مراسم جشن امضاء در مکتب تهران

 

 

از رأست به چپ ؛محسن بولحسنی ،دکتر ید اللهی کامبیز درم بخش ،علیرضا رئیس دانا،شمس لنگرودی،لادن نیکنام ، محمود حسینی زاد ، کاوه میر عباسی ، فریدون عموزاده خلیلی ،عبدالله کوثری،جعفر مدرس صادقی ،سهراب تهرانی،غلامحسین سالمی ،کاوه فولادی نسب ، امیر حسین شربیانی ،بابک رئیس دانا (نشسته ها)یاسر نوروزی شرمین نادری ، من و بها مرشدی :اقای فریدون مجلسی و اقای دکتر خطیبی ،اقای محمود حدادی ،سارا حدادی،و رامبد خانلری و مهسا همتی هم در جلسه حضور داشتند که در عکس نیستند شبی به یاد ماندنی به همت مکتب تهران نازنین که هرگز فراموشم نمیشود بیست و نهم بهمن نود و سه جشن امضای مالیخولیا و ماه هفت شب در مکتب تهران

 

 

 

 

 

 

 

   + بهاره رهنما - ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۳٠

جشن امضاء

 

 

   + بهاره رهنما - ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٧

استکان های خالی

 

به استکان های خالی چای که نگاه میکنم

گلویم برای همه چای هایی که با تو نخورده ام ،میسوزد.
سهند فردی

 

دو روزه آمده‌ای استانبول برای گرفتن امضاها‌ی فروش خانه از ما، یک‌روزش را که از قبل آب پاکی ریختی روی دست‌مان که کار داری و خرید‌های سفارشی زنت هم هست و باید به فلان دوست خانوادگی‌تان هم یک سر بزنی، شد سهم ما دو خواهر همان یک روز دوم ماندنت، کم بود خیلی کم برای حجم آن‌همه حرف و دلتنگی بعد فوت مادر که هرگز در شلوغی مراسم عزا فرصت گپ و گفت و ته‌نشین شدنش در وجود آدم نیست، انگار عروسی و عزا باید چند روزی حتی چند ماهی ازشان بگذرد تا بشود دوباره طعم لحظه‌هایش را با دقت بیشتر مزه‌‌مزه کرد و فهمید چه بلایی بر سر همه آمده یا حتی نیامده، بعد از مراسم به خاطر نداشتن مرخصی به سرعت برگشتیم استانبول و حالا همین یک شب را داریم. یک شب که نه یک از صبح تا شب که خواهر برادری سر کنیم و دل خالی کنیم با فریبا هم حرفش را زده‌ایم دلخوشیم و قانع به همین بیست و چهار ساعت و قرار است غر نزنیم. من میز صبحانه را چیده‌ام و رومیزی توری آبی که مخصوص مناسبت‌های خاص است را انداخته‌ام رویش و فریبا هم برایت گل‌های لیلیوم سفید خریده و در گلدان نقش چینی که از خانه مادری آوردیم چیده، چه می‌شود کرد اینجا از آن مریم‌های خوش عطر و بو که همیشه مادر وقتی مهمان داشتیم در این گلدان می‌گذاشت خبری نیست مشابه‌سازی کردیم لیلیوم اینجا هم بوی خوبی دارد، تازه فریبا رفته از بازار روز برایت اردک خریده و با کلی ادویه‌های البته آن هم مشابه‌سازی شده قصد دارد همان فسنجان محبوب خان جان خدا بیامرز را بار گذاشته و از سر صبح بویش در خانه پیچیده و هی خندیده و گفته خدا کند روح خان جان با آن همه وسواسش در آشپزی توی گور نلرزد با این فسنجان مشابه‌سازی شده امروز، می‌چرخیم و می‌خندیم و به ساعت نگاه می‌کنیم و جرات نمی‌کنیم به تو زنگ بزنیم که عصبی نشوی و همین یک روزمان را هم هدر ندهیم تا اینکه تو می‌آیی...
ساعتی گذشته و امضاها را کرده‌ایم و تو چایت را نصفه نیمه خورده‌ای که تلفنت زنگ می‌زند، همان قوم و خویش همسرت هست چاق سلامتی می‌کنی و می‌گویی خب اگر برنامه شما کنسل شده ما در خدمت باشیم‌ها؟ و بعد با چشم و ابرو از ما می‌پرسی دعوتش کنم؟ من و فریبا لبخند می‌زنیم و مثل در بر اخوش همزمان به نشانه تایید سر تمام می‌دهیم، آنها می‌آیند: پنج نفرند زن و شوهر و دو دختر بچه ١٠، ١٢ساله ویک خواهر زن شلوغ و پر رنگ و ٢٠ و چند‌ساله که آمده اینجا تا مدل شود، او از من و فریبا اطلاعاتی می‌پرسد که ما گمان می‌کنیم این ١٠ سال را در ده زندگی کرده‌ایم تا شهر، فریبا برنج اضافه دم می‌کند من دنبال حرف مشترک با آنها می‌گردم، تو انگار اصلا نیستی حتی دو جمله تنها نمی‌شود گیرت بیاورم اما فسنجان را خیلی دوست داشتی آخرش هم که نماندی گفتی بهتر است شب بروی چون منزل آقای دکتر (همان فامیل زنت) نزدیک فرودگاه است و صبح زود ما را زابراه نمی‌کنی، اصرار کردیم نه خیلی که بلدش نیستیم و گفتیم که مرخصی گرفته‌ایم، قبول نکردی موقع رفتن هم فقط روی‌مان را بوسیدی، دلم می‌خواست سفت بغلم می‌کردی حتی چند ثانیه می‌دانم حسش تا بار دیگر دیدنت می‌ماند اما نشد و... رفتی، فریبا هم چنین حالی داشت گمانم... خلاصه بعد بر‌گشتیم و در سکوت ساعتی همه‌چیز را مرتب کردیم و بعد دوباره چای ریختیم، اما از مرخصی فردای‌مان استفاده کردیم و تا دم صبح حرف‌های بعد عزای مامان و حرف‌های خیلی سال مانده را مزه‌مزه کردیم، سپیده که زد به ساعت نگاه کردیم هر دو اتفاقی، فریبا گفت الان فرودگاهه، من گفتم شب بخیر یا روز بخیر من گیجم واقعا همین.

 

 

عکس از سیامک تقی زاده

 

 

 

 

چاپ شده در روزنامه ی اعتماد 25 / 11 / 93

   + بهاره رهنما - ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٦

جعفر مدرس صادقی

 


من تمام دیشب بی خوابی اومد به سراغم و این وسط چیزی که به دادم رسید لحظاتی از دنیا منو کند اون بود: جعفر مدرس صادقی و کلماتش.....  جادوی نوشتن رو مدیون ایشون هستم وقتی بیست و شیش، هفت سالم بود و جایی داشتم خیلی با أب و تاب ماجرایی رو تعریف میکردم، اخرش گفت:" تو باید داستان بنویسی ، با ذوق گفتم :"مینویسم یک ده سالی هست مینویسم جسته گریخته"، پرسید:" چاپ شده؟ "خندیدم و گفتم :" تو روزنامه دیواری مدرسه و بولتن دانشگاه ،میشه خواهش کنم بخونیدشون؟"گفت :"بله حتما".
و از فرداش من با یک بارونی طوسی که خش خش میکرد و ایشون میگفتند: آرم ورودت به فرهنگسرا بود، پله های کتابخونه فرهنگسرای نیاوران رو با شوق میرفتم بالا قصه میبردم و روز بعد میرفتم و قصه ای رو که ایشون کنارش با مداد حاشیه نوشتن بود پس میگرفتم ، این داستانا که اونموقع من هم با مداد مینوشتم و اون حاشیه ها هنوز هم جزو عزیز ترین های عمرم هستند، نمیدونم چی شد که نزدیک به پونزده سال پیش اتفاقی اون شب من به اون جمع تو منزل سارا سالار و سروش رفتم و جعفر مدرس صادقی رو دیدم، نمیدونم چطور این معجزه أتفاق افتاد که اون دخترک شلوغ پر سر و صدایی چون من رو داستان نویس دید ؟ و چقدر تونست بزرگوار باشه که اون روزا برای اون داستان ها که بعد ها شد مجموعه : " چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس" من وقت بگذاره و حاشیه نویسی کنه ، اما همین قدر میدونم زیر هر اسمونه باشه مهمترین پناه و معجزه عمرم جز مادر شدنم و تیاتر ،نوشتن و ادبیاته و این رو مدیون جعفر هستم  "محمد چرمشیر " در نقد همین مجموعه در همان سال های انتشار نوشت؛" پیداست نویسنده را حرفی یا حرفهای است که باید از انها بنویسدو این نیاز به شدت به کلمات تبدیل شده اند ... به هر حال من معجزه رو مدیون جعفر مدرس صادقی هستم اقای چرمشیر که استاد خودم هم بودند بسیار درست تشخیص دادند ،من شیفته کلماتم .بعد ها روزها و شب هایی را تجربه کردم که اگر نوشتن نمیدانستم بیشک مرا تاب تحمل این جهان نبود،این اشنایی منجر به این شد که او مرا در قالب نقش "دختر عمه "رمان گاو خونی آش ببیند و با موافقت بهروز افخمی یک نقش أرام و در سکوت اما بسیار متفاوت از من از میان رمان جعفر به پرده نقره ای برود و در جشنواره کن همان سال بخش نگاه ویژه تحسین شود.خلاصه اینکه برای جعفر مدرس صادقی و خانواده اش حالا و همیشه زیر هر اسمانی که باشند مهر خداوند را طلب میکنم و خواندن مجموعه اثارش را به شما دوستان توصیه میکنم .

 

 

 

   + بهاره رهنما - ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٤

دیگر نمی شنومت

سپیده که سر زند نخستین روز از روز‌های بی‌تو آغاز می‌شود
چطور ٢٠ سال گذشته و من بر گشته‌ام مشهد نمی‌دانم؟ برای کمی سبکبالی؟ زیارت؟ پس این همه سال چرا نیامدم؟ یا شاید فقط دیدن یک دوست قدیمی و دعوتش در این روزهای دل‌شکستگی بهانه شده که حالا از پس این همه سال از همان دوست چادری قرض کنم و نمی‌دانم چطور خودم را برسانم به حرم، پسرم این نامه را از روبه‌روی حرم برایت می‌نویسم اصلا هم نمی‌دانم که به دستت می‌رسانمش یا نه. یک جایی روبه‌روی گنبد روی سکو‌های جدیدی که ساخته‌اند نشسته‌ام و گاهی هم چشم هایم‌ تر می‌شوند کسی توجه نمی‌کند، سوال هم نمی‌کند این از مزایای این صحن است؛ تازه اینجا شلوغ‌تر از آن سال‌هاست که با هم آمدیم. قشنگ‌تر شده، نظم و ترتیبش هم بیشتر شده، فقط مشکل اینجاست که یک جوری شده که آدم هی ورودی خروجی‌ها را گم می‌کند، اما خب حیاط صحن است و صفای قدم زدنش مثل خیابان نیست خیلی نباید از گم شدن در آن ترسید. یک جورایی گرد است و حول محور بارگاه، راستی کبوترها انگار کمتر شده‌اند. من هنوز هم ازشان می‌ترسم. یادت هست در تایلند با مار‌ها عکس انداختیم! اما خب چنین مامان خل وضعی هستم، از کبوتر نرم و گرم و بی‌آزار می‌ترسم، از مار و سوسمار و موش و عقرب نه ! خلاصه اینکه پسرکم که هنوز و همیشه نه برایم دکتری و نه پروفسور و همان کودکی همان که با هم آمدیم همین جا دو تایی زیارت. راستش وقتی با وجود ویزا و بلیتی که خودم گرفتم دیسک کمرت را بهانه کردی که نه مامان فعلا نیا، حس بدی آمد سراغم. مادری حال غریبی است بچه نگرانت که نشدم، شک کردم که دروغ گفته‌ای، بعد مثل آن‌موقع‌ها که دبیرستان می‌رفتی و می‌شدم خانم مارپل و شماره همه مادر‌های دوست‌هایت را داشتم زنگ زدم به مادر دکتر ژاله از همان بار سفر قبلی شماره‌اش را داشتم خلاصه غیرمستقیم ته تویش را درآوردم و فهمیدم خدا را شکر نه بستری هستی و نه دیسکی عمل کردی، راستش اولش هم گریه کردم هم خنده، نمی‌دانستم باید خوشحال باشم که سالمی یا دلخور که برای نیامدن من به خانه‌ات چنین دروغی گفته‌ای؛ دلم شکست به رویت نیاوردم، تو هم انگار که من بچه‌ام از موبایل هی زنگ زدی بادرد که مثلا بیمارستانی تحمل کردم و دیگر جوابت را ندادم و بار آخر گفتم: می‌روم مشهد سفر، پیش تهمینه که بعد از سال‌ها دعوتم کرده تشویقم کردی که سفر برای روحیه عالی است. راستش حالا تصمیم دارم دیگر به تلفن‌هایت جواب ندهم، از فردا دیگر جواب نمی‌دهم، دروغ‌هایت را تاب ندارم از فردا تا وقتی تحمل کنم، می‌خواهم فرض کنم هرگز کسی را نداشته‌ام تنهای تنهام نه مادر کسی هستم نه فرزندی دارم، قربان غریبی آقا، آدم غربت او را می‌بیند دلش فراخ می‌شود. از فردا دیگر نمی‌شنومت، دیدنت را که سال‌هاست ندارم./ سپیده که بزند نخستین روز از روزهای بی‌تو آغاز می‌شود...
٭‌ شعر اول و آخر نوشته سروده زنده‌یاد منوچهر آتشی است.

 

چاپ شده در روزنامه ی اعتماد 18 بهمن 1393

   + بهاره رهنما - ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٩

جشن امضای مالیخولیای محبوب من و ماه هفت شب در مشهد

 

 

   + بهاره رهنما - ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٧

پیدا شدگان

 

چه معجزه ای داری نمیدانم ، أما همیشه بعد دوروز که میخواهم بر گردم چنان دلتنگ میشوم انگار همیشه کنارت بوده ام ، اقاجان گریه نمیکنم دیگر چیزی  هم بگویم  تا بخندی : در صحن حرمت جایی بزگ تابلو زده اند : دفتر "پیدا شدگان "حواسم نبود که منظور اشیاء پیدا شده است میخواستم بروم خودم را معرفی کنم و بگویم : من چند روزی است بعد ماه ها گم گشتگی دوباره پیدا شده ام ،اصلا نشانه اش همین که اینجا هستم! بعد دیدم خب  همه تک تک ما زوار که اینجا هستیم پیدا شده ایم .ما گم شده نیستیم ما نشأنی خانه تو را داریم مهمانیم به بزرگواری ضامن آهو ، اقاجان من زن روزهای خداحافظی نیستم بلدش هم نیستم ، زن بارانم ، پای به جاده زدن چرا اما برای سفر نه فراموشی  و دیدی که از روز دیدارت اسمان شهرت چه کرد ، حالا هم فقط دارم بر میگردم دلم را هم بیشتر از همیشه به کبو تَر های حرمت سپردم و دلخوشم به اینهمه تصاویر و لحظات زیبا که پشت پلک هایم پنهان کرده ام  و از تو دارم و نگهشان داشته ام چون یک جادوی خاص تا در یک چشم بهم زدن فقط  پلکی بزنم و با قلبم آنجا کنار تو و مهربانی ات باشم پس به جای خدا حافظی دم رفتن باز هم می گویم : السلام علیک یا امام هشتم یا ضامن أهو یا شاه خراسان سلام اقاجان سلام .. و سلام گویان فقط بر میگردم به عقب! همه زندگی عجیب شبیه  یک نوار فیلم است همین ....

 

 

 

 

   + بهاره رهنما - ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٧

تک سرفه


رونوشت برابر اصل 
تک سرفه



ماشین تایپ یا تایپ با آای پد نوشتن با خودکار یا نوشتن توی کامپیوتر پانزده اینچ یا یازده اینچ یا... هیچ کدام چند درصدی بیشتر در سرعت نویسندگی تو تاثیری ندارد، اصل حال دلت و حال خلاقیت است که باید خوب باشد تا همه این بهانه ها را کنار بگذاری و بنشینی و عین بچه آدم بنویسی، بچه آدم اما برای نوشتن آرامش می خواهد این یکی واقعا بهانه نیست، آن دل خوش و ذهن خلاق در فضای آرامش است که بارور می شود اما ذهن من الان بیشتر حال باردار های پا به ماه سنگین را دارد تا یک ذهن بارور شده و حالااگرچه آمده ام چسبیده ام از ترس به شیشه پنجره اما باز هم گوش های تیز شده ام در پی هر تک سرفه اش مرا از جا می پراند، موسیقی می گذارم نمی شود، راه می روم نمی شود، هدفون می گذارم نمی شود نه نمی شود گوش هایم لجباز تر از منند و فقط سرفه های او را می شنود بر پدر و مادر سازنده این آپارتمان های کاغذی لعنت می فرستم بلند می شوم و به سمت در می روم توی چشمی نگاه می کنم که ناگهان یک تک سرفه بلند انگار از توی چشمی می خورد وسط صورتم، حس می کنم صورتم خیس شده جلوی آینه می روم شیر آب دستشویی را باز می کنم و حالاواقعا صورتم را خیس می کنم یک مشت دو مشت سه مشت... تلفن می زنم اول به صاحب خانه ام و بابت اینکه بالاخره واحد روبه رویی را اجاره داده به او تبریک می گویم نگران می شود می پرسد: «دردسری درست کرده اند؟» جواب می دهم: «نخیر قربان خیلی هم آدم های محترمی هستند من فقط برای احوالپرسی و تبریک مستاجر جدید زنگ زدم همین ؟» همین؟ نه پس می گفتم: چرا راستش برای من مزاحمت بزرگی است لطفا پول پیش من را زود جور کنید می دانید که منزل من و محیط کارم یکی است ما نویسنده ها چنین موجودات پیچیده و بدبختی هستیم و می دانید که من هفت سال خودم و همه کس و کارم را پاره پاره کردم تا کسی را فراموش کنم حالاشما یک مستاجر آورده اید که پسرکی دارد که دم به دم مثل او سرفه می کند با تک ضرب سرفه های او درست مدل خود او و من را متوجه این موضوع کرده اید که من نسبت به این نوع سرفه آسم مانند حساسیت دارم وسواس ذهنی هرچه اسمش هست و می دانید که نوشتنم، زندگی ام، اعصابم مختل شده، بدبختی پسرک از صبح تا شب هم مثل فیلم روح هیچکدام ور دل مادره است !
    احتمالاآخر چنین جنون کلامی بی وفقه ای از من سر می زد صاحب خانه ام در جواب می گفت: نه من هیچ کدام از اینها را که گفتین نمی دونم اما می دونم که شما دیوانه اید ! اینها را نگفته و تلفن را هنوز قطع نکرده ام که زنگ در می خورد، از چشمی نگاه می کنم پسرک نحیف رنگ رو پریده ای است، سلام می کند، با سر جواب می دهم، سرفه می کند، اهم می کنم اما جرات ندارم در را به رویش ببندم می گوید: «باد زد در بهم خورد پشت در موندم می تونم زنگ بزنم مامانم کلید بیاره رفته خرید»؟، تا پایان جمله به این کوتاهی سه بار سرفه می کند لعنتی، به زور لبخند می زنم کنار می روم راه باز می کنم و جهت تلفن را نشان می دهم و می گویم: بفرمایید خواهش می کنم !

 

روزنامه اعتماد / شنبه 11 /11 /93 صفحه ی آخر

   + بهاره رهنما - ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٤

سیمرغ

نسیم ادبی ، ستاره پسیانی،ستاره اسکندری و الهام کردای عزیزم زنانگی و زیبایی و عشق رو با بازی های خوبتون معنا کردید این سیمرغ در دستای هرکدوم از شما باشد قلبم به عشق تمام خوبی ها و تلاش هایتان خلاصاته و گرم از همین لحظه می تپد و دستهایم در شوق تشویق شما بی قرارند سیمرغ چه افتخاری دارد برای نشستن بر شانه یکی از شما بزرگ زنان تاریخ عشق ... مبارکتان باشد / زمستان ٩٣ بهاره رهنما

   + بهاره رهنما - ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٤

زندگی هنری

 

مثل سرطان سینه بودی؛  از بن جان کندمت تا زنده بمانم
اما دروغ نگویم، هنوز هم گاه جای نبودنت
تیر میکشد تا بن استخوانم 
همین  

  بهاره رهنما

دوستان خوبم اینجا معمولا شعر نمیگذارم اما همین تعداد شعر کوتاهی که برخی از آن در فصل های میانی نمایش چشمها خوانده شد و برخیش در راه انتشار است را برای ثبت و در میان گذاشتن با مخاطب شعر در وبلاگم گذاشته ام حالا میبینم تکه تکه بی نام میخورد روی عکس ها و پخش میشود روی صفحات اینستا و فیس بوک بدون  حتی ذکری از  نام نویسنده و حتی پیش آمده گاه کسی با کامنتش زیر مطلب از صاحب صفحه  تشکر کرده صاحب صفحه هم جای نویسنده إبراز ذوق و امتنان نموده  ، زندگی هنری روز به روز دایره دور ادم را تنگ تَر و ادم را محتاط تَر میکند ، من اما دلم نمیخواهد چنین باشم پس با این پست از تک تک شما خواهش میکنم که شعر و مطلب بدون ماخذ و نام نویسنده را اصلا دست به دست نکنید و اگر اسم را میدانید حتما پای مطلب ذکر کنید اثر ادبی ولو کوتاه فرزند نویسنده و حاصل رنج و شهود وجودی اوست به این سادگی دستمالی اش نکنیم

لطفا این مطلب را برای اشاعه فرهنگ  "ذکر نام نویسنده و حقوق معنوی او" گسترش دهیم

   + بهاره رهنما - ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٠

حس عجیب توقف زمان

 

جدا از طرح جلد و ناشر و اسم که بی‌شک در محبوبیت یک اثر داستانی بی‌تاثیر نیست، شاید بد نباشد که به تقدیم اول کتاب‌ها‌یی که مایل به خریدشان هستید نگاهی بکنید که اگر تقدیمی وجود داشته باشد می‌شود بفهمی دلت میخواد این کتاب را بخوانی یا نه و اگر تقدیمی نباشد که اصلا دل آدم می‌گیرد که چطور بعد پایان یک تالیف یا حتی ترجمه نویسنده یا مترجم کسی را لایق تقدیم این کلمات به او ندانسته، حالا شاید این شخصی‌تر از بحث طرح جلد و اسم و ناشر است اما برای من واقعا معیار مهمی در خریدن یا برگرداندن کتاب به قفسه کتابفروشی است، این تقدیم اول کتاب. این را گفتم که بگویم کتاب «تاول» از آن کتاب‌هایی است که جز ناشر و طرح جلد و اسم تقدیم اولش هم خودش شبیه یک داستان مینیمال است و عجیب دوست داشتنی است، بعد که جلوتر می‌روم یک نکته دیگر در نثر و زبان‌شناسی یا چیدمان لغات اثر غافلگیرم می‌کند. چیزی لایه‌لای سطور «تاول» هست مثل بوی عطر یک آدم آشنا که انگار تازه از جایی رد شده و شما هی دارید فکر می‌کنید، ‌ای وای این عطر؟ کی بود؟ کی این عطرمو می‌زد؟ و یک‌دفعه می‌فهمم یک جنس قرابت قلم بین«تاول» مهدی افروزمنش با خیلی از داستان‌های جعفر مدرس صادقی هست و من می‌گویم این قرابت بی‌شک ناخواسته است که چنین قرابت‌هایی وقتی خواسته و عمدی است چیز بی‌ربط و ابتری از آب در می‌آید و بس !
 اما اینکه از نویسنده‌های نسل بعدتر او یکی حس و حال و رنگ بوی داستان‌نویسی او را در ذات دارد به گمانم خبر خوبی است، باز که جلوتر می‌روی هندسه «تاول» حالت را خوب می‌کند و نمی‌گذارد تمام روز از خودت جدایش کنی و زمینش بگذاری. این بخش خوش‌خوانی اثر دیگر فقط مربوط به زبان نیست بلکه مربوط به هندسه درست، پیچیده و در عین حال بی‌ادعا و ساده‌ای است که این کتاب دارد؛ هندسه‌ای که جدا از اینکه در پلات اثر به درستی و محکم جا افتاده و استفاده شده در روابط بین آدم‌های یک محله که روایت یک فاجعه با بازیگران بسیار ساده کوچه و بازار را روایت می‌کند در فصل‌های کوتاهی با بازیگران قهرمان آن فصل به درستی و خوبی و البته جرعه جرعه تا مرگ پیشت می‌برد بی‌آنکه خودت هیچ بفهمی و البته شخصیت‌پردازی خوب و چند لایه تک‌تک این قهرمان‌های کوچه و بازار فصل فصل تاول و جزییات عجیب به یاد ماندنی و جادویی‌شان را باید به این هندسه خوب اضافه کنم، آخر اینکه من منتقد ادبی نیستم اما سال‌هاست که در نشریات کتاب معرفی می‌کنم اما تاول به جرات یکی از بهترین‌های خوانده‌ها و پیشنهادهای من در این سال‌هاست.
شاید برای همین این روزها از نوشتن یادداشت برای معرفی این کتاب و این نویسنده عجیب ذوق زده بودم چون این کتاب حس عجیب توقف زمان را بعد مدت‌ها در من زنده کرد. تمام لحظات یک روز سخت قبل از اجرای باغ آلبالو: من از پشت چراغ قرمز تا مطب دکتر تا اتاق گریم تا لحظات قبل تمرین تا قبل خواب و بعد دوباره چشم باز کردن و خواندن حالا یک صفحه بیشتر... پیشنهادش می‌دهم چون مدت‌ها بود یادم رفته بود کتاب خوب چه جادوی خوبی برای کندن از دنیای این روزهاست ومن فکر می‌کنم پیشنهاد خوبی است چون این‌همه شوق نمی‌تواند خیلی سلیقه‌ای باشد، به هر روی این نخستین بهانه پنجشنبه‌های معرفی کتاب یا نمایش من شد برای شما: تاول / چاپ دوم/ مهدی افروزمنش/ نشر چشمه

 

چاپ شده در روزنامه ی اعتماد 9 / 11 / 93

   + بهاره رهنما - ٩:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٠

رونوشت برابر اصل

 

هوا امشب سرده ، اما درختای باغ غرق شکوفه شدن، دیگه هیچی با هیچی جور نیست...

باغ البالویی که امروز در جشنواره تیاتر به روی صحنه میرود با این جمله شروع میشود ، جلوتر هم که میرویم یکی از أهالی باغ اشاره میکند که این باغ فقط هر چند سال یک بار البالو میدهد ، باغ انگار به شوق قدم زن خانه شکوفا شده اخر  بعد از پنج سال بانوی این ملک برگشته اما این بار نه برای سر کشی به ملک أبا اجدادی اش و نه حتی برای نجات آن ، که رَآه نجاتی هم در کار نیست که برای خداحافظی  با اخرین یادگارهای کودکی ، عشق و معصومیت
امروز من نقش این زن را بازی میکنم : رانووسکایا زنی به شدت شکننده و درگیر با خاطرات گذشته ودر عین حال به شدت محکم چون انتخاب کرده که در لحظه زندگی کند برای همین مثل هوای بهاری فاصله میان خنده ها و گریه هایش گاه فقط همین یک نفس است ، از اتیلا پسیانی بابت اطمینانش به من و سپردن یکی از زیباترین نقش های درام تاریخ تیاتر سپاسگزارم و از چخوف و رانووسکایا نیز (که طبق معمول نقش ها بهترین معلم های عمر منند):از این زن اموختم رابطه عجیب زن و خاک ، زن و خانه، زن و ملک، زن و چهار دیواری رابرای پیدا کردن تشویش رانووسکایاجای دوری نباید میرفتم او مرایادمادربزرگم انداخت که تا اخرین روز عمرش مهمترین سوالش درباره هر زنی بعد ازبر و رویش این بود : "خونه از خودش داره مادر "؟ یادم انداخت که چطور وقتی با دختر بچه ها و پسر بچه های فأمیل جمع میشدیم ما با چادر و کوسن سقف و چهار دیواری می چیدیم و حتی با دسته های ورق بازی پدر هایمان و بعد پسر بچه ها می امدند و همه را بهم میریختند و میخندیدند و میگفتند :" خب چه کاریه بریم تو کوچه بازی کنیم که جا بیشتره ".به قول اتیلا پسیانی مردها از اول دنبال ارامش بودند زن ها دنبال امنیت .
اما در شرایطی چون این نمایشنامه تاریخ و جغرافیای نقش گاه چندان دورش هم نمیکندهیچ نزدیکش هم میکند  چون رانووسکایا  عجیب مرا یاد زن های بسیاری در فأمیل و دوست و آشنا می اندازدکه بعد از مرگ شوهر بچه هایش خانه مادری را فروختند و سهم برداشتند و برای مادراگر نهایت خیلی لطف داشتند  خانه ای أجاره کردند و شاید هم نکردند و بردندش اخر عمری زیر سنگینی نگاه عروس و داماد زیر سقفی که هیچش مال مادر نیست.و این روزها انقدر زندگی سخت گرفته که هیچ مادری به هیچ فرزندی نمیتواند موقعی که  أز خانه پدری  میشود برج عظیمی ساخته شود بگوید:
من تو این باغ به دنیا اومدم ، تو این باغ عاشق شدم ، برادرت تو این باغ غرق شد ، پدر و مادر من تو این باغ مردند، این باغ یعنی خود من ، یکی باید پیدا بشه که به خود من رحم کنه ... نه کسی این کلمات قشنگ را دیگر جز در پیس باغ البالو گوش نمیدهد..  
رانووسکایا اگرچه برای من لحظاتی از همه این زنان رام بدون امنیت را دارد امااو در ذات  خودش سر کش  وتصمیم گیرنده  است ،سر به هوایی و سرخوشی و زندگی در لحظه و به رَآه دل رفتن را خوب تجربه کرده وباز هم در نهایت یک نماد برای عدم امنیت ، عدم ثبات، و البته ندانم کاری است و زیبایی دیگر شخصیت او که به گمانم رؤیه محکم اوست همان  پذیرش اشتباهاتش است بدون هیچ سعی در کتمان انها و جسارت در رفتن به سمت اینده نامعلوم وقدم زدن بی محابایش در مه مطلق روبرو در حالی که همچنان ترانه مورد علاقه اش را زمزمه میکندو حالا شاید چند قطره أشک هم میریزد ...جایی خیلی قدیمتر خوانده بودم  هرگز جایی که عشق وارامش  را نمیتوان در یک جا با هم داشت ،  و رانووسکایای که من میشناسم از ان زن هایی است که اگر پای انتخاب به میان بیاید شاید چندان هم دنبال ارامش نباشد

 

 

صفحه ی آخر روزنامه ی اعتماد

سه شنبه 7 / 11 / 1393

   + بهاره رهنما - ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۸

نامه سهراب حسینی

چندی پیش به معرفی سهراب حسینی ، شاعر و منتقد ادبی و سردبیر ماهنامه گذر پرداختم نامه ی زیر جوابیه ای ست از آقای حسینی

 

بهاره خاتون عزیز سلام
اول : عرض احترام و ادای ارادت
دوم: سپاس ویژه بابت توجه شما به من که شاعر کوچکی هستم و واقفید که از انزوای خودم مراقبت می کنم
سوم: دیدم واکنش دیده اید و افترا شنیده اید و خوشحالم که به بازی تن نداده اید. تنها احمق ها برای اثبات بدیهیات تلاش می کنند و شما عاقلید
چهارم : در این سرزمین حرف حق نمی شود زد مگر زیر لحاف! اینجا ظاهرا تنا جاییست که هر حرفی را می شود زد و شما در این فضا بارها با صراحت قضاوت شده اید اما برای قضاوت صراحت کافی نیست، شرافت هم لازم است.
پنجم: همانگونه که همیشه حق با اکثریت نیست ، هر اقلیتی را هم نخبه ها تشکیل نمی دهند . پس دعوا نداریم .
ششم: دشوار ترین کار دنیا فهماندن چیزی به کسی ست که منفعت اش در نفهمیدن آن است
هفتم: آزادی ادنیشه به معنای اندیشه ی آزاد نیست. و این واقعیت در فضای مجازی مخدوش می شود . ایران پر از ایرانیانی ست که آزادانه فکر نمی کنند اما برای آزادی بیان تلاش می کنند ! چاره ای نیست.
هشتم : علت رسیدن به هر هدفی ، نرسیدن به هدف های دیگر است. هر کسی انتخابی دارد و هر انتخابی تاوانی دارد. منفعت مالیات نیست که کسانی را از آن معاف کنند
نهم: منطق محصول تناقض است . من نگران دشمنانم نیستم میلی هم ندارم در جهانی زندگی کنم که همه در آن شبیه من فکر می کنند
دهم: تصویر واقعی انسان ها در فضای مجازی مخدوش می شود پیش از اختراع فیس بوک و اینستاگرام ، ظاهرا آدم ها با باطن شان تفاوت داشت ،امروز ظاهرشان با ظاهرشان هم تفاوت دارد ! و این طنز تلخی ست که هیچ کسی شبیه خودش نیست ، یعنی هیچکس از خودش خوشش نمی آید
یازدهم: من برای ساختن چیزی تلاش نمی کنم ، چون همیشه دیگران برای خراب کردن آن بیشتر از من تلاش می کنند ! من برای خودم زندگی می کنم . این اختیار نیست ، تشخیص جبر است .
دوازدهم: هر وقت از کسی عصبانی می شوم این عبارت را زیر لب تکرار می کنم: آدم ها بد نیستند ، فقط شکل من نیستند
سیزدهم: عادت کرده ایم که اعتباراتمان را به یکدیگر گره بزنیم و از افتخارات هم منتفع شویم . این یک کنش پیروزمندانه ی ایرانی ست من اعتباری ندارم که نثار شما کنم . اما معتقدم آن چه پس از فروپاشی عقلانیت باقی میماند ، عواطف است. پس مهر و احترام مرا بپذیرید

   + بهاره رهنما - ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۸