یادداشت شرق- 23 بهمن 92

برای پیمان قاسم‌خانی
 
بهاره رهنما
 
زندگی ما آدم‌های سینما و نمایش، گاهی در برهه‌هایی مثل جشنواره فجر، دچار بحران‌های جالبی می‌شود. همیشه می‌گوییم جایزه‌ها و جشنواره‌ها جدی نیست و همیشه هم یادمان می‌رود. پیمان قاسم‌خانی امسال برای فیلمنامه «طبقه حساس» که شاید نقطه عطف مسیر میانسالی او و فیلمنامه‌هایش است کاندیدای سیمرغ بلورین فیلمنامه‌نویسی است. پیمان یک شب مانده به اختتامیه فجر فوتبال بود. ساعت 11 به من زنگ زد و گفت در پارکینگ محل ورزش، یک بچه گربه رفته زیر ماشین و حالش خیلی‌خیلی بد است و دستش شکسته. گفت می‌برمش دامپزشکی فرمانیه. و بردش و تا ساعت دو آنجا بود. گربه نیمه بی‌هوش بود و بستری شد. نیمه شب از بیمارستان به من زنگ زد از صدایش معلوم بود گریه کرده. گفتم: خوبه کار خیر کردی حتما فردا جایزه رو می‌بری، گفت: نه نمی‌برم، با خدا معامله کردم اگر این بچه گربه زنده بمونه جایزه به کسی دیگه برسه. من و پیمان هیچ‌وقت از این اداهای زندگی مشترک درخشان و مشعشع نداشتیم اما همیشه شرافت و انسانیت او برام ستودنی بوده. اینکه هنوز در آستانه 50سالگی می‌تواند برای یک بچه گربه گریه کند و جایزه‌اش را با خدا به خاطر سلامتی او عوض کند، برایم کم از سیمرغ‌بردنش نبود و معنی جدی‌نگرفتن این تشویق‌ها در عین مهم‌بودنشان را از او یاد گرفتم و درک کردم. فکر می‌کنم کسی می‌تواند فیلمنامه «طبقه حساس» را بنویسد که هنوز هم مرگ یک بچه گربه جای مهمی در زندگی‌اش اشغال کند.
بعد از تحریر: این یادداشت چند ساعت قبل از مراسم اختتامیه جشنواره سینمایی فجر٩٢ نوشته شد.  

   + بهاره رهنما - ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٢٥

یک حرف، یک نگاه/ 16 بهمن

شیراز خوب من
 بهاره رهنما
برای مردم خوب شیراز: سالن حافظ شهر شیراز این ماه با نمایش«بادی که تو را برد مرا خشک کرد» رکورد شکست و ما با شبی بالای هزار تماشاچی فهیم که حتی یک بار موبایل‌شان زنگ نخورد روی صحنه رفتیم و با انرژی و شور بسیار بازگشتیم. هربار که به شیراز می‌روم فکر می‌کنم این هخامنشیان چه با تدبیر و سلیقه بوده‌اند که شیراز را به عنوان پایتخت حکومت خود انتخاب کرده‌اند، و بعد فکر می‌کنم چه خوب که الان چنین نیست و شیراز امروز مثل گهواره آرامشی در میان شهر‌های کشورم متمایز و متفاوت و دیدنی است، دوست داشتم اگر شهروندی انتخابی بود، شیراز این افتخار را به من می داد که شهروند افتخاری‌اش باشم. این همه عشق من و گردشگران ایرانی و حتی خارجی به شیراز، بیش از همه مدیون مردم نازنین اش است که به حق پیشنهاد می‌دهم صفت شهروند فرهنگی را به آنان اختصاص دهند. توی تاکسی که می‌نشینی از معلومات راننده‌های شهر درباره مکان‌های تاریخی و امامزاده‌ها لذت می‌بری، توی مغازه‌ها از صبر و  لبخند فروشنده‌ها و  از حسن سلیقه شهرداری شهر در گلکاری، از اینکه اغلب مردم حافظ را بی‌غلط می‌خوانند و شاید این همه نرمی و ملایمت حاصل استفاده روزمره مردم از عرقیات گیاهی است که خون آنها را رقیق می‌کند تا جایی که، نهایت دعوای بین دو تاکسی می‌شود این: هوی کاکو برو خو اونور / خو خودت برو اونور /ای بابا...  بیخود نیست که وقتی جهانگرد جوانی چند وقت پیش به شیراز آمد در راه شیراز با پیرزنی آشنا شد و بعد از مهمان نوازی در وبلاگش شیراز را جزو سومین شهرهای زیبا و محبوب دنیا نام برده و بیهوده نیست که حافظ نیز شیراز را برگزید تا همه مردم جهان پرشیا را با نام او و شهرش بشناسند، خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش. امیدوارم مسوولان کشور به‌عنوان یک قطب و پایتخت فرهنگی توجه بیشتری به امکانات جذب توریست و اشاعه فرهنگ ایرانی از این شهر سراسر هنر و شعر و شعور بنمایند، خداوندا نگهدار از زوالش.

   + بهاره رهنما - ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱٦

یادداشت امیرپوریا درباره نمایش «بادی که تو را خشک کرد مرا برد»

بادی که تو را خشک کرد، مرا برد: تغییر متن به قصد وفاداری
 
امیر پوریا

این ستون هفتگی که به نمایش‌های اجراشده در کشور و رویدادهای مهم تئاتر روز می‌پردازد، به هیچ‌وجه داعیه و قصد «نقد» و تحلیل تفصیلی ندارد و بیشتر می‌کوشد در حد معرفی و یادآوری، به اشاره‌هایی چند بسنده کند.

به طور کلی کمتر پیش می‌آید که در تئاتر، اقتباسی از متن‌های ادبیات داستانی اتفاق بیفتد. نمونه‌ها چه در فضای تئاتر ایران و چه در غرب، معمولا کم‌شمارند و دلیلش هم روشن و ساده است: آنقدر نمایشنامه آماده و محکم و جذاب برای اجرا وجود دارد که به ندرت کسی به سراغ دراماتیزه کردن داستان‌ها می‌رود و ریسک این تبدیل از یک مدیوم ادبی به مدیوم نمایشی را می‌پذیرد. اما به شکلی منحصر به فرد، این اتفاق درباره چند داستان کوتاه بهاره رهنما در دو، سه سال اخیر روی داده و من معتقدم دلیل عمده این اتفاق، توانایی غریب خود او در ایفای نقش شخصیت‌های مرکزی این داستان‌هاست که به‌شدت پاکباخته و در حال رنج درونی و بیرونی‌اند و او این رنج را طوری بر خود هموار و از روی صحنه به تماشاگر منتقلش می‌کند که حتی حال و روز راکد عاشقان ترک شده تنهای داستان‌هایش به نظر دراماتیک می‌رسند. منحصر به فردتر اینکه یکی از داستان‌هایش یعنی «چشم ها» در همین چند ماه اخیر دو بار به دو شکل مختلف دراماتورژی شد و با بازی خودش روی صحنه رفت: یک بار در اجرایی با عنوان «چشم‌هایی که مال توست» به کارگردانی نسیم ادبی و به تازگی هم در نمایش «بادی که تو را خشک کرد، مرا برد» نوشته و کار علی نرگس نژاد که در عین حفظ و امتداد فضای حسرت‌خوارانه زندگی زنی که شوهرش ترکش کرده و حالا در پاریس همسری فرانسوی دارد، به فضای مالیخولیایی خلاقانه و کابوس وار نوشته‌های خود نرگس‌نژاد مانند «جیره‌بندی پر خروس برای مراسم سوگواری» و «همچون شبنمی چشم بسته و آغوش گشوده» هم به‌شدت نزدیک است. اینکه مرد (پژمان جمشیدی) در اینجا از دل خیال زن (بهاره رهنما) بیرون می‌آید و اینکه دروغ و واقعیت به هم درمی‌آمیزد و اینکه معمای هویت با تصاویر تکان‌دهنده انتهایی بین سگ زن و آلن دلون و مرد، شکلی هولناک از جنس آنکه در «جیره بندی...» نمی‌دانستیم پسر (صابر ابر) خودش است یا برادرش، به خود می‌گیرد و نشان می‌دهد که تغییرات شدید اعمال شده از سوی نرگس‌نژاد در متن رهنما، تا چه حد در خدمت گسترش و افزایش وجه ذهنی داستان و در اصل به منزله وفاداری به روح آن بوده است. می‌ماند رگ‌های حساسیت اهالی یا بهتر بگویم مدعیان تئاتر نسبت به حضور کسی مثل جمشیدی روی سن اجراهای حرفه‌یی که شنیده‌ام بسیار برآمده و قلنبه شده است. خب، ماجرای تازه‌یی نیست و آخرین هم نخواهد بود. چند سال پیش که صحبت از نخستین بازی یکی دو بازیگر مشهور سینما در تئاتر هم پیش آمد، دوستان پا به سن گذاشته (به هر دو معنای «کهولت» و «صحنه») بعد از تعصب نشان دادن‌ها، وقتی دیدند نتیجه کار دوستان

تازه وارد متاسفانه قابل دفاع است، به این اظهارنظر مرتبط با حرمت پیشکسوت بسنده کردند که «نمی‌گوییم ایشان (در آن بحث، مهناز افشار) کار تئاتر نکنند؛ می‌گوییم پیش از تئاتر کار کردن باید دست‌کم یک سلامی به آقای انتظامی کرده باشند». بعدتر، حبیب رضایی در یک برنامه زنده تلویزیونی به شوخی اشاره کرد که اگر این حرمت‌های ظاهری بخواهد ملاک قرار گیرد، «قاعدتا همسایه آقای انتظامی بسیار شایسته کار تئاتر است؛ چون هر روز در کوچه ایشان را می‌بیند و سلام می‌کند!»حالا هم عرض می‌کنم که اگر سابقه حضور فرهنگی و تئاتر دیدن و کتاب خواندن در میان باشد، جسارتا در یک دهه اخیر به‌طور مشخص پژمان جمشیدی را بیش از بسیاری اهالی تئاتر در سالن‌های نمایش و اجراها و رونمایی کتاب‌ها و گالری‌ها و اکران‌های خصوصی دیده‌ام و مطمئنم آن «سلام»های لازم را چه به خود پیشکسوت‌ها و چه به آموزه‌هایشان گفته است. اگر هم خود کار ملاک است که باز هم متاسفانه حاصل کار او در نقشی تا این حد ذهنی و موقعیتی تا این حد روان پریشانه، دست‌کم استاندارد و پذیرفتنی بود و به ویژه در واکنش‌هایش نسبت به جنون اوج گیرنده زن عاشق و ترحم‌انگیز حتی با حرکات دست و سر یا نگاه‌های بدون کلام که عموما ضعف بازیگران تازه کار و متکی به دیالوگ است، متقاعدکننده به چشم می‌آمد؛ چه برسد به ادای دیالوگ‌ها و صداسازی‌ها که به ویژه در بخش منتهی به عنوان اثر یعنی آن سوت زدن‌هایی که بادشان خودش را خشک می‌کند و زن را می‌برد، درست روی مرز کمدی آبسورد و کابوس- مرزی که مبنای این اثر است- حرکت می‌کرد. به این اعتبار، برای رهنما و نرگس‌نژادشاید این فقط یک برگ دیگر کارنامه‌شان باشد؛ اما برای جمشیدی قطعا یک شروع قابل قبول است. همان طور که برای پریا قاسم‌خانی با انتخاب آوای بریده‌بریده فلوت به عنوان موسیقی متن متناسب با ذهن ناپیوسته و افکار پر از جهش و برش قهرمان نمایش، در نخستین تجربه حرفه‌یی برای موسیقی تئاتر، دستاوردی قابل اعتنا به حساب می‌آید.

منبع: روزنامه اعتماد

   + بهاره رهنما - ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱۱

یک حرف، یک نگاه/ 9 بهمن 92

برای امیرحسین حبیبی، بخشنده 50میلیونی
 
بهاره رهنما
 
این‌روزها که عذرخواهی‌کردن، کناره‌گرفتن و کوتاه‌آمدن در بین آدم‌بزرگ‌ها اینقدر کار سختی شده باز هم از بچه‌ها و نوجوان‌ها چیزهای بهتری می‌توان یاد گرفت تا از مدیران و مسوولان و آدم بزرگ‌هایی که وقتی دو زن تصاویر سوختن و آویزان‌شدنشان از ساختمان‌های بی‌استاندارد این شهر همه رسانه‌ها را پر می‌کند، حتی یک عذرخواهی هم نمی‌کنند چه برسد به کناره‌گیری. در تمام مدتی که بنا بر مسوولیت همراهی با کودکان در جاهای مختلف کنارشان بودم اینقدر لحظه‌های خوب را با آنها شریک شدم و درس‌های خوب از آنها گرفتم که حالا می‌دانم کودکان و البته حیوانات بهترین معلمان برای بکر رفتارکردن و بکر دوست‌داشتن و واقعی زندگی‌کردن هستند. ستون این هفته‌ام را برای «امیرحسین حبیبی» می‌نویسم و به او تبریک می‌گویم. به همه آقایانی که دوشنبه شب‌ها در برنامه90 سر هم داد می‌زنند یا مدیران جدیدی که در رسانه‌ها مدیران قبلی را با الفاظ عجیب‌وغریب مورد عتاب قرار می‌دهند و تمام کاسه‌کوزه‌ها را سرشان می‌شکنند پیشنهاد می‌کنم که به عمل بزرگ امیرحسین نگاهی بیندازند. در برنامه قرعه‌کشی برنج آوازه در تلویزیون امیرحسین حبیبی و آقایی دیگر در قرعه‌کشی نهایی به جایزه صدمیلیونی می‌رسند و در نهایت امیرحسین نوجوان 12ساله جایزه صدمیلیونی را می‌برد و مرد رقیب او که مرد میانسالی است که قبلا اعلام کرده که مستاجر است و اعلام کرده که با این پول می‌خواهد خانه بخرد، از چنین شانسی بی‌بهره می‌ماند. هفته بعد امیرحسین شجاع و مهربان با همراهی خانواده‌اش که قطعا آنها هم از چنین صفاتی برخوردار بوده‌اند با برنامه و رقیبش تماس می‌گیرد و جایزه را با رقیبش نصف می‌کند. 50میلیون در دنیای کودکانه او وسعتش خیلی بیشتر از میزها و مقام‌ها و چیزهایی است که ما بزرگ‌ترها امروز به‌خاطرشان یکدیگر را با چنگ‌ودندان زخمی می‌کنیم. آفرین بر امیرحسین حبیبی، نوجوان برومند کشورمان. 

   + بهاره رهنما - ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱۱