمایش همچون با سواد شدن باید برای ایرانی ها اجباری شود و ..


   + بهاره رهنما - ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٧

فرهاد: هفته خاکستری

این ترانه در ابتدا و انتهای نمایش "چشمهایی که مال توست" پخش میشود 


شنبه روز بدی بود، روز بی‌حوصله‌گی،
وقت خوبی که می‌شد غزلی تازه بگی؛
ظهر یک‌شنبه‌ی من، جدول نیمه‌تموم،
همه خونه‌هاش سیاه، روی خونه جغد شوم؛
صفحه‌ی کهنه‌ی یادداشتای من
گف دوشنبه روز میلاد من ئه،
اما شعر تو می‌گه که چشم من
تو نخ ابره که بارون بزنه،
آخ اگه بارون بزنه،
آخ اگه بارون بزنه!
غروب سه‌شنبه خاکستری بود،
همه انگار نوک کوه رفته بوده‌ن
به خودم هی زدم از این‌جا برو!
اما موش خورده شناسنامه‌ی من!
عصر چارشنبه‌ی من!
عصر خوش‌بختی ما!
فصل گندیدن من!
فصل جون‌سختی ما!
روز پنج‌شنبه اومد
مث سقائک پیر،
رو نوک‌اش یه چیکه آب
گف به من بگیر، بگیر!
جمعه حرف تازه‌ئی برام نداشت،
هر چی بود، پیش‌تر از این‌ها گفته‌بود!

   + بهاره رهنما - ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٧

شعر های بهار


"هرگونه کپی برداری و استفاده از اشعار منوط به اجازه کتبی از خانم بهاره رهنما میباشد "




 خواب :
باز دیشب خوابت را دیده ام 
میترسم دهانم بوی تو را بدهد
میترسم حرف بزنم صدای تو از گلویم در بیاید ، باز خواب دیده أم
باز گنگ شده ام.


فاصله:
مرا به ارامش خواب هایت راهی نیست 
و تو را به ترس کابوس هایم 
و این یعنی فاصله...

نشانی:
کلیدی به گردن
و کلیدی به دست انداخته ام 
اما واقعیت این است 
:من نشانی همه درها را گم کرده ام .


اجابت:
کأفرم مکن 
بگذار به معجزه صدایت 
باز ایمان بیاورم 
به تارهای صوتی ات دخیل بسته ام 
بلرزانشان 
تا تنها ارزویم اجابت شود


گیج:
گیج ماندن
گیج رفتن 
من چرخ میخورم 
دنیا با من میچرخد 
مسئول این توهم تویی


غریب:
از وقتی رفته أی 
ادم ها عجیب شبیه هم شده اند
و تو غریبه تر با آنها و با من 
با منی که این روزها عجیب شبیه همه آدم ها شده ام .

   + بهاره رهنما - ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٧

چشمهایی که مال توست

 

 

   + بهاره رهنما - ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢۳

نبودن ارزو

ارزو صراف هاشمی یکی از فرشته هایً خدا روی زمین بود ،،در زندگی من لدم هایً آبان ماهی نقش عجیب و مهمی دارند ارزو هم ابانی بود ، و با آبان هم رفت، وقتی باردار بود و ...داستلن پر غم مفصلی دارد دیروز موقع أجرای اواز خوان طاس فکر کردم از انجا که ارزو عادت داشت همیشه بلیط نیاتر هایً من را بخرد وسر زده بیاید ، این چند سال که که نیست ، من هم در تاریک روشن پایان نمایش دیگر با دلواپسی نگران کسی نیستم تا مبادأ بیاید و برود و ... پ.ن:دخترکان کوچکی که در تاریک روشن شروع نمایش ما با مادر و پدرشان به سالن میایند و من را در لباس عروس مانند روی صحنه میبینند و ذوق میکنند و میخندند،دل مرا غنج میزنند، دیروز یواشکی برای یکی شان بؤسه فرستادم و أو با بؤسه کوچکی آز رآه دور پاسخم را داد... عاشق دخترکان این سرزمینم... ،

   + بهاره رهنما - ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٤