اندکی تامل برای همه ما

اندکی تامل برای همه ما:
ممنونم از همه شما خصوصا انهایی که منظور من را درک کردند، در نهایت من هم یاد گرفتم که فضای مجازی اصولا فضای گذر است نه فضای تامل ، و شاید با توجه به محدودیت حروف در فضای توعیتر باید دقت بیشتری میکردم که کسی ازرده خاطر نشود، گرچه برای انسان های با تامل کارها و مسیر حرکت و کارنامه اشخاص ملاک است نه یک جمله طنز از متن یک نمایش !در حد خودم هم در احقاق حقوق هم وطنانم و خصوصا زن ها که حرف ها و درد های مشترک بیشتری با انها دارم کوشش کرده ام ، تمام تلاشم در مسیر فعالیت های اجتماعیم این بوده که متعصب نباشم و بجای شعارکرا، عمل گرا باشم ، قبل از شروع این جنجال هم در تکمیل توعیت قبلی نوشتم که این جمله طنز مربوط به نمایش درحال نگارشم و در رابطه با مباحث احساسی بین زن و مرد است و بس !وگرنه در مسائل کاری و مدیریتی بحثی در قدرت خانم ها نیست.
که متاسفانه این دومی که تقریبا بلافاصله بعد از جمله قبلی بود اصلا دست به دست نشد و فضا به سمت سفسطه و مغلطه در رابطه با غلط های نوشتاری و توهین های سکسیتی به من با شعار دفاع از حقوق زنان در مقابل یک زن ستیز رفت..
جالب اینکه همان روز قبل از این نوشته،که در توعیت دیگری نوشته بودم کاش این روزها که خانم ها بیشتر روی حرفشان می ایستند باید بجای نامرد به بد قول ها میگفتیم نا زن!
در نهایت همیشه هرگاه حس کرده ام ، حرفم حق بوده همیشه حتی تاوانش را داده ام و پای حرفم مانده ام ، از بزرگان و اساتیدم هم یادگرفته ام برای حقیقی بودن از عذر خواهی نترسم ،اکنون هم اذعان میکنم جمله ای که باعث چنین سو تفاهم بزرگی شود،بی شک جمله مناسبی برای فضای مجازی نبوده و نیست .اما همچنان معتقدم ذره ای زن ستیزی پشت همان جمله نبود به زودی و با خواندن نمایشم که این جمله از همان متن است ،همچنان تمایلات و ارادت ویژه من به هم جنسانم که بدون هیچ تعصبی لااقل نیمی از افرینش را تشکیل داده اند خواهید خواند.

   + بهاره رهنما - ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳٠

رودست



وقتی رودست می‌خوری، یعنی مهم نیست چند سالت است، مهم این است که کسی محکم روی دستت زده و رفته!

یاد رودست‌زدن‌های معلم‌ها می‌افتم، تنبیه‌هایی که وقتی هنوز بچه بودیم و مد بود؛ خودکار و مداد لای انگشت بچه‌ها گذاشتن و فشاردادن، یا اینکه جلو همه، معلم بگوید دست‌هایت را بیاور جلو ببینم، بعد تو جفت دست‌هایت را مؤدب دراز می‌کردی جلویش و معلم محکم، جلو همه می‌زد روی دست‌هایت و دست‌های کوچک تو بی‌اختیار جلو بقیه هم‌کلاسی‌هایت رها می‌شد توی هوا و تو سرخ می‌شدی و صدای معلم می‌آمد که حالا برو بنشین سر جایت و آدم باش، یا جملات کوتاه و تحکم‌آمیز دیگری با معانی شبیه همین و تو یا من در میان همهمه و پچپچه و خنده‌های ریز هم‌کلاسی‌ها می‌رفتیم با سر پایین و گوش‌های سرخ‌شده (که مال ما زیر مقنعه بود و دیده نمی‌شد) به سمت نیمکت چوبی یا فلزی‌مان و بعد همهمه می‌خوابید، خنده‌ها کم می‌شد یا معلم تذکر می‌داد: ساکت!
و بعد سرتیتر درس را تکرار می‌کرد: رشته‌کوه‌های هیمالیا... طبق اصل لوشاتلیه... سعدی شاعر قرن هفتم هجری... مثبت در مثبت می‌شود مثبت... .
و تو اول دستت شل بود به نوشتن و بعد کم‌کم گوش‌هایت از هُرم داغی می‌افتاد و دست‌هایت محکم‌تر می‌شد و حتی سرت بالا می‌رفت و جوری که معلم نبیند به بقیه زبان‌درازی می‌کردی که یعنی: چیه! نه که هفته پیش خودت رودست نخوردی؟ فقط که من نیستم! حالا که بزرگ‌تر شده‌ایم فکر می‌کنم روزگار و دنیا هرچقدر هم که عوض شده باشد، هنوز هم آزار‌ها و رودست‌هایش مصداق همان کلاس کوچک مدرسه است، ما به‌حق یا ناحق رودست می‌خوریم تا حواسمان جمع شود، مردم به ما می‌خندند، اما احمقانه است چون در این کلاس هرروز، هرساعت و هر هفته، همه هم‌کلاسی‌هایمان دارند بابت اشتباهات کوچک‌وبزرگشان رودست می‌خورند، شاید فقط قشنگ‌تر باشد که حواسمان را جمع کنیم و در نوبت رودست آنها استهزایشان نکنیم، نخندیم و قضاوت نکنیم که شاید نیمکت بعدی خود ما باشیم! و دیگر اینکه کاش برخی جسارت‌های کودکی برمی‌گشت، کاش می‌شد گاه به همان سرعت هُرم گوش‌ها کم می‌شد و سستی قلم‌ها درست می‌شد و محکم می‌نوشتیم: رشته‌کوه‌های هیمالیا... و اگر کسی می‌خندید، با یک زبان‌درازی بامزه یادش می‌آوردیم که هفته پیش یا هفته بعد نوبت خود اوست و به کارمان ادامه می‌دادیم.
 اما افسوس که رودست‌خوردن‌های بزرگ‌سالی، آنفلوانزاهای طولانی و بدخیمی است که تا مدت‌ها ما را از پا می‌اندازد، کاش گاهی از کودکی خودمان تقلید کنیم، از روزگار: طبق اصل لوشاتلیه... .



بهاره رهنما

این مطلب در شماره ۲۶۵۹ - ۱۳۹۵ پنج شنبه ۲۸ مرداد روزنامه شرق به چاپ رسیده است

   + بهاره رهنما - ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۸

خشونت لعنتی مسری

خشونت لعنتی مُسری
بهاره رهنما

روزهای دلیل و مدرک/برای ادارات، برای آدم‌ها/چقدر خوب است که دوست‌داشتنت دلیل نمی‌خواهد... 

چند هفته‌ای بود که آن‌قدر همه روزها پر از نقطه بود که نمی‌شد از این‌همه نقطه نوشت، مرگ‌ها، سفر‌های ناگهانی، اتفاقات عجیب در سرزمین‌هایی که روزی گمان می‌کردیم امن‌ترین جاهای دنیاست و اینکه هر روز منتظر بودیم فقط اتفاق بدتری نیفتد، انگار امسال خبر‌های خوب را یکجا باد با خود برده است به سرزمینی که لااقل ما نمی‌شناسیمش، یکی از بدترین این خبرها مرگی بود که به گواهی همگان می‌شد اتفاق نیفتد، مرگ حق است و ما هم می‌دانیم، اما مرگ اندیشه پرثمری که تا سال‌ها می‌توانست منشأ روشنگری باشد آن هم بر اثر یک سهو عجیب! دل دوست و حتی دشمن را سوزاند، عجیب اینکه در سایتی جراحی خطاب به جامعه هنری نوشته بود: حقتان این است وقتی به التماس می‌افتید که ما از بیماری نجاتتان دهیم، دست به هیچ‌کدامتان نزنیم! زیرش دیگری جواب داده بود: متخصص عزیز، البته بی‌شک منظور اعتراض هنرمندان همه اشخاص جامعه شما نیست، اما بی‌شک آدم‌هایی مثل شما دقیقا منظور نظر این اعتراض هستید. در آلمان مشخص می‌شود جوان معترضی که دست به کشتار جمعی می‌زند، یک رگ ایرانی دارد، فرداشب با دوست ایرانی مهاجری صحبت می‌کنم، می‌گرید و می‌گوید همه روز همکاران آلمانی‌اش از صحبت با او خودداری کرده‌اند! سریالی پخش شده که در آن رفتار یک پرستار به چشم همکاران واقعی‌اش که بیننده کار بوده‌اند، خوش نیامده، مادر یک پرستار می‌آید زیر صفحه، یکی از بازیگران سریال و شخص بازیگر را نفرین می‌کند! و جالب اینجاست که همین بازیگر سال گذشته به دیدار پرستاران منطقه محروم رفته و از آنان قدردانی کرده! نمی‌دانم تا کی باید مشت را نمونه خروار دانست؟ و چرا باید خشک‌ و ‌تر را با هم سوزاند؟ از این‌همه خشم و قضاوت هر روز به تنگ می‌آییم و بدتر از همه، اینکه نمی‌دانیم این خشونت لعنتی چقدر مسری است و می‌ترسم به‌مثابه نمایش‌نامه «کرگدن» اوژن یونسکو روزی به‌خود بیاییم که ببینیم خودمان هم داریم با این فریاد خشم بر سر یکدیگر، بی‌دلیل همراهی می‌کنیم!


این مطلب در شماره ۲۶۴۱ - ۱۳۹۵ چهارشنبه ۶ مرداد روزنامه شرق چاپ شده است.

   + بهاره رهنما - ٢:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٦