ملکه عذابم، محبوبه

محبوبه حوصله ام اینجا عجیب سر میرود با اینکه خیلی چیزهای دیدنی دارد ، اما میدانی که از ترس گم شدن فقط بلدم راست خانه رامین را بگیرم و بشمارم هشتصد تا هزار قدم و برگردم  ، به رامین و الین میگویم بخاطر اینکه شما نگران نشوید فقط همین راسته را میروم و برمیگردم اما از تو خصوصا حالا که مرده ای چیزی برای پنهان کردن ندارم، شاید چون دستت از دنیا کوتاه است که غرغر و سرکوفت بزنی و بشوی ملکه عذابم ، یادت هست یک هفته قبل از مردنت گم شدم ، وقتی برگشتم خلنه و شماها همه از نگرانی فکرتان به هزار جا رفته بود گفتم قندم افتاده از حال رفته ام و صاحب میوه فروشی نگهم داشته تا حالم جا بیاید، میترا حتی گفت : خب بابا جانم زنگ میزدی از همونجا تا بیایم دنبالت من گفتم ترسیدم هول کنید ،خودش مرا رساند ، وقتی شب دخترها و داماد ها و نوه ها رفتند برایت اعتراف کردم که محبوبه همه اش دروغ بود من راه خانه را گم کرده بودم دلم نمیخواست جلوی بچه ها بگویم ، تو با من کلی حرف زدی و سوال کردی چقدر از خانه دور شده بودم و بعد از من قول گرفتی جز یک راه مستقیم رفت و برگشت عصرها به پیاده روی نروم تا هفته بعد از پروفسور سمیعی مغز و اعصاب برایم وقت بگیری؟ هفته بعد اما مردی. در طول چهل ساب زندگی مشترکمان تنها روزی که من زودتر بیدار شدم همان روز بود که تو شبش در خواب و بدون هیچ عارضه فبلی رفتی آن دنیا، حالا نشانه های کم حواسی در این یکسال که تو مرده ای خیلی هم بیشتر شده اما حرفت را گوش میکنم و فقط راه کوتاه مستقیم میروم  ، رامین شک هم نکرده خدا را شکر و من سعی میکنم در دفترچه یادداشتم چیزهایی را بنویسم  مثلا ادرس خانه رامین را هم یک روز دادم سندی خانم دوست الین به زبان خودشان توی همین دفترچه برایم نوشت ، جای دخترم باشد دختر مهربان و خیلی خیلی تو دل برویی است ، غلط کردن منظورم قشنگ بود الان اگر بودی میگفتی زهر مار پیرمرد تودل برو و جای دختری؟ نه نه منظورم همان قشنگ بود باورکن و به روحت بگو حرص نخورد، توی همین دفترچه است که هر موقع خوابت را میبینم مینویسم مو به مو تا جایی که یادم هست، توی خواب های اخیرم همه اش غر میزنی و حرص میخوری و سفارش میکنی ابروی رامین را جلوی زن فرنگی اش نبرم
زنش اصلا توی این باغ ها نیست محبوبه دختر خوبی است اما حس میکنم اصلا من را نمیبیند صدایش هم در نمیاید میرود سر کار میاید سالاد میخورد اخبار میبیند میخوابد ، این که نشد زن حوصله رامین را اخر سر میبرد میدانم اخر نه غر میزند نه حرص میخورد و نه اظهار نظری حتی میکند زن همه شیرینی اش به همین ملکه عذاب بودنش است ، مثلا تو اگر مثل الین بی ازار بودی من هیچوقت بعد مردنت انقدر توی سرم باهات حرف نمیزدم ، انقدر دلم تنگت نمیشد ، میدانی محبوبه من نمیدانم عشق و عاشقی چیست من هفده سالم بود و تو دوازده سالت اما میدانم چهل سال زندگی مشترک چیز کمیابی است این روزها و اینکه همین عادت همین حس دلتنگی همین که حرفایی هست مثل همین فراموشی در استلنه در ایسناده که زل زده به چشمانم که نمیتوانم به بچه ها بگویم و کمت دارم محبوبه قدم هشتصدم هستم باید برگردم حوصله پیاده برگشتن ندارم تاکسی انسوی خیابان را میبینم و صدا میکنم می ایستد و میروم ان سوی بلوار خداخدا میکنم دورزدن ممنوع نباشد وگرنه بلد که نیستم درست به راننده حالی کنم که از کجا برگردد، دست در جیبم میکنم که دفترچه را لااقل در بیاورم ،نیست نمیدانم کجا گمش کردم محبوبه  میدانم تو انقدر همیشه نگرانم بودی که اگر از ان دنیا دورزدن ممنوع نبود همین الان برمیگشتی و می امدی و من را برمیگرداندی خانه رامین ، محبوبه لااقل دعا کن گم نشوم

 

 

منتشر شده در روزنامه اعتماد

   + بهاره رهنما - ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢۸

چادر گل دار و زنگ کج و یاد تویی که نیستی

ایستاده ام جلوی درتان و زل زده ام به همان زنگ قدیمی، اما زنگ درتان دیگر کج نیست برش داشته اند و صاف و لوس چسبانده اند سر جایش، که چه بشود؟ نمی دانم؟ حالامشکل کل زندگی شما همین زنگ کج بود که حالاکه صاف شده همه کج و معوجی های دیگر با آن صاف شده و رفته پی کارش؟ اصلااین پیشنهاد مزخرف بعد 30 سال به ذهن کدام تان آمده؟ جای زنگ قدیمی که زشت تر از کجی سابق بر روی دیوار به صاف کنندگانش دهن کجی می کند، آهان حتما کار آن دایی پیر پسر نیمه دیوانه ات بوده که با شما زندگی می کرد: لابد پیرمرد تازه دیده این کجی را و مثل همه تابلوهای تمام خانه ها و مکان هایی که حتی اگر برای بار اول می رفت بلند می شد و به سیاق خودش همه را صاف می کرد سراغ این یکی هم رفته! مهندس قدیمی پیری که بین رسم الخط های صاف خطوط نقشه کشی و تقارن های هندسی آنقدر غرق شده بود که وسواس صافی این خطوط به زندگی اش هم راه پیدا کرده بود، می گفت: «سه بوسه رسم اعراب است» و همیشه در روبوسی ها به دو بوسه اکتفا می کرد این اواخر که سه بوسه مد شده بود اغلب ترجیح می داد که با مردم فقط دست بدهد، اما از قرار، روزی برای تو که خواهرزاده عزیزدردانه اش بودی اعتراف کرده بود که: «این آدم ها که یک طرف صورتم را یکی و یک طرفش را دو بار می بوسند اعصابم را به هم می ریزند، من تا آخر شب فکر می کنم یک طرفم سنگین تر شده و یک طرفم سبک تر مردم این روزها دیگر از تقارن چیزی نمی فهمند، مثل این مهندس های جوان که نقشه های مزخرف را به نام مدرن و با عدم تقارنی که هیچ هم اصولی نیست و صرفا یک تقلید مزخرف است خدا تومن به مشتری های مزخرف تازه به دوران رسیده شان می فروشند.»«مزخرف» واژه مورد علاقه دایی پیرت بود و الان دلم می خواست درست در همین لحظه او در را باز می کرد و من از پی سال ها این بار بی هیچ ترس و لکنتی می گفتم: «پیرمرد آخر این چه کار مزخرفی بود که وسط این همه ناصافی دنیا عدل گیر دادی و آمدی این زنگ را صاف بگذاری سر جایش؟ آن هم حالا؟ بعد 20 سال؟ بعد آن همه خاطره مزخرف و عزیز که من و ما از این زنگ داشتیم؟»دلم می خواد دو تا تک زنگ بزنم و فرار کنم و برم ته کوچه و 20 دقیقه بعد تو با چادر گل آبی نازت به هوای خرید بیای بیرون و... یعنی هنوز آن تک زنگ ها و آن قرار های ته کوچه بن بست یادت هست؟ گاهی هم نمی آمدی پدرت شر می کرد و تو می رفتی بالای پشت بام و سوت دخترانه کوتاهی می کشیدی و می رفتی، یعنی نمی آیم: نمی گذارند بیایم. از روزی که آمده ام جرات نکردم به این بن بست سر بزنم اما امروز بارانی که بارید جراتم را زیاد کرد و یاد تورا زنده تر، راستش ناامیدانه راه افتادم حتی فکر می کردم شاید خانه تان را کوبیده اند اما نه، کوچه وخانه و حتی همان زنگ سر جایش هست، تک و توکی از خانه ها آپارتمان شده اند، در این 20 سال از هیچکس خبر ندارم و مهم تر از همه، از تو: هیچ نمی دانم تو هنوز هم در چادر های رنگی گل گلی ات پشت همین پنجره ها هستی یا نه؟ گیرم که حالاچهل و چند ساله، حالاشاید مادر یا حتی مادربزرگ شدی، فقط می خواهم بدانم هستی یا نه؟ بوی نان که در سرم می پیچد برمی گردم، داییت درست پشت سرم ایستاده با تعجب نگاهم می کند، هیچ عوض نشده: پیرمردها از یک جایی دیگر همیشه پیرمرد می مانند، با حالت اینکه یعنی آدم مزخرف سر ظهر دم خانه ما چه می کنی، می پرسد: «فرمایش؟»
    «عرضی نیست اشتباه آمدم، می روم...»
   

 

منتشر شده در تاریخ 21 / 3 / 93 در روزنامه اعتماد

 

   + بهاره رهنما - ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢۱

جشن بخشش

گفته بودم راجع به اقای حسن خمینی منتظر یک خبر خوب باشین امروز به همت اقای دکتر گلزاری و ایشان و اقای گودرزی وزیر ورزش و جوانان در جشن بخشش با محبت برگزار کنندگان منم جزو تقدیر شونده ها بودم از شب قبل گفته بودم خانواده امین جلیلوند جوان منتظر قصاصی که داشتم برای جمع اوری حق بخششش سعی میکردم هم بیان دلم روشن بود امشب اتفاق خوبی برای امین می افته وقتی رفتم روی سن گفتم ظاهرا قدرت سیاستمداران از هنرمندان بیشتره امشب به دعوت این مردان سیاست همه بزرگان جمعن ولی در گلریزانی که من برای امین برگزار کردم تعدا د حضار خیلی کمتر بود گفتم حالا خانواده امین اینجا هستند و کاش میشد از شما بزرگان کمکی گرفت ،بعد صحبت رو احسان علیخانی عزیز ادامه داد و در یک لحظه فرشته نجات امین بلند شو اعلام کرد مبلغ ١۵٠ ملیون رو میده ، چشمام نمیدید اشک امانم نمیداد طول کشید تا فهمیدم اقای هدایتی این فرشته است بهنوش بختیاری عزیزم رفت و قول نهایی رو از ایشون گرفت باقی شب سردرد عجیب من از حجم انرژی بزرگ امشب بود اشک و دعاهای خانواده امین جلیلوند و شادی همکارای خوبم خانم کرامتی بانو کتایون ریاحی مریلا زارعی وهمه و همه تا خود خونه ذکر الحمد الله گرفتم و وقتی خبرو به مامانم و پریا دادم تازه با اشکای مادرم تونستم بدون ترس قضاوت و بدون حضور دوربین ها رها کنم این بغض شوق رو 
خدایا الهی من فدای این الرحمن الراحمین بودنت بشم خیلی مخلصیم خدای خووووووووووووب
ps:پاقدم سید حسن خمینی رو دست کم نگیرید؛) وزیر ارشادمان اقای جنتی هم کلی تشویقمان کردند وخیلی از این اتفاق به وجد امدند ؛)

   + بهاره رهنما - ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱۸

رو نوشت برابر اصل

دوساعت از قرار گذشته اما من هنوز امیدوارم که ترافیک حاصل از بارون باعث دیرکرد تو باشه.نمیدونم ربط تو با بارون چیه اما یک ربطی داری ،اصلا همه ادما با افتاب و خاک و بارون و باد نسبت دارن ،حتی من ادمی رو میشناسم که انقدر عاشق باد بود که برای همه تو همه فضاهای مجازی به نام باد پیغام میگذاشت ، بادختری رو که فقط روزای افتابی رو روزای شانسش می دونست ، مردی رو میشناختم که از بوی خاک شهر ها خلق و خوی مردمش رو پیش بینی میکرد و تو رو که روز اومدنت و روز رفتنت و اغلب روزهایی که در عمرم دیدمت حتی اون سفر نیمه تابستون به کویر با تو بارون بارید و خودت میگفتی که زبونم لال روزی هم که از این دنیا میری بارون میاد، روزی که ایمیل برگشتنت به شیرازرو گرفتم هم بارون می اومد و حالا که بعد پونزده سال شال و کلاه کردم که بیام و بنا به قرار خودت تو این حافظیه همیشه عزیز ببینمت هم دارم بارون میباره ، اونم چه بارونی از اون بارونا که شیراز ما کم به خودش دیده و لابد تو توی این سالها توی فرنگ خیلی ازش دیدی،حالا سه ساعت از قرارت گذشته وهوا سوز عجیبی داره و گاهی دانه های بارون چند دفیقه ای شبیه برف ریزه میشه ، اما من بیشتر گرممه و سعی میکنم به خیلی چیزها فکر نکنم به قبل از روزی که اومدی خداحافظی و گفتی کارای رفتنت درست شده و به بعد روزایی که بعد این دیدار ممکنه اتفاق بیفته فکر نمیکنم خب یک زن در عرض پانزده سال خیلی عوض میشه و یک مرد خیلی کمتر تازه اینایی که از فرنگ میان همه خیلی بهتر میمونن انگار گذر زمان به اونا اونقدر سخت نمیگذره که به ما سعی میکنم اما بعد چهار ساعت چرخ زدن تو حافظیه شک میکنم که امدی و از دور شکسته شدنم را دیده ای و رفته ای شش ساعت بعد  دلم میریزد که نکند امده ای اما قبل جلو امدن ترسیده ای که من ظرفیت یک احوالپرسی ساده دوستانه و بدون ادامه را نداشته باشم و حالا که برگشته ای برای خودت دردسر درست کرده ای ،هفت ساعت بعد فکر میکنم اصلا نویسنده ایمیل تو نبودی و کسی از اطرافیانت که قصه دراز ما را میداند و کم هم نیستند با ایمیل تو سر به سرم گذاشته 
هشت ساعت بعد دارم برای حضرت حافظ فاتحه ای میخوانم و تفالی میزنم که می اید: 
دلم رمیده لولی وشی است شور انگیز 
دروغ وعده و قتال وضع و رنگ امیز 
ده ساعت بعد من و اسمان هردو بد جور میباریم پنجره اناقم را که رو به حافظیه باز میشود میبندم پرده را میکشم و لعنتت میکنم که حضرت حافظ را هم بر من حرام کردی
ده ساعت بعد دارم مجنون میشوم چون تمام باکس ایمیل هایم حتی انها که پاک کرده ام را زیر و رو کرده ام اما اثری از نامه تو نیست و حتی اثری از جواب کوتاه : میایم سه خرداد چهار عصر حافظیه

خودم را می اندازم روی تخت ،صدای باران را میشنوم اما توهم این را دارم که اگر بلند شوم و پرده را کنار بزنم ،همه جا افتابی باشد و حافظیه هم  دیگر سر جایش نباشد.

 

پی نوشت: از این به بعد چهارشنبه ها تو "اعتماد" می نویسم

   + بهاره رهنما - ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱۳