مطلب جدیدم در روزنامه شرق

یک حرف یک نگاه
21 اسفند 92

حرف‌های آخر سال
بهاره رهنما
گفتند وقت نیست، گفتند آگهی زیاد است و آخر سال است، گفتند باید کم بنویسی، پس ستون یک حرف را به یک یادگاری آخر سال از حکمت تائو مزین و تقدیم شما می‌کنم که همه چهارشنبه‌های این سال‌ها رابا من بودید سال نو مبارک. (حکمت تائو) حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی‌گردد، به فرصت‌هایی که مثل باد می‌آیند و می‌روند و همیشگی نیستند، به این سال‌ها که به سرعت برق گذشتند، به جوانی که رفت، میانسالی که می‌رود، حواست باشد به کوتاهی زندگی، به تابستانی که رفت، زمستانی که دارد تمام می‌شود کم‌کم، ریزریز، آرام‌آرام، نم‌نمک... زندگی به همین آسانی می‌گذرد. ابرهای آسمان زندگی گاهی می‌بارد گاهی هم صاف است، بدون ابر بدون بارندگی. هرجور که باشی می‌گذرد، روزها را دریاب. نگران هم نباش روزگار یادت می‌دهد با ناکوک‌ترین سازش چطور برقصی تا محکم و موفق شوی... .

   + بهاره رهنما - ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢۳

نمایشنامه خیریه

 

پرفورمنس شعرخوانی «من گرگ خیالبافی هستم» به کارگردانی حمیدپورآذری به همراه هنرجویان افعان برای برنامه خیری روز چهارشنبه ساعت 18 در گالری محسن برپا خواهد شد.
در کنار اجرای این اثر، روزهای چهارشنبه، پنج‌شنبه و جمعه ساعت 16 تا 21 نمایشگاه عکسی برپا خواهد بود که عواید فروش آن به هنرمندان بیمار به ویژه «مجید بهرامی» اهدا خواهد شد.
از همه هنرمندان و هنردوستان، ورزشکاران و مردم عزیز دعوت می‌شود تا در این امر خداپسندانه شرکت و دل هنرمندان بیمار را شاد کنند.

گالری محسن: خیابان ظفر، خیابان ناجی، خیابان فروزان، کوچه نوربخش، بلوار مینای شرقی، پلاک 42

   + بهاره رهنما - ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٩

آزادی پنج اسیر ایرانی

 

 

برای تایید و امضاء بیانیه درخواست آزادی پنج سرباز اسیر ایرانی  و ارسال به سازمان ملل لطفا برید داخل سایت و امضا کنید و به اشتراک بگذارید

 

 

آدرس موزه صلح تهران

 

www.tpm.ir

   + بهاره رهنما - ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٧

یک حرف، یک نگاه

ایرانگردی راهی برای آشتی با مفهوم وطن
 
بهاره رهنما
 
در سفری دوروزه به استان غرورآفرین اردبیل و شهر زیبای سرعین یک‌بار دیگر با گوشه دیگری از سرزمین زیبا و پرافتخار کشورم آشنا شدم. جدا از جاذبه‌های عجیب چشمه‌های آب معدنی در سرعین که هرکدام خواص درمانگری خود را دارد و جدا از هتل‌ها و خیابان‌های زیبای آماده پذیرایی از گردشگران داخلی و خارجی و هوای بی‌نظیر و سبلان زیبا و پرغرور و آسمانی به رنگ آبی نقاشی‌های کودکی من، چیزی که توجه من را برانگیخت فرهنگ خاص مردم سرعین و اردبیل بود که امنیت بسیار بالایی را در این شهر ایجاد کرده بود. مردم همه حافظ جان و مال و ناموس هم هستند و جالب است که بدانید تقریبا هیچ دزدی‌ای در این دو شهر اتفاق نمی‌افتد و مردم به‌راحتی در منازل یا ماشین‌هایشان را باز می‌گذارند و وقتی من با تعجب دو، سه‌بار سوال کردم همگی گفتند اینجا هیچ‌کس دزدی نمی‌کند حتی اگر به نان شب محتاج باشد. حتی وقتی به یک راننده تاکسی که زنجیر طلایی‌رنگ جلو شیشه‌اش آویزان کرده بود گفتم خطرناک است شیشه را نشکنند کلی به من خندید و من بار دیگر به لزوم فرهنگسازی برای داشتن نسلی بهتر پی بردم. به اینکه بیشتر باورهای آدم‌ها از درون خانه و خانواده شکل می‌گیرد و به سختی تغییر می‌کند، حتی در سخت‌ترین شرایط آموخته‌های یک خانواده خوب فراموش نخواهد شد. به‌هرحال سفر به این استان زیبا و دیدار مردم بافرهنگ و بسیار مهربانش را به‌شدت توصیه می‌کنم. در واقع اگر بخواهیم واقع‌بین باشیم متاسفانه به‌عنوان مادر با نسلی مواجه هستیم که نه‌تنها تاریخ کشورش را درست نمی‌شناسد بلکه از جغرافیای خاص و جادویی ایران هم طبعا اطلاعات چندانی ندارد. حالا از این نسل توقعی هم نمی‌رود که چرا مثل ما کشورش را دوست ندارد و چرا مثل نسل من با شنیدن سرود ای‌ایران اشک در چشمانش حلقه نمی‌زند و چرا همه آمال و آرزوهایش را دارد در جایی خیالی آن‌سوی مرز‌های کشورش دنبال می‌کند. دلم می‌خواهد این بچه‌ها را با مفهوم وطن آشتی دهم. خودم مادرم و یکی‌شان را در خانه دارم یک آره خوب پیدا کرده‌ام: ایرانگردی. در فاصله‌ای که برای کار یا حضور در شبکه‌های تلویزیونی یا نمایش یا برنامه سفرهای استانی می‌روم یا دخترکم را می‌برم یا مرتب برایش عکس و مطلب می‌فرستم و حالا می‌بینم کم‌کم برایش گوشه و کنار کشورش چقدر جذاب می‌شود. ایران پر از نقاط بکر و عجیب و متفاوت در دنیاست. کودکانتان را با سرزمین مادریشان آشنا کنید.

   + بهاره رهنما - ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٢

نمایشنامه خیریه برکت

بهاره رهنما شنبه سوم اسفندماه ساعت 19 در فرهنگسرای اندیشه نمایشنامه «اتاقی در فلان هتل» نیل سایمون را به همراه بهرام زند روخوانی میکند. عواید این نمایشنامه خوانی به نفع زنان سرپرست خانوار تحت حمایت بنیاد خیریه یاران برکت مهر خواهد بود.

   + بهاره رهنما - ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۳

کنکور و چهل سالگی

امروز بعد نزدیک ده سال چیزی شبیه به کنکور دادم ، امتحان کانون مشاوران حقوقی البته پارسال از همین امتحان جا ماندم و خواب ماندم امسال هم دقیقه نود مقنعه دخترکم را به سر کشیدم و خواب الود و رسما گیج و نیمه هشیار خودم را در اژانس انداختم ، مدتهاست دیگر با مداد نمینویسم سیمین دوست وکیلم قرار است مداد و پاک کن و کارت ورود به جلسه را برایم بیاورد دم در سالن امتحان ، عجیب حس میکنم پیرم برای کنکور دادن برای پشت میز نشستن و تست زدن ، میرسم راننده اژانس میگوید مگر از بازیگری راضی نیستید؟ نصفه نیمه جواب میدهم که چرا اما به پروانه وکالتم برای فعالیت های حوزه کودکان نیاز دارم ، البته این سوال را به شکل های بدتری بعضی خانم ها و دخترهای جوان هم می پرسند و انگار بدجور از شرکت من در امتحان جا خورده اند ، دو تا از خانم ها دم در اسانسور برای بالا رفتن دعوا میکنند و از حالا برای إثبات حقشان در حال تمرین هستند ، یکی شان هم یکهویی به من می پرد که نمیفهمم چرا ، حوصله بحث و جدل اصلا ندارم ، انقدر هم أضافه وزن دارم که در نیمکت های معمول امتحان به حال خفگی بیفتم بلند میشوم و ژاکتم را در میاورم ، یادم میاید در همه کنکور های عمرم زمانبندی را از دست داده ام عجله میکنم اما سلام و علیک دو سه ممتحن جلسه وقتم را کمی میگیرد، به سیستم سی درصد هوشمندی تست زنی بیش از خوانده هایم اعتماد دارم و به دعاهای مادرم که انگار تا این پروانه وکالت را نگیرم هیچ کدام از خوانده هایم به دلش نمی چسبد، تا ده و نیم تمام میکنم ، باید تا یازده صبر کنم بلند میشوم کمرم خشک شده ، کمانم خوب امتحان داده ام ، خانم بسیار مسنی که او هم در حال امتحان دادن است به من لبخند میزند ، من هم ، یازده میشود خانم ممتحن ندادم را یادگاری میگیرد و با من عکس میگیرد دست خالی با پول در جیب عقب و مقنعه چروک و کج و عینک بخار گرفته میروم موبایلم را از اطلاعات پس میگیرم ، اس ام اس سیمین امده :شیری یا روباه/ مینویسم :شیر اما خوابم میاد دویست تا تست در چهل سالگی زیاد بود؛). در کوچه نه اژانسی هست نه دربستی یک خانم داوطلب چادری مهربان با لهجه شهرستانی با همسرش من را تا خیابان اصلی میرسانند، موقع پیاده شدن میگویم : امیدوارم به زودی همکار بشیم.

   + بهاره رهنما - ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢

کنکور و چهل سالگی

امروز بعد نزدیک ده سال چیزی شبیه به کنکور دادم ، امتحان کانون مشاوران حقوقی البته پارسال از همین امتحان جا ماندم و خواب ماندم امسال هم دقیقه نود مقنعه دخترکم را به سر کشیدم و خواب الود و رسما گیج و نیمه هشیار خودم را در اژانس انداختم ، مدتهاست دیگر با مداد نمینویسم سیمین دوست وکیلم قرار است مداد و پاک کن و کارت ورود به جلسه را برایم بیاورد دم در سالن امتحان ، عجیب حس میکنم پیرم برای کنکور دادن برای پشت میز نشستن و تست زدن ، میرسم راننده اژانس میگوید مگر از بازیگری راضی نیستید؟ نصفه نیمه جواب میدهم که چرا اما به پروانه وکالتم برای فعالیت های حوزه کودکان نیاز دارم ، البته این سوال را به شکل های بدتری بعضی خانم ها و دخترهای جوان هم می پرسند و انگار بدجور از شرکت من در امتحان جا خورده اند ، دو تا از خانم ها دم در اسانسور برای بالا رفتن دعوا میکنند و از حالا برای إثبات حقشان در حال تمرین هستند ، یکی شان هم یکهویی به من می پرد که نمیفهمم چرا ، حوصله بحث و جدل اصلا ندارم ، انقدر هم أضافه وزن دارم که در نیمکت های معمول امتحان به حال خفگی بیفتم بلند میشوم و ژاکتم را در میاورم ، یادم میاید در همه کنکور های عمرم زمانبندی را از دست داده ام عجله میکنم اما سلام و علیک دو سه ممتحن جلسه وقتم را کمی میگیرد، به سیستم سی درصد هوشمندی تست زنی بیش از خوانده هایم اعتماد دارم و به دعاهای مادرم که انگار تا این پروانه وکالت را نگیرم هیچ کدام از خوانده هایم به دلش نمی چسبد، تا ده و نیم تمام میکنم ، باید تا یازده صبر کنم بلند میشوم کمرم خشک شده ، کمانم خوب امتحان داده ام ، خانم بسیار مسنی که او هم در حال امتحان دادن است به من لبخند میزند ، من هم ، یازده میشود خانم ممتحن ندادم را یادگاری میگیرد و با من عکس میگیرد دست خالی با پول در جیب عقب و مقنعه چروک و کج و عینک بخار گرفته میروم موبایلم را از اطلاعات پس میگیرم ، اس ام اس سیمین امده :شیری یا روباه/ مینویسم :شیر اما خوابم میاد دویست تا تست در چهل سالگی زیاد بود؛). در کوچه نه اژانسی هست نه دربستی یک خانم داوطلب چادری مهربان با لهجه شهرستانی با همسرش من را تا خیابان اصلی میرسانند، موقع پیاده شدن میگویم : امیدوارم به زودی همکار بشیم.

   + بهاره رهنما - ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢