کلوپ هواداری

با سلام خدمت دوستان و همیاران همیشگی ام لطفا در کلوپ هواداران من به شیوه زیر عضو و همراهش باشید:

نحوه عضویت در سیستم: برای شماره های همراه اول با ارسال کلمه بهار یا bahar به شماره 2050

در کلوپ هواداری بهاره رهنما عضو شوید بعد از عضویت ، یک اس ام اس به صورت خود کار برای مشترک ارسال میشه که کد هواداری اختصاصی شما در اون پیامک هست

205802

از این طریق هم میتونید در اتاق گفتمان با من در ارتباط باشید و هم خبر های حرفه ای در مورد کارهای منو  زودتر از دیگران دریافت کنید. ضمنا بخشی از هزینه این پیامک ها صرف درمان کودکان هموفیلی خواهد شد

   + بهاره رهنما - ٥:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱۸

یادداشت اقای گلمکانی بر نمایش ما

نگاهی به نمایش عامدانه، عاشقانه، قاتلانه قتل های آشنا در یک نمایش نو‌آر هوشنگ گلمکانی نویسنده/ کارگردانی جوانی که در 10 سال اخیر دست به تجربه‌های متفاوتی زده، به در و دیوار زده، آزمون‌وخطا کرده و تردید و یقین کرده، حالا به نظر می‌رسد مسیر درستش را پیدا کرده است؛ از اجرای متعارف و معمولی نمایشنامه‌یی کلاسیک (مهاجران اسلاومیر مروژک، 1384)، تا اجرای مدرن نمایشنامه کلاسیکی دیگر (خانه عروسک هنریک ایبسن، 1385)، از بازی‌های کلامی و فرمی نور و سایه با الهام از نوشته‌ها و زندگی صادق هدایت (سایه‌روشن، 1382، که سال بعد با تغییراتی بار دیگر با عنوان خواب سیاه اجرا شد) تا واگویه‌های حدیث‌نفس‌گونه (خواب‌های خاموشی، 1389) و این آخری (ترانه‌هایی برای سایه، 1390) که یک نمایش تجربی به‌شدت فرمال و اولترا- انتزاعی به شیوه برخی از نمایش‌های سرگیجه‌آور و دیوانه‌کننده انتزاعی مشابه سال‌های اخیر بود در طول یک دهه از کارنامه ساناز بیان اتفاق افتاده است. از این میان، دستاوردی که برای او مانده تعدادی تصویرسازی‌های موفق با نور و سایه و در مواردی کاربرد مناسب پروجکشن در صحنه بوده است. آن دست‌وپا زدن‌ها اکنون در نمایش سه‌اپیزودی اما پیوسته عامدانه، عاشقانه، قاتلانه که در تالار شمس بر صحنه است تا حد زیادی به ثمر رسیده و دیگر از ذوق‌زدگی‌های لحظه‌یی در آن خبری نیست. این عنوان سه‌بخشی حتما برای توضیح سه‌اپیزودی بودن نمایش به کار رفته و به نوعی یکی از تم‌های هر یک از اپیزودها را توضیح می‌دهد، اما به نظر می‌رسد که همان تک‌عنوان قاتلانه نام مناسب‌تر، بدیع‌تر و کوبنده‌تری برای این نمایش تکان‌دهنده است. قاتلانه یکی از معدود نمایش‌های یکی‌دو سال اخیر است که برخلاف جریان غالب و رایج در تئاتر ما – که انباشته از متن‌های انتزاعی و بی‌معنی و چرم‌شیری است – متنی باسروته دارد که معلوم است از چه می‌گوید و چه می‌گوید. از آن متن‌هایی است که وقتی اجرایش را می‌بینم به صحنه خیره می‌شوم و گوش‌هایم را تیز می‌کنم و آرزو نمی‌کنم‌ ای کاش پشتی صندلی بلندتر از صندلی‌های رایج سالن‌های تئاتر ما بود که می‌شد سر را بر آن گذاشت و خوابید؛ و چون چنین امکانی وجود ندارد و ناچارم سر خسته و پریشان و انباشته از جمله‌های بی‌سروته را که «درام» و داستان و روایت در آنها گم شده روی گردن به شکل عمودی نگه دارم، احساس می‌کنم مخچه‌ام منجمد شده و پس از خروج تلوتلوخوران و منگ از سالن، دلم می‌خواهد خودم را به خانه برسانم و با سردرد بخوابم. قاتلانه متنی سنجیده دارد بر اساس سه پرونده آشنای قتل در سال‌های اخیر که قاتلان آنها زن بوده‌اند؛ سه پرونده‌یی که جامعه کنجکاوی بسیاری درباره آنها نشان داد و نویسنده تلاش بسیار کرده ضمن تداعی کردن آن ماجراهای واقعی، با تغییراتی در وقایع، دیدگاه خود را نیز در روایتش وارد کند. این دیدگاه، بیش از آنکه فمینیستی باشد، انسانی است. متهمان پرونده‌های اول و دوم اعدام شدند و سومی پس از هشت سال آزاد شد. زن اول آدمی عامی از فرودستان جامعه بود که نیاز مالی او را تبدیل به یک قاتل زنجیره‌یی کرد و خودش هم اتهامش را پذیرفت. دومی خود را یک عاشق معرفی می‌کند که مرکز پرونده‌یی جنایی شد؛ پرونده‌یی که برخی از جزییات مهمش مبهم ماند و در حالی که متهمش گاهی – جنون‌آمیز یا مجنون‌نما - اتهامش را پذیرفت و گاهی رد کرد در نهایت اعدام شد. سومی هم مثل دومی زنی از طبقه متوسط، اما متهمی مدعی قتل برای دفاع از ناموس خود در برابر مردی متجاوز بود که سرانجام آزاد شد. فارغ از ابهام‌های دو پرونده اخیر، متن نمایشنامه با وام گرفتن از این ماجراها روایت خودش را دارد. این یک موشکافی جنایی برای برملا کردن معمای قتل‌ها نیست؛ استفاده‌یی نمایشی با جهت‌گیری اجتماعی و انسانی به عنوان یک هشدار است. بارقه‌ها و عناصری از مابه‌ازاهای واقعی‌شان را دارد اما شخصیت مستقل نمایشی آنها هم به شکل دقیقی پرداخته شده و بازیگران با مهارت آنها را اجرا کرده‌اند. فروغ قجابگلی زن عامی – نسرین - را آدمی صادق و رنجدیده نمایش می‌دهد که نمی‌توانیم همچون یک قاتل زنجیره‌یی محکومش کنیم. نسیم ادبی زن دوم – ژاله - را با قدرتی خیره‌کننده، شخصیتی با همان دوگانگی آشنای مابه‌ازای واقعی پرونده جنجالی سال‌های اخیر بازآفریده؛ زنی تواما عاشق/ قربانی. هنگامی که او قرار است از عشقش بگوید، چهره‌اش شروشور و چشمانش لهیب شرربار یک زن فیلم‌نوآرها را دارد که بسیار متناسب با این «نمایش نوآرِ» روی صحنه است. و بهاره رهنما با تسلطی مثال‌زدنی یکی از متفاوت‌ترین نقش‌های کارنامه‌اش را با اجرای نقش سودابه عرضه می‌کند. او که بیشتر با نقش‌های شوخ‌وشنگش به یاد می‌آید و حتی وقتی نقش زنان غمگین و شکست‌خورده را بازی می‌کند طنز و شیرینی ذاتی‌اش از نقش هم بیرون می‌زند، اینجا تلخی متن مانع آن اتفاق می‌شود. اما کارکرد همان شیرینی ذاتی و طنز رسوب‌کرده بر چهره و نگاهش، در اوج تراژدی‌ای که او راوی‌اش است، اینجا وجه قربانی بودن این زن را برجسته کند. کار فوق‌العاده دیگری که رهنما در این نمایش کرده، جلوه‌یی دیگر از توانایی‌های او را نشان می‌دهد: کار با لحن صدا. زنی که او نقشش را بازی می‌کند اهل تهران است و چون هشت سال در زندانی در جنوب مانده به دلیل همنشینی با زنان آن منطقه حرف زدنش عوض شده. اما او به جای اینکه طبق روش رایج «لهجه» شهرستانی بگیرد، هوشمندانه «لحن» شهرستانی به صدایش داده که دشوارتر است و حاصلش بسیار خوب از کار درآمده است. نمایش نوآر هشداردهنده و غافلگیرکننده قاتلانه، در حالی که در تئاتر این سال‌ها اغلب نویسندگان و کارگردان‌ها گرایش به خنده گرفتن از تماشاگران از طریق شوخی‌های جنسی و سیاسی یا به هر شکل دیگری را دارند و گاهی حتی سعی می‌کنند تراژدی‌ها را نیز به کمدی تبدیل کنند، در متن و اجرا به ذات تراژیک ماجراها پایبند می‌ماند و به جای خنده بر لب، بغضی در گلو و شاید نم اشکی بر چشم بیننده می‌نشاند. خنده خیلی ملایمی هم اگر گاهی هست، تلخندی است، زهرخندی است حاصل تضاد و تناقض قرار گرفتن معصومیتی ویران‌شده بر متن خشونتی بی‌رحم. در پایان هم با اینکه به نظر می‌رسد با آزاد شدن قاتل سوم – با آن میزانسن و اجرا و ظاهرا باز شدن لابیرنتی که آدم‌ها در آن گرفتار بوده‌اند – چنین تصور می‌شود که نویسنده/ کارگردان هدف کاتارسیس دارد، اما جمله‌های آخر، مانع از خوش‌خیالی و آرامش تماشاگر می‌شود. سودابه (رهنما) می‌گوید آزاد شده اما به خانه نزد شوهر و فرزندانش نمی‌رود، چون می‌داند – و می‌گوید – که هیچ چیز دیگر به دوران پیش از آن حادثه قتل برنمی‌گردد. آن حادثه زندگی او را برای همیشه دگرگون کرده و تبرئه شدن و آزادی از زندان هم چیزی را عوض نمی‌کند و از او اعاده حیثیت نمی‌شود. او دیگر یک زن عادی بدون پیشینه نیست. این زنان، از نسرین که می‌پذیرد یک قاتل زنجیره‌یی است که عامدانه دست به قتل زده، تا ژاله که هنوز معلوم نیست قاتل بوده یا نه، و این سومی که ناخواسته دست به قتل زده، از نگاه نویسنده/ کارگردان قربانی‌اند. نسرین و ژاله و سودابه نمایش قاتلانه موقعیت شخصیت‌های خطاکار قربانی درمانده فیلم‌ نوآرها را دارند که هر چه هم تلاش می‌کنند بیشتر فرو می‌روند؛ آخرش هم یا نابود می‌شوند یا به مسیری به سوی نابودی ادامه می‌دهند یا عامدانه و از سر استیصال خود را به کام مرگ پرتاب می‌کنند. وضعیت سودابه در پایان نمایش، شبیه وضعیت جیمز آلن (پل میونی) در نوآر مشهور من یک فراری از دسته زنجیری‌ها هستم (مروین لروی، 1932) است که ظاهرا آزاد است اما نگران و سرگشته، هراسان و رو به دوربین/ تماشاگر/ جامعه از ناامیدی‌اش می‌گوید، برمی‌گردد و می‌رود تا در دل تاریکی شهر گم شود. اجرا و میزانسن و طراحی نور و صحنه نیز متناسب با عنوان «نوآر» است. این چارچوب‌های فلزی متحرک که شیشه‌هایی در قاب آنها قرار گرفته کارکردی چندگانه دارند. به تعبیری هزارتویی می‌سازند که آدم‌ها در آن گرفتارند. از سوی دیگر دیواری برای حبس کردن هستند و شیشه‌یی بودن آنها هم ماهیت عریان‌کننده دنیای معاصر را القا می‌دهد. از نگاهی دیگر هر کدام از این قطعه‌ها در مقیاسی کوچک حکم دکور شهری با ساختمان‌های بلند را دارند که نورپردازی موضعی و فضای تیره‌وتار صحنه، سایه‌روشن‌های دلگیر فیلم‌ نوآرها را به یاد می‌آورد. شخصیت خبرنگار نمایش هم به تعبیری معادل کارآگاه/ خبرنگارهای نوآرهاست. و به یک تعبیر نماینده جامعه. با همان کنجکاوی‌ها و دلسوزی‌ها و حتی فاصله‌گرفتن‌ها. جامعه‌یی که پرس‌وجو می‌کند، ظاهرا دل می‌سوزاند اما از اینکه خودش از مرکز چنین فجایع تراژیکی دور است احساس رضایت می‌کند و ماجرا برایش حکم سرگرمی را دارد. او نماینده جهان رسانه‌یی معاصر هم هست؛ همان که باعث می‌شود دیوارهای دنیای قاتلانه، دیوارهایی شیشه‌یی باشد که چیزی در پس آنها پنهان نمی‌ماند. روزنامه‌ها و حروف نقش‌بسته و ریخته‌شده بر کف صحنه هم بر همین نکته تاکید دارد (با آن برگ‌های خزان‌زده که وجه دیگری از تلخی فضا را القا می‌کند). از آن زیباتر و هوشمندانه‌تر، بسته‌های کوچک و بزرگ روزنامه روی صندلی‌های سه طرف صحنه است که گویی تماشاگران این سیاه‌آباد هستند (به یاد بسته‌های روزنامه و چارلز فاستر کین روی آنها در آن عکس معروف تبلیغاتی همشهری کین ارسن ولز هم افتادم.) . این همان صندلی‌هایی هستند که باید تماشاگر زنده و آگاه، این شب‌ها بر آنها بنشیند اما شاید جاذبه نمایش‌های انتزاعی و بی‌معنی و سرگیجه‌آور – ولی پردنگ‌وفنگ اسم‌ورسم‌دار – باعث شده این صندلی‌ها خالی بماند که البته خوشبختانه چنین استفاده خلاقانه‌یی از آنها شده است. قطعا اگر این نمایش به اندازه گنجایش صندلی‌های چهار طرف صحنه تماشاگر داشته باشد، آن وقت میزانسن و اجرا هم باید کمی تغییر کند که چنین تغییری دور از دسترس نیست. در آن صورت – و همین حالا هم – که بیشتر از یک ضلع صحنه استفاده می‌شود، کاربرد دیواره‌های و قاب‌های فلزی و شیشه‌های درون آنها به کمک آینه‌های قدیِ انتهای صحنه که همه در خدمت تاکید بر وجه منشوری واقعیت هستند و هر تماشاگری بسته به جایگاه و موقعیتش وجه خاصی از آن را می‌بیند، جلوه عام‌تر و گسترده‌تری خواهد یافت. در پایان این یادداشت درباره نمایشی یک‌دست زنانه، مایلم به کار کسی هم اشاره کنم که معمولا در نقدهای تئاتر اشاره‌یی به او نمی‌شود چون بخش از متن و اجرا نیست. عکس‌های آوا کیایی از نمایش قاتلانه فوق‌العاده‌اند. این عکاس جوان که علاوه بر عکاسی تئاتر در زمینه‌های اجتماعی و خبری هم کار می‌کند (و شاید زمینه‌های دیگری که خبر ندارم)، عکس‌هایی از قاتلانه گرفته که مثل خود نمایش، تکان‌دهنده و تاثیرگذار و تامل‌برانگیزند و البته فارغ از جنبه‌های محتوایی، عکاسانه و هنرمندانه‌اند.

   + بهاره رهنما - ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٧

یادداشت خانم لیلی گلستان بر نمایش ما

یادداشت خانم لیلی گلستان عزیز درباره "عامدانه، عاشقانه، قاتلانه" روزنامه شرق پنجشنبه 16 آبان چطور دوباره بهاره می شوی؟ همه ما کمابیش روزنامه می خوانیم و کمابیش تر صفحه حوادث اش را نگاه می کنیم. من هر روز روزنامه می خوانم و اولین صفحه ای که نگاه می کنم، صفحه حوادث است. خواندن ماجراهای این صفحه برایم عجیب، جذاب و تاثیر گذار است. می تواند تمام روزم را خراب کند؛ می تواند دنیا را روی سرم آوار کند (به خدا مازوخیست هم نیستم). تمام روز به فکر فرو می روم که چطور می شود آدم کشت آن هم به این راحتی. چطور می شود به دلیل یک اهانت، یک خیانت یا یک خواست برای زندگی بهتر یا دفاع از خود، آدم کشت. چطور می شود بچه ها را آزار و اذیت کرد و بعد شب با دختر کوچکت در اطاق بنشینی، تلویزیون تماشا کنی و شام بخوری. زن ها بیشتر می کشند و دلایل آدم کشتنشان بسیار متفاوت از مردان است. شهلاجاهد که از عشق دیوانه شده بود رقیبش را کشت و کبری که مادرشوهرش را کشت (که از همه بیشتر برایش دل سوزاندم و تمام روند این سال هایش را دنبال کردم) از تحقیر و توهین جانش به لب رسیده بود و بعد فاطمه- نمی دانم اسمش را درست می گویم - در کیش دوست شوهرش را که قصد تجاوز به او را داشت، کشت، برای دفاع از خود چاره ای جز این نداشت. حالامی بینم دغدغه من، دغدغه ساناز بیان، کارگردان این نمایشنامه هم هست. نمایشنامه «عامدانه، عاشقانه، قاتلانه» در تالار شمس. همه چیز به درستی دست به دست هم داده بودند تا حسابی این نمایشنامه روی ما تاثیر بگذارد که تاثیر گذاشت؛ صحنه آرایی ساده و بسیار فکرشده، با آینه های روبه رو و شیشه های بزرگ که هم خودت را می دیدی و هم بازیگران را و بعد نمی دانستی خودت کدامی و بازیگر کدام است. انگار تو هم آن وسط بودی. انگار تو هم داشتی بازی می کردی، رخشان بنی اعتماد که در کنارم نشسته بود پرسید آن روبه رو تماشاچی ها نشسته اند؟ و من با اطمینان گفتم بله تمام آن ردیف روبه رو نشسته اند که اینچنین نبود. خود ما بودیم که خودمان را می دیدیم و خود ما بودیم که آن روبه رو نشسته بودیم؛ روبه روی خودمان. سه زن قاتل: زن اول، قاتل زنجیره ای در کرج. زن های پیر را می کشت و طلاهایشان را می برد. زن دیگر، شهلاجاهد که همگی او را خوب می شناسیم و زن آخر، زنی که دوست شوهرش قصد تجاوز به او را داشت و از قصه این زن ها، نمایشنامه ای موفق نگارش شده بود. دیالوگ ها، گفتار روی بازی ها، ربط دادن بازی ها با ما توسط آینه ها و ربط دادن حس های زنانه به همدیگر. نویسنده هیچ قضاوتی نکرده بود فقط تعریف قضیه بود و پرسش از این زن ها و همین شیوه تاثیر را بر ما بیشتر می کرد. من هر بار که بازی بهاره رهنما را می بینم، با خود می گویم این همه رهایی و راحتی از کجا می آید. مگر می شود به این خوبی با نقش یکی شد، یعنی آنقدر یکی شوی که خودت همان شوی. همان فاطمه یا شهلایا ژاله یا... و همیشه این پرسش مضحک برایم پیش می آید که بعد چطور دوباره بهاره می شوی؟ چقدر طول می کشد که دوباره بهاره شوی؟ دست مریزاد به کسی که نقش شهلارا بازی کرد، با آن میمیک صورت و آن نگاه ها. از همه مهم تر خود کارگردان جوان بود. خانم جوان 30ساله ای که چه پیشینه فعالی در زمینه تئاتر دارد و چه آینده درخشانی در پیش رو. آن شب از لذت کمال این نمایشنامه بسیار به هیجان آمده بودم که مگر کار هنر همین نیست؟ همین که تاثیر بگذارد و حس هایت را به هم بریزد و به هیجان بیایی؟ دست مریزاد.

   + بهاره رهنما - ۳:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٧

یادداشت شرق/ 15 آبان 92

فقط تا همان روز
 
بهاره رهنما
 
در فرودگاه اصفهان چند زن و مرد میانسال به‌همراه مادرشان که با واکینگ چیر، مشغول تردد در فرودگاهند، به من لبخند می‌زنند. خانمی که مسن‌تر از بقیه است و با واکینگ‌چیر حرکت می‌کند، دستی به‌صورتم می‌کشد و می‌گوید: مادر تو همسایه ما بودی، نه؟ لبخند می‌زنم و می‌گویم، من تقریبا همسایه همه هستم. خوش‌وبشی می‌کنیم و آماده گرفتن کارت پرواز می‌شویم. با دخترم و مادرم از اصفهان عازم تهران هستیم. بعد از سفر یک‌روزه‌ای که بیشتر برای کار و حضور در یک برنامه تلویزیونی بود، خسته و با اضطراب باید با همین پرواز ساعت یک خودم را برسانم به اجرای ساعت 5/7 «عامدانه، عاشقانه، قاتلانه». همین‌طور که نشستم و دارم کمربند پرواز را می‌بندم و با مادرم و «پریا» و میهمانداران خوشروی ایران‌ایر می‌گیم و می‌خندیم، همان خانم واکینگ‌چیری را می‌بینم، که ردیف جلوی ما کمی آن طرف‌تر، ایستاده و نمی‌نشیند. دست‌هایش را به بالای صندلی تکیه داده و انگار در میان مسافران پی کسی می‌گردد. نگاه که می‌کنم میبینم، در اطرافش کسی از همراهان او که در فرودگاه بودند، دیده نمی‌شود. هواپیما تیک‌آف می‌کند و‌ رو به سمت ابرهای آسمان بالا می‌رود که صدای فریاد پیرزن واکینگ‌چیری بلند می‌شود. با لهجه زیبای اصفهانی دارد به میهمانداران التماس می‌کند که پیاده‌اش کنند. می‌گوید: «بذارید من پیاده بشم، قول میدم همین دم در بشینم تا پسرم بیاد.» وقتی می‌زند زیر گریه، دیگر طاقت نشستن روی صندلی را ندارم. با اشاره از میهماندار اجازه می‌گیرم و کمربندم را باز می‌کنم و به ردیف جلوتر می‌روم. دختر جوان میهماندار حالا کنار خانم واکینگ‌چیری نشسته و دارد به او تسلی می‌دهد که خیلی زود به تهران می‌رسند و پرواز اصفهان نیم‌ساعت بیشتر نیست. گیج ایستاده‌ام و هنوز نمی‌فهمم چه خبر شده که سرمیهماندار برایم توضیح می‌دهد که این خانم از خانواده‌های بسیار سرشناس و معتبر اصفهان است که آلزایمر شدید دارد و هر ماه توسط بچه‌هایش از اصفهان به خانه دخترش در تهران و بالعکس جابه‌جا می‌شود و توضیح می‌دهد که البته اکثر اوقات نوه‌اش را همراهش می‌فرستند ولی دفعاتی که در پرواز تنهاست، همین‌جوری بی‌قراری و اضطراب دارد تا به تهران برسد. به پیشنهاد میهماندار که می‌گوید اگر می‌توانید کمکمان کنید و آرامش کنید، کنارش قرار می‌گیرم. دست مرا در دستش می‌گیرد و به من می‌گوید: «من «فردوس سلطان رییس حکیم» هستم. من کم کسی نیستم. اینا میخوان منو بدزدن مادر. اینا نمی‌فهمن که دخترم داره دنبالم می‌گرده. مادر تو آشنایی یه زنگی به پسرم بزن. ببین اگر نمیاد خونه‌ام من دم در می‌شینم تا برسه. فقط بذارن من برم بیرون.»
اشک‌هایش از گوشه چشمانش جاریست. خیلی زود می‌فهمم که باید مثل بچه‌ها با او بازی کنم تا این نیم‌ساعت تمام شود و برسیم. به کیف مارکدار خارجی و سر و لباس بسیار شیک و مرتبش نگاه می‌کنم و گوشواره‌های طلایی که از زیر روسری نازکش به من چشمک می‌زنند. سر به سرش می‌گذارم و می‌گویم: «مادر کیفتونو از کجا خریدین؟ گوشوارتونو، روسریتونو چی؟» جواب‌های نصفه‌نیمه‌ای می‌دهد و به من می‌گوید: «حواستو جمع کن، دارن مارو می‌دزدن مادر.» با ‌هزارویک ترفند و کلک و هرچه که از نمایش و بازی بلدم و به کمک میهمانداران و با دو سه‌بار جیغ و گریه عجیبش، بالاخره به تهران می‌رسیم. مجبورم برای اجرای تئاتر، سریع از فرودگاه خارج شوم و چشم‌های اشکی پریا و مادرم و من، او را بدرقه می‌کنند که در بغل یکی از میهمانداران هواپیما پایین پله‌ها ایستاده و دارد زارزار گریه می‌کند: «بگو پسرم درو باز کنه، من فقط دم در می‌شینم. » وقتی دارم از فرودگاه بیرون می‌آیم صدای پیج فرودگاه را می‌شنوم که مرتب اعلام می‌کند: «همراهان فردوس سلطان حکیم رییس برای تحویل بیمار خود مراجعه کنند.»عجیب است که نه نیم‌ساعت پرواز را تحمل داشتند تا کنارش باشند و نه حالا زودتر آمده‌اند که او را ببرند. می‌ترسم. می‌ترسم از اینکه چند سال پیش در یادداشتی برای مجله «فیلم» تیتر زده بودم: «دلم می‌خواهد آلزایمر بگیرم.» نه! حالا دوست دارم تا روزی که همه همسایه‌ها را می‌شناسم و روی دست اطرافیانم نمانده‌ام زندگی کنم. فقط تا همان روز.
 

لینک خبر :  http://sharghdaily.ir/?News_Id=24721

   + بهاره رهنما - ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٥

و بلاخره، مالیخولیای محبوب من

   + بهاره رهنما - ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٢

قطار

قطار می‌رود... تو می‌روی... تمام ایستگاه می‌رود... و من چقدر ساده‌ام که سال‌های سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده‌ام و همچنان به نرده‌های ایستگاه رفته تکیه داده‌ام‌‌! "قیصر امین پور"

   + بهاره رهنما - ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٩

روزهای بی تعلق

متاسفانه امروز با خبر شدم موقع جا به جایی خانم گوهر خیر اندیش عزیز که سر صحنه فیلمبرداری دچار صانحه شدید و شکستگی دنده و کتف و سر شده بودند موقع جابه جایی از بیمارستلن فرمانیه برای سی تی اسکن به خاطر بی احتیاطی امبولانس أیشان دوباره اسیب دیدند و از ناحیه مهره پنجم دچار شکستگی مضاعف شدند ، خانم خیر اندیش اکنون مجددا در بیمارستلن لاله تهران به بیمه شخصی خود و البته انبوه مخارج جانبی و درد فراوان بستری می باشند ،گفتنی است روند فیلمبرداری بعد از تصادف أیشان با جایگزینی بازیگر دیگری همچنان ادامه دارد ... میترسم از این روزهای بی تعلق..

   + بهاره رهنما - ٢:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٩

یادداشت شرق/ هشتم آبان 92

بنویس تا اتفاق بیفتد
 
بهاره رهنما
 
هر وقت آرزومند و کسل و ناامید بودیم مادربزرگ می‌گفت: خب تقصیر خودتان است مگر لال هستید؟ مگر سواد ندارید؟ خب با خدا حرف بزنید برایش نامه بنویسید، ما هم گاهی با زبان کودکانه و خط نامرتبمان روی تکه کاغذی می‌نوشتیم خدایا دوچرخه می‌خوام میشه برام بخری؟ یا خدایا میشه امسال مشقامون خیلی کم باشه؟ بعد مادرم شب سال نو که می‌خواست پول لای قرآن بگذارد هی به ما غر می‌زد که این کارها خوب نیست، مگر خدا با شما شوخی دارد که شما جرات می‌کنید اینطوری بی‌محابا و سر چیزهای کوچک با او حرف بزنید! رابطه خدا با مادرم خیلی رسمی و بی‌رودربایستی و با مادربزرگم خیلی دوستانه و صمیمی بود و من در طول سال‌هایی که بزرگ می‌شدم بیشتر جذب نوع رابطه مادربزرگ با خدا شدم شاید چون خودم هم اصولا اهل ملاحظه و تکلف و‌ رودربایستی نیستم و نبودم، اما عادت نامه‌نوشتن در مرور روزها و روزمرگی‌ها و توفان بزرگسالی‌ها از سرم پرید تا اینکه چند وقت پیش با اعتقادم به اینکه کتاب‌ها به‌دنبال ما می‌گردند کتابی به دستم رسید با عنوان بنویس تا اتفاق بیفتد از یک روانکاو به گمانم آمریکایی به نام کلاوسر و در روند خواندن کتاب بود که همه حرف‌های مادربزرگ جلوی چشم‌هایم زنده شد، جادوی نوشتن، نوشتن و نوشتن، نوشتن از ترس‌ها، از دغدغه‌ها، از برنامه‌هایی که در ذهن خیلی پیچیده است و در روی کاغذ عجیب بیشتر گره‌هایش باز می‌شود، از رویا‌هایی که بیشترشان را مدت‌هاست فراموش کرده‌ایم، وقتی با کاغذ و قلم پشت ترافیک جلوی تلویزیون و در ساعت‌هایی که خواب کاملا چشم‌هایم را سنگین کرده بود شروع کردم به نوشتن کم‌کم دیدم با چه وجوه فراموش‌شده‌ای از خودم دوباره آشنا شدم، حالا یک هفته‌ای است که نوشتن دارد حسابی غافلگیرم می‌کند دلم نیامد از شما دریغش کنم. همه ما گرفتار شتابی هستیم برای زندگی اما در راه از دست‌دادنش خرج پیشنهاد من یک مداد و دفتر است. فن نوشتن دانستن هم نمی‌خواهد اما اگر عادت شود تغییرات عالی در راه خواهد داشت. قول می‌دهم.
بعد از تحریر: جای همکار خوبم پوریا سوری که همیشه در به روز‌رسانی و حفظ کیفیت این ستون چهار، پنج‌ساله بسیار همراهم بود و البته در راه‌اندازی‌اش، این روزها در «شرق» بسیار خالی است.

لینک خبر :  http://sharghdaily.ir/?News_Id=24093

   + بهاره رهنما - ۳:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۸

یادداشت شرق/ اول آبان 92

گیجی 22ساله
 
بهاره رهنما
 
 برای چندمین‌بار به این نکته برخورده‌ام که بازیگری چه کار عجیبی است. حالا بعد 22سال کار که تمام مدت سعی کرده‌ام یاد بگیرم که چه‌طور به حسی برسم که کاملا قابل باور باشد، دنبال راهی هستم که بتوانم از این حس دربیایم و به زندگی معمولی برگردم،  انگار همان حکایت تا بجایی رسی که بدانی همی که نادانی همین حکایت علم بازیگری است، دقیقا جایی که داری تحسین می‌شوی و قبول و پذیرفته، تازه حس می‌کنی بدیهی‌ترین کار که همین بیرون‌رفتن از نقش و رفتن به زندگی عادی است را بلد نیستی، جالب اینجاست که می‌بینم این‌روزها همین حس را نسیم ادبی، بازیگر تحسین‌شده نمایش ایران هم همراه من دارد، و همین‌طور دو بازیگر دیگر نمایشی که این‌روزها بازی می‌کنم یعنی فروغ قجابیگی و سهیلا صالحی ما همگی در باز‌سازی جنایت و قتلی که انجام داده‌ایم هرشب روی صحنه می‌میریم و زنده می‌شویم، بازی‌کردن در نقش یک زن قاتل و تکرار هر شب این‌همه خشونت چیزی را هر شب در وجودم می‌کشد و تکه‌تکه می‌کند، چیزی که باید تا فردا قبل اجرا دوباره در قلبم بسازمش تا دوباره پاره‌پاره‌اش کنم، گاهی حس می‌کنم قلبم مارمولکی است که هر شب خودم دمش را قطع می‌کنم و دوباره تا فردا خود را می‌سازد، تنگی نفس و بی‌خوابی حاصل این‌روزهای اجرای نمایش عامدانه عاشقانه و قاتلانه است، چیزی که هیچ تکنیک و کتاب و متد بازیگری‌ای نمی‌تواند به قلبم آموزش دهد، فقط می‌شود دعا کرد و به لطف خدا و نفس گرم تماشاگر تکیه کرد تا این روزهای قاتلانه بگذرد. اما انصافا همه این رنج‌ها حسابی می‌ارزد اگر بازتاب گوشه‌ای از رنج‌های زندگی زنان سرزمینم باشد و تلنگری برای تربیت بهتر مادران فردا.
در کنار رنج‌های ما هر شب «ساناز بیان» کارگردان اثر و دستیارش پابه‌پای مرده و زنده‌شدن ما می‌میرند و متولد می‌شوند.
پی‌نوشت: از این هفته قول می‌دهم برایتان معرفی کتاب داشته باشم گفتم قولش را بدهم که حتما دوباره شروعش کنم.

لینک خبر :  http://sharghdaily.ir/?News_Id=23582

   + بهاره رهنما - ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۸

چشمهای زن باران

خیلی عجیبه خیلی ، اینکه امشب اولین بارون پاییز داره میباره و فردا ساعت چهار چشمها یک اجرا اره تو حوزه هنری ، به سوابق نوشته هام در مورد چشمها رجوع کنید میبینید که ما حتی شب اجرای چشمها در دبی و وسط تابستان در تهران هم معجزه بارون رو داشتیم ، حالا این عنصر به قول رو إنکاو ها هم زمانی یا اتفاق چقدر در مورد چشمها صادقه نمی دونم اما من کاملا باور دارم که چیزی الهی و خدایی این اجرا رو حمایت میکنه چیزی که من اسمش رو خود خود عشق میزارم تقارن یادداشت قبلی با شب اجرای چشمها هم بی دلیل نبوده این بغض بی قرار و اون دستنوشته ها و این حال دلتنگی و ... نه به قول نغمه نمایش چشمها : توی پاذل زندگی هیچ قطعه ای بی دلیل گذاشته نشده، خدایا ممنونم بخاطر برکت باران امشب و به خاطر اینکه بی خطاب و با خطاب همیشه زن بارانم...

   + بهاره رهنما - ٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٥

دفتر یادداشت گذشته

این یک یادداشت کاملا شخصی و مختص فضای وبلاگ نویسنده است و هرگونه، اشاره ، گرته برداری یا نقل از این مطلب پیگرد قانونی دارد دارم دنبال جزؤه های دانشکده حقوق میگردم که لإبه لأی اونا یک دفترچه تقویم مانند مربوط به سال ٨٣رو پیدا میکنم ، طبق معمول من :یادداشت بعضی چیزها، الهلم های داستان ، غرغر و گاهی شکر گذاری را در بین سطور پیدا میکنم ، نوشتن چیزها به این صورت سال هاست که عادت من است نوعی حرف زدن با خود یا با خدا نمی دانم فقط هرچه جلوتر میروم أمانم بریده تر میشود ، هجوم اتفاقات و خاطرات خوب و بد حتی با دست نوشته های کوچکی که از دستور اشپزی دارم تا شعر های احمقانه بامزه ای که أرزو ( دوست متوفی ام) برایم نوشته تبدیل به بغض عجیبی شده که همین الان هم همچنان دارد گلوی مرا میفشرد البته با مقادیر متنابهی اشک ، أرزو با حس طنز عجیبش برایم نوشته : یه دوستی دارم شاه نداره از قشنکی تاه نداره /میزنم زمین هوا میره/ توی سفارتا میره /من این دوست رو نداشتم /تو تک داستان نوشتم /شادی به من عیدی داد /یه دوست قلقلی داد ...,یا سر کلاس روی یک کاغد که گذاشتم وسط دفترچه نوشته : خدایا دوست من یک قلمبه پر زرق و برقه/ با یک تن سنگ و مهره که اویزونشه/ و یک عالم پودر روی صورتش؛))) یاد شفافیت متانت و سادگی اش می افتم بعد مدت ها دوباره حس دلتنگی عجیب و داغی قلبم رو پر میکنه از این حس تعجب میکنم اما قویتر از اونیه که به من مجال فکر کردن بده، همین طور که دارم به این فکر میکنم که چرا اینها رو نگه داشتم ته دفترم به جمله ای از مارکز بر میخورم که نوشتم: مارکز میگه ادم با همه روزهای عمرش زندگی نمیکنه، ادم با خاطرات بعضی روزای عمرش زندگی میکنه ...به قول سعدی: أوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت، باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود...

   + بهاره رهنما - ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٤

چرا این روزها به دیدن خاتمی نمیروم !

گذشته عنصر عجیبی است در میزان جذابیت شاید هم این جذابیت مرهون همان نارضایتی همیشگی ذات إنسان است که در قرآن هم به آن اشاره شده ، این که در هیچ شرایطی به انچه هست و دارد راضی و قانع نیست ، ًحالا این حکایت این روزهای من است روزگاری بود که وقتی دیدن اقای خاتمی به مناسبت تولد یا عیدی میرفتیم به زحمت تعدادمان به ده نفر میرسید ،روزگاری که چندان دور نبود و به همین هشت سالی که گذشت میرسید ، آن روزها دعا میکردم تا شرایط طوری شود که روزی روز تولد اقای خاتمی یا مناسبت های عید اینجا انقدر شلوغ شود که جای سوزن انداختن نباشد ، اما حالا که این روزها رسیده میلی به بودنم دو میان اینهمه ازدحام ندارم ، سید محمد خلتمی یک چهره محبوب جهانی و دانشمندی است که نه فقط در ایران که در جهان اسلام و مطالعات جهانی دموکراسی جایگاه خود را دارد ، پس از روی خودخواهی نمیگویم که بودن در این شلوغی این روزهای أطراف او را دوست ندارم بلکه دلم میگیرد از رنگ به رنگ شدن ادمها از دوستانی که تا همین چند ماه پیش کلی نصیحت و حرف برایم داشتند که چرا هنوز هم به دیدن اقای خلتمی میروم ، دوستانی که حتی به کنایه و تحقیر از مرد محترمی چون او به عنوان یک مهره سوخته و فراموش شده یاد میکردند، دوستانی که حتی مرا خیلی مودبانه به حماقت در پافشاری بر أرمان هایم متهم میکردند ، ًحالا همین ادم ها از در و دیوار دفتر خیابان یاسر بابا میروند ، سینه میدرانند و در چشم های أمثال من به راحتی زل میزنند و میگویند : برای سلامتی سید اولاد پیامبر صلوات ، روزهای عجیبی است ، تا دیروز بعد رفتن به دیدار أقای خاتمی باید حد اقل دو سه تلفن مدیریتی را جواب میدادی که چرا رفتی و چرا دست بر نمیداری؟ حالا همان مدیران زنگ می زنند و میگویند ؛ راستی چطور در جشن تولد اقای خاتمی یا فلان عید نبودی؟ در عکس ها ندیدیمت! بهتر بود میرفتی،دلم میگیرد و میگویم : دوستان به جای ما ، اما اشکالی ندارد می پذیرم که این روزها در روزهای اخر دهه سی عمرم دارم به نوعی بلوغ سیاسی اجتماعی میرسم به چیزی که من کمترین حال رسیده ام بی شک بزرگانی مثل امیر کبیر ، مصدق ، دکتر حسابی و خود اقای خاتمی هم رسیده اند ، به تکذیب و تحسین این مردم هیچ اعتمادی نیست .

   + بهاره رهنما - ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢