باید قوی بود

باید قوی بود ، و جلو رفت!به قول بزرگی در دنیایی که حتی روحت روزی تورا ترک می کند ، تنهایی را باید باور کرد ، از تنهایی باید اموخت ، خودش را باید یک یار کرد وگرنه که واقعیت از همه شربت های بچگی مان بد مزه تر است هیچکس ، هیچکس نگران ودلواپس مهربانی های ما نیست ،این جملات معماری کلماتند ، نخ کردن مهره های زیبایی که به تلنگری میشکنند ، نگران ها همان هایی هستند که به قول فروغ همزمان که تورا میبوسند طناب دار تو را در سر میبافند ، هیچ یادم نمی رود ،پدرم روزی صدایم کرد و گفت : حواست را جمع کن ، تو در قبال ادم هایی که به خود نزدیکشان میکنی مسئولی!ادم ها کش نیستند که هر وقت خواستی بکشی سمت خودت و هر وقت خواستی رهایشان کنی تا با سر بخورند توی دیوار!و من این روزها مرتب  فکر میکنم نکند ناخواسته روزی کسی را در بی موقع ترین وقت روزگارش به امان خدا رها کرده باشم؟ اگرچه  عجیب معتقدم در نهایت و در ذات همه ما تنهاییم اما تنهایی زخمی است که همه داریم، لااقل  که میشود نمک بر زخم دیگری نپاشیم؟!لااقل!...به قول شاملوی بی بدیل: کوه ها با همند و تنهایند ،
همچو ما با همان تنهایان...

 

عکس از آرمین صافدل

 

 

 

 

 

 

 

 

   + بهاره رهنما - ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۳۱

خشونت های این روزها

این روزا گاهی میزان خشونت و توحش خبرایی که میشنوم انقدر زیاد و دهشتناکه که نمیدونم چی بگم؟ چی بنویسم؟ با کی حرف بزنم ؟از چی بگم ؟, بعد فکر میکنم تو این میزان خشونت فزاینده حرف من و امثال من ایا تاثیری هم داره؟! اینه که گاهی سکوت میکنم اما این روزها به عنوان یک ایرانی ,یک مسلمان ,یک انسان, با هیچ معیاری نمیتوانم کشتار وحشتناک سگ ها و توله سگ های خیابانی را با تزریق اسید ببینم وسکوت کنم , کجای دین ما نوشته حیوانی را زجر کش کنید و از بین ببرید؟ نگه داشتن هر حیوانی اصول و شرایط خاص خودش را دارد به فرض هاری این حیوانات و ولگردی شان هم اصولی برای این کار هست ! جدا از این , چرا باید فقط کشتن حیوانات کمیاب و رو به انقراض جرم محسوب شود؟ و کشتن و ازار و اسید وارد کردن به بدن حیوانات دیگر مصداق مجرمانه ای نداشته باشد؟از مسئولین عاجزانه تقاضا می کنم با این بیماران اجتماعی مسبب این حادثه برخورد مو ثر و جدی کنند, از کنار چنین حادثه ای نباید ساده گذشت ,حتی اگر مسئولین بخواهند از کنار این ظلم سنگینی که با این حرکت بر این حیوانات بی پناه و بی گناه شد بگذرند, نمیتوانند این واقعیت را ندیده بگیرند که بیمارانی از این دست برای اجتماع, برای کودکان ما ,برای زندگی اجتماعی ما خطرناکند... فیلمی که گذاشته ام معرفت و مهربانی یک سگ بر سر مزار صاحبش را نشان میدهد , اگرچه ظاهرا تمام دنیا برای کشتن و تکه تکه کردن مهربانی دندان تیزکرده اند اما شاید صدای ما به جایی برسد ,فقط خدا نکند به گوش انهایی برسد که نشسته اند تا کنار تروریست بودن چهار تا انگ عجیب و غریب دیگر هم به جامعه ایرانی ببندد....

 

 

 

   + بهاره رهنما - ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢۸

کار من جادو کردن است

درباره مجموعه داستان کار من جادو کردن است
نویسنده‌ای که جادو کردن بلد است

آنالی اکبری، نویسنده جوانی است که با نخستین مجموعه داستان خود (کار من جادو کردن است) آنچنان شما را پای جادوی عجیب و غریب شخصیت‌های انتخابی‌اش می‌برد که باور نمی‌کنید. «این کتاب١۵٢ صفحه‌ای را در این فرصت کم خوانده‌ام» این جمله را از خیلی از کسانی که کتاب را خوانده‌اند شنیده‌ام. داستان‌ها اغلب کوتاه و مینیمال هستند اما شخصیت‌ها به‌شدت متنوع و جور واجور. طوری که با توجه به سن و سال کم نویسنده از این همه تجربه زیست محیطی و روانشناسی او در قرار گرفتنش در جایگاه راوی‌های مختلف تعجب خواهید کرد. از طرفی فضای سوررئال انتخابی داستان‌ها فضایی است که کمتر نویسنده‌ای خصوصا زنی در این سال‌ها جسارت یا خلاقیت نزدیک شدن به آنها را داشته باشد.
از همین رو تازگی داستان‌ها فضای بکر و بدیعی برای ذهن خواننده می‌سازد که بی‌شک به خوش‌خوانی اثر کمک می‌کند.
سروش صحت در یادداشت و مقدمه‌ای که بر این کتاب نوشته از دقتی خاص که آنالی اکبری به محیط پیرامونش دارد حرف زده و از غیرمتعارف بودن شخصیت نویسنده که اشاراتی بجا و خوب است اما من می‌خواهم جدا از دیوانگی‌هایی که سروش صحت از آنها یاد کرده از هوش و عقلانیتی یاد کنم که در انتخاب مضمون و روایت این داستان‌ها به کار رفته است، شاید اصلا استفاده از این میزان دیوانگی و پریشانی ذهنی، در ادبیات بدون هوش و عقلانیت خاص به نوعی پریشانگویی بی‌حصار بدل می‌شد که اتفاقا به خستگی ذهنی خواننده منجر می‌شد اما آنالی اکبری با دقت خاص در کوتاه انتخاب کردن داستان‌ها مرتب تازگی ذهن مخاطب را مد نظر دارد. ناشر این کتاب نشر تازه‌ای به نام «چارچوب» است و به همین دلیل کتاب کمی کمیاب است اما خواندنش را به عنوان خواندن اثر اول یک نویسنده زن متفاوت و مطرح سال‌های آینده ادبیات ایران به شما توصیه می‌کنم. این اثر در برخی شهر کتاب‌ها قابل خرید است. نکته دیگر، قلم این نویسنده است که او طنز مخصوص خودش را دارد که نخستین بار پیمان قاسم‌خانی مرا متوجه آن کرد، چون این نویسنده سال‌هاست در جراید، ستون نویس طنز است و نخستین کاشف او برای من پیمان قاسم خانی بود که متوجه خلاقیت خاص او شد و گفت حتی فکر می‌کنم این یک مرد است که با نام مستعار زن می‌نویسد چون چنین طنزی معمولا طنزی نیست که نویسنده‌اش یک زن باشد (لطفا دقت کنید که اگر جمله ضد زن است راوی‌اش من نیستم) آنالی اکبری چند سالی است ستون طنزی با نام ستون «فقرات» را برای روزنامه هفت صبح می‌نویسد.

روزنامه اعتماد / ستون آخر هفته با تو / 27 / 01 / 94

   + بهاره رهنما - ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢٧

دخترک و غول ها

رونوشت برابر اصل 
دخترک و غول ها




مادرم، اما دختری دارم که از من قوی تر است. بی شک از پس نبودن ها و بی عدالتی ها و سختی های عالم و زندگی بهتر از من بر می آید، مستقل تر است و محکم تر و دنیا را استدلالی تر می بیند. در این روزهای پر بهانه فکر کردن به مادری، جز اینکه مثل هر مادری آرزو و دعا می کنم تا از گزند بلایای طبیعی در امان باشد، از چیزی برایش دلهره ندارم و نمی ترسم، دلواپسی های من برای او رنگ و روی دیگری دارد: من از اینکه روزی دخترکم بدون شعر، بدون رویا، بدون آرزو زندگی کند، سخت می ترسم. جهان فردا به گمانم جهان بی شعری است، جهانی است که دو دو تای آن خیلی قطعی و محکم می شود چهار تا و بس. جهانی که برای هر چیزی فرمولی است علمی و مادی، حتی شاید برای عشق. از اینکه پریا عاشق نشود، می ترسم. از اینکه حوصله نگاه کردن به گذشته را نداشته باشد، می ترسم. از اینکه زنی باشد بی خاطره، بی اشک یا بی نیاز از خاطره و اشک می ترسم، ازاینکه حتی روحم ناظر به دختری باشد که از جنس خشونت دنیای اطرافش شده می ترسم. از اینکه نخواهد مادر شود می ترسم، از اینکه من را از یاد ببرد و شعرها و اشک هایم را می ترسم. از اینکه حتی عکسی از رفتگان را قاب نکند تا خانه اش خلوت بماند، می ترسم. از اینکه بخواهد در روابطش حساب کتاب کند می ترسم، از اینکه فرصت دلهره های عاشقانه را از دست بدهد و آنقدر عاقل باشد که هرگز نگوید کاش، می ترسم. بخش مهمی از انسانیت ما همین کاش ها و آ ها و خاطرات و برگشتن به گذشته و قاب عکس های اطراف مان است، من از جهان پر کرگدن و غول و بی انسان و بدون پری ها می ترسم، آخر پریا هیچ سنخیتی با غول ها ندارد.
    روزهایی که مشغول تمرین نمایش باغ آلبالو در نقش رانووسکایا بودم هر روز موقع گفتن این جملات قلبم به شدت متلاطم می شد و حس می کردم این زن خود منم که به مردی که خواهان دختر جوانش هست می گوید: «تو یک غولی، غولی که دیگه نمیتونه انسان باشه و این خیلی وحشتناکه، خیلی، ببینم آیا آنیای من هم باید مثل تو یک غول باشد ؟... حرفی ندارم اگر این طور درد و رنجی را متحمل نمی شود حرفی ندارم». اما من دارم، من همین جا می نویسم که تقدیم اول کتاب «مالیخولیای محبوب من» را باید اصلاح بکنم، نوشته بودم: «برای پریا و دخترکان سرزمینم که نمی دانم دعا بکنم روزی عاشق بشوند یا نشوند؟» باید در چاپ جدید بنویسم: «برای پریا و دخترکان سرزمینم که آرزو می کنم عاشق بشوند تا با همه رنجش تجربه انسان بودن را از دست ندهند و غول نشوند، کرگدن نشوند، اما عاشق شوند و انسان بمانند، این تحمل رنج از جنس عاشقی تنها راه کرگدن نشدن و انسان ماندن است».

 

روزنامه اعتماد 22 / 01 .94

   + بهاره رهنما - ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢۳

خندیدن یک امر اختیاری نیست

یک سالی است که با شقایق دهقان (جاری جان) رد و بدل شعر داریم (رد و بدل که بیشتر او می‌فرستد) یک‌دفعه روی صفحه موبایلم می‌افتد که می‌خوام لای موهای طلایی ات بمیرم (ریچارد براتیگان)
و من بعد برای جاری جان می‌نویسم که روزمان را ساختی با این شعر، اغلب انتخاب‌های خوبی می‌کند که با حال و هوای من و دل و دماغ من جور است. شاید برای اینکه شوهرهای‌مان هیچ‌کدام اهل شعر نیستند، برای خواندن شعر به هم پناه آورده‌ایم.
من تشکر می‌کنم و او می‌نویسد چقدر خوب که این شعرها را دوست داری و من می‌نویسم من می‌توانم با شعر زندگی کنم و با شعر بمیرم البته در کنارش با مقداری پیتزا و لازانیا.
القصه اینکه در میان گشت و گذارم در دنیای شعر لااقل برای جواب دادن به شعر‌های زیادی که شقایق جان دهقان می‌فرستد سراغ شعر طنز رفته‌ام و در این میان، کم‌کم دارم کشف می‌کنم که چه طنازان خوبی در شعر دوروبرمان داریم و اینکه چقدر سرودن شعر طنز جدا از سخت بودن و نیازمندی‌اش به هوش و درایت و آگاهی از موقعیت اجتماعی شاعر در وطن و در جهان یک ضرورت است؛ ضرورتی اجتناب ناپذیر برای مبارزه با این همه خشونت و این همه قضاوت دنیای پیرامون.
نخستین کتابی که در این زمینه (شعر طنز) به شما معرفی می‌کنم، به قلم مهدی استاد احمد است‌.
مجموعه سر ضرب و شیرینی از نشر مروارید که به خوبی و با سبک خاص شاعر به ستیز این دو واژه خشنوت - قضاوت می‌رود.
وقتی اینقد همه چی منطقیه
وقتی که هیچ چیز خنده داری نیست
باز ممکنه آدم خندش بگیره
خندیدن یک امر اختیاری نیست
مهدی استاد احمد با ذره بین طنز و البته بی‌قضاوتی از اجناس چینی تا مترو تا بی‌خوابی تا دوران مدرسه تا فوتبال تا مشکلات عشق و حتی تنگنای قافیه شاعر را طوری به سخره قلمش می‌گیرد که انگار بعد از خواندن اشعار او دچار نوعی آرامش می‌شوی که حاصل از جدی نگرفتن جدی‌ترین پدیده‌های دنیاست و البته نمی‌توان از تلنگری که شعر طنز به لایه‌های ذهنی ما در نگاه مجدد به پدیده‌های اجتماعی ایجاد می‌کند چشم پوشی کنی. شعر انتخابی من از مجموعه قلم داد شعر صورتی است.
خلاصه اینکه کشف کرده‌ام مجموعه طنز این روزها تحمل دنیا و مافیها را خوش‌تر می‌کند انتخابش کنید و ما را دعا.

 

 

ستون آخر هفته با تو / روزنامه اعتماد / پنجشنبه 20 / 01 / 94

   + بهاره رهنما - ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢۱

بهترین لباس های عمرم

تمام این سال ها خیلی بوتیک و لباس فروشی در جاهای مختلف دیدم و لباس های مختلف، اما هرگز حس اون لباس هایی که روز تولدم مامان عزیز دلم از چندین روز پیش موقع بودن من توی مدرسه برام می دوخت و وقتی روز دهم آذر می اومدم خونه در رو باز میکرد و میگرفت جلوم و میگفت :تولدت مبارک دخترم ،همراهمه، اون لباس ها همیشه و تا ابد. زیباترین و با ارزش ترین لباس های عمر من و هر دختری هستند ،:لباس هایی که مامان عزیزش نشسته و سوزن به سوزن برای اون دختر دوخته، زنده باد مامانای خوب ایرانی و باد پیشاپیش روز همشون و تولد حضرت زهرا مبارک...

 

   + بهاره رهنما - ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٦

دختر رویاهای دبستان من

این پست رو تقدیم میکنم به سحر عصر آزاد:دوست و هم کلاسی دبستانم که این روزها نویسنده سینمائی معتبر و خوبیه ، اون روزها این جامدا دی ها عشق و ارزوی همه ماها بود ، با عکس کارتن های ژاپنی و در اهن ربایی و من یادمه سحر یکی از اونا داشت که خیلی خوشگل بود ، خودش هم بلندترین موهای مدرسه رو همیشه داشت و من هیچ وقت نه تو این مسابقه و نه تو محبوبیت ازش جلو بزنم ،هیچ وقت هم نتونستم کفش پاشنه بلوری (سیندرلایی)سحر و مدل اون جامدادی اهن رباییش رو پیدا کنم ، نمیفهمیدم روبان های صاف و رنگی موهای سرش رو از کجا میخره و خلاصه کلی برای من تو عالم بچگی رویا بود ، یک روزایی در هفته مامانش دست پیچ مخصوص می پشت و لأی فویل گرم براش میداد و سحر همیشه به ما ها از اون پیراشکی های مامانش میداد ، باباش هم یک تویوتای قهوه ای داشت ى هر روز می اومد دنبالش ..خلاصه اینکه یادش بخیر "سحر. عصر ازاد" دختر ارزوهای مدرسه ما بود

 

   + بهاره رهنما - ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٦

داستانک

 تقدیم به همه زنان صبور سرزمینم

زن کنار یکی از بچه هاش نشسته و در کنار اون مادر مرد نشسته تو ردیف کناری مرد نشسته با پسر دوازده سیزده ساله ای که به نظر میاد بچه بزرگتر این زوج هست ،هواپیما سرده و پتو های قسمت اکونومی تموم شده ، مرد که موبایلش با بازی کندی کرش دستشه بدون نگاه به زن میگه : سرد شد بیخود کاپشنم رو دادم تو بار ، زن میگه : من بهت گفتم و بلند میشه ، مهماندار میاد نزدیک و میگه : خانم لطفا بشینید الان تیک آف میکنیم، زن در حالی که پالتوی روی لباسش را در میاورد میگوید:چشم همین الان ببخشید ، مینشینید و قبل نشستن پالتویش را روی مرد می اندازد، مرد نگاهی به او میکند و موبایش را از زیر پالتو بیرون میکشد ى به بازی اش ادامه میدهد، و سکوت طولانی میماسد بینشان ،موقع ناهار میشود مهماندار میپرسد چی میل دارید بیف استراگانف یا قورمه سبزی ، زن با تردید انگار سخت ترین سوْال فلسفی دنیا را از او پرسیده باشند به چشمهای مرد با خواهش نگاه میکند، مرد نجاتش میدهد و به مهماندار میگوید :
کل این ردیف و بغلی قورمه سبزی لطفا ، غذا در سکوت خورده میشود زن قبل خوردن غذایش به پسر کوچک و مادر شوهرش کمک میکند تا ظرف های غذایشان را باز کنند.مرد و پسر بزرگتر زودتر غذا را تمام میکنند ، مرد میز جلویش را جمع میکند و ظرف های غذا را جلوی زن میگذارد که زودتر غذایش را تمام کرده ، مرد دوباره بازی میکند پسر بزرگتر هم ایپدی را میگذارد جلویش و با هیجان مشغول گل زدن در زمین مجازی فوتبال میشود ، یکساعتی طول میکشد تا مهماندار ها برگردند و زن تمام این یک ساعت مثل مجسمه خشک شده میماند ، موقع پیاده شدن از هوا پیما اغلب ساک های دستی را به دست میگیرد و دست پسر کوچکترش را ،یک لحظه چشم در چشم میشویم ، دوست دارم بپرسم : ایا هرگز برای خودت زندگی کرده ای ؟!

 

روزنامه اعتماد 15 فروردین 94

   + بهاره رهنما - ٦:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٦