ماشین دهه شصتی ما

با برادر م دارم حرف میزنم تو اسکایپ که خدا بر مخترعش رحمت و درود بفرسته  که ما ایرانی ها رو بی هیچ خرجی به اینترنت وصل کرد تا صدای عزیزامونو بشنویم . راجع به ماشین حرف میزنیم و حرف میزنیم از ماشینی که سال شصت و سه داشتیم و چند سال پیشش اوایل انقلاب   بابام از خارج آورده بودو کم کم همه چیزش خراب شده بود اما چون آن سالها هیج جنسی از اروپا وارد نمیشد برادرم  که  بیست سالش بود و هیچ هم  در رویایش نبود که برود  و پزشکی بخواند و از راه دور با من خاطرات مرور کند  خودش سیمی را از نمیدانم کجای ماشین وصل میکند به استارت و خلاصه ماشین را روشن میکند و روزها من را که ده سال ازاو کوچکترم میرساند مدرسه آن ماشین یادم هست که در گمرک هم یک ماجرایی داشت و به نام مامانم بود و هی ماموران گمرک می آمدند دم خانه ما سراغ مامانم و مامانم هم با بابام دعوایش میشد وما میخندیدیم و بزرگ میشدیم بی آنکه بدانیم سرنوشت هرکدام از ما را به قاره ای و نه فقظ کشوری دیگر تبعید میکند و اگر بابا و کارهای عجیب غریبش نبود و آن ماشین با مشکلاتش و ماجراهای گمرک و همه این ها آن وقت ما بیست سال بعد راجع به چه حرف میزدیم نمیدانم. اما قطعا به این بامزگی و خاصی نبود و این یادداشت هم وجود نداشت و من به دنبال آن خاطرات یاد جیپ آبی و راه پله گرد و فضای پشت پارکینگ خانه آن روزهایم با همه راز ها و قایم موشک بازی های پشت دیوارش و اولین هول شدن ها نمی افتادم و یاد بهنام و نازی و شهرام برادرشان که در هفت سالگی مرد و استخر عجیب آن خانه و یاد خیلی چیز ها و آدم ها که بهتراست همین الان جلوی خودم و این سیل خاطرات را بگیرم اسمهایی که دارند با تصویر ها میایند و من فرار میکنم اسم هایی که روزی اما جایی ثبت خواهند شد اگر عمری بماند اما حالا نه حالا ته توان ذهنی اش هست و نه عقل حکم میکند که در آستانه شروع کاری جدید و امتحان های پریا آنچنان غرق در زمان شوم. اما گذاشته ام که روزی ته چندان دور تا ته این دریا شنا کنم روزی که فردایش این همه آدم منتظرم نباشند.من پانزده ساله ام و از پله ها پایین میایم و روز تولدم است و برای اولین بار لب هایم راسرخ کرده ام و خدا گواه است که همان حس را داغ داغ هنوز به خاطر دارم.

   + بهاره رهنما - ۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢٩