خیال‌های خانه مادربزرگ

خیال‌های خانه مادربزرگ
بهاره رهنما

سال نو تازه از راه رسیده، عید تمام شده و اما ذهن من هنوز درگیر خیال‌های خانه مادربزرگ است، تصویرهای من از مادربزرگ آن‌قدر پر از رنگ و شور زندگی است که اغلب وقتی در آنها غرق می‌شوم مرگش را فراموش می‌کنم، مرگ را فراموش می‌کنم و باور می‌کنم که وسط همین شلوغی‌های عجیب این‌روزهای زندگی‌ام گوشی را برمی‌دارم و اوست آن‌طرف خط که باقی ترانه فلان خواننده قدیمی یادش رفته و دارد از من می‌پرسد که مادر اونجاش چی میگه؟ بعد آنکه عاقبت پس از همه، چی؟ ناگهان بدمد سحر؟ و من می‌خندم، می‌خندم، می‌خندم و صدای مادربزرگ دور و دورتر می‌شود و من به یادم می‌افتد که مرگ آمده بود و او را سال‌ها پیش برده بود و من در میان صدای لااله‌الاالله در حیاط خانه مادرم گنگ و گیج قدم برمی‌دارم و روی برانکاری که کف زمین گذاشته‌اند خم می‌شوم، زیپ کاور سرمه‌ای‌رنگ را پایین می‌کشم و گونه چپ او را که راحت و بی‌خیال شاید برای اولین‌بار خوابیده می‌بوسم، گونه‌هایش سرد و خیس است؛ درست مثل گل‌هایی که شب‌های میهمانی مادر در یخچال می‌گذاشت تا صبح به معلممان بدهیم... .

در زندگی روزهایی هست که می‌دانی فرامی‌رسند و می‌دانی باید از آنها سالم به‌در آیی اما جرئت قراردادن خودت در آن وضعیت را حتی به تصور هم نداری! می‌خواستم بگویم خدا برای کسی نخواهد؟ دیدم دعای بیهوده‌ای است و خدا اغلب برای همه ما رقمش می‌زند، یکی از این روزها، فردای مرگ عزیزی است که باید بروی خانه‌اش و همه‌چیز را مرتب و گاهی هم جمع کنی، سرک بکشی به جاهای مخفی و کشوهای خصوصی، نامه‌های قدیمی و دفترچه‌ها و یادگاری‌ها و نشانی‌های عجیب، شیشه‌های مربای بازنشده مامان‌شکوه، مربای پوست لیمو، مربای بالنگ، مربای به درشت... و بالش‌هایی که وقتی بازشان کردیم میانشان اسکناس گذاشته بود و نوشته بود برای روز کفن‌ودفنم، دلش نمی‌خواست هیچ‌گونه باری بر شانه بچه‌ها و عروس‌ها باشد و نبود، حتی برای مرگش به کسی زحمتی نداد، نفسش تنگ شده بود، خودش بیدار می‌شود، جوراب پاریزین کرم‌رنگ خاص خودش را می‌پوشد رژ را می‌زند و به دایی‌وسطی زنگ می‌زند، اولین بیمارستان، دایی‌آخری هم به جمع اضافه می‌شود. در طول راه از بیمارستان اول به دوم دستش را روی دست دایی‌وسطی می‌گذارد و تمام... . 
دایی‌آخری برایم گفت: «دایی‌جان من شک ندارم یک داستانی هست بعد مرگ، خبری هست، مامانم که تمام کرد، تمام ماشین در یک‌آن غرق بوی گل شد و عجیب بود خیلی عجیب...».
مامان‌بزرگ عاشق گل بود و بوی گل و اگر برایش عطر می‌خریدی حتما باید بوی گل می‌داد، عطری که بوی گل نمی‌داد را اصلا به رسمیت نمی‌شناخت یک‌سال برایش عطر گل ماگنولیا را خریدیم، کلی ذوق‌زده شد و دیگر همیشه همان را می‌زد، آخر خودش بچه بندر انزلی بود؛ همان بندر پهلوی سابق، چشم‌های عمیق سبزآبی و رنگ پریده و مهتابی صورتش حکایت از سرزمین تولدش داشت که همیشه دلتنگش بود و دلتنگش ماند و بوی آن عطر و ماگنولیا او را یاد درخت خانه کودکی‌اش می‌انداخت که گل‌های ماگنولیای سفیدش با عطر اعجاب‌آورش از پس سال‌ها زندگی در غربت شهر خشک و بی‌برگی مثل اراک هنوز هم در یادش مانده بود، شکوه‌خانم حتی گل‌های مصنوعی‌ای که می‌ساخت همه از شکل و روح زندگی در طبیعت سبز شمال بهره داشتند و واقعا شبیه گل‌های طبیعی بودند. او ساتن و ژلاتین می‌خرید و وسایل گل‌سازی و با دقت گل‌های زیبایی می‌ساخت و خلق می‌کرد که واقعا تا دست نمی‌کشیدی، باور نمی‌کردی که این گل‌ها طبیعی نیستند، شیرینی‌هایش هم رنگ‌وبوی خودش را داشت؛ شیرینی پنجره‌ای با گرد پودر قند و شیرینی پیچ فرنگی و کیک شربتی که همیشه برای من تا ابد بوی عید می‌داد و بوی خانه‌های اجاره‌ای مادربزرگ که هی عوض می‌کرد و هیچ‌وقت هم نمی‌گذاشت نه بچه‌هایش برایش جایی بخرند و نه‌اینکه قبول می‌کرد برود با آنها زندگی کند. زن مستقل و عجیبی بود شاید چون از ٣٠سالگی بیوه شده بود، زیبا بود و بلندقامت و شباهتی به زن‌های روسی داشت که یکی‌شان مادربزرگ خودش بود که از روسیه به انزلی آمده و ازدواج کرده بود، مدیر بود و همیشه همه‌چیز را در دفترچه شخصی‌ای که داشت یادداشت می‌کرد آخر چهار بچه را، تنهایی بزرگ کرده بود و حاضر نبود بچه‌هایش برایش حتی یک دست مبل بخرند، شاید برای همین همیشه خانه‌های اجاره‌ای مادربزرگ با پشتی و رومیزی‌های بافتنی و چهل‌تکه‌ای که خودش می‌دوخت تزئین می‌شد و مدل خودش را داشت. به یاد می‌آورم از همه بچه‌ها و عروس‌ها تکه‌های پارچه مازادشان را می‌گرفت، با دقت اتو می‌کرد و آهار می‌داد و کنار هم می‌چید و انتخاب می‌کرد و چهل‌تکه‌های عجیب خودش را می‌دوخت، گاهی هم برای گل‌های ساتن و آهاری‌اش بعضی پارچه‌ها را کنار می‌گذاشت. 
مادربزرگ صدای خوبی هم داشت و اغلب وقتی بچه بودم و مادرم من را پیش او می‌گذاشت برایم تصنیف‌های قدیمی که بلد بود را می‌خواند و گاهی خودش هم چندکلمه‌ای از روی احساس می‌نوشت و شعر هم می‌گفت: ‌ای بهارم ‌ای بهارم جلوه‌گر در شام تارم
ای شکفته در بهاران،‌ ای شکوه سبزه‌زاران
ای که ‌داری شادی و شور
در دل من شعله افروز... 
من نوه دردانه مادربزرگ بودم شاید چون شباهتم از همه نوه‌ها به او بیشتر بود و بیشتر از بقیه نوه‌ها حرف مشترک با او داشتم. همیشه فکر می‌کردم در پس نگاه عجیب سبزآبی‌اش چقدر حرف نهفته است و هنوز هم در میان اوراق دفتر شعرش دنبال همان حرف‌ها هستم؛ حرف‌های زنی که برای چهار فصل آفریده شده بود و در بهار تصویر قلب آبی و چشم‌هایش که به رنگ شالی‌های شهرش بود از همیشه پررنگ‌تر است... .




* این مطلب در 26 / 01 / 94 در روزنامه شرق به چاپ رسیده است

   + بهاره رهنما - ٥:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳۱