گروه اکثريت

گروه اکثریت

 

مادر من زن پر طرفداری بود ، یادم نیست که از کی اما از وقتی خیلی کوچک بودم ابن را میدانستم .موهای بلند طلایی داشت که همیشه تابدار بود و کسی باور نمیکرد که این رنگ طبیعی موهای اوست ،پوستش سرخ وسفید بود و کنار لب هایش وقتی میختدید چال می افتاد مژه های فر خورده پری داشت که رنگ چشمهای عسلی اش را پنهان میکرد بلتد قد بود و همیشه کمی فربه ،صدایش بلند و دورگه بود و خنده هایش ریسه هایی بود طولانی که همیشه میترسیدم نفسش را بند بیاورد ،خوش صحبت بود و عاشق جمع ،با این که دبیر مدرسه بود و ادبیات درس میداد و همیشه به جز تابستان ها تا ظهر خانه نبوداما  زباتزد بود به مهمان نوازی وخانه کودکی و خاطرات کودکی من پر است از تصویر آدم های جورو واجوری که کماکان همیشه مهمان خانه ما بودند.

ما سه تا بچه بودیم سه دختر که من بزرگترینشان بودم و همگی  در گوشه گیری و کم حرفی بسیار به پدرمان برده بودیم اگرچه اوضاع خانه و روحییه مامان طوری بود که به هیج کدام از ما امکان بروز گوشه گیری را نمیداد اما لااقل همه ما میدانستیم که دوست داریم گوشه گیر باشیم .

شاید من و پدرم و دو خواهرم به خاطر این گوشه گیری گروه اکثریت خانه را تشکیل میدادیم اما عملا این روحییه شاد مامان بود که بر فضای خانه مان حکومت میکرد و مامان همیشه در تصمیم گیری ها حق وتو داشت با همان یک رای مارا همه جا میبرد .تقریبا همه جمعه های بهارو تابستان باغ عموی مامان بودیم و چندین دوره با همکاران مامان و همسایه های قدیمی و فامیل داشتیم که معمولا هربار  به چند روز در هفته می افتاد و همه این مهمانیها و تولدها و عروسی ها ما چهار تا، علیرغم میل باطنی مان که در نگاه هایمان به یکدیگر مشهود بود مامان را همراهی میکردیم و به خاطر او هیچ کدام گله ای نمیکردیم  الان که به گذشته فکر میکنم میبینم اگرچه نمیتوانم به جای سه عضو دیگر گروه اکثریت هم قضاوت کنم اما گمانم همراه مامان بودن خودش به تنهایی خوب بود و تهاش به هیچ کداممان بد هم نمیگذشت .

حالا هر بار که برای یک مهمانی ده نفره باید از یک ماه پیش کلی برنامه بریزم تا وقتم را هماهنگ کنم برایم این سوال پیش میاید که در همه آن سال ها چطور مامان هم سر کار میرفت هم به هر سه تای ما میرسید و همیشه هم در تدارک یک مهمانی تازه بود ، صبح ها وقتی صدا میزد :دخترها بیاید واسه صبحانه ،امیشه در کنار میز صبحانه مفصل ما با رومیزی چهارخانه زرد و سفید یک مامان ترگل و ورگل بود که هرگز نفهمیدم کی بیدار میشد ؟کی  خودش را می آراست ؟و کی برای ما میز صبحانه را میچید؟

بابا کارمند بانک بود و مامان همیشه روی سر و وضع و لباس پوشیدن باباحساس بود و کاری میکردتا بابا  بهترین لباسهایش راسر کار بپوشد. خود بابا آدمی نبود که برایش مهم باشد که هرروز با پیراهن نو اتو کشیده و مناسب رنگ کت و شلوارش به بانک برود اما از زیر دست مامان نمیتوانست در برود .مامان معتقد بود ظاهر یک بانکی اولین نشانه احترام او به بانک و مشتری است و خلاصه مامان کاری کرده بود که بابا به خوشپوشی و آراستگی در جمع همکارانش زباتزد باشد و همه این را به پای سلیقه خود بابا بگذارند .اگرچه بارها موقعی که داشت پیراهن هنوز تمیز دیروزش را با پیراهن اتو زده امروز عوض کتد ،بی حوصلگی را در چشمانش دیده بودم اما چیزی نمیگفت ،میپوشیدو میرفت.

این هم عادت دیگر گروه اکثریت بود که ما چهار نفر هرگز راجع به خواسته هایمان حرف نمیزدیم یا راجع به مشکلاتمان و چیزهایی که عذابمان میداد ،در حالی که اگر به زبان میامد  شاید به سادگی حل میشد . مگر مامان  بو میبرد ومته به خشخاش میگذاشت و به زور ازمان حرف میکشید که آن وقت مجبور میشدیم عادت مزخرف توداری بی جهتمان را کنار بگذاریم و برایش اعتراف کنیم و دوسه باری که چنین شده بود دیده بودم که مامان چه زود وسریع همه چیز را درست و روبراه میکرد ،اما باز اگر نمیفهمید کسی از خواسته هایش چیزی نمیگفت.

مثلا شب تا صبح خواهر وسطی عادت داشت مرتب در تختش غلط  بزند ومدت ها بود که فنرهای تختش جیرجیر میکرد یک شب که فردایش امتحان داشتم نیمه شب   از صدای جیروجیر فنر های تختش از خواب پریدم و دیگر  خوابم نبردو فردا هم امتحانم را چندان خوب تدادم . ظهر که برگشتم چیزی به رویش نیاوردم، فکر میکردم اگه اصل مطلب رو بگم خوارو ذلیل به نظر میام.  به جاش هرچه فردایش با من حرف زد ودر ادامه تا دو روزبعد هم جوابش را ندادم و از آن شب  به بعد تا مدت ها روی کاناپه هال خوابیدم و او هرگز نفهمید که من از صدای جیرجیر فترهای تختش عصبانی بودم چیزی که به سادگی یک روغن کاری شاید حل میشد، این جور وقت ها بود که مامان حسابی کفری میشد و وقتی  ازپنهان کاری های ما دختر ها و قهر های عجیبون سر در نمیاورد میگفت :همه تون به باباتون بردید با منقاش هم نمیشه چیزی رو که رایتون نیست بگید از دهنتون شتید!

راست میگفت هر چهارتایمان همین بودیم،خودخوری و سکوت هم از دیگر خصوصیات گروه اکثریت بود و این قانون های ننوشته هرگز بین ما تغییر نکرد مگردر مورد نادر نامیار که گرچه  هیچ گاه موضع بابا را در مورد این دوست و همکار جوانش نفهمیدم اما خوب به یاد دارم که ما آنموقع ما دختر ها هر سه از او متنفر بودیم و این تنفر حتی گاهی ما را به هم نزدیک میکرد و باعث میشد تا بر خلاف عادت همیشگیمان راجع به حسی مشترک حرف بزنیم گرچه باز هم جرات نمیکردیم به علت ا ین تنفر اشاره ای کنیم اما بین خودمان مسخره اش میکردیم و وقتی میآمد سر به هوا و بی ادب و شلوغ میشدیم وهرگز به هدایای جورواجوری که معمولا از فرنگ  برایمان میاورد بی توجه بودیم و همیشه آرزو میکردیم که کفشهای براق نوک تیزش را یک بار هم که شده در بیاورد تا در آنها نمک بریزیم ،کاری که هرگز نمیکرد!و حتی برای مسخره کردن هم چندان سوژه خوبی به ما نمیداد ،او رییس شعبه بانک بابا بود و با این که ده سالی از بابا جوانتر بود اما لحن حرف زدن و رفتاری که داشت اصلا سن و سال جوانش را بروز نمیداد به تازگی از فرانسه برگشته بود و بابا میگفت که فوق لیسانس مدیریتی خاص دارد که در ایران رشته کمیابی است بر خلاف بقیه مهمان های ما که فرنگ رفته بودتد هرگز لغت های فرتگی به کار نمیبرد و باز بر خلاف بافی مهمان های ما ،هرگز به یاد ندارم که تا دیروقت در خانه مان مانده باشد . کنار تخصصی که در مدیریت داشت اهل ادبیات هم بود و داستان و مقاله مینوشت که گاهی چاپ میشد و خلاصه رقیب قدری بود برای ما دختر ها که میدیدیم او تنها کسی است که وقتی به خانه ما میآید مامان برای تهیه اسباب مهمانی مظطرب میشود و بعد هم بیشتر از همه مهمان های این خانه با او حرف مشترک دارد که از شعرو داستان و کتاب های روز بزند . وقتی نادر نامیار مهمان خانه ما بود ما دختر ها بیشتر حس میکردیم که بابا با همه مهربانی وآرامشش چقدر به مامان نمیاید و قد کوتاه بابا در مقابل بلندی قامت نادر نامیار تازه خودش را نشان میدادو حرص من یکی را حسابی در میاورد .اوعادت  داشت که قصه هایی را که مینوشت پیش از هرکس برای مادرم بخواند و نظرش را بپرسد ومیگفت به شم هنری قوی مامان ایمان دارد . حضور او در خانه ما گرچه حکم حظور یک دوست هنرمند را داشت ،اما از وقتی دوازده سالم شد و سرخی گونه های مامان را موقع شنیدن قصه ها و به خصوص شعر هایش دیدم از بوی ادوکلن پاریسی اش حالت تهوع پیدا کردم و در همان سن و سال بودم که از یک چیز دیگر هم همچنین حالی پیدا میکردم :از بی تفاوتی پدرم ،از این که او و مادرم را به بهانه این که از ادبیات سر رشته ندارد تنها میگذاشت و مشغول موج یابی ایستگاه های رادیویی دلخواهش میشد ،از این که موقع هر مهمانی اول از همه خود پدر تلفن را برمیداشت و نادر تامیار را دعوت میکرد ،گاهی شک میکردم که بابا به خاطر حفظ منافع شغلی اش انقدر هوای نادر نامیار را دارد، اما بزرگتر که شدم از این که راجع به بابا این طور فکر کرده میکردم خجالت کشیدم ،کم کم فهمیدم که پدرم بلد نیست مادرم را خوشحال کند وفکر میکند ،  دعوت کردن نادر نامیار به خانه ما  کاری است که مامان را شاد میکند.حس کردم که پدر و مادرم هیچ خصوصیت و حرف مشترکی با هم ندارند و از یک جنس نیستند تفاوت فاحشی که بین فامیل پدری و مادریم هم به وضوح حس میشد شنیده بودم: مادرم اوایل کارش حقوقش را از  بانکی که بابا کارمندش بوده میگرفته و  بابا عاشق مامانم شده اما مامان همیشه پایان این داستان را با طنز مخصوص خودش جمع میکرد و خیلی جدی میگفت: منم قبول کردم تا دیگه واسه گرفتن حقوقم توی صف نایستم.  بابا آدم قانعی بود و شاید بزرگترین چالش زندگی اش به دست آوردن مامان بود گویا  مامان با شیرینی مخصوص خودش خیلی زود خودش را در دل همه اطرافیان بابا جا میکند و چنان میشود که در همه آن سالها عمه های من برای همه کارهایشان از درس و کار و ازدواج  تمام برنامه ریزی هایشان رابه مامان میسپردند. اما داستان بابا ساده تر بود بابا واقعا مامان را دوست داشت شاید به همین علت ساده این زندگی آرام و بی تنش پیش میرفت با این همه روزی که مامان مرد ،بابا برایم اعتراف کرد که :هرگز مامان را درست نفهمیده بود ه و این اعتراف نقض بزرگی بود از فوانین گروه اکثریت .روزی که مامان مرد تنها روزی بود که گروه اکثریت بعضی از قوانینش را شکست و راجع به آنچه سال ها از هم پنهان کرده بودیم صحبت کردیم گرچه چندان صحبتی هم نبود چند جمله سریع و کوتاه که ردو بدل شد و جایش در وجود تمام گروه ماند :سارا به من گفت :مامان همیشه تورا یک جوری دوست داشت که با ما فرق داشت .من به پدر گفتم :اگر لازم میداند به نادر هم خبر بدهد. ساحل به ما گفت :تو اینترنت خوانده که نادر نامیار به خاطر روزنامه اش تحت تعفیب است و نمیتواند به ایران برگردد.سارا گقت :اگر هم ایران بود هیچ لزومی نداشت که خبرش کتیم !پدر هم برای اولین بار با جدی ترین لحنی که تا به حال ار او به یاد دارم سر ما دادزدکه خفه شیم !

مادرم از سرطان روده مرد. انفدر ناگهانی باخبر شدیم که مجبور شدیم فورا عملش کنیم و بلافا صله بعد از عمل شیمی درمانی را شروع کنیم .یک ماه بعد از شروع شیمی درمانی بود که موهای طلاییش را به سرعتی باور نکردنی از دست داد و بر خلاف همه عمرش که دروزن کم کردن موفق نبود ، به سرعت بیست کیلو از وزنش را از دست داد و از همه عجیبتر این که تقریبا سکوت کردمگر گاهی که به واسطه حالش ناگزیر میشد چیزی بگوید  ، هرگز نفهمیدم این از افسردگی بیماری بود یا از ترس و هود باختنش یا هردو.

بعد از عمل با اینکه عمق  ماجرا را کامل میدانستیم اما گروه اکثریت تمام سعی خودش را کرد که فضای خانه را به سبک و سیاق قبل از بیماری مامان  نزدیک کنیم اما تشد یا تتوانستیم .عملا به خاطر بیماری مامان و  چون عملا هیچ کدام از ما هنر جمع کردن آدم ها کنار هم را اصولا  نداشتیم  یک باره فضای خانه ما از جنب و جوش و زندگی خالی شد و از طرفی یکباره مسئولیت اداره خانه ،رفت روب و پختو پز افتاد گردن دو تا ادم نابلد که مثلا بزرگتر این خانه بودند یعنی من و بابا که تا آن روز هرگز کارو مسئولیتی در آن خانه نداشتیم.عمه ها و اقوام روزهای اول گاهی  غذایی میپختند و میآمدند احوال پرسی اما در واقع همه زندگی وگرفتاری های خودشان را داشتند و به زودی دورمان خلوت شد و احوال پرسی ها به گه گداری یک تلفن ختم میشد.

مامان تو ماه آخر تصمیم عجیب دیگه ای هم گرفت ، او تقریبا دیگه تو چشم هیچ کدوم از ما نگاهی نکرد  هنوز هم سعی میکرد در حد توان اندکش خودش را تمیز و مرتب نگه دارد و دیگر به وضوح حس  میکردم که راحت تر کمک های مرا برای حمام رفتن و نشستن و خوابیدن میپذیرد چیزی که روز های اول به شدت نسبت به قبولش اکراه داشت و ابن برایم زنگ خطر مهمی بود انگار مامان داشت تسلیم چیزی میشد که من حتی جرات نمیکردم  نامش را تکرار کنم  آدمی که همه عمرش را به ما و همه سرویس داده بود و پذیرایی کردن مثل عادتی دلنشین بود برایش حالا بدیهی ترین کارها را هم نمیتوانست بدون کمک من انجام بدهد منی که خودش باعث شده بود تا هرگز هیچ باری را در آن خانه به دوش نگیرم و طبعا برایش پرستار قابلی نبودم اما به هر حال  سارا راست میگفت :مامان همیشه من را ترجیج میداد . گرچه این مسئولیت  کمی هم بدیهی بود ،سارا و ساحل بخشی از روز را در مدرسه بودند و پدر هم تا همان ساعت ها یا گاهی تا بعد از ظهر سر کارش بود و من تا ظهر  بی  تحرک روی صندلی چوبی آشپزخانه مان مینشستم  و گوش به زنگ به سکوت اتاق مامان میماندم که کمی آنطرف تر بود.  مامان ازاول بیماریش ترجیح میداد دراتاقش بسته باشد بارها آرزو میکردم که ای کاش جرات داشتم و میرفتم در اتاق را باز میکردم و بی هیچ توجهی به قوانین گروه اکثریت از همه چیز با مامان حرف میزدم و همه سوال های بی شمارم را میپرسیدم اما جرات نمیکردم و به جایش توسکوت وتنهاییم به خیلی چیز ها فکر میکردم و توی آن روزها بیشتر از همه به نادر تامیار که آن روز ها بر خلاف همیشه عجیب حس میکردم که باید باشد و نبود و طبق اصول مشترک گروه اکثریت کسی هم سراغی از او نمیگرفت  من آن روزها هجده سالم بود ، آخرین باری که دیده بودمش عید سال قبل از بیماری مامان بود و   حالا من هم مطمئن بودم که به خاطر شادی مامان تحمل همه چیز را دارم حتی تحمل بد ترین ادوکلن ها و بوها را ،چه برسد به بوی آشنای ادوکلن پاریسی او که حالا یاداور روزهای خوب گذشته بود و دیگر اسمش را هم میدانستم :دیویدوف.

یکی از همان روزهایی که تو سکوت خانه داشتم  به صدای قل قل خورش روی گاز گوش میدادم تلفن زنگ زد و من گوشی را برداشتم ،نادر نامیار بود  مثل همیشه انگار صدای گویندهای از رادیو بود خوش آهنگ و پر طما نینه  و ان روز اتفاقا خیلی سر حال ! سراغ مامان بابا را گرفت و گفت دیشب از پاریس برگشته و اولین جایی که میخواهد سر بزند خانه ماست .

از سال ها قبل او کار بانک را ول کرده بودو رفته بود دنبال علایق شخصی اش روزنامه ای راه انداخته بود که هر چند وقت میرفتند و درش را برای مدتی میبستند و او دوباره با اسم دیگری درش میاورد از زمانی که درگیر این ماجراها شد کمتر میامدو میرفت و دو سه سالی بود که به شدت گرفتار بود و گاه تلفنی با مامان بابا حال و احوالی میکرد یا بابا خبری از کله شقی های او به خانه میاورد و من حس میکردم که در چشمهای عسلی مامان غمی را میبینم که هر بار با عوض کردن بحث سعی میکرد آن را پنهان کند ،اما بعد از این غیبت ها عید پارسال سرزده آمد دیدنمان،و شام هم پیش ما ماند.آن شب سر میز شام بابا به او گفت :نادر موهاتم که داره رنگ میبازه ، اگه  داری صبر کنی تا دخترای من بزرگ شن و  یکیشونو بدم به تو  ،کور خوندیا من دختر با آدم مشنگی مثل تونمیدم !همه خندیدیم حتی من که دیگر مثل سابق روی او حساس نبودم عمه کوچکم هم  که به نظرش همیشه نادر نامیار خوشتیپترین و جالبترین مرد دنیا بودو همیشه این را تو روی خود نادر هم میگفت سر به سرش میگذاشت آن شب مهمان ما بود و به شوخی گفت :ای بابا این آدم زن بگیر نیست وگرنه که من همان ده سال پیش قرش زده بودم  این بار از رک بودن و سادگی عمه مینا خود نادر نامیار هم خنده اش گرفت با ما خندید ، ناگهان در میان خنده جمع چشمم به مامان افتاد که سرخ اما ساکت به گل  قالی خیره شده بود .

در اثنای صحبتم با او گاهی حس میکردم گوشی را قطع کرده اما گوش کرد و همه را شنید همه آنچه را که در این مدت .بعد   از صحبت تلفنی مفصلم با نادر نامیار به صورتم و چشم های پف کرده و سرخم آبی زدم و رفتم به اتاق مامان و در زدم مکثی کردم و رفتم تو ،به پهلو روی تخت دراز کشیده بود و صورتش را نمیدیدم ، گفتم: مامان نادر نا میار تماس گرفته بود از پاریس برگشته و میخواد ذیاد دیدنمون.همونطور که پشتش بهم بود گفت:نمیخوام اینجوری ببینمش دقیقا جمله اش همین بود نگفت نمیخوام اینجوری ببینتم گفت نمیخوام این جوری ببینمش  . به هر حال من از جوابش این را حس کردم که بیشتر از اینکه نگران دیده شدن خودش با این سرو صورت بی مو و حال تزار باشد نگران این بود که شاهد پریشانی او باشد . چند روز بعد  از این ماجرا  وقتی دکتر مامان را دید با پدر آرام در راهرو شروع به قدم زدن و حرف زدن کرد من دختر ها را به بهانه ای به اتاقمان بردم و وخوب به  خاطرم هست که ترجیح دادم  به صدایی شبیه هقهق بابا  که موقع بستن در اتاقم شنیدم شک کنم صدایی که در روزهای بعد هرگز از او نشنیدم  همه میدانستیم که روزهای آخر مامان است. اما  بابا  همچنان، چند ساعتی هم که شده  خودش را دور از خانه نگه میداشت  دختر ها هم پیشنهادی برای مدرسه رفتن نداند.  ومن میدانستم که همه مرا انتخاب کرده اند که در آن لحظه کنار مامان باشم و من منتظر ماندم.

تو یکی از این روزهای انتظار زنگ در را زدند ،منتظر کسی نبودم در را که باز کردم نادر نامیار پشت در بود اما با ته ریش و بر خلاف همیشه حتی تقریبا نامرتب ،دفعه اولی بود که با شلوار جین و تیشرت میدیدمش .عذر خواهی کرد و گفت پرواز دارد و باید سریع خودش را به فرودگاه برساند ،تعارفش کردم و تاکید کرد که وقت ندارد ،من برایش توضیح دادم که کسی خانه نیست و اگر از آن روز تماسش تا حالا خبری ندادم برای این بوده که مامان حاضر نیست کسی را ببیند و حتی تو این مدت حتی قبول نکرده که دو سه نفر از شاگردان نزدیکش به دبدنش بیایند. سرش را پائین انداخت و من هنوز هم نمیدانم چرا،اما  دلم خواست بغلش کنم و گریه کنم و شاید اگر اوزودتر آن بسته را بطرفم نگرفته بود، این کار را کرده بودم  ،تا آن لحظه متوجه جعبه سفید رنگی که در دستش بود نشده بودم دور جعبه روبانی طلایی بسته شده بود. چشمم افتاد به انگشتهای کشیده اش  که جعبه را گرفته بود و یاد عمه مینا افتادم که همیشه از دست های نادر نامیار تعربف میکرد و ما دختر ها مسخره اش میکردیم . گفت که این برای مامان است به همه سلام برسون و مواظب دختر ناز ما باش و موقع گفتن ابن جمله آخری که بغد ها فهمیدم منظورش خودم بوده ، دستش را جلو آورد و لپم را کشید و من از داغی صورتم فهمیدم که مثل شب عید و صورت مامان سرخ سرخ شده ام .در را که بستم بی صدا رفتم تو اتاق مامان صدای نفسش را که حالا روزی ده بار چک میکردم شنیدم و ارام با خود کار آبی که کنار پاتختی بود رویش نوشتم : از طرف نادر نامیار ، بسته را همان جا روی پاتختی گذاشتم و آرام از اتاقش رفتم.

چهار روز قبل از این که مامان بمیرد  با صدای تقریبا رسایی صدایم کرد خودم را که به اتاق رساندم دیدم طاق باز خوابیده و بر خلاف همیشه به چشمهایم نگاه میکند ، خیلی بی مقدمه گفت : میخوای راجع به نادر نامیار حرف بزنیم؟جعبه کادویی نادر نامیار هنوز  دست نخورده  با روبان طلایی دورش بغل تختش بود   داشتم از شدت معذب بودن میمردم ، هزاران  سوال  توی سرم بود اما بی رمق گفتم :نه همچنان نگاهی رو که دلتنگش شده بودم به من دوخت و دوباره گفت : مطمئنی؟ گفتم : آره اما اشک های لعنتیم امان تداد و ریخت پائین . مامان به موقع غلت زدوپشتش را به من کردو گفت: واسه خودت بزرگش نکن  نمی دونم واست آرزوش کنم یا نه ؟ااما گمانم روزی خودت میفهمی.

چهار روز بعد در سکوت اتاقش مرد و صدای نفسش بلاخره قطع شد همان طورکه توافق بی کلام گروه اکثریت بود من در ان روز با مامان تنها بودم اما نه در لخطه آخر .قبل از تلفن زدن به بابا و دخترها  روبان طلایی جغبه سفید رنگ روی پاتختی  اش را باز کردم  . توی جعبه یک کلاه گیس بلوتد تابدار بود دقیقا به رنگ و جنس موهای مامان ، آن را ازجعبه دراوردم و روی سر بی موی مامان گذاشتم.و دولا شدم و صورتش را بوسیدم ، سردو نمناک بود درست

مثل گلهای شب های مهمانی کودکی ام که مامان آن ها را در یخچال میگذاشت تا صبح برای معلمم ببرم . مامان با ان موها درست شده بود همان مامان ترگل ورگل کنار میز صبحانه ما  . از اینکه بابا با این قیافه دوباره مامان  را

میبیتد خوشحال بودم .گوشی تلفن بغل تخت مامان را برداشتم و شماره بابا را گرفتم.

8.50بازنویسی سیزده شهریور 86

بهاره رهنما.

 

 

 

   + بهاره رهنما - ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱٤